تغییر لحن دلیل منطقی باید داشته باشد.




عنوان داستان : سیب سرخ حوا
نویسنده داستان : فریده کاکاونپور

وقتی وارد حیاط شد سبد سیبش را توی آب حوض خالی کرد و با خنده‌های بلندش رو به اکبر آقا کرد و گفت: امشب نرفتی بیرون چه خبره؟ مثل اینکه افسارتو کشیده‌ها.

اکبر آقا یک لاالله اله الهی گفت و بعد از کشیدن مسح سر جورابشو از تو جیب شلوارش در آورد و توی اتاقش رفت.
زهرا خانم که پای سماور نشسته بود سرش را بلند کرد و با صدای لرزان گفت: وقتی به تو می گم به این ورپریده رو نده به خرجت نمی ره؛ هزار بار گفتم این یه جوریه؛ استغفرالله؛ خدا از سر تقصیراتم بگذره در و همسایه پشت سرش حرفهای خوبی نمی زنن.
اکبر آقا همانطور که جانمازش را از سر طاقچه بر می داشت گفت: مردم حرف زیاد میزنند. مگر پشت سر گیتی خانم کم حرف می زنند .
زهرا زیر چشمی اکبر آقا را نگاهی کرد: آخه مرد همون گیتی خانوم این دختر و مادر رو سر زبونا انداخت؛ قبل از اینکه اون بیاد تو این محل دختره داشت با خیاطی خرج خودش و مادر از کار افتاده اش رو در میاورد.
اکبر آقا به تایید سری تکان داد.
- تازه با پس اندازش و کمک تو برای مادرش ویلچر هم خرید. اصلا از قدیم گفتن: پول آرایشگری زن رو خراب می کنه.
- الله اکبر: زن ول کن حرف این خاله خانباجی‌ها را؛ سرت تو کار خودت باشه.
- الآن نمازم دیر می شه.
با الله اکبر بلندی قامت بست.
*
همانطور که لب حوض نشسته بود و داشت به سیب‌ها نگاه می‌کرد یکی از آنها که از همه سرخ‌تر و بزرگ‌تر بود را توی بشقاب گذاشت و رفت پشت در اتاق اکبر آقا و صدا کرد: صابخونه... حاج خانوم.
زهراخانم تسبیحش را زمین گذاشت و به سختی از جایش بلند شد. در را که باز کرد، بشقاب سیب را طرفش گرفت: از آب گذشته‌اس یکی از مشتری‌هامون آورده. البت چون می‌دونستم شوما ضعف میعده داری و نیمی‌تونین میوه خام بخورین فقط یک دونه برا اکبر آقا اووردم.
زهرا خانم الله اکبر گویان: لازم نبود راضی به زحمت نبودیم.
خندید و سرشو نزدیک در اتاق کرد و با صدای بلندتر؛ آخه نه اینکه موقع شستن سیب‌ها اکبر آقا اونا رو دید پیش خودم فکر کردم شاید هوس کرده باشه و این موقع شب نتونه بره بگیره ؛ واسه همین یکی براش اووردم.
زهراخانم که دیگر نمی‌خواست بیشتر از این جلوی در اتاقشان بماند سیب را گرفت و در را بست. پشت در ایستاده بود و از شنیدن صدای خنده بلند و لحن کشدار دختر حرص می خورد.
اکبر آقا بعد از سلام نماز رویش را به زهراخانم کرد: مثل اینکه امشب از شام خبری نیست.
زن بشقاب سیب را روی طاقچه گذاشت.
- چرا اتفاقا برات دم پختک درست کردم الآن می کشم.
اکبرآقا جانمازش را جمع کرد و سر جایش توی طاقچه گذاشت و با دیدن سیب سرخ لبخندی روی لب‌هایش نشست؛ آنرا برداشت و به بینی و لب‌هایش نزدیک کرد و یک نفس عمیق کشید.


فریده کاکاونپور
۹۸٫۲٫۱۴
نقد این داستان از : احسان عباسلو
از عنوان داستان آغاز کنیم و کاربردهای آن را ذکر کنیم و ببینیم عنوان داستان شما چه کارکردی داشته است. در یک تقسیم بندی، عناوین داستان‌ها یا هدایت کننده‌اند و یا گمراه‌کننده. یا کمک می‌کنند تا خواننده در مسیر درست معنایی قرار بگیرد و بداند سرنخ داستان را در کجا باید جستجو کرده و معنا و مفهوم درست را بیابد و یا بر عکس تعمدی برای گول زدن و بازی دادن مخاطب وجود دارد و عنوان برای همین هدفِ به اشتباه انداختن مخاطب استفاده می‌شود. داستان‌های پلیسی و معمایی می‌توانند از این دسته دوم باشند و داستان‌های تمثیلی و معناگرا و فلسفی گاه از دسته اول هستند.
عنوان داستان شما با توجه به آن چه در ادامه آمده از دسته اول است یعنی یک تلمیح دینی دارد (جریان حضرت آدم و حوا) که البته عنصر سیب را جایگزین گندم کرده است در حالی که سیب در مسیحیت میوه ممنوعه بوده و در داستان ایرانی کمی غیرمتعارف می‌نماید. البته امروزه در جهان داستان ایرانی هم این پذیرفته شده است و خواننده متوجه منظور می شود اما به هر حال نوعی عدم تناسب را در بطن خود دارد که باید نویسنده بدان توجه داشته باشد. پس مبنای داستان، بحث ارتباط میان دو فرد مذکر و مونث و احتمال فراوان یک مضمون با رابطه جنسی است.
بند گشایش داستان شما خیلی خوب و قوی است و دقیقا همین موقعیت اشاره شده در بالا را شکل داده و خواننده در یک موقعیت آدم و حوایی خود را می‌یابد که زن با آوردن سیب نقش اغواگر را در برابر مرد دارد بازی می‌کند. زبان شخصیت زن هم زبانی بسیار خوب و داستانی و محکم (به تناسب شخصیت و داستان) است. خالی کردن سیب در حوض یک فضای سنتی را تداعی می‌کند چرا که داشتن حوض در خانه طبیعتاً به خانه‌های مدرن و آپارتمانی باز نمی‌گردد. همین فضای سنتی به ساخت تلمیح دینی کمک خوبی می‌کند. این کنش از خیلی لحاظ قابل نقد است. شناور بودن سیب در آبی که نماد غسل و پاکی است خود تضاد معنایی جالبی ایجاد می‌کند، بماند که بحث‌های روانشناختی هم می‌تواند داشته باشد که از حوصله این خطوط خارج است. در ادامه شخصیت دوم را داریم که اکبر آقاست و باز هم یک نام سنتی و فضای لازم را ساخته اما از آن زیباتر کنش او بر سر حوض است که دارد وضو می‌گیرد و از آن زیباتر درآوردن جوراب از جیب است که خیلی صحنه را باورپذیر و طبیعی کرده و با تصویر ذهنی بسیاری از خوانندگان (البته بیشتر سنتی هایی که این حوض‌ها را دیده‌اند) همخوانی دارد. وضو گرفتن اکبر آقا با آب حوض در این جا با خالی کردن سیب در آن آب معنادارتر می‌شود .
در این تصویر ما صحنه تقابل دو شخصیت و دو گرایش و دو مفهوم را داریم: یکی زنی اغواگر و دیگری مردی متدین، یکی گرایش به رهایی و دیگری به تقید دینی، و یکی مفهوم تقوا و دینداری و دیگری هوای و هوس زمینی. تا این جا همه چیز خوب پیش رفته است.
در خط بعد شخصیت سوم ظاهر می‌شود که بازدارنده و هدایتگر می‌نماید. زهرا خانم که به تبع نام مذهبی‌اش تلنگری به اکبرآقا زده و از اغوای زن دیگر هشدار می‌دهد. اکبراقا نوعی غرور از ایمان خود دارد و به ظاهر خود را با نماز در حفاظت می‌بیند و حاضر به پذیرش حرف‌های زهرا خانم نیست. این از لحاظ مضمون دینی می‌تواند شروع گول خوردن باشد، یعنی باور مغرورانه به ایمان.
اما از اینجا اشتباهات متنی آغاز می‌شوند. متن کمی گیج کننده می‌شود و به نظر ایراداتی پیدا می‌کند:
اول این که وقتی می‌گوئید زهرا خانم در ادامه از همان عبارت استفاده کنید وقتی در مرتبه بعد از زهرا استفاده می‌کنید او را از لحاظ سنی پایین می‌آورید و این با تصویر اولیه‌ای که ایجاد کرده‌اید همخوانی ندارد. عبارت زهرا خانم را تغییر ندهید. اما مهمتر از این نامفهوم بودن حرف‌های زهرا خانم در مورد گیتی و این زن است. بالاخره گیتی خانم آدم خوبی بوده یا نه؟ این زن خوب بوده و گیتی خانم او را بدنام کرده یا برعکس؟ در کل رابطه گیتی خانم و آن مادر و دختر چگونه است؟به این جملات دقت کنید: "همون گیتی خانوم این دختر و مادر رو سر زبونا انداخت؛ قبل از اینکه اون بیاد تو این محل دختره داشت با خیاطی خرج خودش و مادر از کار افتاده اش رو در میاورد." وقتی صحبت از دختر و مادر می‌شود یعنی دو نفر هستند پس فعل مفرد به چه کسی باز می گردد؟ با توجه به جملاتی که قبل از این گفته شده گیتی خانم نباید فاعل این جمله بوده باشد (چون گوئی آدم خوب و مثبتی است) اما گویا شما گیتی خانم را فاعل قرار داده‌اید. همچنین منظور از "دختره" کیست؟ دختری که با مادرش بوده اند؟ اگر گیتی خانم این دو را سر زبان‌ها انداخته که او شخصیت مثبتی نمی‌تواند باشد. اگر از ضمیر اشاره "این" استفاده کرده‌اید یعنی ما این دو را می‌شناسیم اما صحبتی از این دو قبلاً نشده است اصلاً. جملات ایرادات معنایی و ارتباطی دارند.
در ادامه مشخص نکردن گوینده برخی جملات باعث گیج شدن خواننده می‌شود که صاحب جمله کیست. جملاتی که پشت سر هم با "-" آغاز می‌شوند اما متعلق به یک نفر هستند موجب از دست رفتن خط سیر داستان می‌شوند. گرچه شاید زود مشخص شوند که از دهان چه کسی بیرون می‌آیند اما بهر حال همین که برای اندکی باعث گیج شدن خواننده بشوند خوب نیست. یک بار برای زهرا خانم و یک بار برای اکبرآقا این طور شده.
در جایی که می‌گوئید "پول آرایشگری..." چه کسی آرایشگر است؟ همین زن اول داستان؟ شما در حال صحبت از گیتی خانم هستید ناگهان بحث پول آرایشگری می‌شود و مشخص نیست منظور به چه کسی باز می‌گردد.
در مجموع تکه دیالوگ زهرا خانم و اکبر‌آقا بسیار گنگ و گیج کننده است. باید ارتباطات شخصیت‌ها در لابلای این دیالوگ‌ها مشخص‌تر شوند.
ادامه داستان باز خوب جلو می‌رود تا دیالوگ‌های زن را داریم که سیب آورده "البت چون می‌دونستم شوما ضعف میعده داری و نیمی‌تونین میوه خام بخورین فقط یک دونه برا اکبر آقا اووردم." این تغییر لحن اصلا به داستان نمی‌چسبد. هیچ کجا این طوری و با این لحن صحبت نمی‌شده که الان شده است. به همان لحن اولی باز گردید. ضرورتی هم ندارد که شخصیت بخواهد لحن خاصی پیدا نماید.
غیر از این بقیه داستان خوب جلو رفته و کنش انتهایی اکبرآقا که گوئی قبول دعوت غیرمستقیم زن است و با بو کردن سب همراه شده خیلی خوب و غیرمستقیم حرف خود را زده. زن با آوردن سیب اما این بار خاص‌تر دعوت خودرا کرده و اکبرآقا هم با برداشتن و بوکردن گوئی پذیرفته است.
پس مشکل فقط در دو جا و در دیالوگ‌هاست که باید برطرف شود. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۲
احسان عباسلو » چهارشنبه 20 شهریور 1398
منتقد داستان
سلام علیکم، از امید بالاتر خانم. شما خیلی جلو هستید الحمدالله. حتماً ادامه بدید. اگر زمان کمی هست که شروع کرده‌اید باید گفت استعداد خوبی دارید که جبران گذشته را می کند.
فریده کاکاونپور » سه شنبه 19 شهریور 1398
استاد بزرگوار جناب آقای احسان عباسلو از لطفی که فرمودید و قصه ام را خواندید و مورد نقد قرار دادید سپاسگزارم. استاد عزیز مواردی که فرمودید را حتما در نوشته های بعدیم رعایت خواهم کرد .متاسفانه قسمتهای کوچکی از قصه نمی دانم به چه دلیل (اشتباه تایپی)ویا صلاح دید حذف شده و مورد بعد رابطه گیتی خانم و صغری منظورم این بوده که با آمدن گیتی خانم که آرایشگر بوده و دختر را پیش خود برده و آموزش داده و او نیز حالا پول خرج زندگی خود و مادر افلیجش را از همین راه در می آورد. وبا در نظر گرفتن دیدگاه مردم نسبت به شغل آرایشگری در دهه سی و چهل این دیالوگ بین زهرا خانم و شوهرش اکبر آقا ایجاد شده ....البته فکر می‌کنم در ایجاد موقعیت و ثبتش دقت کامل را نکرده ام و نتوانسته ام منظورم را کامل برسانم . در مورد ادای کلمات و نوع گویش دختر هدفم نمایش گونه زبان بوده است که با در نظر گرفتن فرمایش متین شما بهتر است به نوع دیگری بیان شود . در پایان از توجه شما سپاسگزارم و سوالی که از خدمت شما دارم آیا با در نظر گرفتن زمان کمی که شروع به نوشتن کرده ام و هنوز در حد سیاه مشق‌های کلاسی می باشد می توان امیدی به ادامه این راه و احیانا پیشرفت داشت؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت