گسست حسی در متون احساسی ایجاد نکنید.



عنوان داستان : قصه ی قصیده

مثنوی و قصیده به بهانه ی پیری کم رنگی را انتخاب کرده اند اما غزل ازهمان ابتدای جوانی رنگ عشق گرفت مگر می شود رنگ عشق بگیری و پیر شوی معلوم است که جوان می مانی حتی اگر هزارسال عمر کنی حتی اگر همه ی وجودت از پیری ناتوان شود باز هم دلت جوان است درست مثل غزل غزل هنوز از زمانی می گوید که در آغوش قصیده قصه های ناب می گفتند غزل هنوز هم دلش برای آن روز ها تنگ می شود قصیده هم دلش می خواهد همه ی قصه هایش را بدهد تا بار دیگر غزل رادرآغوش بگیردامانمی داند که غزل مثل همه ی جوان ها استقلال را می پسندد وبه خاطر همین استقلال سپیدی پیری قصیده را فراموش کرده .
کودکی را با آرزوی جوانی جوانی را برای پخته شدن اما ترس از پیری پشت سرمی گذاریم پیر که می شویم تازه دنبال جوانی می گردیم درست مثل قصیده ی قصه ی ما
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اولین نکته بارز در متن شما این است که این نوشته اصلاً یک داستان نیست. یک متن ادبی است که شکلی تمثیلی دارد. یک ایده و باور است. یک احساس است. ... هر چه هست داستان نیست. جایی خواسته که داستان بشود ( آن جا که غزل و قصیده به هم می‌رسند) اما بعد رها شده و دوباره همان متن ادبی دنبال شده است.
داستان شخصیت لازم دارد و این سه می توانستند شخصیت‌های داستان شما بشوند و ماجراهای روابط و دوستی‌ها و همنشینی‌های خود را تعریف کنند اما هرگز به سمت داستان حرکت نکرده‌اند.
با این همه چون یک متن ادبی نوشته‌اید از منظر یک متن ادبی آن را مورد تدقیق قرار می‌دهیم:
در چنین متونی معمولاً یک احساس و اندیشه بر متن حاکم است. بر متن شما نیز همین احساس استیلا دارد و حس علاقه شما نسبت به غزل در متن، قابل رصد شدن است، حسی که در لابلای صفات و کلمات مثبت و عاطفی می‌شود آن را درک کرد.
معمولاً چه احساس حاکم باشد و چه اندیشه باز هم زبان متن زبانی شاعرانه خواهد بود. شما هم از عموم کلمات و عبارات شاعرانه بهره گرفته‌اید کلمات و عباراتی نظیر "آغوش"، "رنگ عشق"، دل تنگ شدن، "سپیدی" ووو.
معمولاً وقتی مفاهیم جای شخصیت‌های یک نوشته را می‌گیرند درک مخاطب با مشکل روبرو می‌شود چرا که سخت بتوان مفاهیم را تجسد بخشید. هنوز خیلی‌ها با قالب‌های قصیده و مثنوی آشنا نیستند و لذا درک متن برای چنین مخاطبی سخت می‌شود به خصوص که مخاطب معمولاً متن را از راه تصویر می‌فهمد و وقتی نتواند تصویری از شخصیت داشته باشد گوئی در خلأ دارد دست و پا می‌زند. این که غزل و قصیده در آغوش هم بوده‌اند را با چه تصویری باید در ذهن خود بسازیم و درک نمائیم؟
نام غزل به واسطه یکی شدن آن با افراد مونث حس بهتری به مخاطب می‌دهد و قابل فهم‌تر است اما مثنوی و قصیده چیزی را در مخاطب زنده نمی‌کنند. حتی قصیده به نظر تداعی مونث بودن دارد تا مذکر بودن.
این نوع متون از محور موضوعی خود معمولاً خارج نمی‌شوند و یک وحدت احساسی یا فکری در متن از همان ابتدا همواره حفظ می‌شود اما شما در مواردی از متن خارج شده و با مخاطب رودرو شده‌اید و یا به بیان احساس دیگری که از رابطه غزل و قصیده خارج است پرداخته‌اید. یکی در جایی است که در همان ابتدا از جوان ماندن گفته‌اید که "مگر می شود..." و دیگری درانتها که به عبور از کودکی به سمت جوانی و از جوانی به سمت پیری اشاره دارید. در این موارد خط سیر حس و اندیشه منقطع می‌شود و این برای یک متن که بیان احساسی را دستور کار خویش قرار داده نادرست به نظر می‌رسد. درست است که این‌ها در نهایت به غزل و قصیده برگشته‌اند اما به نوعی حاشیه‌روی تبدیل شده‌اند در حالی که در متنی به این کوتاهی خیلی جایی برای حاشیه رفتن و به خصوص گسست فکری و حسی وجود ندارد.
ابتدا از مثنوی هم گفته‌اید اما در ادامه مثنوی را به حال خود رها کرده‌اید. اگر قرار بود از او چیزی نگوئید بهتر می‌بود که بر همین قصیده و غزل متمرکز می‌شدید که عناصر اصلی متن شما هستند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت