شروع خوب، ادامۀ خوب می‌خواهد




عنوان داستان : انحراف
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

چراغ قرمز شد ، بامشت روی فرمان کوبید و ماشین را متوقف کرد و گفت :(( یکبار نشد برسم سبز باشه این لعنتی، همیشه همینطوره.
- حالا عجله ات واسه چیه
- واسه اینه که اون یارو جاخالی نکنه
-- کی هست حالا؟
-- یک احمق که پول گرفته بود یک کا ری انجام بده .
چراغ سبز شد و پاروی پدال گاز گذاشت ماشین از جا کنده شد وارد بزرگراه شدیم از بین دو ماشین میلی متر ی رد کرد . به من نگاه کرد
-- حال کردی؟
-- نه ، درست رانندگی کن
از سمت راست یک ماشین سبقت گرفت جلو زد .عصبانی بود کنترل روی خودش نداشت ناگهان تغییر مسیر داد و از سمت راست و از مابین چند ماشین گذشت و وارد لاین چپ شد . و گفت:(( اینا چرا راه نمیرن ای بابا عروس می برن انگار. نه ؟
-- نه تو سرعتت زیاده ، انگار با خودت هم درگیری مرد یواش تر
- می ترسم دیر برسیم باید حق این ناکس را بگذارم کف دستش
-- حالا قرار بود چیکار کنه مگه ؟
-' قرار بود بزنه ماشین باجناقم را له و لورده کنه بی عرضه.
-- ماشین حاج رحمانو واسه چی ؟
-- واسه اینکه فضولی کرده نکه خودش زیر آبی نمیره و یک کلمه روش گذاشته شرعی مال ما صدا داره.
فرمان ماشین را به چپ و راست چرخاند و وارد لاین راست و سپس چپ شد و از چند ماشین جلو زد .
پرسیدم :(( مگه زیر آبی هم میری ؟))
-- میخواستم، اما نشد اولین بارم بود تا به طرف گفتم من پول قرو فر ندارم زد بچاک جاده ، نمی دونم این باجناق ما کجا بود و دید.
-- خاک برسرت مرتیکه حیف سیما .
-- بابا آدم یک وقت هوس می کنه دیگه . اگر دستم به این یارو برسه برشتش می کنم .
-- حالا آرومتر برو تا خودمونو به کشتن ندادی .
-- نترس بابا همش ۱۴۰ تا میرم .
به کیلومتر شمار نگاه کردم
-- این ۱۴۰ عمه اته مرد ۱۶۰ داری میری .
او از سمت چپ به سمت راست منحرف شد و از بین دوماشین گذشت .
گفتم:(( خره آروم تر اینطور که تو میری یارو باید بیاد حلوامونو بخوره ))
-- نترس پسر شجاع ، میگم، اگر زورم بهش نرسید باید کمک کنی ها .
-- من غلط می کنم ، روی من حساب نکن .
بطرفم برگشت
-- پس رفیق کجایی ؟، فقط قهوه خونه و رستوران.
-- حالا عنتر یک امروز یک نهار داد ها هرکی بشنوه خیال می کنه خرجمو میدی .
-- شوخی کردم اما جون هرچی مرده کمکم کن ،لامصب صدتا گرفته فقط زده چراغ جلوشو شکسته اونم یک چراغ.
-- پس میخواستی برات ماشین شو پرس کنه با صد تومن ، اصل کارت اشتباه بوده ، این چکاریه آخه.
از سمت راست از دوماشین همزمان سبقت گرفت به ماشین سوم رسید ، ماشین سوم به سمت راست منحرف شد و ماشین ما از بزرگرا ه خارج شده به شانه خاکی کشیده شد و به گاردریل برخورد کرد و بداخل گودال کنار بزرگراه سقوط کردی و کیسه های هوا باز شد . فریاد زدم
-- احمق بااین رانندگیت .
باعصبانیت کیسه هوا را پس زد
-- ناراحتی پیاده شو .
-- میخوام اما نمیشه در گیرکرده کنار گودال .
-- بطرفم نمی رسیم صدتا پرید .
-- ای بدرک مردشور تو اون یارو صد تومنت را ببرن بدبخت
ماشین مردمو از سکه انداخت حالا جواب رجب سبیل را چی میدی ؟ خونتو باید بفروشی اینو برداری درست کنی
مازراتیه شلغم که نیست .
صدای آژیر به گوشم رسید به بیرون ماشین نگاه کردم چند مرد در اطراف ماشین ایستاده بودند و به ما زل زده بودند .
نقد این داستان از : احسان رضایی
جناب ترنجی عزیز، شما از پرکارترین دوستان و همراهان پایگاه نقد داستان هستید و تاکنون بیشتر از شصت داستان از شما در این پایگاه خوانده، نقد و منتشر شده است. پشتکار و تداوم شما در کار نوشتن، قابل تحسین و ستایش است. هرچند به نظر می‌رسد به خاطر سرعت در کار نگارش، فرصتی برای بازنویسی آثار ارسالی ندارید که این مطلب، کمی نگران‌کننده است. معمولاً یک اثر داستانی پس از چند نوبت بازنویسی به شکل مطلوب درمی‌آید و حتی نویسندگان بزرگ دنیا هم از همین قاعده استفاده می‌کنند. چنان که معروف است لئو تولستوی بزرگ، رمان شاهکارش یعنی «جنگ و صلح» را هفت بار بازنویسی کرد. خوشحال می‌شوم که بازنویسی داستان‌های شما را هم در پایگاه ببینیم.
اما در مورد اثر جدید شما با عنوان «انحراف». داستان، یک برش کوتاه از زندگی مردی است که در حین رانندگی با سرعت غیرمجاز و از خلال گفتگوهایش با دوستش، پی به گذشتۀ او می‌بریم که هم رابطۀ خارج از عرف با زنی داشته، هم خواسته کسی که شاهد ماجرا بوده و رسوایش کرده را آزار بدهد، و چون کارچاق‌کن به اندازۀ پولی که گرفته طرف را آزار نداده حالا دارد سراغ او می‌رود. خب، از غلطهای املایی اثر که بگذریم، در مورد طرح داستان باید بگوییم که تا اینجای کار، مقدمۀ داستان را داریم. اتفاقاً شروع خوبی هم هست: شخصیت اصلی معرفی شده و با نقب زدن به پیشینۀ او داستان گسترش یافته؛ اما بعدش چه؟ خواننده توقع دارد بعد از معرفی چنین شخصیتی که به قول عنوان داستان دچار «انحراف» است، ادامۀ ماجرایش را بخواند و بفهمد که این شخصیت دچار تحول، تغییر یا عقوبت می‌شود؟ یا شاید هم داستان با یک پایان غیرمنتظره همراه است و ادامه اصلاً چیز دیگری باشد. همۀ اینها احتمالاتی است که بعد از خواندن این شروع خوب برای داستان، در ذهن خواننده شکل می‌گیرد، اما در عمل چیزی که با آن مواجه می‌شود بسیار کمتر از انتظارش است: صرفاً یک تصادف رانندگی و برخورد با گاردریل جاده که تاکید نمادین دیگری بر همان انحراف است. شما داستان را حیف کرده‌اید. شما یک شخصیت داستانی خوب دارید که معرفی او و گذشته‌اش را هم خیلی خوب و از خلال دیالوگهای پیشبرنده نشان داده‌اید. پس چرا شخصیت و خواننده را پا در هوا نگه می‌دارید؟ بقیۀ داستان را بگویید.
می‌دانید این ناتمام ماندن داستان، علیرغم افتتاحیۀ خوب از کجا می‌آید؟ از همان نداشتن بازخوانی و بازنویسی اثر. سرعت در کار البته که خیلی خوب است، اما تا جایی که به طرح داستانی لطمه نزند. به نظر می‌رسد شما اینجا طرح و پلات اولیه را سر فرصت ورز نداده و آن را خوب پرداخت نکرده‌اید. یک بار دیگر «یک خطی»ِ داستان‌تان را برای خودتان بنویسید. ما داستان مرد خلافکاری را می‌خوانیم که ... که چی می‌شود؟

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » چهارشنبه 20 شهریور 1398
حق باشمااست ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت