بیش‌تر بخوانید




عنوان داستان : برخورد!
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

هرچه از زمان نمایش فیلم می گذشت من عصبی تر می شدم و مشتهایم را بیشتر می فشردم و گاهی زیرلب ناسزا می گفتم روی صندلی آرام و قرار نداشتم . تا چنددقیقه به پایان فیلم که دیگر طاقت نیاوردم و با عصبانیت از جا برخاستم و فریاد زدم اینجوری نبوده . این اشتباهه . چندنفر فریادزدند :(( بشین آقا .)) روی صندلی نشستم دلم میخواست گریه کنم . فیلم که به پایان رسید .از جابلند شدم و فریاد زدم :(( این دزدیه .این کار یک دزدیه ))
عده ای بی خیال با زدن لبخند از سالن خارج شدند و عده ای هم شاید بخیال دیوانه بودنم سرتکان دادند و من در بین جماعت در حال خروج از سینما برای تهیه کنند و کارگردان که نامش بعنوان فیلم نامه نویس هم در تیتراژ بود خط و نشان کشیدم و آنها را متهم به سرقت ادبی کردم . جوانی لاغر اندام که ته ریشی به صورت داشت و کت اطو خورده اش در تنش زار میزد سد راهم شد و گفت :(( ببخشید آقا . میشه یکم خودتونو کنترل کنین . من یک خبرنگارم و برای من توضیح بدین )) گفتم :(( البته کارت تونو ببینم )) دست در جیب فروبرد و کارت شناسایی خودرا نشانم داد. او خبرنگار یک روزنامه بود .گفتم:(( نه شما روزنامتون مسئله داره با تو حرف نمیزنم من باخبرنگارانی حرف میزنم که سمت هیچ آدمی غش نکنند )) گفت:(( باشه من دوستی دارم خبرنگار یک هفته نامه سینمایی مستقل است ، شما مدرکی دارین؟)) گفتم :(( بله محکم و مستند )) او آدرس و شماره همراهم را گرفت تا همراه دوستش به دیدن من بیاد . او که رفت خودم را به جلوی در سینما و بین جمعیتی که منتظر ورود به سینما بودند رساندم تا دوباره فریاد بزنم و سازندگان فیلم را متهم به سرقت کنم اما پشیمان شدم و بخودم گفتم از طریق جراید و شبکه های مجازی بهتر میشه اطلاع رسانی کرد . به خانه برگشتم پدرم وقتی حال و روزم را دید سوال پیچم کرد اما حرفی نزدم خودم را به اتاقم رساندم . اصل داستان و فرم شرکت در جشنواره را از قفسه ها بیرون کشیدم . به سراغ سایتم رفتم . و ایمیل ها یم و فیلم نقد اثرم را در جشنواره دانلود کردم و از عکسهای موجود در جشنواره که حضور من را نشان میداد را بداخل گوشی همراهم وارد کردم . حدسم این بود که با یک هکر همه چیز را از بین ببرنداثر من مقامی را نیاورده بود . بعد از داوری در گوشه ای از سالن با نقد و برسی دوباره داستانم ساعتی را با اساتید فن به بحث و تبادل نظر گذرانده بودم که شاید اساتید مشهور ی نبودند اما هرکدام در حد خود برازنده و صاحب سبک بودند و یک یا دواثر منتشر کرده بودند و خوشبختانه همه آن یک ساعت را یکی از دوستانم با گوشی تلفنش فیلم برداری کرد ه بود و در اختیارم گذاشته بود . مدارک موجود را دسته بندی کردم . منتظر تماس آن مرد جوان شدم . پدرم وارد اتاق شد . پرسید :(( چی شده پسر رفتی سینما با کلی اخم برگشتی نکنه بلیط گیرت نیامده؟)) نزدیکم شد .خواستم بنشیند کنارم نشست و به چیزهای روی میز کارم چشم دوخت و پرسید:(( چه خبر اینجا چرا میزت بهم ریخته است ؟)) موضوع سرقت اثرم را برای او گفتم او بفکر فرو رفت و گفت :(( تنها راهت داشتن یک وکیل مجرب و این کاره است با هیاهو و داد و فریاد و نشر و مصاحبه وارد یک دعوای بی پایان خواهی شد من وکیل کارکشته ای سراغ دارم که اتفاقا با خیلی از هنرمندان سینما رابطه خوبی داره .بهش زنگ میزنم وقت میگیرم میرویم به دیدنش . )) پدرم بعد از گفتن این حرف اتاقم را ترک کرد . حق بااوبود دوران بزن درو به پایان رسیده بود
با تکیه به مراجع قضایی بهتر می شد به نتیجه رسید . خبرنگار جوان بامن تماس نگرفت . صبح شد هنگام خروج از خانه ، پدرم پنجره اتاقش راباز کرد و گفت :(( تماس گرفتم ساعت ۵ اینجاباش باهم میریم دفترش)) ازاو تشکر کردم .خاته را ترک کردم .
ساعت ۵ خودم را به خانه رساندم از دیدن مرد غریبه و خوش سیمایی که در اتاق پدرم نشسته بود تعجب کردم و بادیدن کیف دستی همراهش حدس زدم که چکاره است بعداز سلام و احوالپرسی، پدرم آن مرد خوش لباس که بوی عطر خاصی میداد را معرفی کرد. حدسم درست بود او وکیل تهیه کننده همان فیلمی بود که من در جشنواره به آن اعتراض داشتم. پدرم مارا تنها گذاشت . آقای وکیل اولین سوالش این بود .(( شما مدرک محکمه پسندی دارین برای ادعاتون؟)) گفتم :(( خیال کردبن من" کف زنم"* و بخاطر زیر سوال بردن فیلم یا فروشش این کارو کردم ؟ مدارک محکمی دارم . روز دادگاه متوجه خواهیدش کار آنها سرقت و دستکاری بدونه اجازه صاحب اثر بوده )) وکیل سرش را تکان داد و پرسید :(( خبردارین عکسها ی زیادی از شما و فیلمی که اعتراض تون و اتهامی که زدین را در شبکه های مجازی دست به دست میکنند .حتی روی شبکه های خبری خارج راه پیدا کرده ؟)) گفتم :((خیر من وقتی سرکارم هستنم از تلفن معمولی استفاده می کنم استفاده از گوشی پیش رفته در محل کار من ممنوع است . فکر نمی کردم، یعنی خیال کردم برای کسی مهم نیست چون عکس العملی در سینما ندبدم )) لبخند تلخی تحویلم داد و کیفش را برداشت و گفت :(( بدستور تهیه کننده قراره شکایتی تنظیم بشه علیه شما و کار به دادگاه کشیده بشه اما من پیشنهاد ی کردم به نفع هردو ، اگر مورد قبول شما نشود هردو طرف متضرر میشوید . و به نفع هیچکس نیست )) پوزخندی زدم و گفتم :(( من متضرر میشم ، این حق منه باید بفهمم کار کی بوده و چرا ؟ اگر پا جلو می گذاشتن حتی خوشحالم می شدم اما نمی گذاشتم به اصل داستان دست بزنند یک داستان انتقادی تبدیل شده به پاچه خواری آنهم به نوع خیلی تمسخر آمیز ش .من از آنها نمی گذرم . اون داستان قسمتی از خاطرات من بود و واقعیت محض)) گفت:(( باشه، من پیشنهادم اینه شما مبلغی را دریافت کنید و ادعای خودتون را پس بگیرین . زورتون به اونا نمی رسه خودتونو به دردسر می اندازین اون سرمایه باید با سودش برگرده چند میلیارد خرج کردن . )) گفتم :(( ممنون که آمدین ، من معامله گر نیستم .)) وکیل از جا بلند شد و پرسید :(( میخواهید بدونید چه کسی اصل داستان شما را بادستکاری فروخته و در ازای نام نبردن ش بعنوان نویسنده داستان در تیتراژ ، یک نقش هم در فیلم بعدی کارگردا ن گرفته ؟)) گفتم :(( دیگه چه فرقی می کنه روز دادگاه می بینمتون )) وکیل گفت :(( دشمن همیشه تو خونه است ،من بهتون میگم ، خانم " نسترن گل پسند")) از شنیدن نام نسترن وا رفتم باورم نمی شد که نسترن چنین کاری را کرده باشد . وکیل رفت بطرف در اتاق و گفت:(( پای او هم به دادگاه کشیده میشود شک نکنید من جای شما بودم هرگز با چنین دختری ازدواج نمی کردم خصوصا که کار حساسی هم دارید اون میتونه خیلی خطرناک باشه . من سر حرفم هستم . چک تون آماده است . تا فردا ساعت ۱۰وبه من خبربدین. شماره ام را به پدرتون دادم )) او خداحافظی کرد و رفت . بعد از رفتن او پدرم وارد اتاق شد و گفت :(( حرفاتونو شنیدم . باید چکش را قبول کنی تو که نمی خوای آبروی خانواده دائیت و ببری ؟)) به عکس مادرم توی طاقچه چشم دوختم و گفتم :(( عادت ندارم حرفی که میزنم پس بگیرم پدر، این یعنی غلط کردم . زنگ بزن به رفیقت و بریم سراغ اون باید حق به حق دار برسه . )) سر تکان داد و گفت :(( اون منتظر مااست )) ازاتاق پدرم بیرون زدم وارد حیاط شدم هوا گرفته بود به آسمان چشم دوختم ابرهای سیاه و خاکستری از سرو کول هم بالا می رفتند .

* کف زن= آدمهایی که توسط تهیه کنند یا کار گردان اجیر میشوند تا بطور مثبت یا منفی درسالن سینما یا تاتر بیشتر اقدام به جنجال کنند یا مرتب دست برنند و تشویق کنند
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای لطف‌الله ترنجی سلام
«برخورد» را خواندم. این اثر هم مثل اغلب آثاری که به تازگی از شما خوانده‌ام طرح ناتمامی است بدون پرداخت درست، بدون شخصیت‌پردازی، بدون جزییات داستانی، بدون روابط علت و معلولی، بدون منطق روایی، بدون باورپذیری و در نهایت شتابزدگی. مردی که برای تماشای فیلم به سینما رفته، هنگام تماشای فیلم متوجه می‌شود فیلم از روی طرح یا فیلمنامه او ساخته شده است و همانجا شروع به داد و فریاد می‌کند. سرقت ادبی را می‌شود پذیرفت و تلخی خشم یا ناامیدی و یا هر حس ناخوشایند دیگری را می‌توان به نمایش گذاشت و تصور کرد اما اینکه این آدم همانجا از وسط سالن بلند شود و داد و فریاد راه بیندازد که این دروغ است و این دزدی است و فلان، واکنشی است که باورپذیری را به سراشیبی می‌اندازد. مردی که می‌داند تماشاگران هیچ دخالتی در ماجرا ندارند و نه سر پیاز بوده‌اند و نه ته پیاز، چرا باید چنین واکنش غیرمعمول و غیرمنطقی نشان بدهد؟ این واکنش زمانی باورکردنی است که مثلا مشکل بین این آدم است و صاحب همان سینما یا هر کس دیگری که در آنجا حضور دارد وگرنه بین یک مشت تماشاگر ساده که نه تهیه‌کننده را می‌شناسند و نه می‌دانند کی به کی و چی به چی است، داد و بیداد کردن مثل آب در هاون کوبیدن است و این را اگر ما به عنوان خواننده می‌دانیم، شخصیت داستان خیلی پیش‌تر از خواننده باید بداند و بفهمد. نکتۀ دیگر اینکه بعد آن داد و بیدادها بلافاصله خبرنگاری جلو می‌رود و چند و چون ماجرا را جویا می‌شود. خبرنگار کجا بوده که بدون فوت وقت خودش را به یک تماشاگر معترض می‌رساند؟! مگر توی هر سالن سینما چند خبرنگار منتظر نشسته‌اند تا به محض دیدن اعتراض یا انتقاد یا هر واکنش دیگری از سوی تماشاگران خبرش را رسانه‌ای کنند؟! بعد راوی به خانه می‌رود و مشکل را برای پدرش مطرح می‌کند و پدر می‌گوید باید وکیل گرفت و اتفاقا همان وکیلی است که وکالت تعدادی از اهالی سینما و تهیه‌کننده‌ها را بر عهده دارد. چطور است که این وکیل یکدفعه وکیل درجه یک اهالی سینما از آب درمی‌آید؟! ببینید این اتفاق‌های سربزنگاهی و بدون روابط درست علت و معلولی، منطق اثر را متلاشی می‌کنند. بعد هم پای نسترن گل‌پسند به ماجرا کشیده می‌شود که فقط معلوم می‌شود همسر راوی است اما جز اعلام اسم و فامیل و نسبت فامیلی، هیچ چیز دیگری از او نمی‌دانیم. شغل و موقعیت و سایر اطلاعات راوی هم که در محاق است. این طرح با این سر و شکل خام و ناتمام نه تنها داستان نیست بلکه به این صورتی که طرح شده در قاب داستان کوتاه جا نمی‌گیرد. امیدوارم بیش از تمرین نوشتن، مطالعۀ جدی داستان‌های خوب را در فهرست برنامه‌هایتان قرار دهید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » یکشنبه 17 شهریور 1398
منتقد داستان
سلام. همه این توضیحات در ذهن شماست اما اثر ناقص است. هیچ صحنه‌ای با بسترسازی و چینش درست نیامده است. جهان داستان باید باورپذیر باشد که نیست. کنش شخصیت داستان منطق روایی می‌خواهد. در کدام صحنه، کدام سطر، فضاسازی مربوط به جشنواره‌ها وجود دارد که مخاطب حضور سربزنگاهی خبرنگار را باورکند؟ ورود نسترن هم نه تنها هیچ شوکی به همراه ندارد بلکه چندین پرسش بی‌پاسخ را با خودش آورده است که کار را بی‌برنامه‌تر می‌کند. وقتی وکیل خانوادگی از قضا وکیل تهیه‌کننده از آب درمی‌آید یعنی طراحی دم‌دستی و درافتادن به دام کلیشه‌ها. هیچ منتقدی در اینجا با نویسنده سرعناد ندارد تنها برای روشنگری و راهگشایی است اگر نکته‌ای را تأکید و تکرار می‌کند؛ بنابراین بیشتر بخوانید؛ بسیار بخوانید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.
لطف الله ترنجی » شنبه 16 شهریور 1398
ضمن عرض سلام خدمت شما و تشکر بابت نقد . ۱. قهرمان داستان اختیار خودش را از دست داده . چرا نباید یکباره قاطی کند . من بودم حتما اینکار را می کردم .شاید هم بدتر .تا تمام نظرها را به کار آن تهیه کننده یا کارگردان جلب کنم چه جا و مکانی بهتر از زمان نمایش همان فیلم ۲. فیلم در جشنواره بوده و همیشه موقع نمایش معمولا خبرنگارا هستند ۳. نسترن هنوز همسر قهرمان داستان من نشده . در انتهای قصه به او میرسیم که شوک وارد شود او که آنجا حضورنداشته ما کاراکتر او را معرفی کنیم بطور چند بعدی ۴. چرا باورکردنی نیست که پدرش وکیلی را بشناسد که با هنرمندان درارتباط باشد . کلا طیف خاصی مشتری ندارن از همه صنوف هستند

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت