لزوم تناسب اجزای داستان




عنوان داستان : آق‌دماوندی
نویسنده داستان : مهسا موسوی

قبول، ما تهِ پدرسوخته‌بازی و فیلم‌وکلک! اصلاً به‌قول آق‌دماوندی، ناظم مدرسه، «هرچی آتیشِ از گور شیر‌چی بلند می‌شه.» ولی خدایی این دَفه من فقط داشتم به اون عمادِ خنگِ خپل می‌گفتم «نکن روانی»؛ آخه می‌خواس وسط درس ریاضی، با تیرکمون سیمی، اون بادکنک گنده‌ای که از جشنِ دههٔ‌فجر درست بالای تخته‌سیا جامونده بود بترکونه. آخرش هم اُلاغ کار خودش رو کرد و کتک‌هاش رو من بدبخت خوردم. یعنی آق‌دماوندی جوری زدم، جوری زدم که تو این فیلم هندیا آدم‌بدا رو می‌زنن. با همون توگوشی اول چسبیدم به دیوار و مثل لواشک پهن شدم رو زمین، بعدش هم که ترکه و ... خلاصه انقدر زد که گمونم خسته شد و از دفتر رفت بیرون.
تا از پنجره دیدم داره می‌ره سمت توالت‌ها که تهِ حیاط بودن، یهو خَرِ درونِ شیرچی فعال شد و جَلدی قنددون پُر رو از روی میز کش رفتم و دویدم سمت پارکینگ. همه می‌دونستن که آق‌دماوندی عاشق پیکان سفیدشه. بازکردن درِ باک و خالی کردن تموم قند‌ا انقدی وقت گرفت که قبل از برگشتن آق‌دماوندی، قنددون خالی رو پرت کنم بالای پشت‌بوم و برگردم با چِشای گریوون وایستم تو دفتر.
بعد از تعطیلی مدرسه داشتم با کیف‌کوله تو سروکلهٔ بچه‌ها می‌کوبیدم که دیدم آق‌دماوندی کنار خیابون تکیه داده به ماشینش و داره سیگار می‌کشه. دیگه هم کسی اون پیکان سفید رو توی مدرسه ندید که ندید.
نقد این داستان از : احسان رضایی
خواندن داستان کوتاهی از یک نویسندۀ جوان و پرکار، به خودی خود اتفاق خوب و خوشایندی است. برای موفقیت در راه دایتان‌نویسی، مثل هر کار دیگری، داشتن انگیزه و پشتکار مهمترین ابزارها هستند و شما هر دو را دارید. برای رسیدن به لوازم بعدیِ کار، یعنی مهارت و تسلط به تکنیک‌های داستان، همین انگیزه و پشتکار کمکتان خواهد کرد؛ مشروط به این‌که همین انگیزه و اشتیاق را در خودتان حفظ کنید و نکاتی را که منتقدهای سایت از خلال تجارب خودشان به شما منتقل می‌کنند جدی بگیرید. اما برویم سراغ متن ارسالی:
داستان کوتاهی که اینجا می‌خوانیم، روایتی است از انتقام. یک دانش‌آموز شیطان چون به ناحق مورد تنبیه قرار گرفته، تصمیم می‌گیرد تا از ناظم مدرسه انتقام بگیرد و موفق هم می‌شود. این متن، هم شخصیت دارد هم اتفاق، هم لحنِ روایت درآمده و هم بامزه است؛ اما بگذارید بگویم که این متن هنوز تبدیل به داستان نشده و در حد یک نقل خاطره باقی مانده است. متوجهم که این اتفاق برای خودتان نیفتاده و منظورم از خاطره، خاطرۀ شخصی نیست. بلکه نوع روایت شبیه روایت یک خاطره است. چرا؟ چون در داستان، همۀ اجزای متن، اتفاقات، توضیحات و توصیف‌ها و حتی انتخاب اسم شخصیت‌ها در خدمت داستان هستند و ما با جزئیاتی مواجه می‌شویم که هوشمندانه و در جهت پیشبرد متن در کنار هم چیده شده‌اند. اما در نقل خاطره، راوی فقط اتفاقات رخ داده را تعریف می‌کند و کاری ندارد که این خرده‌روایت‌ها چه ارتباطی با هم دارند. بگذارید از متن خودتان مثال بزنم. خنگ و خپل بودن عماد که بادکنک را ترکانده، چه کمکی به داستان می‌کند؟ اگر مثلاً عماد شاگرد اول بود و آقای ناظم به خاطر سابقۀ خوب او، حرفِ شیرچی را باور نمی‌کرد و به ناروا او را تنبیه می‌کرد، بهتر نبود؟ آن موقع خواننده به شیرچی بیشتر حق نمی‌داد؟ برای همین است که می‌گویم متن در شکل فعلی، شبیه یک خاطره است تا داستان. در نقل خاطره، راوی هر چیزی را که به خاطر می‌آورد بدون هیچ هدفی بازگو می‌کند، اما در داستان هر توصیف و توضیحی باید کارکرد و دلیل مشخصی داشته باشد وگرنه حذفش می‌کنیم. یک مثال دیگر از متن خودتان: چرا روش انتقام گرفتن شیرچی قند ریختن در باک ماشین ناظم است؟ درست که جایی گفته‌اید «همه می‌دونستن که آق‌دماوندی عاشق پیکان سفیدشه»، کتک خوردن برای انگیزۀ انتقام و علاقۀ ناظم به ماشینش برای سوژه انتقام توضیح قانع‌کننده‌ای است ولی شیرچی چرا کار ساده‌تری نمی‌کند و مثلاً روی ماشین ناظم با کلید خط نمی‌اندازد؟ خواننده از خودش می‌پرسد شیرچی که آن‌قدر دست و پا کلفتی بود که جلوی یک همکلاسی خنگش را نتوانست بگیرد، چطور یکدفعه این‌همه زیر و زرنگ شد که چنین نقشۀ پیچیده‌ای بکشد؟ شما باید در همان بخش اول داستان، نشانه‌هایی برای باورپذیر شدن این کار می گذاشتید. مثلاً شیرچی می‌توانست شاگرد مکانیک باشد، آن وقت چنین کاری از طرف او منطقی بود. ولی در نسخۀ فعلی داستانتان جاهای خالی و سؤالاتی دارد که خواننده از شما توقع پاسخ به آنها را دارد. مثلاً چرا ناظم برای ترکیدن یک بادکنک این‌همه شاگردش را تنبیه می‌کند؟ چرا حرف او را باور نمی‌کند؟ چطور چنین ناظم سختگیری، داشن‌آموز را به حال خود می‌گذارد تا برود و ماشینش را خراب کند؟ ماشین مگر بیرون از مدرسه پارک نیست، پس دانش‌آموز چطور بدون هیچ مشکلی می‌رود و برمی‌گردد؟ و چرا ماشین با چند حبه قند به‌کلی خراب می‌شود؟ ... اگر این اثر یک خاطره بود، جواب دادن به این سوالات ضروری نبود، اما شما داستان می‌نویسید و داستان یک اثر مستقل است. یک اثر «خودبسنده»، یعنی چیزی که خودش برای خودش باید کافی باشد. شما ایده‌های خوبی دارید، ففقط باید حواستان به جفت و جور شدن این جزئیات در کنار هم باشد.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت