اطلاعات ناتمامی که آفت داستان می‌شوند




عنوان داستان : کوچ پروانه‌ها
نویسنده داستان : مهدی الف

صدای  بوق ماشین ها که از کوچه  به گوشش رسید حواس پیرمرد را پرت کرد،کتابِ مغز خفته را از جلوی چشمانش پایین آورد و به دنبال عصای خود گشت و با صدای لرزانش گفت:وای از دست این بِنتلی!دوباره بازیش گرفته .بِنتلی ؟بِنتلی کجایی؟اون عصای منو بیار ،پسرک بازیگوش چرا دوباره ظرف غذایت را تمام نکردی !هویج و پوره سیب زمینی غذای مورد علاقه تو بود .بنتلی دمی تکان داد و عصای پیرمرد را از کنار قاب عکس بزرگی  زنی که داخل پذیرایی نصب شده بود برداشت و پوزه خود را تا نزدیک دست راست پیرمرد جلو آورد و عصا را به پیرمرد داد،پیرمرد عصا را به زمین زد و بلند شد و به سمت کمد لباسی رفت. پیرهن  چهارخانه خاکستری رنگی که سیامک پسر همسایه بغلی برایش از تایلند آورده بود پوشید و به سمت راه پله ها  رفت...در حیاط را باز کرد. اجتماعی از ماشین های جور واجور در کوچه بود .نور ماشین ها با طیف رنگی از فشفشه ها کوچه را از هاله ی رنگی نور پر کرده بود. دستمال خود را از جیبش در آورد و عینک خود را تمیز کرد و  به دقت نگاه کرد. جشن عروسی  داخل ساختمان رو به روی بود وقتی که عروس از ماشین پیاده شد. برای چند ثانیه ای تمام صداها در گوش پیرمرد قطع شد  و با تمام وجود چشم شد و  خیره به عروس نگاه کرد  و زیر لب گفت:این،این  که پروانه س ،جشن عروسیش که خیلی سال پیش  بود... پس چرا دوباره پیرهن عروس به تنش کردن...آن شب هوای کوچه از بغض ترقه ها منفجر شده بود و اجتماعی  از دود های غلیظ در هوا چادر پهن کرده بود.پیرمرد در حیاط را بست و  به داخل خانه رفت... .بنتلی که از صدای ترقه ها ترسیده بود خود را در آغوش پیرمرد انداخت .پیرمرد دستی بر سر بنتلی کشید و گفت : نترس ،پروانه رو دیدم، او خوشحال بود . .... صبح روز بعد در حالی که مشغول کاشتن گل های اطلسی داخل حیاط بود گوشی تلفنش زنگ خورد ،پشت خط فرش فروش بازارچه آقای کمالی بود.  آقای کمالی مردی بود بلند قلد  ۶۰ ساله ،لاغر با موهای جو گندمی بلند  که بیشتر به یک نقاش یا بازیگر تاتر شباهت داشت تا فرش فروش .آقای کمالی پشت خط گفت: علو، علوسلام .پیرمرد :گفت سلام بفرمایید .آقای کمالی گفت:  انگار نشناختی رفیق منم کمالی .معلوم هست تو کجایی چرا دیگه تو  بازارچه  نمیای؟پیرمرد گفت :سلام حاجی شرمنده حواس  برام نمونده این روزها حال خوشی ندارم کمتر بیرون میام بیشتر پیش بنتلی هستم.آقای کمالی گفت بهونه نیار امشب دو تابلیط سینما رزرو کردم بریم با هم فیلم ببینیم و خوش بگذرونیم.پیرمرد با اینکه صداش می لرزید و نفسش اذیتش می کرد بیلچه دستی کوچکش را روی زمین گذاشت و گفت حاجی حوصله شلوغی و ترافیک رو ندارم خودت برو.آقای کمالی گفت نه انگار تورو را باید با زور از خونه بکشم بیرون. عصر ساعت ۷ در خونتونم و تماس را قطع کرد .پیرمرد  آن روز کت و شلوارشیک خود را به تن کرد و با صدای بوق ماشین آقای کمالی خود را به در حیاط رساند .در حیاط را باز کرد و خیره به ماشین نگاه کرد و صدای جیغ ترمزی در گوشش پیچید و زیر لب گفت این که  اتومبیل مشکی رنگ خودمه چرا دست کمالیه؟! .آقای کمالی شیشه ماشین رو پایین کشید و با صدای خش دارش گفت چیه چرا زل زدی به ماشین و بِررر و برنگاه می کنی .حواس پرت شدی یا انگار منگم شدی . .زود باش چرا سوار نمیشی.دیر شدااا.پیرمرد فقط متوجه شد که لب های آقای کمالی بهم خورده و صدای از او نشنید .دستگیره در و باز کرد و سوار شد . در مسیر باران شدیدی گرفت و برف پاکن ها  با اشاره دست آقای کمالی شروع به رقص هماهنگی رو شیشه کردند. آقای کمالی سیگاری از پاکت داخل جیبش در آورد وبین انگشتانش نزدیک انگشتر  عقیق سرخ رنگش  گذاشت و با فندکش سیگارو روشن کرد وگفت :طوبی خدابیامرز، نور به قبرش بباره این انگشترو برام از مشهد آورده بود .بهم گفت حاجی این انگشتررو بکن تو اون انگشتی که اون  سیگار لامصبو  میذاری تا ببینش. شاید نگاش کنی و به خاطر من سیگار رو قبل از روشن کردنش خاموشش کنی و خدا بخواد ترکش کنی اما رفیق نمیدونست بعد از رفتنش من  سیگار رو با سیگار روشن میکنم .آقای کمالی خنده ای تلخی زد و حال  پیرمرد را جویا شد و از دست پیرمرد شاکی شد که چرا اینقد خانه نشین شده و مثل بقیه دوستانش در پارک محله نمیاد ، اما جوابی  از پیرمرد نشنید .رویش را سمت پیرمرد کرد تا او را ببیند که در هم حین حواسش از رانندگی پرت شد و نزدیک بود با ماشین جلوی شاخ به شاخ بشود که سریع فرمان را به سمت راست هدایت کرد و ایستاد .زبان پیرمرد بند آمده بود و ترس تمام وجودش را برداشته بود و صدای تالاپ تلوپ قلبی  داخل ماشین به گوش پیرمرد رسید. آقای کمالی خنده ای زد و به پیرمرد گفت: نترس حواسم بود خواستم تورو از خواب بیدار کنم ،پیرمرد به آقای کمالی گفت تصادف کردیم .اوناهاش اونجا اون!  اون! ماشین ببین تصادف کردیم ،قهقهه آقای کمالی بالا گرفت و دست راست خود را روی شانه چپ پیرمرد زد و گفت نه خیالاتی شدی .
اون یه ماشین دیگس که داره میاد.دست فرمون من حرف نداره اینو همه تو بازارچه می دونن و دوباره حرکت کردند .به سینما که رسیدن بلیط های خود را تحویل دادن و رفتن رو صندلی هاشان نشستند .پیرمرد با تمام دقت به پرده سینما زل زده بود  اما حواسش جای دیگری بود شاید به نوجوانیش فکر می کرد که با چه شوق و ذوقی دور از چشمان پدرش رو صحنه تئاتر حضور پیدا می کرد شاید هم به ۳۰ سال خدمت خالصانه در  آموزش پرورش .شاید هم به جاده شلوغ و هوای بارانی و جیغ ترمز ماشین در  مسیر جنگل های شمال وشاید هم به وسعت کلمه عشق. اینبار باز هم برای لحظه ای تمامی صداها در گوش پیرمرد به  حالت اغما رفتن در حالی که چشم به پرده سینما دوخته بود و هوشش در گذشته سیر میکرد  دوباره صدای تالاپ تلوپ قلبی در گوشش پیچید،با حالت بهت زده و با تعجب خود را روی صندلی جلو عقب کشید و ترس از اینکه آقای کمالی درباره فیلم سوالی ازش بپرسد .دست در نایلون  تخمک ها برد و  شروع به خوردن کرد و به فضای فیلم برگشت اما فقط به برگشتن پیش بنتلی فکر میکرد...شب از نیمه گذشته بود وقتی که بنتلی بازیگوشیاش را انجام داده بود و خسته پیش پیرمرد نشسته بود طبق عادت همیشگی کتابی برای پیرمرد از قفسه کتاب چوبی که در اتاق  بود می آورد و به پیرمرد میداد تا برایش کتاب بخواند  و بنتلی گوش کند و بخوابد.اینار بنتلی با چشمان خواب آلود آلبوم عکس را از کشوی زیر قفسه کتابی برای پیرمرد آورد تا به خیال خودش با صدای پیرمرد خوابش برود.پیرمرد آلبوم را از بنتلی گرفت و  شروع به ورق زدن کرد و رو به رو بنتلی کرد و تبسمی زد وگفت بنتلی این  که آوردی کتاب نیست ،آلبوم عکسه ،آلبوم عکس بی صداس، عکس ها فقط خاطرات آدم ها را مرور میکنن اما سخنی را به زبان نمی آورند تا تنهایاشون رو بیشتر حس کنن. بنتلی بیا به عکس ها نگاه کن،بنتلی که متوجه نشد  پیرمرد چه می گوید  خمیازه ای کشید و گوش های  خود را به نشانه تایید بالا و پایین برد  و لب های پیرمرد را نگاه می کرد.پیرمرد ادامه داد این عکسو ببین ماله خیلی سال پیشه تو شمال گرفتمش اون  ماشین مشکی رنگو می بینی اون ماشین خودمه ،پیرمرد مکثی کرد و آب دهان خود را با بغضِ نهفته درگلویش قورت داد و رو به بنتلی کرد و گفت. بعد از اون روز شوم گذاشتمش تو یه صافکاری و به صاحبش گفتم‌ این ماشین دیگه برا من خاطره ساز نیست درستش کن برای خودت... ورق دیگری زد و عکس دختر خانمی را با انگشتی که می لرزید نشان بنتلی داد و گفت عکسو ببین این هدیه س همونی که قلب رو... مکثی کرد و اینبار صدای تالاپ تلوپی  قلبی محکم تر در گوش پیرمرد پیچید ... و گفت هدیه اون موقع ۱۵ سالش بود.  الان خودش جراح قلبه وو با شوهر و بچه هاش سوئد زندگی میکنن، با فریدون ما هم رفت وآمد دارن .بنتلی خمیازه ای دو می و سومی را هم کشید . پیرمرد با صدای بلند گفت بنتلی گوشت با منه . فریدون رو  که میشناسی و دست گذاشت روی عکس فریدون و گوشی موبایل خودش وادامه داد همون که باهاش تصویری حرف میزنم بنتلی به نشانه تایید حرف پیرمرد، چشم های خود را باز و بسته کرد و در حین صحبتهای پیرمرد روی صندلی کنار پنجره در آغوش پیرمرد خوابش برد....هوا از تاریکی به روشنایی کوچ کرده بود . بنتلی زود بیدار شده بود وبا موبایل پیرمرد بازی می کرد تا صفحه روشن شود و خودش را بالا و پایین بیندازد و خوشحالی کند  اما شارژ گوشی موبایل تمام شده بود.  غذایش را از داخل یخچال در آورده بود و تا آخر ظرف غذایش را تمام کرده بود.عصای پیرمرد را از کنار تابلوی عکس آورد نزدیک دستانش گذاشت و با بی حوصلگی تمام خانه رو می چرخید. پنجره اتاق باز بود و نسیمی خنک  شروع به وزیدن کرده بود .پروانه ای از گل های توی باغچه بلند شده بود و  به دور سر پیرمرد می چرخید... تمام*
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مهدی الف سلام

«کوچ پروانه‌ها» تنها داستانی است که برای ما فرستاده‌اید. خوشحالم که همکاری‌تان را با ما آغاز کرده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. با توجه به سابقۀ کوتاه داستان‌نویسی‌تان داستان خوبی نوشته‌اید و عنوان لطیف و شاعرانه‌ای دارد که تقریبا با متن در هماهنگی و تناسب درستی است. از همان ابتدا معلوم است که شخصیت محوری پیرمردی تنهاست که با سگ‌اش زندگی می‌کند. این‌ها اطلاعاتی هستند که شما به موقع و بدون اتلاف وقت در جای درست قرار داده‌اید؛ یعنی معلوم است داستان، داستان چه کسی است و معلوم است که این آدمِ داستان، در چه مکان و موقعیتی قرار دارد؛ اما چیزی که چندان روشن نیست مشکل پیرمرد است؛ البته صحنۀ دیدن ماشین عروس صحنۀ خوبی است و جمله‌ای که پیرمرد با دیدن عروس به سگ‌اش می‌گوید شوک تکان‌دهنده‌ای دارد و تعلیق خوبی ایجاد می‌کند. پیرمرد با دیدن عروس تعجب می‌کند و زیر لب می‌گوید: «این،این که پروانه س ،جشن عروسیش که خیلی سال پیش بود... پس چرا دوباره پیرهن عروس به تنش کردن..» همین جمله یکدفعه مخاطب را نسبت به واقعیت دنیای اطراف پیرمرد و حتی خود پیرمرد، دچار تردید می‌کند و اتفاقا شکی که ایجاد می‌شود شک خوبی است چون تخم کشش و تعلیق را در دل داستان می‌کارد و خواننده بلافاصله با اثر درگیر می‌شود اما مشکل این است که این تردید همچنان ادامه پیدا می‌کند و در یک نقطۀ مشخص به پایان نمی‌رسد در حالیکه لازم است جهان داستان بالاخره یک جایی از حالت بی‌ثباتی خارج شود و ثبات بیابد که در اینجا چنین اتفاقی نیفتاده است. خواننده متوجه می‌شود واقعیت جهان عینی پیرمرد دستخوش تغییراتی شده است و مثلا می‌تواند حدس بزند که پیرمرد اصلا حضور فیزیکی ندارد و شاید روح اوست که دارد صحنه‌های آشنا و تکراری را دوباره و چندباره می‌بیند اما چیدمان منطقی‌تر این است که با آمدن صحنه‌های غیرمعمول و مشابه، تردیدها رفته‌رفته پررنگ‌تر شوند تا خواننده نسبت به موقعیت پیرمرد و جهان اطراف او، به یقین برسد. شاید یکی از دلایل عمده تشدید بی‌ثباتی در این اثر اطلاعات نصفه نیمه‌ای است که نویسنده در اختیار مخاطب گذاشته است. پیرمرد چندبار به صدای ضربان قلبی که به وضوح می‌شنود اشاره می‌کند و یک بار هم وقتی آلبوم عکس‌ها را نگاه می‌کند و برای سگ‌اش حرف می‌زند می‌گوید: «عکس‌رو ببین این هدیه س همونی که قلب رو... » و جمله‌اش را ناتمام می‌گذارد. می‌خواهم بدانید که گاهی به نظر می‌رسد پنهان کردن اطلاعات اثر را رازآلود می‌کند در حالیکه اغلب چنین اتفاقی نمی‌افتد چون داستان به اطلاعات ضروری و به موقع نیاز دارد و پنهان کردن آن‌ها فقط زبان داستان را الکن می‌کند. آدم‌های فرعی مثل فریدون و هدیه هم اگر قرار است در داستان بیایند به شخصیت‌پردازی نیاز دارند و به حضوری ضروری‌تر و پررنگ‌تر وگرنه حضورشان فقط به پرسش‌های بی پاسخ می‌انجامد. پیشنهاد می‌کنم به مطالعۀ جدی و حرفه‌ای داستان‌های خوب بپردازید و به تلاش و تمرین ادامه دهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » یکشنبه 17 شهریور 1398
منتقد داستان
سلام. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.
مهدی الف » شنبه 16 شهریور 1398
درودها سرکار خانم آروان سپاس از شما بابت توضیحات و نقد کاملتان.استفاده کردم و از توضیحات شما درس گرفتم و در آثار بعدی به اصلاحات و تغییرات اساسی طبق عناصر داستان توجه بیشتری می‌کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت