بازنویسی بدون شتاب‌زدگی




عنوان داستان : صبور
نویسنده داستان : رضا میرشکاری

صورتم را به شیشه ی پنجره چسبانده ام باران شدت گرفته است طوری که نمی توانم پنجره را باز کنم. سعید وصاحب خانه زیر سایبان پارکینگ در حیاط مشغول صحبت هستند از صورت صاحبخانه معلوم است که به سعید تشر می زند، سعید هم سعی میکند او را آرام کند. شیرین پاچه ام را چسبیده وتقلا می کند بالا بیاید اما نمی خواهم چنین تصویری از پدرش در ذهنش ثبت شود صاحب خانه سه انگشتش را بالا می آورد و سرش را به علامت تاکید تکان می دهد. نمی دانم منظورش را سه ماه یا سه روز است.
انگارامروز قرار نیست آفتاب در بیاید، ابرهای سیاه همدیگر رو به آغوش کشیده اند .سعید وارد اتاق می شود.سرش را به طرف من می چرخاند. سعی می کنم صورتم را گشاده نشان دهم و لبخندی حواله اش کنم تا شاید گره های صورتش وا شود. اما شیرین زرنگ تر از من بود وبا شیرین زبانی اش گره های صورت سعید را باز می کند. شاید سعید حق داشته باشد لبخند مصنوعی مرا نپذیرد آخر از دل آشوب که لبخند در نمی آید. خودم رو جمع و جور می کنم وسراغ آشپزخانه می روم سفره نقره کار اصفهان را از کشوی کابینت بیرون می کشم . به این فکر می کنم که شاید این سفره وخاطراتش بتواند شب تلخ امشب را شیرین کند. سفره را باز می کنم نقش نگارش نمایان می شود. کاسه ی سفالی را آب می کنم وگل های صورتی را در آن میریزم وبقیه وسایل سفره را می چینم . صدیقه، رضا، شرین وسعید هم می آیند وپای سفره می نشینند. بچه ها سفره رو که می بینند سر ذوق می آیند
صدیقه : مادر این همون سفره که از اصفهان خریدیم نیست ؟
با خنده وتکان دادن سر، حرفش را تایید می کنم . سعید سرش را بالا می گیرد چند لحظه ای خیره به من نگاه می کند و من با نگاه کردن سعید موضوع قصه ولالایی امشب بچه ها رو میدانم . قصه ی خانه ی بزرگ ننه خاتون وبچه هایی که همه مجبورند فقط در یک اتاق زندگی کنند و نمی توانند سر ظهر،گرگم به هوا بازی کنند چون عمو صابر پیرمرد قر قرو بد اخلاق می خواهد استراحت کند. فوتبالیستا را باید با صدای خیلی کم گوش کنند .باید قصه را هنرمندانه تعریف کنم تا بچه ها شک نکنند .اما رضا اعتراض می کند و بدبیراهی به عموصابر قصه می گوید صدیقه هم آرزو می کند که هیچ وقت داخل آن خانه نرود . وشیرین کوچولو در خوابی عمیق فرو رفته وانگار هیچ صدایی را نمی شنود.
آفتاب سعی می کند خودش را از پشت ساختمان های بلند که در دور دست دیده می شوند، بالابکشد. سعید آماده می شود تا از خانه بیرون برود انگار حضور مرا پشت سرش احساس کرده بر می گردد سرش را این ور آن ور می گرداند که چشمش به من نیفتد این رفتار را هر وقت جیبش خالی می شود انجام میدهد و رفتارش سر سنگین می شود .
سعید با لکنت می گوید : هر چه التماس کردم قبول نکرد کمی مکث می کند. پولم...
میان حرف های سعید سرم را بر می گردانم سمت چرخ خیاطی که چند سال پیش برایم خریده بود. سعید رد نگاهم را می گیرد لبخندی فاتحانه میزند وبوسه ی آب دار نثار گونه هایم می کند انگار گره کور، کارش باز شده بود . این بار هردو می خندیم خنده ی سعید تمام دلشوره ام را میبرد. آفتاب از پشت ساختمان های بلند خودش را بالاکشیده است وفاتحانه بر زمین میتابد.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
آقای میرشکاری سلام
داستان صبور را خواندم. خوش‌حالم که داستان‌ «اجاره» را با بازنگری ارسال کرده‌اید. عنوان صبور نسبت به عنوان اجاره بهتر است.نام داستان بخش مهمی از داستان است و در جلب توجه مخاطب نقش مهمی بازی می‌کند. عنوان صبور با درونمایه‌ی کار ارتباط تنگاتنگی دارد. توقع داشتم در بازنویسی داستان به صحنه‌های میانی داستان پرداخت عمیق‌تر و بهتری داشته‌باشید. حقیقت این که پاراگراف به پاراگراف با داستان اول مقایسه کردم، به نظرمی‌رسد فقط روی تغییر عنوان داستان متمرکز شده‌اید.
فضاآرایی داستان‌تان به ویژه در شروع و پایان کار خوب است. در یادداشت نوشته‌اید که برای شروع داستان ترجیح می‌دهید مشکل اجاره‌ی خانه را ابراز کنید و پس از آن به واکنش‌ شخصیت‌ها بپردازید. این ایده‌ی بسیار خوبی است، اما شرط آن پرکشش‌بودن روایت در میانه‌ی داستان است. همان طور که رمان بیگانه‌ی کامو با جمله‌ی ضربه‌زننده "امروز مامان مرد.." شروع می‌شود. از این منظر، در واقع اثر شما داستانی رویدادگراست. از آن جهت که اتفاقی در ابتدای داستان رخ‌داده‌است که دلایلی دارد و پیامدهایی نیز. موضوع اصلی داستان شما رویداد فقر و عدم توانایی اجاره است. ساختار داستان رویدادگرا ساده است. این داستان‌ها از الگوی خاصی پیروی می‌کنند: داستان زمانی آغاز می‌شود که شخصیت‌های اصلی درگیر چاره‌کردن درد می‌شوند، حالا یا به هدف می‌رسند یا شکست می‌خورند. در این کار، در پایان داستان با نگاه‌کردن به چرخ‌خیاطی انگار چاره‌ای اندیشیده شده‌است. اما رویدادگرا بودن داستان به این معنا نیست که شخصیت‌پردازی نشود. اگر کمی به شخصیت‌پردازی داستان بیشتر توجه‌کنید سبب لذت بیشتر مخاطب خواهید شد. حال شخصیت را چگونه به مخاطب نشان می‌دهیم؟ به جز چهره که در واقع شخصیت‌آرایی است، کنش شخصیت و اندیشه و دیالوگ‌ها شخصیت را به خواننده نشان می‌دهند. هر گونه کنش شخصیت و منولوگ‌ درونی او به پرداخت شخصیت کمک می‌کند. در داستان شما زمانی که زن سفره‌ی نقره‌کار اصفهان را باز می‌کند یا گل‌های صورتی را در کاسه می‌ریزد، کنش بسیار زیبایی است که عمق رفتار و آرامش زن را در آن شرایط نشان می‌دهد. همان طور که پیش‌‌تر اشاره کردم اجازه بدهید مخاطب این صحنه‌ها را ببیند. مثلا به طور کاربردی می‌توانید در سطری که نوشته‌اید شیرین پاچه‌ام را گرفت، بنویسید دامن‌ام را کشید که به طور غیرمستقیم زن بودن راوی مشخص شود. پس از آن نقطه‌ی اوج کارتان را داستان گفتن برای فرزندان است که به طور موازی با داستان اصلی پیش می‌رود. این صحنه را خوب پرداخت‌کنید. مثلا زن می‌تواند کنار فرزندانش بنشیند و داستان بگوید. امیدوارم با شکیبایی و حوصله روی این داستان وقت بگذارید و به شخصیت زن داستان بهتر بپردازید. به نظرم می‌توانید تناقض تفکر زن و آرامش ظاهری‌اش را بیشتر نشان‌دهید.
نکته‌ی پایانی این که نویسندگان بزرگ بارها و بارها کارهاشان را بازنویسی کرده‌اند و از نو نوشته‌اند. توصیه می‌کنم وقتی داستان را می‌نویسید یا نقدی از داستان می‌خوانید به خودتان و شخصیت‌های داستان مجالی‌ بدهید. داستان را با فاصله‌ی زمانی کوتاه بازنویسی نکنید. به قول معروف بگذارید در فریزر یخ‌ بزند، در این‌صورت با گذشت زمان وقتی داستان خودتان را بازنگری می‌کنید، کمتر احساسی برخورد خواهید‌ کرد. انگار داستان دیگری است و خودتان نکات برجسته‌ی داستان را بیشتر درخواهید‌ یافت.
ممنون از شما.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت