با عنوان خوب، نگاه‌ها را به سمت خود جلب کنید.




عنوان داستان : لکه ی سفید
نویسنده داستان : سمانه سلطانی

پسرم درست رو به رویم ایستاده و چشم های عسلی درشتش را به من دوخته.چقدر توی این سه هفته بزرگ شده . همه چیزش در نظرم زیبا و دوست داشتنی ست.موهای خرمایی موج دارش و پوست گندمگونش با هم تناسب دارند. دلم میخواهد گونه های برآمده‌اش را بوسه باران کنم. اما باز از جلوی چشمانم دور می شود. هنوز به توافق نرسید ه ایم چی صدایش کنیم؟ کسری یا صدرا؟ حالا هرچی. اصلا من دوست دارم "پسرم " صدایش کنم .با عکس بچگی هایم که مقایسه اش می کنم یک خود دیگر می بینم. همانقدر آرام . همانقدر شاد.
چقدر امشب این مطب از هر شب دیگر شلوغ تر شده.اینقدر زبان ها و لهجه های جورواجور توی گوشم می پیچند که در شهر خودم احساس غریبی می کنم. به چهره ی تک تکشان نگاه می کنم.هیچکس شاد نیست. همه نگران و منتظر به تلویزیون مقابلشان نگاه می کنند. اما من می فهمم . .همه مثل من فقط دارند نگاه می کنند. هیچکس نمیبیند.
یک زن غمگین دیگر از مطب بیرون آمد.پنجمین نفریست که بعد از من رفته بود داخل.منشی دکتر با چشم های پرسشگرش باز به من نگاه می کند.
مادرم مثل همیشه قبل از اینکه آب جوش برنج آبکش شده را توی باغچه بریزد سه بارزیر لب گفت .بسم الله . وقتی تعجب را توی صورت من دید گفت: از ما بهترون ممکنه بچه شونو هرجایی خوابونده باشن اگه آب جوش روی زمین بریزی و بسم الله نگی ممکنه بچه شونو بسوزونه و اونوقت اونا هرجور شده ازت انتقام میگیرند.حتی ممکنه بچه ی آدمو از شکمش بدزدند و ببرند. و من به حالت تمسخر پوزخندی تحویلش دادم.
مشتم را باز می کنم. برگه ی کوچک سیاه هنوز بین انگشتانم مچاله شده. دوباره نگاه ش می کنم. سیاه سیاه بدون حتی یک لکه ی سفید.عین همان تصویر توی مانیتور اتاق دکتر. به زور سرم راچرخانده و دیده بودمش. وقتی که دکتر با دقت به آن نگاه می کرد و خوشبینانه دنبال یک لکه ی سفید کوچولو می گشت.
چیزی نپرسیدم. از سوالاهای بی ربطی که می پرسید و من می دانستم جوابش را خودش می داند جوابم را گرفته بودم.
- کاشت اولت بوده؟
- گفتی سه هفته پیش بود؟
گوشیم زنگ میخورد باز مادرم زنگ میزند و من باز رد میدهم.لب هایم به هم قفل شده. از هم باز نمی شود تا حرف بزنم. باز درد عجیبی توی شکمم میپیچد و مایع لزجی ازبدنم خارج می شود.چاره ای نیست. باید بروم . از مغزم خواهش میکنم به پاهایم دستور بدهد راه بیوفتند .
توی کوچه باران نم نم می بارد .از در مطب تا سر کوچه –همانجا که پدر کسری منتظر ماست- برایم فرسنگها راه است. با خودم میگویم چقدر خوب که باران به کمکم آمده واشک هایم را میشوید و با خودش می برد توی زمین.
درد گنگی توی کمرم می پیچد ولی من اهمیتی نمی دهم در حالیکه پاهایم را به زور دنبال خودم می کشم به این فکر می کنم حالا چطوری به پدر کسری توضیح بدم که از ما بهترون پسرمونو دزدیدن و با خودشون بردن؟
نقد این داستان از : احسان عباسلو
انتخاب سوژه زیبا از وظایفی است که نویسندگان امروز کمتر بدان توجه می‌کنند. همه ابتدا احساس می‌کنند چیزی برای نوشتن دارند و بعد برای نوشتن آن به سراغ داستان می‌‌آیند. نویسنده خوب باید به هر دو توجه کند، هم حرفی برای گفتن داشته باشد و هم گاه دنبال حرفی برای گفتن بگردد. آن‌ها که حرفی برای گفتن دارند و بعد سراغ داستان می‌آیند به طور مرسوم داستان‌های رئال می‌نویسند و عموم آن‌ها هم داستان های آپارتمانی و احساسی است.
این که شما به سمت موضوع و مضمونی متفاوت کشیده شده‌اید اولین امتیاز شماست. فضا و مسیر متن به سمت خرافه رفته و همین به جذابیت کار افزوده است.
فقط چند نقطه ابهام در متن وجود دارد که باید رفع و رجوع نمائید. تکه اول که خیلی طبیعی و خوب است. یک صحنه‌ی رئال و زمینه‌ساز برای بقیه‌ی نوشته که باورپذیری طبیعی هم دارد؛ به خصوص اختلاف در نامگذاری.
اما از بند دوم داستان به سمت دیگری می‌رود. متوجه می‌شویم که زن در مطب یک دکتر متخصص زنان و زایمان باید باشد، متوجه می‌شویم که بچه مشکلی دارد، این که بچه گویا به رنگ سیاه است و این نکته تمام آن آرزوهای زن و بعد شوهر را به باد داده است، و این که زن نمی‌داند اینک این نکته را چگونه به مرد یا به عبارتی به شوهرش توضیح دهد، و مهمتر این که از سئوال دکتر "کاشت اولته؟" متوجه می‌شویم گویا کاشت خارج از رحم صورت گرفته.
پس مضمون و موضوع اصلی داستان می‌تواند پرداختن به چنین شیوه‌هایی از بچه‌دار شدن باشد و معضلات احتمالی آن. چنین پدیده‌ای در ایران جدید است و لذا پیامدهای خاص خود را دارد و هنوز بسیاری از این پیامدها مشخص نشده‌اند و داستان از سر اتفاق محمل خوبی برای نشان دادن همین عوارض و پیامدهاست.
اما این که برخی از این پیامدها واقعاً قابلیت اتفاق افتادن دارند را باید از قبل مورد تحقیق قرار داد. برای مثال آیا افرادی که از آن‌ها اسپرم گرفته می‌شود (اگر شوهر ناتوان از دادن آن است) از لحاظ ژنتیکی مشخص شده نیستند تا چنین مشکلاتی روی ندهد؟ (اگر جنبه علمی داستان را مد نظر قرار دهیم) در این داستان باید این گونه برداشت کنیم که شوهر خود زن قادر به این کار نبوده است. داستان "گورچین" نوشته خانم شهره احدیت در قالب رمان برای نمونه به چنین موضوعی پرداخته.
تمام این‌ها البته به واسطه فعل شما در جمله " کاشت اولت بوده؟" که از زبان یک دکتر متخصص ایراد گشته، برداشت شده است و اگر این فعل اشتباه نوشته شده و یا شما منظور دیگری داشته‌اید که بحث دیگری است.
علی ایحال داستان در جایی که با خرافه پیوند می‌خورد زیبا می‌شود و زن توجیه امر علمی را به سمت برداشت‌های خرافی می‌برد. این گونه تعابیر داستان‌ها را معمولاً زیبا کرده‌اند و داستان شما هم مستثنی نیست.
استیصال زن در انتهای داستان و رد دادن به تماس‌ها و جمله انتهایی از نقاط قوت داستان هستند. در این جا که " یک زن غمگین دیگر از مطب بیرون آمد. پنجمین نفریست که بعد از من رفته بود داخل. منشی دکتر با چشم های پرسشگرش باز به من نگاه می کند." بیانگر نوعی استیصال از رفتن به خانه است و زن را روی صندلی مطب نگه داشته در حالی که به سراغ گذشته و بحث از ما بهتران می‌رود تکه زیبایی است، به خصوص که پنج زن بعد از او رفته‌اند داخل و یعنی زن نوبتش تمام شده و از اتاق دکتر بیرون آمده اما نای بازگشت به خانه را ندارد.
بالشخصه با تکه اول داستان مشکل دارم وقتی در تناسب با بقیه متن قرار می‌گیرد. به تنهایی تکه قابل قبولی است (همان طور که ابتدا اشاره کردم) اما بعد تناسب خود را با ادامه متن از دست می‌دهد. این که ما داریم در آرزوی زن چرخ می‌خوریم یا این که آن صحنه در واقعیت اتفاق افتاده، نشان داده نمی‌شود.
این که بعد از سه هفته ناگهان بچه سیاه شده باشد با حرف‌های درون مطب کمی مشکل پیدا می‌کند. مانند بچه، متن هم دچار سیاهی اما از نوع ابهام شده. باید کمی شفاف‌تر شوید. ما در مطب دکتر حس می‌کنیم بچه هنوز به دنیا نیامده. حرف‌های دکتر و روایت بیان شده ابهام دارند. به نظر دکتر دارد بچه به دنیا آمده را می‌بیند اما حرف‌های شما از مانیتور این را دچار ابهام می‌کند به خصوص که به جای "او" از "آن" استفاده کرده‌اید: "دکتر با دقت به آن نگاه می کرد" که خواننده فکر می‌کند دارید از مانیتور می‌گوئید. اگر بعد از سه هفته بچه سیاه شده بهتر است حرف‌های مطب را شفاف‌تر نمائید.
زبان‌تان هم یکدستی ندارد. گاه رسمی و گاه غیررسمی شده مانند "راه بیوفتند". سخنان مادر در مورد آب جوش ریختن را هم در داخل علامت نقل قول بیاورید حتماً.
عنوان داستان هم اصلاً زیبا نیست. نامگذاری بسیار مهم است. عنوان باید چشمگیر باشد. جالب این که لکه سیاه چشمگیرتر از لکه سفید است چرا که سیاهی یعنی برهم خوردن نرم در حالی که سفیدی همان نرم است. شما باید از همان ابتدا به دنبال جلب نظر باشید.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت