پیام‌های عبرت‌آموز را در تار و پود داستان پنهان کنید




عنوان داستان : پیاده رو
نویسنده داستان : سمانه سلطانی

پیاده رو
باد خنکی از زیر سایه ی درختان به صورتشان می خورد و سرحالشان می کرد. محوطه ی سرسبز کنار پیاده رو که کنار یک خانه قدیمی کاهگلی بود با شاخ و برگ در هم تنیده ی درختان ، یک جای دنج و خوش آب و هوا به شمار می رفت. پسرها یک نیمکت فلزی که آرم شهرداری رویش حک شده بود به آنجا برده بودند و شب های گرم تابستان یا بعدازظهرهای خنک پاییزی شان را دور هم آنجا می گذراندند.
امروز خبری از سعید نبود. سراغش را که گرفتند یکی از پسرها گفت : ظهر دیدمش . داشت ماشین جدیدش رو آماده می کرد احتمالا رفته بار بزنه. پسر عجب ماشینی بود. ولوو صفر صفر. هنوز پلاستیک صندلی هاش باز نشده بود. میگن ولوو امن ترین ماشین جهانه. هم سواریش هم ماشین سنگینش.چنده این ماشینا؟
حسین که پدرش یک بازنشسته ی معمولی دولتی بود و چند ماه در به در دنبال کار می گشت پک عمیقی به سیگارش زد بعد همانطور که یک پایش روی نیمکت بود ته سیگار را به زمین انداخت و با فشار زیر پا له ش کرد. بعد آرام گفت: به ما چه که چند؟خیلی می ارزه. اندازه ای که من و تو نتونیم صفراشو بشماریم. خب اوس احمد همین یه دونه پسرو داره. اگه برای اون نخره برای کی بخره؟ برای عمه ی من بخره؟
علی که با سنگ زیر پایش بازی می کرد همانطور که نگاهش به زمین بود زیر خنده زد و گفت: برای عمه تم می خرید بد نمی شدا. تو هم میتونستی گاهی سوارش بشی.
حسین مثل برق تکانی خورد و دو پایش را روی زمین جفت کرد و به علی چشم غره ای رفت.
همان که سر صحبت سعید را باز کرده بود سیگار روشنی به دست حسین داد و بحث رو عوض کرد: تازه میگن اوس احمد برای نوه اش که دو ماهه دنیا اومده یه سواری به نام زده. خب دیگه بعد اون سعید صاحب همه ی مال و امواله بعدشم پسرش. چه فرقی میکنه حالا بهش بدن یا پنجاه شصت سال دیگه؟ به قول ننه م شانس اگه داری برو بگیر بخواب. ما که بابامون از بچگی شاگردی کرده هنوزم شاگرد مغازه ی مردمه. ما هم به خاطر دو لقمه نون باید تا آخر عمر کارگری مردمو بکنیم.
علی که سعی می کرد چشمش به چشم حسین نخورد با قیافه ای جدی گفت: فکرشو بکن. قسط ماشین که نداره. راننده هم که نگرفتند . هرچی کار کنه مال خودشه. اینجوری دوسه سال دیگه پول همین ماشینو درمیاره. بعدشم سومی و چهارمی و برو تا آخر. هم سن منه . تازه 28 سالشه. به چهل که برسه میلیاردر میشه واسه خودش.دیگه چکار به پول باباش داره؟فقط نمیدونم چطور میخواد این همه پولو حساب کتاب کنه.
حسین که ته سیگار دومی را زیر پایش له می کرد همانطور که به دیوارکاهگلی روبه رو خیره مانده بود گفت: تو نترس یه جوری حساب کتاب کنه که تو توی خواب نمی تونی بکنی. اصلا نوش جونش. خیرشو ببینه. ما اگه راست میگیم یه کاری کنیم که فردا پس فردا بچه هامون همینجا نشینن و حساب کتاب مال مردمو بکنن.
جوری حرف زده بود که همه ی رفقا به خود آمده بودند..
یک هفته گذشته بود و هنوز بعضی از بچه ها لباس مشکی تنشان بود. فقط صدای سوز سرد پاییزی که لابه لای شاخه های درختان می پیچید سکوت آن ها را بر هم میزد. چشم های حسین پف کرده و قرمز به دیوار روبه رو ثابت مانده بود. سخت بود بفهمی به چه فکر می کند.
علی سکوت سنگین را شکست: هی تف به این روزگار.کی فکرشو می کرد؟ بابام میگه جنازه شو که دیده هنوز چشاش باز بوده هر کاری کردند بسته نشده. برق مثل سنگ خشکش کرده بوده.شاگردش بعدازظهری سر خاک داشت تعریف می کرد کنار جاده همین که سیم بکسل رو پرت کرده اونور ماشین که بارشو ببنده افتاده رو سیم برق . چند متر پرتش کرده وسط جاده. حالا بازم خوبه زود از وسط جاده جمعش کردند وگرنه ...
دیگر نتوانست ادامه دهد. بغضی که یک هفته توی گلویش مانده بود و سعی کرده بود قورتش دهد آرام و بی صدا از چشم هایش سرازیر شد.
حسین همانطور بهت زده انگار با خودش حرف می زد: هنوز چشمش به دنیا بوده. ما که این همه نقشه برای آینده اش کشیدیم خدا می دونه خودش چه فکرایی تو سرش بوده. برای زندگیش برای پسرش...
چند دقیقه ای باز همه ساکت شدند چون به اوس احمد نگاه می کردند که آن طرف خیابان با لباس های مشکی خاکی و کمری که انگار خم بود پاهایش را به زور دنبال خودش می کشید و به سوی خانه ی بزرگ سیاهپوشش می رفت.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمانه سلطانی سلام
«پیاده‌رو» را خواندم. شما از جمله نویسنده‌های پرکار ما هستید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. چند رفیق کنار هم نشسته‌اند و گفت‌وگو می‌کنند و محور گفت‌وگوهایشان ثروت و مال و منال پدر یکی از بچه‌محل‌هاست که ماشین مدل بالا دارد و خانه آنچنانی دارد و آینده اطمینان‌بخش بعد یک هفته می‌گذرد و همان کسی که به نظر آینده مالی درخشانی داشت و مایۀ حسادت و نقل مجلس بود در حادثه‌ای می‌میرد و تمام. این اثر یک مشکل اساسی دارد آن هم اینکه اگر قرار است داستان مثلا دیالوگ‌محور باشد، دیالوگ‌ها باید پیش‌برنده باشند و در خدمت کشش و کشمکشی که در دل همان گفت‌وگوها طرح می‌شود به این معنی که گفت‌وگوها بتوانند درگیری و حرکت ایجاد بکنند و بتوانند داستان را به جلو بکشانند در حالیکه در اینجا داستان پیش نمی‌رود درجا می‌زند هر کدام یک جمله دربارۀ کسی که غایب است می‌گویند و در مورد او اظهار نظر می‌کنند؛ این اظهارنظرها تنها موقعیت مالی فرد غایب را تا حدودی برای مخاطب روشن می‌کنند اما شخصیت‌پردازی نمی‌کنند. در این گفت‌وگوها نه شخصیت گوینده‌ها ساخته و پرداخته می‌شود و نه شخصیت کسی که دارند از او حرف می‌زنند. هیچ چیز روشن نیست فقط معلوم است که خانوادۀ سعید آدم‌های متمولی هستند و مدل ماشینشان فلان است و فلان خانه را به اسم نوزاد تازه به دنیا آمده زرده‌اند. خوب این‌ دیالوگ‌ها دربارۀ شخصیت هیچ‌کدام از آدم‌ها به مخاطب اطلاعات روشن و شفاف و درستی نمی‌دهند. همه در سایه‌اند همه بی‌چهره و دور هستند. هیچ سطری از سطح فراتر نرفته است یعنی نتوانسته فراتر برود. برای همین است که خواننده دربارۀ دنیای آدم‌هایی که دورهم نشسته‌اند و با هم حرف می‌زنند هیچ چیز نمی‌داند تنها حس روشنی که به خواننده منتقل می‌شود حسادت است و حسرت است که آن هم به شکل داستانی و هنرمندانه‌ای پرداخت نشده. همه چیز رو و مستقیم است. اما مشکل بعدی پایان‌بندی ضعیف است که پایان کار را به شدت شعارزده کرده است. با مرگ آدم متمول مثل روز روشن است که نویسنده در حال فرستادن پیام عبرت‌آموز و مستقیم به خواننده است. درست است که حسرت خوردن بر زندگی دیگران نکوهش شده است و در ادبیات هم فراوان به این مسأله اشاره شده اما وقتی اینطور مستقیم پیام می‌دهید نه تنها اثرگذاری‌اش از دست می‌رود بلکه دست نویسنده به سرعت رو می‌شود. برای رساندن چنین پیامی می‌شد مسیر ماجرا را به کلی تغییر داد و حادثۀ فرعی دیگری رقم زد و به آن پرداخت جوری که مخاطب به ارزش زندگی و لحظاتی که مثل آب از دست آدمی فرومی‌ریزند پی‌ببرد. روی حرکت داستان، پایان‌بندی و پرداخت و اثرگذاری کار کنید. به مطالعۀ جدی و تمرین خستگی‌ناپذیر ادامه دهید. منتظر آثار شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » شنبه 16 شهریور 1398
منتقد داستان
سلام. وقتی داستان را بر اساس واقعیت بنا می‌کنید، قرار نیست به تمام واقعیتی که در جهان عینی اتفاق افتاده وفادار باشید وگرنه اثر به کلی از داستان فاصله می‌گیرد. شما فقط رگه‌هایی از واقعیت برمی‌دارید و جهان داستانی خودتان را می‌سازید جوری که ممکن است اثر نهایی کوچکترین شباهتی به اصل واقعیت نداشته باشد یعنی ممکن است کوهی از تخیل باشد که روی سنگ کوچکی از واقعیت بنا شده و اصلا نشود فهمید کدام بخش‌ها واقعا اتفاق افتاده‌اند و کدام بخش‌ها فقط متعلق به جهان داستانی نویسنده اند؛ بنابراین می‌توانید سوژه را بردارید اما با پرداخت خودتان آن را زیر و رو بکنید. هم کلیات را و هم جزییات را و هم تمامی عناصر و هم پایان‌بندی را. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.
سمانه سلطانی » جمعه 15 شهریور 1398
سلام استاد گرامی. راستش این یک داستان واقعی ست که توسط یکی از نزدیکانم شنیده بودم. پس به پایان بندی دیگری فکر نکرده بودم. اگر امکان دارد می‌توانم نظر شما را در مورد یک پایان بندی دیگر بدانم؟ به نظرتان سعید نباید می‌مرد؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت