داستانکی که در ذهن خواننده ادامه پیدا می‌کند




عنوان داستان : قهوه، بدون فال
نویسنده داستان : یاسر محمدی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «مواجب» منتشر شده است.

خودم را به بوفه بیمارستان رساندم.گفتم:
" یه قهوه لطفا"
غرق در عرق و تازه از شیفت برگشته بودم. خسته خسته
قهوه دستم داد و بعد دکه دار جوان با تند مزاجی به او که پشت تلفن بود میگفت:"یعنی چی؟هه...این دکه ماهی ۵تومن شیرین برام سود میندازه .میگی ول کنم؟..."
قهوه در گلویم پرید."۵توووومن!"پرداختی آخرم برایم پیامک شده بود:."واریز:3میلیون و سیصد و شصت تومان....."
دکه دار؟۵میلیون
منِ پرستار؟3میلیون!
دستم محکم زدم به پلیت دکه:"هییییی"
"آقا مگه مرض داری؟"
"نه.ببخشید."
"اه اه اه اه... آقا یه قهوه دیگه لطفا"
نزدیک بود موی سفید ی که توی قهوه افتاده بود ببلعم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای یاسر محمدی عزیز، سلام. میکروفیکشنِ «قهوه بدون فال» گوشه‌ی پرده را برای چند لحظه کنار می‌زند و خواننده را با زندگی یک دکه‌دار جوان و پرستاری پا به سن گذاشته آشنا می‌کند. در همین چند جمله هم می‌شود به داستان زندگی این دو نفر نزدیک شد. این که همه چیز گفته نشده و خواننده از سفیدی بین سطرها خودش ناگفته‌ها را کشف می‌کند، برگ برنده‌ی این داستانک است. همین خوب است که نویسنده، خواننده را باهوش فرض کند و به او فرصت کشف بدهد. اما این فرصت نیازمند دادن نشانه‌های کافی در متن است. نویسنده در این متن کارش را به درستی انجام داده و با دادن نشانه‌هایی راهِ ورود به زندگی پرستار و دکه‌دار را هموار کرده.
اما چیزی متن را از موقعیتی که می‌توانسته داشته باشد، پایین کشیده و آن گفتن به جای نشان دادن است. این که پرستار با تعجب درآمد دکه‌دار را تکرار می‌کند و با تعجب بیش‌تر از حقوق خودش می‌گوید به اندازه‌ی نشان دادن در خواننده تأثیر ندارد. اگر پرستار در آن لحظه که عدد درآمد دکه‌دار را می‌شنید، گوشی‌اش را درمی‌آورد و پیامک حقوقش را یک‌بار دیگر می‌خواند، تأثیر بیش‌تری داشت. خواننده خودش به تعجبی که در اوست می‌رسید. به اندوهی که از اختلاف درآمدش با دکه‌دار است می‌رسید و همین متن را عمیق‌تر می‌کرد و شخصیت پرستار را برای خواننده می‌ساخت. پرستار آدم آرامی است. آرام است که با وجود شنیدن رقم پنج میلیون درآمد، چیزی به دکه‌دار نمی‌گوید و متلکی نمی‌اندازد. این آدم حتی وقتی با خودش درگیر است کنش‌هایش متفاوت است. پس به جای خودخوری و گشاد شدن چشم‌هایش گوشی‌اش را درمی‌آورد و پیامک حقوقش را دوباره می‌خواند یا کنشی شبیه به این انجام می‌دهد. قصد من فقط آوردن یک مثال بود. این به این معنی نیست که پرستار حتما باید همین کار را انجام دهد. نویسنده‌ی این متن شما هستید و بیش‌تر از هر کسی به روایت و شخصیت‌هایتان نزدیکید. پس کنش بهتری وارد متن خواهید کرد.
این داستان می‌طلبد که از این کوتاه‌تر باشد. جملاتی در متن هست که حذف‌شان چیزی از داستانک کم نمی‌کند ولی به موجزتر شدن متن کمک می‌کند.
اسم، ویترین داستان است و اما در داستانک ها این ویترین مهم‌تر است چون می‌شود بخشی از محتوا را در اسم جای داد تا از کلمات کم‌تری در متن استفاده شود. اسم داستان زیباست اما با محتوا هیچ هم‌خوانی ندارد و خواننده بعد از خواندن متن نمی‌تواند ارتباطی بین اسم و داستان پیدا کند.
پایان داستان درخشان‌ترین بخش داستان است. دیدن تار موی سفید در لیوان قهوه گویای همه چیز است. این همان نشان دادن است. همان بخش سفید داستان است. همان سکوتی است که کلی حرف و جمله در آن نهفته است. همین تار موی سفید همه چیز را می‌سازد و خواننده با پایان گرفتن متن ادامه‌ی آن را در ذهنش تصور می‌کند. داستان پرستار با همین موی سفید ساخته می‌شود، روشن و بی هیچ ابهامی با همان پایانی که از داستانک ها انتظار می‌رود.
آقای محمدی عزیز، اطمینان دارم با برطرف کردن اشکالات نگارشی متن و حذف جملات اضافه و نشان دادن به گفتن به داستانکی موفق و تأثیرگذار خواهید رسید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت