چه‌هاست در سرِ این قطره‌ی محال‌اندیش؟




عنوان داستان : رحلِ قرآن آقاحیدر، حوض خانه ی بی بی هاجر
نویسنده داستان : مهدیه مهرگلدسته

روزی روزگاری، زیر سقف آسمان خدا، در یکی از دریاهای خدا، قطره آبی کچک و شفاف زندگی می کرد؛ که آن قطره آب کوچک و شفاف، من هستم!
تا کنون بارها و بارها، از آن سر اقیانوس تا این سر اقیانوس سفر کردم. موج شدم. به ساحل رسیدم. و باز به دریا برگشتم.
هزار دفعه نور داغ خورشید به تنم خورده، اما قسمت نبوده که بخارم کند.
فکر کنید یک روز شانس با من یار شود. بخار بشوم و بشوم عضو بدن یک ابر. یعنی از آن بالا دنیا چه شکلی است؟ در طول سفر چه چیزهای جدیدی می بینم؟ و وقتی ببارم، کجا فرود می آیم؟ یعنی می شود توی یک کویر فرود بیایم و کویرنشینان از فرودم جشن بگیرند؟ یا در یک روز آفتابی، بدون اطلاع قبلی می بارم و اعصاب یک دختر خانم را به خاطر به هم ریختن آرایش چهره و خراب شدن موهایش خورد می کنم؟ آیا پای یک درخت می بارم و درخت می شوم؟ یا در یک باغچه فرود می آیم و تربچه می شوم؟ نکند در یک آبراهه منتهی به سیستم فاضلاب شهری فرود بیایم و بعد از یک عمر زندگی شفاف و زلال بشوم فاضلاب!
***
در یک ظهرِ تابستانی با احساس گرمای شدیدی از خوب بیدار شدم. شب قبلش به خاطر فکر و خیال زیاد، بیخوابی به سرم زده بود و باعث شده بود تا لنگ ظهر بخوابم. به اطرافم نگاهی انداختم. گرمای زیاد، بخاطر تابش نور پر حرارت خورشید بود.
طبق روال هر روز منتظر کم شدن گرما و خنکی مطبوع عصرگاهی بودم. ولی این بار انگار جریان داشت برعکس می شد! یعنی لحظه به لحظه گرما شدیدتر می شد. با میل شدیدم برای گمانه زنی درباره اینکه روز موعود فرا رسیده می جنگیدم و سعی می کردم به آن اهمیت ندهم. شروع کردم به سوت زدن و آواز خواندن که مثلاً بیخیالم. اصلا دلم نمی خواست برای خودم قصه ببافم و دلم خوش بشود، و وقتی که نشد، غصه بخورم. اما شدیدتر شدن لحظه به لحظة حرارت، مانع ادامه دادن به ژست بیخیالیم شد. این احساس را برای اولین بار بود که تجربه می کردم. انگار تاحالا به اندازه 1000 قطرة تپل وزن داشتم و حالا به یکباره که نه، ولی تدریجاً وزنم کم و کمتر می شد. انگار دیگر اصلاً نبودم. ولی خوب می دانستم که هستم. و این را هم می دانستم که این بار دیگر نه خواب است و نه خیال. چیزی که مدتها منتظرش بودم اتفاق افتاده بود. من بخار شده بودم.
لحظه به لحظه فاصله ام با دریا بیشتر می شد و بیشتر احساس سبکی می کردم. کوچک شده بودم و شاید دیگر به چشم نمی آمدم. اما سبک بودم و آزاد. می دانستم که منِ قطره¬کوچولو، حالا شاید هزاران ذره بودم. خبری از ذرات دیگر نداشتم. آنقدر در شور و شوق پرواز غرق بودم که وقت نمی کردم خبر از کسی بگیرم.
چند صباحی در همین حال بودم که با احساس سنگینیِ یک نگاه به خودم آمدم. یک ذره کوچک مثل خودم بود که داشت با لبخند نگاهم می کرد. پرسید: «اولین بارته که سفر می کنی؟» گفتم: «اوهوم، ولی فکر کنم تو خیلی سفر کردی. نه؟» «خیلی که نه. فقط 12 بار» در دلم به حال او غبطه خوردم و با هیجانی که نمی توانستم آن را کنترل کنم گفتم: «12 بار! چقدر زیاد! خوش به حالت!» «این واسه تویی که سفراولی هستی زیاده؛ من با قطره هایی همسفر بودم که بیشتر از 1000 بار سفر رفته بودن.» «هزار بار؟! این دیگه چاخانه!» «تعداد سفرها که مهم نیست؛ مهم نوع سفره. اگه بخت باهات یار باشه، هم مسافر می شی و هم تو یه فرودگاه مطلوب فرود میای.» «فرودگاه مطلوب دیگه کجاست؟!» «یه مکان خاص نیست. هر جایی میتونه باشه» سپس آهی کشید و گفت: «من فقط می دونم که مطلوبترین فرودگاه خودم کجا بوده.» با بیصبری گفتم:«کجا بوده؟ کجا بوده؟ بهم می گی کجا بوده؟» او هم به افق خیره شد و با کلی ژست و بعد از اینکه حسابی جانم را به لبم آورد گفت: «هعی... سفر اول و دوم و سومم که رفتن از دریا به ابر و از ابر به رود و از رود به دریا بود. دیگه داشتم به این وضعیت عادت می کردم. باورم شده بود زندگی همینه و مابقی قصه ها همش الکیه. که ورق برگشت و برای اولین بار، یه جای دیگه فرود اومدم. پای نهال درخت آقاحیدر. ریشه نهال منو خورد شدم عضوی ازش. هر روز صدای زمزمه های مهربون آقاحیدرو درِ گوش نهال میشنیدم و کیف می کردم. هر بار که می اومد و به درخت سر می زد، کلی باهاش حرف می زد. با ریشَش، ساقش، برگ و خلاصه همه چیزش؛ حتی به فکر ما قطره آب ها و ذره ها هم بود و به خاطر ما خدا رو شکر می کرد.
همیشه به درخت می¬گفت چقدر دوستش داره و وعده می داد که قراره بهترین آخر و عاقبت رو داشته باشد. با سلام و صلوات آبش می داد و قربون صدقش می رفت. تا اینکه بالاخره بعد از سال ها درختو برید و وقتی قطعه هاشو گذاشته بود که خشک شن، من بخار شدم. آخرش نفهمیدم چی ازش ساخت. ولی بهترین سفرم همون بود و بهترین فرودگاهمم، باغ خونه آقاحیدر.»
در حالیکه هنوز غرق در داستان ذره بغلی بودم و خودم را جای او گذاشته بودم گفتم: «عجب! پس این حرف که اگه از یه راهی عضوی از یه آدم بشی یا لا اقل به کارش بیای خوشبخت شدی، واقعیت داره!» ذره که حالا کمی چهره اش درهم رفته بود گفت: «شاید... ولی خب برعکسش هم ممکنه.» من که هم از پاسخش متعجب شده بودم و هم کنجکاو پرسیدم: «ینی چه جوری؟» «یعنی همونطوری که می تونی به دست یه آدم خوشبخت شی، می تونی بیفتی دست یکی دیگه و بدبخت شی! تو یکی از سفرهام از یه قطره شنیده بودم که یه روزی شده بوده اسباب شکنجه چند تا آدم بخت برگشته. مثل اینکه یه آدم بدجنس، اونو با کلی از رفیقاش ریخته بوده تو یه دیگ و گذاشته بوده رو آتیش. این قطره¬هه هم قُل خورده، ولی از بخت بد بخار نشده. بعدشم اون آدمه ورداشته اینا رو ریخته رو تن و بدن همون بدبختایی که گفتم. هیچی دیگه. دستی دستی شدن قاتل. قطره بیچاره می گفت تا سالها از خاطره وحشتناک اون روز خواب به چشمش نمی اومده و خودشو بخاطر آب بودنش لعنت می کرده.» من که به شدت تحت تأثیر قرار گرفته و غمگین و مضطرب شده بودم گفتم: «چه سرنوشت شومی. خدا نصیب نکنه.» هنوز جمله ام به پایان نرسیده بود که احساس سرمای شدیدی به سراغم آمد و به یکباره احساس کردم که پف کرده ام.
به خودم که آمدم فهمیدم ابر شده ام. ولی این چیزی از اضطرابم کم نکرد. هنوز خاطره تلخی که شنیده بودم توی فکرم بود و آزارم می داد. از اینکه انقدر مشتاق سفر بودم پشیمان بودم. می خواستم به دریا برگردم. می خواستم موج شوم و هم بازی کودکانِ لب ساحل. می-خواستم همان قطره آب ساده باشم با همان زندگی معمولی و دریایی خودم. دلم برای ماهی ها تنگ شده بود. از خدا به خاطر ناسپاسی هایم در گذشته شرمگین بودم و اصلا دیگر روی دعا کردن نداشتم. ترس از دچار شدن به سرنوشتی شبیه سرنوشت قطرات شکنجه گر رهایم نمی کرد. من نمی خواستم باعث آزار هیچ چیز و هیچ کسی باشم. تحملش را نداشتم. دیگر چیزی را نمی دیدم. نه آسمان، نه باد و نه پروازی که انقدر مشتاقش بودم. حالا فقط می خواستم به گوشه ای پناه ببرم و اجازه ندهم کسی مرا ابزار آزار دیگران کند. چند روز گذشت و من همچنان دلواپس بودم.
من و چند هزار نفر از رفقایم داخل یک ظرف بزرگ بودیم. بعد از چند دقیقه، برعکس همیشه که از بالا احساس گرما به سراغم می آمد، حس کردم زیرم دارد گرم و گرمتر می شود. دیگر نمی شد گفت گرم، داغ بودم. چند تا از دوستانم خداحافظی کرده، نکرده، بخار شدند و رفتند پیِ سرنوشتشان. اما تا نوبت به ما رسید گرمای شدید قطع شد. ولی ما هنوز داغ بودیم. یک مردِ لاغرِ دیلاق، با پوستی آفتاب سوخته به سمتمان آمد. خنده شومی روی صورتش چسبیده بود. دندانهای زردش حالم را بد می کرد. از طرف دیگری صدای گریه یک کودک می آمد. مرد، کودک را به زور و کشان کشان به سمت ما می آورد. دست کوچولو و سفید و تپل کودک را گرفت. بالاخره دوزاری کجم افتاد و فهمیدم دارم بدبخت می شوم. با خودم گفتم: آمد به سرم همانکه می ترسیدم! مرد نامرد می خواهد دست کودک را با ما بسوزاند. صدای چندش آور خنده کریه مرد با صدای نازک و زنگدار گریه کودک به هم آمیخته و موسیقی نحسی ساخته بود، می خواستم موجی خنک شوم و دستان کودک را قلقلک دهم. اما داغ بودم و برای پوست نازک و لطیف این دست تپل، قاتل، نه، نه، نه...
«بیدار شو دیگه قطره تنبل، چقدر می خوابی، همه راه رو خواب بودی» با صدایی ناآشنا از خواب بیدار شدم. گیج بودم و منگ. به اطرافم نگاهی انداختم. من خواب بودم. خدای شکرت. خواب بود. یک خواب نحس. خدایا شکرت...
وقتی کاملاً حواسم سر جایش آمد به اطرافم نگاه دقیقتری انداختم. با تشخیص نصبیِ موقعیتم، آه از نهادم برخاست. من دوباره به دریا برگشته بودم. هنوز چند ثانیه ای از احساس نامطلوب دمغ شدنم نگذشته بود که خاطره قطرات شکنجه گر یادم آمد و به همان سرعتی که دمغ شده بودم خوشحال شدم. زیر لب با خودم گفتم: «خدا رو شکر. دوباره به دریای عزیزم برگشتم، خدایا مرسی! خونه نازنینم... دریای...» هنوز ابراز احساساتم تمام نشده بود که همان صدای غریبه بی مقدمه پرید وسط ذوق کردنم: «چی می گی با خودت؟! اینجا که دریا نیست، مثل اینکه هنوز خواب از سرت نپریده ها!» کمی دقیقتر به اطرافم نگاه کردم. خبری از موج نبود، اما اینکه دلیل نمیشد، خیلی وقتها دریا آرام است. من هم مانند خودش بی مقدمه پاسخ دادم: «اگه اینجا دریا نیست پس کجاست؟» «اولاً سلام. دوماً اینجا یه حوض آب کوچولوئه. مگه کاشیهای کفِ زمین رو نمی بینی؟ کجای دنیا دیدی که کف دریا رو کاشی کاری کرده باشن؟ به فرض اینکه حواست به زیر پات نبوده. گلدونای اطرافت هم نمی بینی؟ سایه درخت به این بزرگی هم که روی سرمون افتاده! آخه کدوم دریا رو دیدی که وسطش درخت سبز شده باشه؟...» همینطور داشت به غرغر کردن ادامه می داد که گفتم: «آره آره! راست می گی... ببخشید دیگه... ببخشید. و اینکه...سلام» قطره که معلوم بود خودش هم از جواب های رگباری-اش خجالت زده شده گفت: «ببخشید یه کمی زیاده روی کردم. آخه حوصلم سر رفته. الان چند ساعته که رسیدیم و هیش کی از خواب بیدار نمی شه. انقدر هوای اینجا خوب و آب آروم و فضا ساکته، که باید با بیل و کلنگ همه رو از خواب بیدار کرد. اینه که یکم بیحوصله شدم.»
بعد از سلام و احوالپرسی با قطره غرغرو، متوجه تکان های ریز و رنگیِ زیر آب شدم. دو ماهی کوچک و زبل داشتند ورجه وورجه می کردند. یکی کوچکتر بود و قرمز. با لکه های سیاه و سفید. دومی هم کمی بزرگتر. سفید با دم نارنجی. با صدای بلند گفتم: «سلام رفقا! یه کم ما تازه واردا رو هم تحویل بگیرید». ماهی کوچکتر در همان حال ورجه وورجه سلامی سرسری گفت و به ادامه بازی اش پرداخت. اما ماهی بزرگتر به سمت من آمد و با لبخند جنتلمنانه ای گفت: «سلام دوست من، به حوض با صفای خونة بی بی هاجر خوش اومدی.» با لبخند گفتم: «خیلی ذوق زدم که اینجام. آخه می دونی؟ من از یه سفر دور و دراز اومدم. بیشتر از همه چیز دلم واسه ماهی هایی که تو خونه قبلیم-یعنی دریا- باهاشون همبازی بودم تنگ شده. شما رو که دیدما، دلم وا شد... خیلی استرس داشتم که نکنه...» حرفم را نیمه کاره رها کردم. ترجیح دادم خاطره تلخی را که شنیده بودم دیگر بازگو نکنم‌. در عوض سوال مهمی را که در ذهنم شکل گرفته بود پرسیدم: «راستی، گفتی بی بی هاجر؛ تو میشناسیش؟ آدم خوبیه؟» «بله که میشناسم، آدم چیه؟ فرشتَس! حد اقل فرشته نجات من یکی که بود.» بعد هم بی آنکه منتظر سوال من بماند ادامه داد: «من و داداش کوچیکم که دیدیش، ماهی های عید عرفان، نوه بی بی هاجر بودیم. کُلّ زمانی که توی تنگ عرفان زندگی می کردیم از 5 روز بیشتر نشد. ولی انگار 50 روز گذشت. پسره ی وروجک از صبح که بیدار می شد می اومد سروقت ما دو تا نگون بخت و 2 ساعت به 2 ساعت اَزَمون با دونه ی سیب و تخمه کدوی له شده و شیرینی خورد شده و خمیر نون بربری و خلاصه انواع و اقسام خوراکیها پذیرایی می کرد. پذیرایی که چه عرض کنم! تمام تلاشش رو می کرد که دقیق نشونه گیری کنه و خوراکی ها رو درست بزنه وسط ملاج ما! تا به قول خودش بهمون حالی کنه اینا غذان و باید بخوریمشون. یه روز که بی بی رفته بوده خونشون، وضعیت ما بیچاره ها رو دیده و دلش به حالمون سوخته. همون روز با هزار قربون صدقه و قولِ جایزه و عیدی، عرفان رو راضی کرد که سرپرستی ما رو به بی بی واگذار کنه. هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه طلائی رو که بی بی گفت: «عرفان جون، پسر گل بی بی، این حیوونکی ها تو این تنگ نیم وجبی که دلشون میپوسه مادر. حوض به اون بزرگی تو حیاط بی بی هست و این بیچاره ها این تو اسیرن. فردا با مامانی بیا پیش من، این طفلی ها رو هم بیار بندازشون تو حوض واسه خودشون راحت زندگی کنن. هر وقتم که دلت براشون تنگ شد بیا اونجا باهاشون بازی کن» هم ذوق زده شده بودم که قراره از دست این بچه وروجک راحت شیم، هم دل تو دلم نبود که زودتر بپرم تو حوضی که بی بی گفته بود و بتونم یه دل سیر شنا کنم؛ بدونِ اینکه هی برسم به بن بست بیرنگِ تُنگ و مجبور شم دور بزنم. آخه وقتی تو تنگ زندانی بودم، بعضی وقتا انقدر دور خودم می چرخیدم سرم گیج می رفت. واسه همینم دیگه از یه زمانی لجم گرفت؛ اعتصاب کردم و موندم سر جام و تکون نخوردم. هرچی هم که عرفان می زد به در و دیوار تُنگ به خودم نمی ذاشتم. خلاصه سرتو درد نیارم. خدا خیرش بده بی بی رو. راحتمون کرد.»
در دلم گفتم پس عرفان از همان مورد آدم هایی است که می توانند ما را بدبخت کنند و بی بی هاجر جزو دسته آدمهای خوشبخت کننده است. جای شکرش باقی است. خیلی هم باقی است؛ که در حوضی فرود آمدم که صاحبش یک خوشبخت کننده است. چند ساعتی را برای خودم در سکوت ریلکس کردم و لم دادم. ولی تا می آمد چرتم ببرد، این ماهی قرمز کوچکتر می دوید و چرتم را پاره می کرد. من هم که تازه وارد! نمی توانستم نُطُق بکشم! هرچه باشد این ماهی ها در اینجا حق آب و گل داشتند و نمی شد بهشان امر و نهی کرد.
الان چند روزی است که در حوض بی بی ساکنم. خانه امن و باصفایی است. فقط کمی سرد است. البته در مقایسه با دریا. سرمای آب هم بخاطر سایه همیشگیِ درخت حیاط بی بی است که بر روی حوض افتاده. «ای وای! خدا بخیر کنه!» صدای آقا دم نارنجی بود. به سمت او برگشتم و دیدم خشکش زده. من هم که حالا کمی¬ ترسیده بودم پرسیدم: «چیه؟ چی شده؟!» «خدا به فریادمون برسه! عرفان اومده» نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم: «ای بابا! آقا دم نارنجی! زهرمونو ترکوندی! فکر کردم چی شده!» «زهره ترکیدنم داره خب! وای خدا الان میاد سر وقتمون. داداش سنگر بگیر. زود برو ته آب» «آقا دم نارنجی خیلی سخت می گیری. این طفلکی که هر بار میاد کاری به کار کسی نداره. واسه خودش یه کمی بازی می کنه و میره دیگه.» «آره. فقط تا بازیش تموم بشه ما جون به سر می شیم.»
در این مدت فهمیده ام آقا دُم نارنجی کمی ترسو و جان عزیز است. ولی برادر کوچکترش، فلفل نمکی از او شجاعتر و البته خوش ذوق تر است. عرفان و هانیه، نوه های بی بی حد اقل هفته ای 2 بار به خانه او می آیند. آب بازی و بازی با ماهی ها هم جزو برنامه های همیشگیشان است. این اسم ها را هم خودشان روی ماهی ها گذاشته اند. ما هم دیگر عادت کرده ایم و همینطوری صدایشان می زنیم. من و دوستانم که از بازی کردن با آن ها کلّی کیف می کنیم. اما دُم نارنجی همه اش غر می زند و اعصاب ما را به هم می ریزد.
دورتا دور حوض ما را، گلدان هایی با گل های شمعدانی سفید و صورتی و قرمز تزئین کرده اند. گلها همصحبت های فوق¬العاده¬ای هستند. همیشه لبخند بر لب دارند و آرامند. حتی هنگام خداحافظی با برگها و گلبرگ هایی که آخر عمرشان است انقدر با روحیه و بانشاط برخورد می کنند که غصه ی رفتن را از یادشان می برند و با لب خندان بدرقه شان می کنند. اصلا انگار غم نمی شناسند. شاید روحیه خودِ بی¬بی در آنها اثر کرده. آخَر بی بی عاشاقانه گلهایش را دوست دارد. جوری آنها را نوازش می کند انگار مادرشان است. گاهی از این همه مهربانی که برایشان خرج می کند حسودی ام می شود و آرزو می کنم کاش من هم گل بودم تا بی بی اینطور قربان-صدقه¬ام می رفت. البته هر بار بعد از این حسادت ها از دست خودم عصبانی می شوم و سعی می کنم با به یاد آوردن اینکه ممکن بود دچار چه سرنوشت شومی شوم، به خاطر موقعیت فوق¬العاده کنونی¬ام خدا رو شکر کنم.
خانة با صفای بی بی پر از شور زندگی است. او تقریباً هر روز میهمان دارد. روزهایی هم که تنهاست یا با گلها و درختان و ماهی ها و پرنده ها حرف می زند، یا بلند بلند برای بچه ها و نوه هایش دعا می کند و قربان¬صدقه¬شان می رود.
ساعت هایی که بی بی خانه نیست همه ی ما ماتم زده ایم. حتی گلها هم در آن ساعتها دمغ هستند. هر دقیقه نبودن بی بی 100 ساعت طول میکشد و در غیاب او هیچ کداممان حوصله نداریم حتی با هم حرف بزنیم. ماهی قرمزها هم یک گوشه کز می کنند. ولی همین که بی بی به خانه بر می گردد ولوله به پا می شود. انگار همه ی اعضای خانه از خواب بیدار می شوند.
الان هم از آن ساعتهایی است که بی بی خانه نیست و همه ی ما دمغیم. در نبود بی بی انگار زمان کش می آید. این بار کمی زیادی هم کش آمده. تا حالا دیگر غیبت بی بی انقدر طول نکشیده بود.
حتی صدای کاکتوسهای کم حرف هم در آمد:«بچه ها من خسته شدم؛ بی بی چرا نمیاد.» «منم خسته شدم. چقده طولش داده این دفعه. دیگه داره شب میشه.» «حتماً تقصیر این عرفانه.» جمله آخر را آقا دم نارنجی گفته بود. در پاسخ به او گفتم: «آقا دم نارنجی شما هم که همش دنبال بهونه ای غیبت اون طفل معصومو بکنی. نیومدن بی بی چه ربطی به عرفان داره آخه؟!» «اتفاقا خیلی هم ربط داره. من می دونم دیگه. الان بی بی خونه عرفان ایناست. عرفان هم آویزونش شده و نمیذاره بیاد خونه. مثل همیشه که آویزونش می شه و می گه بیا بریم خونمون.» «از کجا انقدر مطمئنی؟ شاید اصلاً رفته سفر» این جمله را که گفتم یکهو صدای همه در آمد «زبونتو گاز بگیر قطره¬خان» «خدا نکنه! این حرفا چیه که می زنی قطره خان» «چه راحت از سفر رفتن بی بی می گی قطره خان. نمی گی ما مریض داریم». این حرف را گلی زد که همسایه اش آفت زده بود و او هم داشت سعی می کرد بهش روحیه بدهد. «من که نگفتم حتماً! می گم حالا شاید...» «خب. باشه باشه. فهمیدیم چی میخوای بگی. شوخیشم زشته قطره خان.» بعد از این حرف آقادم نارنجی، دیگر کسی چیزی نگفت و باز همه رفتند توی لاک خودشان.
الان سه روز است که خبری از بی بی نیست. همه ی ما خیلی نگرانیم. شمعدانی ها تشنه اند و پرنده ها گشنه. پنجره هایی که بی بی از بس پاکشان کرده بود لوس و وسواسی شده بودند حالا غبار گرفته اند و دم نمی زنند. انگار هیچ کس دیگر به فکر خودش نیست. همه منتظر خبر از بی بی هستند و با شنیدن کوچکترین صدایی از بیرونِ در ِحیاط از جا می پرند. که شاید بی بی برگشته. ولی خبری نیست که نیست.
همه در فکر بودیم و ساکت که سرو صدای گنجشکها بلند شد: «مژده مژده! عرفان و مامانش دارن میان» آقا دم نارنجی گفت: «وا! اینکه مژده نداره جیک جیک خانم! یجوری گفتی فکر کردیم بی بی اومده!» یکی از شمعدانی ها گفت : «بعدِ سه روز بیخبری، عرفان و مامانش میان می فهمیم بی بی کجاست یه کمی دلمون بالا میاد لا اقل» در همین موقع در باز شد و عرفان و مادرش وارد خانه شدند.
مادر عرفان هُل هُلکی گفت: «زود باش، زود باش تا کار دستمون ندادی.» عرفان دوید و به دستشویی تهِ حیاط رفت.
بعد هم مادرش با آب¬پاش به سمت حوض آمد و در حالیکه به گلها آب می داد با دلسوزی گفت : «شمعدونی های طفلکی، تشنه بودید آره؟» و بعد چند قطره اشک از چشمانش ریخت و با بغض گفت: «بی بی کجاست که آبتون بده، نازتون بده، آخ بی بی، آخ بی بی.» این را گفت، به همه ی گل ها سَرسَری آب داد و رفت توی خانه.
یکی از شمعدانی ها گفت: «وا! واسه چی گریه می کرد؟ چرا نگفت بی بی کجاست.» نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و گفتم: «شمعدونی خانم چه انتظارها داریا! بیاد به ماها گزارش بده که بی بی کجاست؟ آخه کدوم آدمی رو دیدی با ماها حرف بزنه؟» «بی بی!» «خب اون یه استثناست. غیر از بی بی منظورم بود.» عرفان آمد و لب حوض نشست. آقا دم نارنجی باز هم هول کرد و گفت: «یا خدا! بچه ها سنگر بگیرید.» فلفل نمکی در جوابش گفت «ای بابا خان داداش تو این وضعیت هم دست بردار نیستی؟! من دل تو دلم نیست بفهمم بی بی کجاست و تو توی فکر اینی که عرفان اذیتمون نکنه؟» حالا مادر عرفان هم آمده بود و کنارش نشسته بود. عرفان گفت: «مامان! یعنی دیگه بی بی هیچ وقتِ هیچ وقت بر نمی گرده؟» به محض خارج شدن این جمله از زبانش، همه چیز یکباره ساکت شد. ماهی ها ایستادند، باد میخکوب شد و صدای خش خش برگ درخت بزرگ حیاط قطع شد، شمعدانی ها خشکشان زد و حتی گنجشک هایی که لحظه ای از حرکت و ورجه وورجه روی شاخه ها نمی ایستادند هم دیگر حرکت نکردند. اصلا انگار برای چند لحظه، دنیا متوقف شد. و بعد به همان سرعتی که همه از حرکت ایستاده بودند، جنب و جوش و ولوله شروع شد. هر کسی با کس دیگر یا با خودش حرف می زد. «بی بی دیگه نمیاد؟» «بی بی کجاست؟» «یعنی چی که بی بی دیگه بر نمی گرده؟» «بی بی کجا رفته؟» «عرفان شوخی کرده نه؟» «بس کنییییید...» صدای فریاد گلِ بابا آدم که در گلدانی بزرگ در کنج حیاط قرار گرفته بود، به همهمه خاتمه داد. باباآدم که خیلی عصبانی شده بود گفت: «یه دقیقه زبون به دهن بگیرید ببینیم چی شده.» و در آن لحظه بود که همه ی ما متوجه شدیم مهمترین بخش گفتگوی عرفان و مادرش را، که پاسخ به سوال عرفان بود، از دست داده ایم. همه دوباره ساکت شدند و حالا صدای مادر عرفان راحت تر به گوشم می رسید: «نه مامان جون. می ریم خونه ی دایی بهادر. همه الان اونجان» «اما من می خوام تو خونه ی بی بی بمونم مامان. دلم براش تنگ شده. من می مونم خونه، شاید بی بی اومد. اگه برگرده هیچ کسی نباشه که درو براش باز کنه چی؟» مادر عرفان او را بغل کرد و گفت: «پسر گلم، بی بی اونجایی که رفته انقدر داره بهش خوش می گذره که برنمی گرده» و بعد قطره های درشت اشکش کنار گلدانها فرود آمدند. عرفان با لجاجت گفت : «اما شاید اومد. بی بی تا الان حتما دلش خیلی واسه من تنگ شده.» آقا دم نارنجی پشت چشمی نازک کرد و گفت: «واه واه! چه اعتماد به نفسی! بی بی حتماً دلش واسم تنگ شده! بچه ی لوس و...» می خواست به غرغرش ادامه دهد که با نگاه چپ چپ ما ساکت شد. بخاطر صدای آقادم نارنجی نفهمیدیم مادر عرفان چه به او گفت که او راضی شد و بلند شدند و با هم رفتند. شمعدونی خانم گفت: «دُم نارنجی خان از بس غر زدی نفهمیدیم آخرش چی شد.» با رفتن عرفان و مادرش دوباره همهمه افتاد. ولی هیچ کس جوابی نداشت. همه در اضطراب بودیم و گیج.
نصفه شب با صدای آقادم نارنجی از خواب بیدار شدم. به برادرش می گفت: «بخواب داداشی. چیزی نیست. خواب دیدی» «آخه داداش خیلی واقعی بود. خودِ خودِ بی بی بود.» «باشه. حالا آروم باش. خیره انشاءالله.» «خان داداش کاشکی بیدارم نمی کردی.» «آخه داشتی تو خواب وول وول می خوردی. نگرانت شدم. کف دست بو نکرده بودم که داری خواب بی بی رو می بینی» «اگه بیدارم نکرده بودی الان پیش بی بی بودم. می¬خواست منو ببره خونه ی خودش» «کجا می خواست ببره آخه بچه؟ الانشم تو خونه ی بی بی هستیم دیگه.» دو ماهی هنوز داشتند پچ پچ می کردند که دوباره خوابم برد.
تقریبا ظهر شده بود که بیدار شدم. همه جا زیادی ساکت بود. به اطرافم نگاه کردم. شمعدونی-خانم داشت اشک هایش را پاک می کرد. با تعجب به او گفتم: «شمعدونی خانم چی شده؟ چرا گریه کردید؟» «چی بگم قطره خان. چی بگم...» و ساکت شد. به دیگر گلها نگاه کردم. هر کسی در خودش بود و آرام آرام اشک می¬ریخت. هیچ کس هم چیزی نمی گفت. من که گیج بودم گفتم : «آقا دم نارنجی لا اقل شما بگو چی...» ناگهان شمعدونی خانم و قطره ی کناری ام و بابا آدم با هم گفتند: «هیسس! تازه خوابش برده. بیدارش نکن» با تعجب گفتم: «خیلی خب بابا! چه خبره! اینجوری که خودتون بیدارش می کنید» قطره که مانند بقیه دمغ بود گفت: «صبح خواب بودی ندیدی اینجا چه غوغایی شد. با داد و بیداد آقا دم نارنجی بیدار شدم. گریه می کرد و داداششو صدا می زد. راستی تو چقد خوابت سنگینه ها!» «غوغا چرا؟ چی شده مگه؟» «چشمت روز بد نبینه قطره خان. جسد بی جون داداشش رو آب بود... یکی دو ساعت بعد هم عرفان و مامانش اومدن و جنازه رو برداشتن.» شوکه شده بودم. تازه متوجه جای خالی فلفل نمکی شدم. اولین باری نبود که شاهد مرگ یک ماهی بودم. در دریا بارها و بارها این اتفاق افتاده بود. ولی ماهی هایی که دیده بودم چند روز قبل از مرگ لا اقل کمی بیحال و بی اشتها می شدند. ولی فلفل نمکی کاملا سرحال بود و آرام و قرار نداشت... گفتم «آخه چطور ممکنه؟ چرا همچین شد؟» «چی بگم والله! دم نارنجی که تو زنجِموره هاش می گفت داداشم دقمرگ شد از دوری بی بی. می گفت دیشب بی بی به خوابش اومده و گفته می خوام ببرمت خونم.» «بیچاره دُم-نارنجی...» بعد از این جمله ی من، دوباره سکوتِ تلخِ دقایق پیش، خانه را فراگرفت.
نمی دانم چه مدت همگی در فکر بودیم و ماتمزده که متوجه سر و صداهایی در کوچه شدیم. صداها لحظه به لحظه نزدیکتر و در نتیجه بلندتر می شدند. برای چند لحظه سکوت ایجاد شد و در همین حین درِ صورتیِ حیاط باز شد و جمعی از بچهها و نوه ها و همسایه های بی بی وارد شدند. در حالیکه همه یکصدا می گفتند: «لا اله الا الله». پسرها و دامادهای بی بی چیزی بر دوش داشتند شبیه نردبان؛ که بر روی آن یک پارچه ی سفید کشیده شده بود. به نظرم می رسید که در زیر پارچه سفید شیئی قرار دارد اما نمی توانستم تشخیص دهم چیست. جمعیت که با گامهای سریع حرکت می کردند، لا اله الا الله گویان از کنار حوض رد شده و وارد خانه شدند. صدای گریه ها و ضجه های دختران بی بی و صدای کسانی که هنوز لا اله الا الله می گفتند با همهمه ی جمعیت درهم آمیخته بود و لحظه لحظه گیجترم می کرد. همه مثل من گیج بودند.
نفهمیدم چقدر گذشت که عرفان از بین جمعیتی که گویی عزم رفتن کرده بودند خود را دوان دوان به حوض رساند. لب حوض نشست. متوجه شدم یک پلاستیک در دست دارد و در دست دیگرش چیز دیگری بود که نمی دانستم چیست. یک کاسه ی گرد پر از سوراخ های ریز که یک دسته ی دراز داشت. کاسه را در آب فرو کرد. فکر کردم شاید می خواهد آب بردارد ولی با این کاسه ی سوراخ که نمی شد. در همین حین متوجه تقلا و ورجه وورجه شدید و پر اضطراب دم نارنجی شدم. تلاش می کرد گیر کاسه ی سوراخ دار عرفان نیفتد. ولی تلاشش بی ثمر بود. چراکه بعد از چند دقیقه تلاش، عرفان موفق شد دم نارنجی را در کاسه ی سوراخ دارش زندانی کند. آنقدر سریع اتفاق افتاد که اصلا نفهمیدم چه شد. وقتی به خودم آمدم دیدم ورِ دلِ آقا دم¬نارنجی داخل پلاستیکی هستم که دست عرفان بود و دارم تاب تاب می خورم. دیگر سر و صدایی نمی آمد به جز غرغرها و ناله های دم نارنجی که می گفت: «ای خدا! به دادم برس! این چه سرنوشتی بود که دچارش شدم! دوباره افتادم دست این عرفان. بی بی کجایی که دم نارنجیتو بردن. داداش جون کجایی! خدایا به دادم برس...» یکریز ضجه می زد و مجال نمی داد یک کلمه حرف بزنم. حتی برای نفس گرفتن هم سکوت نمی کرد. چند بار تلاش کردم توی داد و فریادش بپرم و چیزی بگویم ولی فایده ای نداشت. انگار کر شده بود. من هم دیگر تلاشی نکردم و منتظر ماندم تا ببینم چه می شود.
مدتی بعد متوجه شدم دیگر تاب نمی خوریم. و این یعنی عرفان، یا هر کسی که پلاستیک حاویِ ما در دستش بود، ایستاده است. در همین موقع عرفان سر پلاستیک را باز کرد، دستش را تا مچ در آب فرو برد و دم نارنجی بینوا را در مشتش گرفت و کمی نگه داشت، سپس او را رها کرد و گفت: «ماهی کوچولو برو و خانوادتو پیدا کن. دیشب بی بی بهم گفت باید تو رو آزادت کنم. هیچ کسی باور نمی کنه اما من خودم شنیدم. واسه همینم از دیشب دارم گریه می کنم که عموم منو بیاره لب رودخونه. مامانم که همش گریه می کنه. بابامم که همش نیستش. ولی من به بی بی قول داده بودم که امروز تو رو آزادت کنم. چون اگه آزادت نکنم دق می کنی از تنهایی میمیری. برو ماهی کوچولوی خوشگل، برو... خداحافظ» و سپس پلاستیک را داخل یک رودخانه خالی کرد. من و قطره های دیگر و دم نارنجی، با خروج از پلاستیک از همدیگر جدا شدیم. چون آب رودخانه مانند حوض بی بی نبود که ساکن باشد. جریان تندی داشت. من که غافلگیر شده بودم نتوانستم حتی یک خداحافظی خشک و خالی با دم¬نارنجی بکنم. با جریان آب رودخانه رفتم و رفتم و رفتم تا دوباره رسیدم به خانه ی اولم، دریا.
حالا چند ماهی است که با خاطرات خانه ی بی بی زندگی می کنم. هوا حسابی سرد شده و خبری از بخار شدن، آن هم به این زودی ها، نیست.
هنوز نفهمیدم بیبی کجا رفت. و چرا بدون خداحافظی غیبش زد و ما را تنها گذاشت؟
خدا را چه دیدی. شاید باز هم بخار شدم و رفتم توی حوض بی بی. و خودش آمد و گفت که کجا بوده...


پایان
نقد این داستان از : معید داستان
خانم مهرگلدسته سلام
ورودتان به پایگاه نقد داستان را تبریک عرض می‌کنم و ارسال اوّلین داستان را به فال نیک می‌گیرم. گویا کمتر از یک سال سابقه‌ی داستان‌نویسی دارید، با این حال اثرِ ارسالی‌تان قابل توجّه است. اوّلین سوال‌هایی که پس از خواندنِ "رحلِ قرآن آقاحیدر، حوض خانه‌ی بی‌بی هاجر" پیش می‌آید این است که نویسنده به چه میزان با داستان کودک و نوجوان آشنایی داشته؟ آیا مطالعه متمرکزی در این حوزه انجام داده یا آموزشِ خاصّی دیده‌ است؟ آیا نویسنده مسیرِ داستان‌نویسی کودک و نوجوان را انتخاب کرده و تا انتها و با جدّیت می‌خواهد همین راه را دنبال کند؟ یا صرفاً قصد داشته در اوّلین اقدام با یک داستانِ غیربزرگسال آغاز کرده باشد؟ پاسخ به این سوال‌ها مهم است؛ همان‌قدر که پرداختن به ادبیاتِ کودک و نوجوان. داستان‌نویسی کودک و نوجوان برخلاف آن‌چه گمان می‌رود به مراتب از داستان‌نویسی بزرگسال سخت‌تر، محدودکننده‌تر و پرداختن و توجّه به جزئیاتش جدّی‌تر است. پس قبل از هر چیز شمای نویسنده و مای خواننده باید بدانیم با چه داستانی و با چه طیف سنّی‌ای از مخاطبین(گروه سنّی الف، ب، ج یا ....) مواجه هستیم که هرکدام از این‌ها که باشد پیش‌نیازها و لوازم خاصّ خودشان را در نویسندگی طلب می‌کنند. "رحلِ قرآن آقاحیدر، حوض خانه ی بی بی هاجر" در قالبِ فعلی‌اش داستانِ بزرگسال نیست و این در حالی است که به خاطرِ داشتنِ برخی نشانه‌ها، مشخّصاً از آن به عنوانِ یک داستانِ کودک یا یک داستانِ نوجوان نیز نمی‌توانیم یاد کنیم.
"رحلِ قرآن آقاحیدر، حوض خانه ی بی بی هاجر" (که کاش نام کوتاه‌تری برای آن انتخاب می‌کردید) قرار است روایتِ سفرِ رستگاری قطره‌ای خیال‌پرور باشد. از دریا تا حوضِ خانه‌ی بی‌بی هاجر. قطره‌ای که مدّت زمانِ زیادی زندگی روزمرّه‌ی دریایی‌اش را با آرزوی مُدامِ سفر و انتقال به یک زندگی در محیطی دیگر(به اُمیدِ مفید واقع شدن) گذرانده است. بگذارید از ابتدای داستان شروع کنیم. بهتر بود مقدّمه‌ی ابتدایی داستان را خرد می‌کردید و به شکلی دیگر در متنِ اصلی آن را به خوردِ داستان می‌دادید. مقدّمه‌ی فعلی فقط باعث افزایش حجم داستان شده است. یک مشکل جدّیِ داستان همین حجم و تعداد کلمات آن است که به قد و قواره‌ و حجمِ داستان‌تان نمی‌آید؛ یعنی با پنج هزار کلمه‌ی فعلی می‌توانستید دو یا چند برابرِ داستانِ فعلی را روایت می‌کردید. این پنج هزار کلمه چند حادثه و اتّفاق برای پیش‌رویِ داستان به گونه‌ای که ملال‌آور نشود نیاز دارد. درست آن بود که داستان را با کلمات مختصر و مفیدتری تعریف کنید. پس متن را چند بار بخوانید و هر آن‌چه که احساس می‌کنید پیش‌برنده‌ی حس و روایتِ داستانِ شما نیست را حذف کنید.
خیال‌پردازی شما در بهره بردن از قدرتِ تشخیص (جان‌بخشی به اشیاء) و انتخاب یک قطره به عنوانِ راوی به منظورِ پرورشِ قوّه تخیلی مخاطبِ کم سن و سال امرِ مثبتی محسوب می‌شود امّا برای رسیدن به زبانی یکدست و مناسبِ این طیف از مخاطب نیاز به خواندنِ نمونه‌های متعدّدی از آثارِ این حوزه دارید. هیچ چیز به اندازه‌ی خواندنِ آثارِ اُلگو در یک زمینه‌ی خاص نمی‌تواند به ساختِ زبانی‌تان کمک کند. شاید پس از یک بازنگری در متنِ فعلی نیاز باشد تا اصطلاحاتی مانند نُطُق کشیدن(که خیلی مناسب مخاطب کودک و نوجوان به نظر نمی‌رسد) و یا مواردی مانند "پرداخت به اسبابِ شکنجه بودنِ یک قطره" با تعابیر دیگری جایگزین یا از پایه اصلاح شوند. در بخش مهمّی از داستان توصیفاتِ پس از گم‌شدنِ بی‌بی (که خیلی خوب هم از کار درآمده است) نمی‌تواند مشکلِ عدمِ پرداختِ کافی به شخصیتِ بی‌بی در داستان را ترمیم کند. ما بی‌بی را برخلافِ اهمیتِ بالایش نمی‌شناسیم. فقط گاه‌گدار در برخی دیالوگ‌ها اسمش برده می‌شود. آن‌قدر بی‌بی حضورش در داستان منفعل است که از زمانی هم که ناپدید می‌شود انگار اتّفاق خاصی رخ نداده است. انگار از همان ابتدا حضور نداشته و این درحالی است که قصد نویسنده این نیست. پس باید فکری برای این قسمتِ نیمه‌ی دوم داستان بکنید. فارغ از این موارد امیدوارم در بازنویسی متن چند نکته‌ی زیر را نیز اصلاح کنید:
"خونه قبلیمه-یعنی دریا-..."
توضیح اضافی میان دو خطِ فاصله اگر مخاطبش خواننده است ضروری به نظر نمی‌رسد و اگر خطابش به ماهی است که آمدنش میانِ گفت‌و‌گو و دیالوگ کفایت می‌کند.
یا مثلاً این دو دیالوگ که پشت سر یکدیگر آمده‌اند و هارمونی خوبی با یکدیگر ندارند.
"این دیگه چاخانه!"
"تعداد سفرها که مهم نیست، مهم نوع سفره...."
یک جمله کاملا صمیمی و محاوره که پس از آن یک جمله جدّی با مایه‌ی حکمت و اندرز آمده است.
هم‌چنین بد نیست در بازنگری برخی بی‌دقّتی‌های املایی و تایپی را اصلاح بفرمایید مانند کچک(کوچک)، خورد(خرد)، نصبی(نسبی) یا خوب(خواب).
خانم مهرگلدسته داستانِ شما در بازنویسی به شدّت قابلیت این را دارد که با اختصار و یکدست شدنِ زبان به داستانی مناسبِ مخاطب کودک و نوجوان تبدیل شود. فقط این را فراموش نکنید که ورود به این حوزه‌ی داستان‌نویسی جهان‌بینی خودش را می‌طلبد. زبان و نگاهِ شما باید معطوف به همین طیفِ مخاطب باشد و نمی‌تواند میان بزرگسال و کودک در حرکت باشد و مردّد بماند. پس اگر حقیقتاً مسیرتان را انتخاب کرده‌اید منتظرِ بازنویسی شما از این داستان هستیم. با احترام.

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۱
مهدیه مهرگلدسته » دوشنبه 18 شهریور 1398
سلام و عرض ادب خدمت استاد گرامی بسیار سپاسگزارم از وقتی که گذاشتید، همچنین از دقت نظرتان. بنده هم درباره نکته مربوط به ابهام در گروه سنی مخاطب که جنابعالی به آن اشاره کردید فکر کرده بودم اما چاره اش را برای این داستان پیدا نکردم. هدفم نوشتن داستان کودک و نوجوان نبوده و نیست. آیا امکان دارد همین داستان، با اصلاح، به داستان بزرگرسال تبدیل شود؟ و اینکه نشانه های داستان کودک و نوجوان بودن این داستان کدام‌هاست؟ بسیار ممنون خواهم شد اگر با پاسختان راهنمائیم کنید. باز هم سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت