بالارفتن انتظار خواننده




عنوان داستان : گوری در اتاق خواب
نویسنده داستان : سمیه کاتبی

عین جنازه ای که حالا چند ساعتی روح در بدن خسته اش دمیده باشد، از خواب بلند می شود، بعد چند ثانیه سر جایش می نشیند تا خستگی خواب نداشته اش بیرون بیاید. بلند که می شود، پایش گیر می کند به پستی بلندی های زمین، رختخواب یک نفره اش را با پا هل می دهد کنار دیوار،گوشه پتوی قرمز چرک گرفته از گوشه تشک می زند بیرون، یک طرف اتاق تک شعله کوچک و یک یخچال شش فوتی با کمی فاصله کنار شیرآب قرارگرفته اند. سینک فلزی وچند کابینت کوچک وبزرگ تمام حجم تنهای اتاق را پر می کنند . کتری را از روی تک شعله چرب و پرازخرده غذا وچوب کبریت های سر سیاه برمی داردو می گیرد زیر شیرآب .شیر باچند بار چرخیدن باز می شود. واشر هرز شده کار قطع اب را کمی کند می کند.
به دنبال کبریت، سیخ های سوخته را بالا و پایین می کند .باید به لیست خریدش کبریت هم اضافه کند.مدارک وپوشه های رنگ به رنگ را از داخل کیف چرم سیاهش بیرون می کشدو پهن می کندوسط اتاق تک سرفه ای می کند تا سینه اش کمی صاف شود .
روی پوشه زرد رنگ نوشته، رای های صادر شده به نفع من . برگ رای اول را برمیدارد، دهمین نسخه کپی شده را می گذارد روی پوشه و با ماژیک قرمز بعضی قسمتهایش را خط می کشد.
جلسه سومی بود که با وحید رفته بود دادگاه، باترس ولرز توی اتاق منتهی به جلسه حاضر شده بود وحید گفته بود؛ نترس پدر جان دارت که نمی زنن ، بیا تکلیف این وامو روشن کن دارم بدبخت می شم .
اخه چه گناهی کردم که به اسم خودم برات وام گرفتم. چند بار گفتم، این وامها را به اسم این و اون می گیری، حیف ومیل نکن .گوش ندادی که ،حالا ببین هم خودت و دربه در کردی، هم ما رو بیچاره کردی . و او قبل از شروع دادگاه به بهانه دستشویی رفته بود بیرون .سریع از پله های پرپیچ وخم دادگاه گذشته بود و در صحن حیاط جایی کنار ایستگاه تاکسی پشت درخت های تنومند پنهان شده بود، وحیدهم خودش را رسانده بود تا توی حیاط و گیج و مستاصل به دنبالش گشته بود. چند باربه گوشی اش زنگ زده بود ولی جوابش را نداده بود.مطمِئن بود رای به نفع وحید صادر می شود حتی اگر رای به نفع وحید هم صادر نمی شد بازهم مشکل جدی برایش بوجود نمی آمد آخر وحید ضامن داشت وحتما دادگاه ضامن اولش را هم دعوت می کرد. روزهای بعد هم وحیدچند بار زنگ زده بود و حتی ناهید دخترش پیام داده بود. کجایی بابا، طلبکارها ریختن خونه .مامان داره دق می کنه. زنش مدتها بود که سراغی ازاو نمی گرفت.چه طور می توانست به مردی فکر کند که مدتها بود خلاف می کرد و به هیچ کس و هیچ چیز جز خودش و خواسته اش اهمیت نمی داد . مردی که نانش حلال نبود و معلوم نبود وقتی که پول این و آن را می گرفت کجا می رفت و چکار می کرد و سرش به کدام آخور بند بود که سراغی از او و بچه ها نمی گرفت .وآخرین پیام را چندماه بعدزن وحید داده بود ،عروسش ،خیلی مختصر نوشته بود.
وحید و دارن می برن زندان.
امکان نداشت همه دروغ می گفتند تمام رای ها به نفع وحید صادرمی شد او ضامن داشت حتی اگر وحید محکوم هم می شد می توانست بگوید آهی در بساط ندارد تا از ضامن هایش بدهکاری اش را می گرفتند . همیشه توی دلش می گفت ؛بعد سرفرصت پول همه را برمی گردانم . نگاهی به دوروبرش انداخت.
توی خانه شش متری زمین پستی بلندی داشت. گاهی پایش به قسمتی که فرش جمع شده بود گیر می کرد ومی خواست بیافتد .رختخوابش گوشه اطاق توی خودش مچاله شده بود. موکت رنگ و رو رفته زیر تشک، گوشه سمت دیگر اتاق چند بار تا خورده بود .نگاهش افتاد به حجم ورم کرده کنار اطاق بلند شد بایدزمین را صاف می کرد .تای اول را بازکرد گوشه خاکی زیر موکت پر بود از لاشه حشرات ریز ودرشت .موکت را کامل بازکرد تا وسط اتاق، درست زیر رختخواب زمین موزاییک شده بود .موزاییک های لق که سیمان دورشان از بین رفته بود .بادست کمی با موزاییک ها ور رفت .موزاییک اول ا ز جا بیرون آمد .بلند شدو رفت توی آشپزخانه، کشو فلزی کنار یخچال را کشید بیرون، چند تا قاشق وچنگال حلبی، یک کفگیر زنگ زده . کفگیر را بر داشت حایل کرد زیر موزاییک دوم، خیلی راحت جدا شد .موزاییک های کناری را هم برداشت، حالا باید سطح زمین صاف شده باشد .موکت را پهن کرد . احساس کرد هنوز قسمتهایی بلند تر است مدارکش را جمع کردو گذاشت روی تشک، کمی بیشتر به سمت دیوار هل شان داد .موکت را جمع تر کرد، با کفگیر سطح خاکی زیر موزاییک ها را تراشید.
کاش به جای وحید به نام یک غریبه وام را گرفته بود که دیگر اینقدر فکرش را مشغول نمی کرد. مثل چند وامی که قبلا گرفته بود و هر بارپای آدم های ناشناس را به پروندها باز کرده بود .همه شان دنبالش بودندوهیچ کدامشان نتوانسته بودند پیدایش کنند .
کمی بیشتر می کند.باید اینبار سطح زمین را صاف کند تا وقتی که تشکش را پهن می کند پستی بلندی نداشته باشد.
شب ها خواب آرامی ندارد باید زمین صاف باشد.توی ذهن اش با خودش حرف می زند.
برای وحید مشکلی پیش نیامده ، حتما ضامن ها اقساط راپرداخته کردن. وحید که کار ثابتی نداره که جوابگو باشه، حالا حتما داره زندگی ش رو می کنه ،تازه اگر هم مجبور شده باشه که اقساط وام را بپردازه اشکالی نداره؛ برای پدرش کرده . این پروژه که بگیره سودش رو هم بهش برمی گردونم وباز درگیر پروژهای خیالی اش می شود .در گیر ساخت وسازهایی که تمامی نداشتند .
لبه کفگیر کج می شود .خاکها توی هوا به پرواز درمی ایند، انگار از آزادی شان لذت می برند.
بیشتر می کند، با دست دیگر شروع میکند به برداشتن خاکها، سرفه اش می گیرد.
همش تقصیر زن بی شعور وحیده، ادب نداره و پیام می ده که مثلا منو بترسونه
بردنش زندان ،نه سلامی نه علیکی .احمق نمی کنه حالمو بپرسه.
بیشتر می کند؛ با صدای تق به خودش می آید، لبه کفگیر می شکند.با عجله به سمت کابینت می رود کشو را بیرون می کشد دوتا قاشق دیگربر می دارد .
کارهای این پروژه که تموم بشه، حسابم پرو پیمون می شه، فقط می مونه امضا معاون ،باید یکی از همین روزها یکی رو بفرستم که تمومش کنه. بعد پول را برای وحید کارت به کارت می کنم یه چیزی هم اضافه تر می ریزم به حسابش باید باهاش صحبت کنم، این زن دیگه زن بشو نیست براش . زنیکه بی تربیت برای من دم درآورده، منشی اتاق رِییس شرکت بازرگانی دختر خوشگلیه به وحید می گم کلک اینو بکنه خودم می رم واسش خواستگاری.
قاشق ها دارند جان می کنند .لبه یکی شان از کنار ترک خورده ،مرد با حرارت بیشتر خاکها را می ریزد پشت سرش .لبه یک از قاشق ها می شکند. از داخل کشو بیرون کشیده شده ، بقیه قاشق ها را برمیدارد .کابینت دیگر را باز می کند نگاهش روی خاک انداز حلبی گیرمی کند با عجله آن بر می دارد .
خاکهای آزاد شده از جاذبه زمین رقص کنان توی هوا می چرخند بعضی ها شان به اشتباه روی صورت مرد می نشینند .مرد با چند سرفه پیاپی متوجه اشتباهشان می کند.
حالابه کمک خاک انداز زمین تند تر گود می شود مرد بلند می شود موکت را بیشتر جمع می کند، تشک وپتو ی زیر موکت اجازه نمی دهند موکت یکجا جمع شود ،مرد با یک حرکت تشک و پتو را می کشد. می اندازد طرف دیگر اتاق. برگه ها یی که روی تشک بودند هوای آزاد را تجربه می کنند.
مرد خاک انداز را به طرفی می اندازد و کاغذ ها را جمع می کند مدارکش را دلایل بی گناه بودنش را وتمام آنچه که نشان می دهد رای ها به نفعش صادر شده اند حتی اگر کپی باشند وانتهای رای، نظرقاضی چیزی متفاوت با لایحه های ارسالی باشد.مثل همین رای قبلی که اظهار کرده بود ؛ قرار بود در مدت یک سال واحد های ساختمان را تحویل خواهانها بدهم که ناگهان قیمت مصالح افزایش پیداکرد و نتوانستم به موقع تحویل دهم چنانچه خواهانها مبلغی را جهت اتمام پروژه واریز نمایند در اسرع وقت نسبت به تحویل اپارتمانهای مذکور اقدام می نمایم .
اطاق شش متری پنجره نداشت .باز هم سرفه می کند.
خاکها فضای اتاق را مه آلود کرده اند .زنگ پیام گوشی بلند می شود با عجله خودش را به گوشی که حالا بین خاکها اسیر شده می رساند .
گردو خاک روی گوشی را می گیرد .اپراتور مربوطه روز تولدش را تبریک می گوید ویک روز مکالمه رایگان هدیه می دهد.
آهی می کشد روز تولدش بچه ها زنگ نزده اند .مکالمه رایگان هم بدردش نمی خورد گوشی را پرت می کند وشروع می کند به کند ن حالا دستهایش تا آرنج توی گودالی که کنده جا می شود.
گرد وغبار بیشتری در فضا معلق می شود .سرفه اش بیشتر می شود .اشک توی چشم هایش جمع می شود .اسپری را برمی دارد می گذارد توی دهانش .باز هم می کند باید به تلاشش ادامه دهد زمین را صاف کند تا شبها بتواند آرام بخوابد حالا دارد زمین صاف می شود با دو دست خاکها را می ریزد به دو طرفش ، زیر ناخن هایش می سوزد . حالا زانوهایش هم در گودال وسط اتاق جا می شوند ولی مهم رختخوابش است، باید هنوز هم بکند .اسپری را برمی دارد کمی تکانش می دهد .باید به لیست خریدش یک اسپری هم اضافه کند .همین روزها پول دستش می آید .پول وحید را می دهد باید خانه اش را هم عوض کند .پول طلبکارها را هم می دهد .بیشتر می کند .دسته خاک انداز کج می شود ولی چیزی نمانده است .
خاکها را از دو طرف گودال کنار می زند تشکش را از زیر پتو بیرون می کشد در گودال جا میدهد کمی کنارهای تشک بیرون می ماند ولی مهم نیست بالشش را می گذارد وپتویش را .دکمه بالای پیراهنش را باز می کند .چشمش عقربه ساعت را نمی بیند گوشی اش را از روی خاکها برمی دارد ساعت را نگاه می کند ازظهر گذشته است.دوباره پیامهایش را چک می کند، حالا حتما همه چی درست شده، وحید بدهی هاشو پرداخته عروسش هیچ وقت نگذاشته اون توی زندان بمونه، باید بچه اش هم به دنیا امده باشه، سه یا چهار سالش شده . سرش را روی بالش می گذارد یقه اش را کمی آزادتر می کند هوا مه آلود است. دوست داردروی سطح صاف زمین بخوابد. پتو را تا گردن می کشد بالا.همه چیز درست می شود .باید فقط بخوابد.
سمیه کاتبی
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمیه کاتبی سلام
شما از جمله نویسنده‌های پرکار و موفق پایگاه نقد داستان هستید و خواندن نمونه‌های خوب و خواندنی آثارتان هم انتظار منتقد و هم انتظار خواننده را بالا می‌برد. این داستان را پیش‌تر فرستاده بودید و اگر این نسخۀ بازنویسی یا ویرایش‌شده است تغییر چندانی نکرده. معمولا وقتی صحبت از ویرایش می‌شود منظور این است که اگر ضعف آشکاری در اثر هست تا حد امکان از میان برداشته شود و یا ساختار داستانی قدرت و قوت بیشتری بیاید اما در اینجا هیچ اتفاق تازه‌ای نیفتاده است. همان فضاسازی سرجایش است، صحنه‌های کنشی کاربردی‌اندو فلش‌بک‌ها پیش‌برنده. همانطور که اشاره کرده بودم یکی از برجستگی‌های کار این است که از دل محدودۀ مختصر یک مکان کوچک با یک شخصیت محوری، جهانی خلق کرده‌اید که مخاطب را درگیر می‌کند و عجیب‌ترین درگیری این مرد، نه با مشکلات بیرونی بلکه با خودش است، با وجدان خودش که در ناهمواری زمینی که شب‌ها روی آن می‌خوابد نمود پیدا کرده است. این مشکل که در واقع از درون مرد سرچشمه گرفته، او را وامی‌دارد تا در حرکتی جنون‌آسا کف اتاقش را با قاشق و خاک‌انداز و ... بکند و آن‌قدر به کارش ادامه دهد تاکف اتاق به اندازۀ گوری گود شود. مرد، آسوده و فارغ از هیاهوی جهان بیرون، در گوری که خودش برای خودش حفر کرده، با آسودگی دراز می‌کشد و آرزو می‌کند به خواب رود. همین کشمکش، همین وسواس ذهنی نمادین، این ایدۀ ناب و شگفت‌انگیز، جهان داستان را شکل داده است. هنوز هم معتقدم حرکت شخصیت این داستان، جنون «لیدی مکبث» را تداعی می‌کند که روحش به خون آلوده شده بود اما خیال می‌کرد دستش خونی است و هر قدر آن‌ها را می‌شست پاک نمی‌شدند. با این حال ضعف‌ها همچنان سرجایشان هستند و چیزی تغییر نکرده است. مثلا ضعف در ساختار دستوری افعال که یکدستی آن‌ها در بعضی بخش‌ها به هم می‌ریزد همچنان سرجایش هست در حالیکه با توجه به سابقه و نمونه‌آثار خوبی که از شما خوانده‌ایم انتظار می‌رود با دقت و وسواس بسیار زیاد به نثر و ساختار دستوری افعال توجه کنید. لطفا به این سطرها نگاه کنید: «...کفگیر را بر داشت حایل کرد زیر موزاییک دوم، خیلی راحت جدا شد .موزاییک های کناری را هم برداشت...» حالا این جمله‌ها را ببینید: «...لبه کفگیر کج می شود .خاکها توی هوا به پرواز درمی ایند، انگار از آزادی شان لذت می برند.بیشتر می کند، با دست دیگر شروع می‌کند به برداشتن خاکها، سرفه اش می گیرد..» افعال رایکدست کنید؛ یا ماضی ساده یا مضارع اخباری. امیدوارم همچنان خوانندۀ داستان‌های فراوان و خواندنی شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سمیه کاتبی » جمعه 15 شهریور 1398
با سلام خدمت شما خانم آروان عزیز.دفعه پیش فرمودید که چه دلیلی دارد که همسر این شخص به رفتار مرد بی تفاوت است .من هم دلیل کوتاهی بابتش نوشتم .بازهم ممنونم و چشم تلاش می کنم این ایراد افعال را هم بر طرف کنم .برقرار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت