شناخت مخاطب




عنوان داستان : شکارچی
نویسنده داستان : یاسر محمدی

در جایی دور از شهر، ابراهیم به همراه پدر و مادرش در کلبه ایی چوبی ،درست جایی در وسط پارک ملی زندگی میکردند.پارک ملی دره ایی سرسبز بود که در کنار کوهی بزرگ قرار داشت و انواع و اقسام جانوران ،پرندگان و گیاهان مختلف در آن محافظت میشدند.پرنده های وحشی با عجله و پرشتاب از لابه لای بوته ها و شکاف صخره ها پرواز میکردند.آفتاب پرست های بچه که هنوز بلد نبودند مثل مادرشان یک جا بشینند و آفتاب بگیرند،مدام از سر و کول هم بالا میرفتند.ماهی های رودخانه دسته جمعی در جریان آب وُول میخوردند و هر از گاهی خودشان را در زیر سنگ های درشت کنار رودخانه قایم میکردند و بعد که خستگی شان در می شد ،دوباره همپای بقیه به سمت پایین دره سُر میخوردند.عقابها در آسمان میچرخیدند و خرگوشها از گرمای هوا در سوراخهای بین تخته سنگ ها خوابیده بودند.چند جغد خواب آلود از آن دور دورا "هو...هووووووو.....هو...هو....هوووووووو..هو" صدا میکردند.خلاصه در پارک ملی همه در کنار هم آزادانه و بی خطر روزگار میگذراندند.دامنه های اطراف پارک ملی از درخت های سبز بلوط،تمشک وحشی و درختچه های کوچک و بزرگ پوشیده شده بود.عصر هر جمعه،ابراهیم در کنار کلبه چوبیشان منتظر مینشست تا بچه آهو های زیبا و بازیگوش که با مادرشان به طرف رود خانه می آمدند،تماشا کند.او همیشه با خودش یک دفتر نقاشی و چند مداد شمعی می آورد تا لحظه ی آب خوردن بچه آهو ها را نقاشی کند.یک روز جمعه ابراهیم آماده شد تا دوباره نقاشی بچه آهو های شیطون را با مداد شمعی توی دفتر نقاشی اش بکشد.آهو ها یکی یکی از بالای کوه پایین می آمدند.آهو های بزرگتر که راه بلد بودند،جلوتر و کوچکترها هم پشت سرشان حرکت میکردند.آهو ها وقتی به رودخانه میرسیدند دهان کوچکشان را در آب فرو میکردند و آنقد آب میخوردند که شکمشان باد میکرد.ابراهیم هم کنار کلبه نشسته بود و با مداد شمعی آبی رودخانه و با رنگ قهوه ایی گله های آهو را درمیان درختهای سبز اطراف آن نقاشی میکرد.آهو های بازیگوش شالاپ شولوپ خودشان را در آب میانداختند و به دنبال هم میدویدند.باد خنکی از سمت دشت های آن سوی پارک می آمد.همه چیز خوب به نظر میرسید که ناگهان صدای وحشتناکی در دل پارک پیچید.تااااااااااااق!همه ی آهو ها از گله جدا شدند.هرکدام به سمتی فرار میکردند.ابراهیم از ترس به داخل کلبه دوید.دوباره همان صدا تکرار شد.تاااااااااااااق
ابراهیم از داخل کلبه صدای پای آهو ها را میشنید که داشتند در مسیر آب رودخانه فرار میکردند.او از سوراخ قفل در ،به بیرون نگاهی انداخت.یک بچه آهو نزدیکی های کلبه روی زمین افتاده بود.هرچه تلاش میکرد نمیتوانست بلند شود.از گله جدا افتاده بود.ابراهیم از کلبه خارج شد.بچه آهو را گرفت و هردوتایی به داخل کلبه بازگشتند.پای آهو زخمی شده بود.بچه آهو از درد و خون ریزی دیگر توان زنده ماندن نداشت و همان جا در خانه ی ابراهیم جان سپرد.هرچه شده بود از همان صدای وحشتناک بود.ابراهیم اگرچه ده سالش بود اما این اولین باری بود که چنین صدایی را در پارک ملی میشنید.پدر ابراهیم محیط بان و مادرش حامی محیط زیست بود.هردوتاشان از دیدن ماجرا خیلی ناراحت شدند.آن روز پدر و مادر ابراهیم وقتی با همدیگر حرف میزدند،مدام کلمه ی "شکارچی"را تکرار میکردند."شکارچی"!تازه به گوش ابراهیم خورده بود.تا حالا سابقه نداشت که موجودی به اسم "شکارچی"در پارک ملی به اون زیبایی و قشنگی قدم بگذارد.او شب تا صبح به "شکارچی"فکر میکرد.چیز عجیبی بود!.با اینکه ده سالش بود ولی خطرناکترین حیوانات پارک را میشناخت.پلنگ,ببر,کفتارهای وحشی,یوز پلنگ,شیرهای کوهی,گربه های وحشی و ....اما "شکارچی"باهمه ی اینها فرق داشت."شکارچی "پنهانی حمله میکرد."شکارچی" از شکارش میترسید حتی اگر یک بچه آهو باشد.برای همین به سراغش نمیآید تا بمیرد."شکارچی "خودش را به زحمت نمی انداخت و تنبل بود چون مثل شیر یا پلنگ به دنبال آهو ها نمیدوید.از همه جالبتر اینکه شکارچی صدای خیلی وحشتناکی هم داشت.
فردای آن روز ابراهیم تصمیم گرفت برای شناختن و دیدن شکارچی پارک ملی را به همراه دوستش سهیل بگردد.پدر سهیل هم از دوستداران محیط زیست بود.ابراهیم دفتر نقاشی و مداد شمعی هایش را برداشت تا عکسی از "شکارچی"و نحوه ی زندگی اش نقاشی کند.او تمامی حیوانات را میشناخت اما "شکارچی"را تا به حال ندیده بود.او حتما باید از نزدیک شکارچی را میدید.
در بین راه ابراهیم برای سهیل از شکارچی و اتفاقاتی که دیروز جلوی کلبه شان رخ داده بود،حرف میزد.سهیل هم با تعجب به حرف های او گوش میداد.انگار شکارچی برای سهیل هم موجود عجیب و غریبی بود.سهیل با تعجب گفت:"جالبه!.......چند ماه پیش ،بابام برای یه بزکوهی بالای کوه غذا و آب میبرد.بابام میگفت شکارچی ها بزکوهی رو زخمی کردن و او هم از دستشون فرار کرده.بابام میگه شکارچی ها مثل گرگ و شیر و پلنگ نیستن که یه حیوونی بگیرن و بخورن.اونا سیرمونی ندارن.پوست و استخوناشم برای لاشخور ها و حیوونای دیگه نمیذارن.اونا دندون و چنگال ندارن ولی با چیزی که بابام میگفت اسمش تفنگه حیوونا رو با درد میکشن."ابراهیم گفت:"پس باید حواسمون رو خیلی جمع کنیم چون ما نمیدونیم کجاها کمین میکنه.هرلحظه ممکنه برامون خطر داشته باشه."
آنها در امتداد مسیر رود خانه به سمت بالای دره حرکت میکردند.با اینکه کم کم داشت ظهر میشد اما هوا سرد بود.انگار حیوانات پارک ملی هم از شکارچی میترسیدند و خودشان را از چشم او پنهان میکردند.چون هیچ کدامشان مثل همیشه بیرون نیامده بودند.ابراهیم و سهیل وارد جنگل بلوط شدند.چند سنجاب ریزه میزه بلوط ها را از دست هم میگرفتند و با عجله داخل لانه میبردند.درخت های چنار،آکالیپتوس و سپیدار و چند درخت دیگر که ابراهیم و سهیل اسمشان را درختهای وحشی گذاشته بودند،در جنگل پارک ملی دیده میشدند.ابراهیم به تنه ی درختی که روی آن جای دندان سگهای آبی مانده بود تکیه زد.سهیل از کیفش یک ساندویچ کره و عسل بیرون آورد و با ابراهیم تقسیم کرد.بعد از چند دقیقه دوباره راه افتادند.هوا همچنان سرد بود.مخصوصا داخل جنگل که دیگر آفتاب از بین شاخه های انبوه درختان عبور نمیکرد.در بین راه سهیل متوجه چیزی شد و گفت:"ابراهیم...ابراهیم....نگاه کن..!..!"چند درخت بزرگ و تنومند با اره بریده شده بودند.جای دندانه های اره روی ساقه های درختها هنوز مانده بود.بعضی از این درخت ها هم همان جا سوزانده بودند.ابرهیم با تعجب گفت:"وای.....آخه کی دلش اومده این درختای پیر رو ببره......سهیل؟....نکنه کار شکارچی باشه؟؟"سهیل سری تکان داد و گفت"شاید......چون بابام میگفت شکارچی ها هر چیز زنده ایی رو میکشن.اونا تنها موجوداتی هستند که از کشتن و نابود کردن لذت میبرن.چیزایی که به زندگی ما ها زیبایی میده رو ازبین میبرن."ابراهیم با بی حوصلگی گفت"خیلی عجیبه که ما آدما تا حالا برای اونا نقشه نکشیدیم"سهیل گفت"شاید فقط پدر من و پدر تو اونا رو بشناسن.شاید بقیه هم مثه ما اونا را تا به حال ندیدن"
بعد از چند دقیقه ابراهیم و سهیل دوباره راه افتادند.از جنگلهای بلوط رد شدند.آب رودخانه از کنار سنگها عبور میکرد و به پایین دره جاری میشد.آنها داشتند به دشتهای نزدیک به کوه میرسیدند.ابراهیم با احتیاط از کنار بوته های خار قدم برمیداشت.سهیل هم از پشت سر با فاصله کمی از او حرکت میکرد.
به دشت که رسیدند،بوی گلهای بهاری دشت را گرفته بود.ابراهیم چند گل بومادران را چید و مدام آن را میبویید.زنبورهای عسل روی گلها ویز ویز کنان میچرخیدند.حتما این گلها برایشان شهد خوشمزه ایی داشتند.با گذشتن از مزرعه ی گلها،ناگهان ابراهیم روی زمین نشست.مقداری پر روی زمین افتاده بود.در کنار آنها چاله ای پر از آتش بود که خاموشش کرده بودند.به نظر میرسید شکارچی به پرندگان هم رحم نکرده بود و چندتایی از آنان را گرفته و یا کشته بود.عجیب بود!چون شکارچی آنقدر قدرت داشتتا در هوا هم پرندگان را بگیرد."شکارچی"در ذهن بچه ها کم کم داشت تبدیل به یک غول بی شاخ و دم میشد که هیچ چیزی نمیتواند جلوی آن را بگیرد.پدر سهیل راست میگفت شکارچی سیرمانی نداشت.کارش فقط خرابی بود و بس.
خلاصه ابراهیم و سهیل از دشت عبور کردند.آنها مسیر رودخانه را همینطور مستقیم ادامه میدادند.هوا سرد تر و سردتر میشد.بچه ها از کوله پشتی هاشان لباس های بافتنی و ژاکت هایشان را درآوردند و فورا پوشیدند.سهیل که از بس سردش شده بود مدام میف میف میکرد و با دستمال کاغذی آب بینی اش را میگرفت.هرچه بیشتر به جلو میرفتند عرض رودخانه بیشتر میشد.صدای شرشر آب که از روی سنگها سرازیر میشد،آرامش بخش بود.ابراهیم تشنه اش شده بود.از کوله پشتی کوچکی که داشت یک قمقمه برداشت و از آب رودخانه پر کرد.رودخانه از چشمه های آب شیرین از دل کوه می آمد.ابراهیم مقداری آب نوشید.بعد ناگهان آب را از دهانش بیرون ریخت:
"_اَه ....اَه....چه آب بد مزه ایی!!.....مزه ی آجیل گندیده میده...."سهیل با کف دست کمی از آب را مزه مزه کرد:"اَخ......اَخ..... راست میگی ...بوی خیلی بدی میده....."یهو سهیل شانه ی ابراهیم را تکان داد و گفت:"نگاه کن نگاه کن!.....ببین چه ماهی بزرگی روی آب گرفته.!...شکمشو نگاه کن چقد باد کرده!......حتما آب رودخانه مسمومه که ماهیها اینطوری تلف شدن..."
بله!شکارچی برای ماهی های رودخانه هم نقشه کشیده بود.او ماهیها را با سم کُلُر مسموم کرده بود و وقتی ماهی ها نیمه جان به بالای آب می آمدند،آنها را میگرفت.حیف شد!ابراهیم و سهیل دیر رسیده بودند.وگرنه میتوانستند شکارچی را ببینند و به او درسی حسابی بدهند.سهیل به ابراهیم گفت:"اونجا رو ......چند تا آهو دارن از کوه پایین میان.......حتما میخان برن سمت چشمه آب بخورند....."ابراهیم میدانست که این دام شکارچی است. با عجله به سمت آهو ها دوید و تا آنها را از کمین شکارچی فراری دهد.ناگهان همان صدای عجیب دوباره در دل کوه پیچید.تاااااااااااااق!ابراهیم با شنیدن صدای شکارچی سرش گیج رفت و همانجا روی زمین افتاد.شکارچی ابراهیم را به جای آهوها زده بود!سهیل سراسیمه به سمت ابراهیم دوید.حال ابراهیم خوب نبود.پشت پای ابراهیم مثل بچه آهو خونریزی میکرد.سهیل هم بالای سر ابراهیم گریه میکرد."اوهوم...... اوهوم"ابراهیم کم کم درحال بیهوش شدن بود که دو تا مرد با کلاه های پشمی و لباسهایی شبیه کفش و شلوار های نظامی کنار ابراهیم ظاهر شدند.آن دو مرد تفنگ بزرگی پشت کمرشان بسته بودند که از لوله ی یکی از آنها دود خارج میشد.
چند روز بعد سهیل با مادرش به عیادت ابراهیم در بیمارستان رفتند.ابراهیم خواببده بود اما حالش داشت کم کم خوب میشد.پدر ابراهیم کنار تخت به مادر سهیل گفت:"دو نفر شکارچی بودند که بلافاصله بعد از اینکه آقا سهیل به ما خبر داد،دستگیرشون کردیم.چند تا پرنده ی شکاری،دو سه تا آهو و مقداری چوب هم از اونا گرفتیم."بعد مادر سهیل با خوشحالی گفت:"خداراشکر که پارک ملی دوباره به روزای اولش برگشت".بعد سهیل دفتر نقاشی ابراهیم را به پدر ابراهیم تحویل داد.صفحه ی اول دفتر،سهیل برای دوستش ابراهیم عکسی کشیده بود.تصویری از دو آدم با لباسهایی خون آلود که سایه های سیاهی از سرشان بیرون آمده بود و آهویی را گرفتار کرده بودند.آنها شکارچی بودند!
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
نوشتن داستان برای گروه سنّی کودکان و نوجوانان، به اهمّیت نوشتن داستان برای بزرگسالان است و چه بسا به عقیده‌ی بسیاری از صاحب‌نظران نوشتن برای کودکان و یا نوجوانان بسیار دشوارتر و سخت از نوشتن برای بزرگسالان باشد. چرا که مهم‌ترین شرط نوشتن برای این گروه‌های سنّی آشنایی عمیق و اطّلاع از خصوصیات خاص هر گروه سنّی و جهان او و سرشت و انتظارات و روحیّه‌ی او و آنگاه پرداخت داستان برمبنای این شناخت است.
مشخّص است که داستان «شکارچی» مخاطب خود را از میان گروه سنّی «ب و ج» برگزیده است. دو گروهی که سال‌های دوم تا ششم دبستان را می‌گذرانند. البته برای طبقه‌بندی گروه‌های سنّی ملاک‌های مختلفی وجود دارد. داستان شکارچی را می‌توان با توجّه به شیوه‌ی روایت و نحوه‌ی ارائه‌ی داستان و همچنین اطّلاعاتی که عرضه می‌کند، داستانی نوشته شده برای کودکان به شمار آورد، چرا که نوجوانان با مفاهیمی که داستان شکارچی سعی در آموزش و ارائه‌ی آنها دارد از قبل آشنا هستند و انتظارات بالاتری از داستانی که می‌خوانند، دارند.
در نوشتن داستان برای رده‌ی سنّی «ب و ج» باید خصوصیات روانی و خلق و خو و جهان رو به رشد و متغیّر و در ضمن متوقّع و بازیگوش این رده‌های سنّی را به خوبی شناخت. در عین حال که مخاطب ما کم‌تجربه و کودک است، باید او را جدّی گرفت و دانست که در اندیشیدن به طرح همان رویکردی را که ممکن است یک بزرگسال در مورد طرح داستان داشته باشد این مخاطب نیز خواهد داشت. مخاطب مورد نظر ما هوشی سرشار و پرسش‌گر دارد و مطمئنّاً خصوصیات مکان داستان، اطّلاعات موجود در داستان و وقایع و رفتار شخصیت‌های داستان را به پرسش خواهد کشید.
داستان «شکارچی» نیاز دارد تا طرحش را به سامان کند و پرسش‌های این مخاطب حسّاس را در نظر آورد؛ مکان معرّفی شده و اطّلاعاتی که در مورد آن داده شده آیا می‌تواند قابل تصوّر باشد؟ آیا حیواناتی همچون ببر و... و پوشش گیاهی و... مناسب مکان داستان است؟ آیا مخاطب تیزهوش ما عدم اطّلاع و دانش کم قهرمانان داستان را در مورد تفنگ و شکارچی باور می‌کند؟ و پرسش‌های از این دست که نویسنده خود می‌تواند آنها را بیابد و بر اساس طراحی پاسخی مناسب برای آنها داستان را متحوّل کند. داستان «شکارچی» تلاشی است درخور توجّه از نویسنده‌ای که سعی کرده برای مخاطبی مشخّص، روایتی آموزنده خلق کند و این نکته‌ای‌ست قابل ستایش ضمن اینکه برای چنین نویسنده‌ای باید آرزوی موفّقیت کرد و تلاش او را ستود، می‌توان امیدوار بود که نویسنده‌ی «شکارچی» با عمل به توصیه‌ای که در این نقد شده است داستانش را ارتقا بخشد و آن را بهتر از آنچه هست در نظر مخاطبش تأثیرگذار کند.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت