بعضی داستان‌ها می‌طلبند که سفیدخوانی داشته باشند




عنوان داستان : جدال در خیابان گاندی (بازنویسی روسری )
نویسنده داستان : فریده کاکاونپور

این داستان ویرایشی از داستان «روسری» می باشد.

جدال در خیابان گاندی


_آبجی نگاه کن خانم فروشنده هر دو تا روسری را توی کیسه گذاشته .
_ بده ببینم ...آره
_ آبجی جون حتما فهمیده چقدر ازش خوشت اومده و دوستش داری .
_ فکر کنم .
تا اواسط خیابان گاندی آمدیم از زمانیکه فهمیدم فروشنده هر دو روسری را به دلیل شلوغی زیاد شب عید به اشتباه توی کیسه گذاشته و فقط پول یکی را حساب کرده ؛صدها فکر به ذهنم رسید .
_خب به من چه خودش گذاشته من که بر نداشتم .
_ اصلا قیمت روسریهاش آنقدر بالا بود و حتما گران حساب کرده که پول هر دوتا آنها را در آورده .
_ ول کن بابا آنقدر در میاره که این روسری پیشش هیچی نیست .
_ شایدم دلش می خواسته کادو بده به من.
از این فکر آخرم خنده ام گرفته بود . توی این وانفسا و گرانی کدام غریبه ای به غریبه دیگری کادو می دهد .
دست محمد را سفت دردستم گرفتم و با عجله مثل فراریها از زن فروشنده دور و دورتر شدم .
هر چه دورتر می شدم حس غریبی اذیتم می کرد نمی دانستم این حس چیست .ترس است یا خجالت و شاید ناراحتی وجدان ؛ به هر حال هر چه بود بد جوری به جانم افتاده بود . قلبم تند تند می زد کف دستهایم عرق کرده بود . یاد شبی افتادم که بابا دیر آمد ؛ همه از دلواپسی و ناراحتی پشت پنجره اتاق صف کشیده بودیم و توی کوچه را نگاه می کردیم و منتظر آمدنش بودیم سایه اش که زودتر از خودش داخل کوچه پیچید دویدیم و به استقبالش روی پله ها رفتیم .
بعد از شام برایمان تعریف کرد که حساب صندوق نمی خوانده است و سرپرست بانک او را مجبور کرده تا اختلاف حساب را پیدا نکرده نباید به خانه برود . به همین دلیل ساعتها گذشته و با چندین و چند بار چک کردن حسابها متوجه شده است که به یکی از مشتریها بیشتر پول داده و اختلاف حساب بخاطر پرداخت یک صفر بیشتر بوده .
شب خیلی سختی بود مامان قبل از آمدن بابا یک ریز صلوات می فرستاد و رنگ به رو نداشت و برای اینکه ما هم دچار دلهره و ترس نشویم زیاد حرف نمی زد و سرش را با خیاطی گرم کرده بود . بابا که آمد دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و بغضش ترکید .
بابا هم زیاد حال و روز خوبی نداشت خستگی از چهر ه اش می بارید و رنگ صورتش تیره شده بود . فقط مدام به مامان می گفت : " بسه دیگه خدارو شکر پیدا شد والا نمی دونستم چطور باید اینهمه پول رو جور کنم ".
مامانم که با این حرف بابا بیشتر ترسیده بود فقط پرسید : " یعنی خود اون مشتری متوجه نشده بود که تو اشتباهی بیشتر بهش پول دادی ؟"
بابا گفت : " نمی دونم شاید متوجه نشده ؛شایدم اهمیت نداده یا شاید پیش خودش فکر کرده فردا میاره و پس می ده ؛ و یا استغفرالله شاید وسوسه شیطان بوده . به هر حال هرچی بود به خیر گذشت تماس گرفتیم قرار شد فردا بیاد شعبه .
خانم فروشنده را مجسم کردم که آخر شب وقتی موجودی می گیرد و می خواهد صندوق را تحویل دهد .
دست محمد را سفتتر گرفتم و به سمت ایستگاه تاکسی رفتم . صدایش من را به خود آورد : " آبجی چرا دستت می لرزه ؟ "
_ هان
_ دستت داره میلرزه
_هیچی سردمه مگه نمی بینی از صبح هوا ابری و سرده ؟
به محمد دروغ گفتم با اینکه می لرزیدم اصلا سردم نبود بلکه از تو تب داشتم صدای ضربان قلبم را توی گوشم می شنیدم و هر لحظه احساس می کردم الآن خانم فروشنده از پشت یقه ام را می گیرد و آبرویم می رود .
نمی دانستم چکار کنم روسری خیلی قشنگی بود از اول که دیدمش آنرا روی سر مامان تصور کردم و با خودم گفتم : این جون میده برای اون چشمهای سبز مامان .
روسری خودم هم خیلی قشنگ بود اما خیلی گران بود و نمی توانستم هر دو را بخرم .
سرعتم کم شده بود . سخت راه می رفتم اما تصمیم خودم را گرفته بودم هروقت پول دار شدم می آیم و پولش را به فرو شنده می دهم .
راننده تاکسی داد زد : خانم اگه نمی خوای سوار شی اون دستگیره بی صاحابو ول کن بزار دو نفر دیگه سوار شن.
به خودم آمدم کی به ایستگاه تاکسی رسیده بودیم ؟
در چشمان محمد که معصومانه و هاج و واج مانده بود نگاه کردم و هر دو با هم همزمان گفتیم : بریم ؟


وقتی روسری را به خانم فروشنده پس دادم و بر گشتم سبک سبک شده بودم و از تپش قلب و عرق ولرزش دست خبری نبود جالب بود وقتی از مغازه بیرون آمدیم آسمان دیگر ابری نبود و خورشید تمام خیابان گاندی را روشن کرده بود .
من و محمد خوشحال و خندان و لی لی کنان به سمت ایستگاه تاکسی رفتیم .
وقتی با خیال راحت نشستم سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و کیسه روسری را سفت به سینه ام فشار دادم .
محمد آهسته طوری که راننده تاکسی و بقیه مسافرها صدایش را نشنوند پرسید: آبجی پس کی میای روسری خودت رو بخری ؟

نفس عمیقی کشیدم و با خنده گفتم : میام ...داداش کوچولو میام .حتما به زودی میام .


باز نویسی داستانک روسری
یکشنبه ۳:۲۳ ۹۸/۶/۱۰

فریده کاکاونپور
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم کاکاونپور عزیز، سلام. باعث خوشحالی است که برای داستان‌تان و خوانندگانش احترام قائل شدید و بازنویسی‌اش کردید. بازنویسی از آن بخش‌های پسانوشتن است که نویسنده به سختی زیرِ بارش می‌رود. اما شما نشان دادید که دوست دارید متن‌تان به موقعیت بهتری برسد. یادمان باشد که همه‌ی اتفاقات خوب در یک‌بار بازنویسی نمی‌افتد. نویسندگان بزرگ جهان هم گاهی متن‌شان را تا بیست بار یا بیش‌تر بازنویسی می‌کنند تا به چیزی برسند که راضی‌شان کند.
اسم داستان را عوض کردید. «جدال در خیابان گاندی» اسم خوبی است. معلوم است که در انتخابش وسواس بخرج دادید. اما واژه‌ی جدال برای چنین داستانی خیلی زیاد است. داستان بر سر پس دادن یک روسری و درگیری دختر و وجدانش است. بهتر است به جای جدال واژه‌ی دیگری انتخاب کنید که به محتوا هم نزدیک باشد. اما اشاره به خیابان گاندی خوب است.
در ابتدای داستان وقتی برادر راوی می‌گوید: «حتما فروشنده فهمیده چقدر ازش خوشت اومده و دوستش داری.» چرا راوی می‌گوید: «فکر کنم.» و بعدترش از عذاب وجدانش می‌گوید؟ چرا همان لحظه راستش را به برادرش نمی‌گوید که وقتی به برادر می‌گوید: «بریم؟» برادر بفهمد که منظور خواهر برگشتن به مغازه و پس دادن روسری است (همزمان گفتن شان حرکت درستی نیست چون برادر باور دارد که فروشنده روسری را به خواهرش بخشیده.) این انکار خواهر ذهن خواننده را به سمت و سوی دیگری می‌برد. او فکر می‌کند که فروشنده مرد است و واقعا نظری به دختر داشته که هر دو روسری را در کیسه گذاشته. البته اگر بخواهید می‌توانید این را هم به داستان اضافه کنید. به تعلیق متن و کنجکاوتر شدن خواننده کمک می‌کند.
اضافه کردن خرده روایت پدر و مسئله‌ای که در بانک برایش پیش آمده، هوشمندانه بود. خواننده علت این همه اضطراب و نگرانی دختر را می‌فهمد. اگر چه در آن روایت پولی که مشتری برده، پول زیادی بوده اما قیمت این روسری و پرداخت آن برای یک فروشنده زیاد است. همین خرده روایت، پایان را باورپذیرتر می‌کند.
خانم کاکاونپور عزیز، بهتر است از همین آغاز راه یاد بگیریم که همه چیز را در داستان نگوییم. به خواننده فرصت کشف بدهیم. فرصت همراهی با راوی و رسیدن به بخش‌های سفیدخوانی. یعنی بخش‌هایی که در متن نیامده اما داستان طوری روایت شده که خواننده می‌تواند از همان سفیدی بین سطرها به چیزی که در ذهن شخصیت ها بوده یا برای‌شان اتفاق افتاده، برسد. جایی در داستان راوی تصمیم می‌گیرد که برگردد و به برادرش می‌گوید: «بریم؟» از همین «بریم» خواننده متوجه می‌شود که دختر به وسوسه های درونی‌اش غلبه کرده و قصد دارد یکی از روسری‌ها را پس بدهد. خواننده می‌تواند تصور کند که دختر بعد از پس دادن روسری چه حال خوبی دارد، دیگر طپش قلب ندارد، دستش نمی‌لرزد، آسمان به چشمش آفتابی و صاف است. پس به خواننده فرصت می‌دهیم خودش به این جملات برسد. این بخش را حذف می‌کنیم و ادامه داستان جایی می‌شود که برادر می‌پرسد: «آبجی پس کی میای روسری خودت رو بخری؟» این جمله را هم برای این می‌آوریم که خواننده بداند دختر نه تنها روسری را پس داده که فروشنده به دردسر نیافتد، بلکه روسری را که برای خودش می‌خواسته پس داده تا مادرش را خوشحال کند. همین جزئیات و توجه به خواننده و فرصت دادن به اوست که داستان را دلنشین‌تر می‌کند. امیدوارم با همین جدیت و پشتکار به نوشتن ادامه دهید و هر روز داستان‌های بهتری بنویسید.
بخوانید و بنویسید وباز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » یکشنبه 17 شهریور 1398
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. منتظر داستان‌های بیشتری از شما هستیم. موفق باشید.
فریده کاکاونپور » شنبه 16 شهریور 1398
استاد گرانمایه سر کار خانم جودت عزیز از لطفی که کردید و بازنویسی ام را خواندید سپاسگزارم از مطالب و نکاتی که گوشزد کردید حتما در نوشته های بعدیم استفاده خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت