رفع اشکال‌های محرزِ فرمی مقدّمه‌ای بر جدّی گرفتن داستان‌نویسی




عنوان داستان : خانه دادباخته
نویسنده داستان : آرین فکور

1.
میشود آدم به دریا خیره باشد و احساس کند در کویر است؟
دریا، دریا، دریا، راز عجیبیست! در هر کجاش غرق میشدی، موج تو را به خودت میرساند!
من دوستش داشتم، کیست که پدرش را دوست نداشته باشد!
دریا، دریا، دریا، راز عجیبیست!
خوب یادم می آید هفت، هشت سال بیشتر نداشتم آنروز برای اولین بار آمده بودیم بندر آستارا و من با هزار تمنا دوربین عکاسی داییم را گرفتم تا از آب عکس بگیرم.
او هفت سال از من بزرگتر بوده و مادر میگفت چون در صاحل به دنیا آمده اسمش را گذاشتیم دریا! دریا سلسله، پسرکی با موهای سفید و سیاه از بدو تولد! پسرکی که آنقدر کار کرد تا در انبار چوب پدر آن زهرمار خانه ای که پدر به آن دلبسته بود سوخت و جان داد... میخندید طوری میخندید که آدم یاد شاگرد دیوانه نانوایی سر کوچه می افتاد مثل سالمترین دیوانه ای که فرزندی از خانواده هفت یا شاید هم شش نفره ما بود! حسین یکی قبل از من. تا آنجا که یادم هست از دست عموهام یا پدر فرار کرد و به پیش دوستش در ساری رفت. مادر میگفت روحش حساس است، هنرمند مادرش است دیگر! و به پرنده های در قفس پدر خیره میشد؛ و باز میگفت: پرنده که سهل است، آدم هم اگر باشد در قفسش بیندازی "شاد روان" میشود!
مثل مادربزرگ که اتاقش حتی یک پنچره هم نداشت خسته بود و مدام فحش میداد فحش میداد و دوست داشت بخوابد و بخوابد که خوابید...در آنروز تیره که پاییز هم بود.
مادر میگفت: یک روز وقتی دواهایی را که پدر بزرگت برای مادر بزرگت سالها پیش تجویز کرده بود بردیم تا بخورد دیدیم که...سیاه و کبود...گوشه ای افتاده.
آن اتاق، همشه خدا خالی ماند. با یک عکس کج از مادر بزرگ که عصا در دست مثل پادشاه ها نشسته و با کبر به دوربین نگاه میکند شاید مثل کسی که به او افتخار میکرد مثل هیتلر! "همه میتوانند هیتلر شوند همه، همه میتوانند دنیا را خوب کنند همه یا مثل خودشان یا مثل هیتلر...راه مهم است راه!" پولهایش را اینور و آنور میکرد و میگفت: میفهمی بچه جان؟ و ما هیچ وقت نمیفهمدیم
پدر هم به او رفته بود عاشق پول بود و همیشه از تنها کتاب یا حتی نوشته ای حرف میزد که خوانده بود، مردی که میخندد!
2.
نیر، نیر، نیر چقدر خوب و مهربان بود چقدر خوب شعر میخواند و چقدر مرا دوست داشت و من اورا! چقدر دلبسته مادر بزرگ بود و چقدر قلش را دوست داشت...وقتی حسین رفت و پس از او مادر بزرگ، نیر هم رفت به آبادان شاید هم خرمشهر انگار که دیگر نای تحمل هیچ کدام از دیوارهای خانه را نداشته باشد، رفت. میگفت میرود درس بخواند پرستار شود و برگردد، رفت و شاید منهم یا لبخند از خانه... تمام دیوارها، حوض، درختان، فرش ها همه رنگشان پرید و آسمان تیره شد!
پس از او هم مادر میگفت اما خاموش بود، میخندید اما شبها گریه میکرد گوشه ای گریه میکرد و خودش را به آتش میکشید و مادر هم نبود... پدر هم به اندازه کل عمرش، لاغر شده بود پیر شده بود و حوصله هیچ چیز را نداشت!
هفت، هشت سال بیشتر نداشتم. کسی را نمیشناختم. تنها میدانستم، روزی روزگاری دوبرادر یک خواهر و یک مادر بزرگ داشته ام همین. بعد از رفتن نیر کسی یادش نیامد که من هفت سالم شده و بادی در گوش آن مرد و زن نخواند که من باید بروم مدرسه برای همین با یک سال تاخیر پس از مرگ پدر، دایی ام مرا در کلاس اول ثبت نام کرد!
هفت، هشت سال بیشتر نداشتم، پدر خودش را در دود سیگارش خفه میکرد، مادر از شدت درد پا زمین را چنگال میزد، دایی هم که به دیدنمان نمی آمد...بد...بخ...تی.
*
دکتر خوش بین از دوستان قدیمی پدر بود، آمد مادر را دید، پدر حوصله نداشت برگشت به اتاقش. "ببرتش آستارا ببرش صاحل سرش هوا بخورد. میشنوی؟ خودهم به کنده درخت خشک میمانی (مثل همیشه رک بود) اسماعیل..." پدر مثل مادر بزرگ در صندلی چوبی اش نشسته بود و عینک در چشم از لای پنچره بیرون را نگاه میکرد، پدر، مثل مادر بزرگ! دکتر خوش بین رفت توی اتاق یک چیزهایی آرام به پدر گفت آمد بیرون، یک آبنبات هم به من داد و رفت.
پدر در اتاقش ماند، مادر به زحمت به من لبخندی زد و من بیشتر دلشوره گرفتم.
پدر دوست داشت صبح ها به مغازه و انبار سر بزند و بعد از ظهر ها خودش را در دود سیگار خفه کند، خفه کند و خفه شود. انگار من برایش غریبه بودم غریبه ای آشنا شبیه یکی از بچه هایش. اما پدر برای من آشنا بود. پدر شبیه دریاچه شورابیل بود مخصوصا در پاییز و مخصوصا در اواخرش که هوا سرد و مه ملایمی اطراف دریاچه را گرفته.
3.
بعد یک هفته یا یک هفته و نیم بعد دکتر خوش بین برای بردن ما با ماشین آمده بود. میرفتیم آستارا برای اولین بار و برای آخرین بار، قرار بود برویم دریا.
دریا دریا دریا راز عجیبیست! در هر کجاش غرق میشدی موج، تو را به خودت میرساند!
من، با زور دوربین داییم را گرفتم تا از دریا عکس و فیلم بگیرم؛ خوش بین مارا پیاده کرد و رفت. پدر نشست کنارم مادر. مادر دو تا چایی ریخت گفتم پس من؟ برای منهم ریخت. پاهاش را داز کرد اما پدر عادت داشت صاف و راست بیستد." چاییت یخ میشود..." نشستم چاییم را بخورم مادر گفت "اینقدر میدوی...خسته نمیشوی؟" و دستی به موهام کشید من خندیدم.
ظهر دلگیری از پاییز بود دریا خلوت و آب کمی متلاطم. پدر دورتر میشد و کسی متوجه اش نبود شاید چون او هم متوجه کسی نبوده و نبود!
مادر لبخند میزد من سعی میکردم یک عکس خوب ازش بگیرم داشتم میگرفتم که یکهو هیاهویی ساحل را گرفت مردی با پیراهن سفید شلوار مشکی و سری بی مو به ساحل رسید. کمی آنورتر...ظهر دلگیری از پاییز بود...عینکی شبیه عینک پدر.
مادر، دستانش را بلند کرد با دهان باز که فریاد نمیزد و چشمانی باز که گریه نمیکرد، دوید. من، دوربین را رها کردم و مبهوت، مبهوت، مبهوت با دهان باز...شکستم!
کی گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد.

پایان
مرداد98
آرین فکور
نقد این داستان از : معید داستان
جناب فکور سلام. اوّلین داستان ارسالی‌تان با عنوان "خانه دادباخته" را خواندم. پیش از هر چیز با توجّه به سنّ کمی که دارید جسارت شما برای نوشتن این متن را تحسین می‌کنم؛ البته که متن شما هنوز به شکلِ یک داستانِ شُسته‌رفته‌ای که برای خوانش توسط مخاطب آماده باشد درنیامده است امّا سرشار است از نشانه‌های امیدوارکننده و مثبت در مورد نویسنده‌اش که شما باشید. فراموش نکنید برگ برنده‌ی شما همان چیزی است که شاید در نگاهِ اوّل نقص یا نقطه ضعف به حساب بیاید. شما هنوز فرصت زیادی برای حرکت در مسیر داستان‌نویسی در اختیار دارید که با خواندنِ آثار خوب، دقّت و کمی وسواسِ نویسندگی می‌توانید پیشرفت قابل توجّهی در این راه داشته باشید. ذهنِ سیّال و خیال‌پرورِ شما نشان از بنیانِ آماده‌ای در ضمیر ناخودآگاهِ داستان‌نویس‌تان دارد که شاید خیلی‌ها از آن بی‌بهره باشند و این همان نکته‌ی امیدوارکننده‌ی مسیرِ شماست؛ و امّا بپردازیم به "خانه دادباخته" که در نگاه اوّل دو ایراد فرمی جدّی به آن وارد است. غلط املایی و عدم بهره بردنِ درست از نشانه‌گذاری‌های سجاوندی. شاید از منظرِ شما توجّه به محتوا در اولویت باشد و چنین مواردی را خیلی در اولویت قرار ندهید امّا بدانید و ایمان داشته باشید که بی‌توجّهی به املای صحیح کلمات و هم‌چنین عدمِ نشانه‌گذاری درستِ متن، می‌تواند به سادگی مخاطب را از مسیرِ اصلیِ روایتی که مدّنظر شمای نویسنده است منحرف کند. پس بی‌دلیل خودتان را از نعمتِ راهبری مخاطب بی‌بهره نسازید. عدم رعایت این موارد، بیانگرِ بی‌دقّتی و نداشتنِ وسواسِ نویسنده است و این یکی از بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف‌هایی است که یک نویسنده _آن هم تازه‌کار_ می‌تواند به دستِ خودش پیشِ چشمِ خواننده لو بدهد. متن یا داستانِ شما مخلوقِ شماست. شما آن را به هر دلیلِ شخصی یا غیرشخصی خلق کرده‌اید، پس دیگر حق ندارید انکارش کنید. مخلوقِ شما پیش از هر شخصِ دیگری باید برای خودتان عزیز باشد. باید اصرار داشته باشید تا آن را در بهترین حالتِ ممکن‌اش به مخاطبین عرضه کنید. باید نسبت به مخلوق‌تان غیرت به خرج دهید. پس ابداً شتاب نکنید. حدّاقل‌اش این است که متن را پس از خلق چندین و چند بار بخوانید. با دقّت بخوانید. جملات را بارها برای خودتان تکرار کنید و بگذارید واژه‌ها در ذهن‌تان خیس بخورند و مفاهیم تا آن‌جایی که ممکن است ته‌نشین شوند. فارغ از پیش‌فرض‌ها و دانسته‌های خویش، خودتان را بگذارید جای مخاطب و از منظرِ او و با تصوراتِ او مخلوقتان را نگاه کنید. ببینید کجای متن ممکن است هدفِ شما را برآورده نسازد یا مفهومِ مدّنظر را انتقال ندهد. آن‌قدر بخوانیدش تا متن بدونِ اشکالاتِ محرزِ فرمی و حدّاقلِ ابهامِ محتوایی آماده‌ی خواندن شده باشد. متنِ فعلی "خانه دادباخته" در سه بخشِ شماره‌گذاری شده‌ی یک، دو و سه، سرشار از ابهام و عدم پیوستگی معنایی است، به گونه‌ای که مخاطب ممکن است تنها یک شِمای کلّی از داستانِ مدّنظرِ شما را به دست بیاورد ولی بدون شک لذّت حاصل از کشفِ جزئیاتِ داستانی‌ای را که قصد داشته‌اید به مخاطب ارائه بدهید تجربه نخواهد کرد. ارجاع مستقیم به عنوان کتاب "مردی که می‌خندد" کارآیی لازم را پیدا نمی‌کند یا برخی تکرار عامدانه‌ی کلمات مانند "دریا، دریا، دریا...." یا "مبهوت، مبهوت، مبهوت با دهان باز..." که به آرایه شدنِ تکرار نمی‌رسند و به متن کمکی نخواهند کرد. در پایان هم آوردنِ صریحِ بخشی از شعر هوشنگ ابتهاج نه به دل می‌نشیند و نه حرفه‌ای به نظر می‌رسد. به جد پیشنهادِ تغییرِ این موارد را نمی‌دهم چرا که به نظر می‌رسد بخشِ عمده‌ای از داستان را به خود اختصاص داده‌اند و ممکن است با دست بردن به متن فعلی و بازنویسی، شاکله‌ی اصلیِ آن فرو بریزد به گونه‌ای که دیگر نتواند خودش را سرِ پا نگاه دارد. پس ایده‌تان را تغییر ندهید امّا با جزئیاتِ داستانی جدید و روایتی تازه و حتماً خطّی به شکلی معنی‌دار و پیوسته روایت را از صفر شروع کنید. از همان "می‌شود آدم به دریا خیره باشد و ....."

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۱
آرین فکور » شنبه 09 شهریور 1398
با سلام خیلی ممنون از وقتی که برای داستان من گذاشتید. این دومین داستان و اولین داستان کامل شده من است. و خیلی ممنون از نقدتان. دلیل اینکه داستان را تقطیع کردم این است که بخش هایی از داستان بار احساسی متفاوتی داشتند. اولین باری که به فکر بخش بندی افتادم جایی بود که کمی از شخصیت پدر را گفتم و خواستم به تنها دختر خانواده، نیر، بپردازم. نمی دانم تقطیع گزینه مناسبی بوده یا نه اما اگر دقت کنید هر بخش دارای بار احساسی متفاوت است. ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت