داستان فقط مضمون نیست




عنوان داستان : تظاهر
نویسنده داستان : مهدی بایگی


دیگه واقعا دوسم نداشت
میدونی با من مهربون بود. به من احترام میذاشت. می خواست منو خوشحال کنه اما واقعا دوسم نداشت.
از روزی که منو از غرق شدن نجات داد، دیگه واقعا نمی تونست دوسم داشته باشه.
میگفت دوسم داره، دروغ نمی گفت، اما خودشم نمیدونست دوست داشتن واقعی چه شکلیه.
اینکه وظیفه خودت بدونی یه نفرو دوست داشته باشی که اسمش دوست داشتن نیست.
اون فکر می کرد حالا که من به خاطر اون زنده ام وظیفه اشِ که دوسم داشته باشه، اما دوست داشتن واقعی که وظیفه نیست.
دوست داشتن واقعی بی قید و شرطه، بی تمنا.
دوست داشتن واقعی یه چیزی شبیه به اینه که بهش بگی: من با یه نفر دیگه خوابیدم
نقد این داستان از : احسان عباسلو
این متن داستان نیست، بلکه یک بیانیه است، پر از شعار و تئوری. این که دوست داشتن چیست و چی نیست. تنها کاری که نویسنده محترم انجام داده آن است که در پایان بندی با ارائه یک جمله تابوشکن تلاش کرده توجه خواننده را جلب کند و از ترفند شوک انتهایی در داستان های مینیمال بهره ببرد درحالی‌که بخش اولیه به حدی ضعیف است که این ترفند را تقریبا بی‌اثر کرده. حتی جمله انتهایی نیز به نوعی هماهنگ با جملات و کنش های قبلی نیست. جمله پایانی به جایی بند نیست و بلکه شکل جملات فی البداهه است. به نظر می رسد نویسنده شاید این جمله را از قبل در نظر داشته و بقیه داستان سرهم بندی شده اند تا در نهایت به این جمله برسند. ساختمان و ساختار متن قوی نیست. البته جمله انتهایی واقعاً گیراست اما نه در ادامه ی آن خطوط قبلی. پایان داستان نیازمند مقدمه چینی داستانی تر و قوی تر بود. کل نوشته دو بخش است بخش بلندی که از ابتدا تا قبل از جمله آخر ادامه دارد و فقط شعار است و سبک، و بخش دوم که جمله انتهایی است و تامل برانگیز و سنگین. داستان مینیمال باید متوازن باشد.
تکرار موارد غیرضروری در بخش اول زیاد است و حتی داستان می توانست بسیار ساده تر و کوتاه تر باشد اما کوبندگی خود را حفظ نماید. داستان مینیمال طول نمی خواهد، عمق می خواهد. در همین دو خط شاهد تکرار یک مضمون واحد هستیم که می گوید دوست داشتن وظیفه نیست: "اینکه وظیفه خودت بدونی یه نفرو دوست داشته باشی که اسمش دوست داشتن نیست. اون فکر می کرد حالا که من به خاطر اون زنده ام وظیفه اشِ که دوسم داشته باشه، اما دوست داشتن واقعی که وظیفه نیست." این تکرار در داستان بی مورد است.
ایراد دیگری هم در شروع داستان وجود دارد. در چنین داستان هایی تعدد عناصر معمولاً باید به حداقل برسند. یکی از این عناصر شخصیت های داستان است. دو شخصیت برای این داستان کافی بودند. اما جمله آغازین متن با خطاب قرار دادن یک مخاطب آغاز می شود و گویی که راوی دارد با کسی حرف می زند. کسی که لاجرم در داستان وجود داشته و باید در زمره شخصیت ها قرار گیرد در عین حالی که هیچ کارکردی به طور عینی در داستان نداشته و در عوض قاعده تقلیل را نیز برهم زده است.
در داستان مینیمال با وجود کوتاهی نوعی شخصیت پردازی صورت می گیرد که خواننده به تصویری ارضائی از شخصیت های حاضر می رسند. منظور از تصویر ارضائی یعنی آن تصویری که نیازهای خواننده را نسبت به شخصیت در داستان جواب می دهد و او را در درک شخصیت ارضاء می سازد. در این متن ما هیچ تصویر مشخصی از شخصیت ها نداریم. راوی از شخصیتی صحبت می کند که بالاخره معلوم نیست او را دوست دارد یا نه؟ و باید داشته باشد یا نه؟ و اصولا کیست و چه شکلی است؟ مشکل آن است که داستان بی اندازه روی مضمون انتهایی خود متمرکز بوده است. نویسنده تمام ذهن خود را بر جمله انتهایی قرار داده و از بقیه متن غافل شده است. داستان یک کلیت است و بر تمام اجزای خود بنا و قوام می یابد. به خصوص داستان های مینیمال. هر چه داستان کوتاه تر باشد بایست بنای محکم تری هم داشته باشد. ضمن آن که هرگز فراموش نکنید که داستان فقط مضمون نیست.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.