ایده‌ی جذّاب و تعلیقِ درست کافی نیست، فهم داستان برای مخاطب در اولویت است




عنوان داستان : زندانیان گاوصندوق
نویسنده داستان : امیرمحمد روحانی

_ چه اتفاقی افتاد آقای رییس؟! آنها که بودند؟
رییس درحالی که چشمانش در تاریکی مطلق به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود, سعی کرد تا حواسش را جمع کند. چند ثانیه از حادثه نمی گذشت اما چنان شوکه بود که وقایع را به سختی به یاد می آورد. کنترل نفس هایش را به دست گرفت. اب دهانش را قورت داد و تمرکز کرد:
¬_¬ ¬مانده بودم تا به کار های عقب افتاده شرکت رسیدگی کنم. خودت که دیدی تمام این هفته را تا دیروقت صرف کارهای شرکت کردم. در گاوصندوق را باز کردم تا اسناد را سرجایشان بگذارم که ناگهان آنها سروکله یشان پیدا شد. تا چشمم به اسلحه هایشان افتاد به اینجا پناه آوردم.
رییس دستانش را چون کوری مادر زاد به سمت راستش دراز کرد تا کسی که در کنارش بود لمس کند. با تعجب پرسید:
_ خانمنش تو چجوری آمدی اینجا؟!
_ قربانتان گردم مگر خاطرتان نیست. گفته بودید من هم در شرکت بمانم و دائم برایتان چای و قهوه بیاورم. آن لحظه برایتان چای آورده بودم که یکهو آنها سر رسیدند. تا دیدم شما به داخل گاوصندوق پریدید من هم به دنبال شما آمدم. حالا چه کار کنیم آقای رییس؟! تا کی باید اینجا بمانیم؟! شما حتما راهی بلدید تا از اینجا خلاص شویم. مطمئنم راهی در ذهن دارید.
بی شک جایمان اینجا امن است. سارقین با هیچ وسیله ای قادر نیستند درِ گاوصندوق را باز کنند. اما گاوصندوق از داخل هم باز نمی شود. قطعا به ذهن سازنده این گاوصندوق خطور نکرده که ممکن است روزی کسی در آن زندانی شود. تنها معاونم است که کلید دیگر گاوصندوق را دارد و می تواند در را برایمان باز کند. او فردا صبح خواهد آمد.
نگاهی به ساعتش انداخت. عقربه های شبرنگ ساعت تنها چیزی بودند که در تاریکی بی انتهای گاوصندوق دیده می شدند. تنش به شدت عرق کرده بود. کمی خودش را جا به جا کرد تا راحتر بنشیند. سرش به دیواره گاوصندوق برخورد کرد و پاهایش ما بین پاهای آبدارچی گیر کرد.
- خانمنش کمی آنطرفتر بنشین. من اصلا راحت نیستم.
- آقای رییس به جان شما دیگر جا نیست و من هم از این کوچکتر نمی توانم بنشینم. همین حالا هم حسابی در خودم مچاله شده ام.
این دیگر از کجا پیدایش شد. آخر احمق هرجا که من رفتم توهم باید بیایی؟ آنها با یک آبدارچی درب و داغون که کاری نداشتند. این جا به خودی خود جا برای یک نفر هم نیست چه برسد به دو نفر.
- آقای رییس موبایلتان همراهتان نیست؟ اگر می شد یک جوری به بیرون زنگ بزنیم از اینجا خلاص می شدیم. حتما تا حالا دفتر را خالی کرده اند. شاید هم هنوز آنجا هستند. شانس آوردیم که به موقع جانمان را نجات دادیم. نگاه کنید آقای رییس عقربه های ساعتتان در این تاریکی هم معلوم می شود. تازه ساعت هفت شده. آه هوای اینجا خیلی گرم است. بهتر است لباس هایم را در بیاورم...
زیاد حرف می زند اما در آوردن لباس هایمان فکر خوبیست.
آقای رییس به تقلید از آبدارچی آهسته لباس هایش را که شامل کت شلوار گران قیمتی می شد از تن در آورد. دست هایشان دائم به سر و صورت یکدیگر برخورد میکرد. مبارزه دو کور در اعماق تاریک اقیانوس.
هنوز هم هوای داخل گاوصندوق گرم و غیرقابل تحمل است. راه دیگری وجود ندارد. باید تحمل کنم. کاری از دستم بر نمی آید. بهتر است بخوابم تا این شرایط سخت کمی آسانتر شود.
پلک هایش را روی هم گذاشت. همه چیز به همان تاریکی قبل بود. مدتی گذشت و به خواب رفت.
در آن تاریکی بی پایان چشم های سرخ آبدارچی را می دید. او که در کنارش نشسته بود و با خشمی فروخورده نگاهش می کرد. وحشت وجودش را فرا گرفت. دستان آبدارچی خون آلود بود. به سمت رییس حمله ور شد. گلویش را فشرد و فریاد زد: نباید اینجا می آمدی آقای رییس. نباید می آمدی. نفس های رییس به شماره افتاده بود. صدای ضعیفی که از گلویش بر می خواست ضعیف و ضعیفتر می شد که ناگهان از خواب پرید. وحشت زده به این سو و آنسو نگاه کرد. تنها تاریکی و تاریکی. اما انگار هنوز دستان خون آلود آبدارچی دور گلویش پیچیده شده بودند. هوا به سختی به ریه هایش می رسید. آبدارچی هم وضع بهتری از رییس نداشت و با صدای خرخری که از گلویش بر میخواست به سختی نفس می کشید.
تا صبح خیلی مانده. اکسیژن اینجا برای دو نفر کافی نیست. باید کاری کرد.
- آقای خانمنش بیایید کمی صحبت کنیم تا گذر زمان برایمان آسانتر شود. راستی من چیز زیادی از شما نمی دانم. حتی اسم کوچکتان را به خاطر نمیاورم. بگویید ببینم متاهل هستید یا مجرد؟ فرزندی هم دارید؟
- اسم کوچکم مهم نیست آقای رییس. اما چند فرزند دارم. دوتایشان هم پسر هستند.
- پس خانواده شلوغی دارید. اصلا فکرش را نمی کردم. حتما عاشقشان هستید. با این مخارج زندگی و شغل کم درامد, چگونه امورات زندگی و خانواده یتان را می گذرانید؟!
- به سختی آقای رییس. به سختی
نفس کشیدن سخت شده بود و انگار آبدارچی تمایلی به صحبت کردن نداشت.
- آقای خانمنش من پیشنهادی دارم تا خانواده ات بتوانند برای همیشه در رفاه و آسایش زندگی کنند.
مکثی کرد تا تاثیر حرفش را بروی آبدارچی ببیند اما آبدارچی توجهی نکرد. رییس ادامه داد:
- آقای خانمنش به زودی اکسیژن داخل گاوصندوق تمام می شود و هر دوی ما خواهیم مرد. هوای داخل گاوصندوق برای دو نفر کافی نیست اما شاید یک نفر بتواند تا صبح دوام بیاورد. من به شما پیشنهادی میکنم. می دانم پذیرفتنش سخت است اما این به نفع هر دوی ماست. اگر شما قبول کنید و از جانتان بگذرید. من هم قول می دهم از خانوادیتان حمایت کنم تا برای همیشه در رفاه و آسایش زندگی کنند.
صحبتش را تمام کرد و به انتظار پاسخ آبدارچی نشست. در آن تاریکی هم می توانست چشمان نگران آبدارچی را تشخیص دهد که به او خیره شده اند.
- جناب رییس, یعنی شما می فرمایید من به خاطر شما از جانم بگذرم و در عوض شما به خانواده ام پول می دهید؟
- همینطور است.
- آنوقت چطور باید جانم را فدایتان کنم؟
گویی چیزی در کلام آبدارچی تغییر کرده بود.
- خب من میتوانم کمکتان کنم. کافیست یکی از این لباس ها را دور گلویتان بپیچیم و دوطرفش را بکشیم. به سادگی خفه خواهید شد. گمان نمیکنم درد زیادی هم داشته باشد. شما به خاطر خانواده یتان خواید مرد و این ارزش فراوانی دارد. بی شک شما یه قهرمان واقعی خواهید بود.
- و چرا شما یک قهرمان واقعی نباشید آقای رییس؟
جمله آبدارچی چون فحش رکیکی بر زبانش جاری شد.
- در هر صورت اینجا گاوصندوق من است و این شمایید که بدون اجازه به اینجا آمده اید. این حق من است که زنده بمانم.
رییس و آبدارچی خوب می دانستند وقتی پای مرگ در میان باشد دیگر مهم نیست گاوصندوق متعلق به کیست. هردویشان سکوت کردند و هریک تصمیمی را در سر می پروراندن که دیگری به خوبی از آن آگاهی داشت...
ساعت ها گذشت. بوی عرق بدن ها فضای گاوصندوق را پر کرده بود. اکسیژن هر لحظه کم و کمتر میشد. روزنه نوری وجود نداشت. دیوارهای گاوصندوق تنگتر و تنگ تر می شدند. چشم های ابدارچی به تاریکی پیوسته بودند که ناگهان در گاوصندوق گشوده شد...
نجات پیدا کرده بود. سر رسیده بودند. با حرص و ولع نفس می کشید. از دریای تاریکی نجاتش دادند. چشمانش روشن و روشن تر می شدند و سکوت هر لحظه طئمه صداها می شد:
بکشیدشان بیرون. یک نفر آمبولانس خبر کند. خانمنش حالش خوب است. رییس تکان نمیخورد. آقای رییس صدایم را می شنوید. نفس نمی کشد. کمک کنید...
روی صندلی رییس قرارش دادند تا نفسش جا بیاید.
- آقای خانمنش می توانید برایمان بگویید اینجا چه اتفاقی افتاده؟!
نگاهش را به گاوصندوق دوخت. گاوصندوق با در نیمه بازش به او می خندید و مسخره اش می کرد. به صندلی تکیه داد. چشمانش را بست و با خود اندیشید: بی عرضه ها داشتند مرا به کشتن می دادند.
نقد این داستان از : معید داستان
جناب آقای روحانی سلام. داستان "زندانیان گاوصندوق" از یک ایده‌ی ساده و در عین حال دور از دسترس بهره می‌برد. داستان‌های قبلی شما را هم که پیش از این برای پایگاه نقد ارسال کرده بودید خواندم تا دقیق‌تر بتوانیم درباره‌ی سِیرِ حرکت شما در این مسیر صحبت کنیم. بی‌اغراق، در هر یک از داستان‌های شما با یک ایده‌ی قابل توجّه مواجه شدم که حقیقتا قابل تمجید است. ایده‌ی "زندانیان گاوصندوق" نیز احتمالا در راستای همین عدمِ انتخابِ ایده‌های دمِ دستی و چشم‌پوشی از اوّلین‌هایی که به ذهن متبادر می‌شوند حاصل شده است. یک رئیس و یک آبدارچی که تحت شرایطی خاص در گاوصندوق شرکت گیر افتاده‌اند یا به اصطلاحِ شما زندانی شده‌اند. نقطه‌ی شروع که ازقضا با یک دیالوگ نیز آغاز می‌شود انتخاب بسیار درستی است.
"چه اتّفاقی افتاد آقای رئیس؟! آن‌ها که بودند؟"
واژه‌های اتّفاق، رئیس و پرسشِ "آن‌ها که بودند" به سرعت ذهنِ مخاطب را با فضای ترسیم شده آشنا و اوّلین اطلاعات ضروری را به او منتقل می‌کند. در مقابلِ این شروعِ نسبتا ایده‌آل، مونولوگِ پایانی داستان قرار می‌گیرد "بی‌عرضه‌ها داشتند مرا به کشتن می‌دادند" که متاسفانه گنگ و ناکارآمد است و در مورد آن نیاز داریم بیشتر صحبت کنیم.
اگر داستان شما را به چند بخش تقسیم کنیم به جز بخش پایانی و نتیجه‌ی کار تمامی بخش‌ها برآیند قابل قبولی دارند. تعلیق (که در روایت داستانی شما یکی از عناصر اصلی و سازنده به حساب می‌آید) تا پیش از بخش پایانی، به اندازه‌ی مناسب و کافی در متن داستان جریان دارد. شما از همان ابتدا و به ترتیب به این سوال‌ها پاسخ می‌دهید که:
- چه اتّفاقی افتاده است؟
- رئیس و خانمنش(آبدارچی) چگونه در این وضعیتِ غریب گیر افتاده‌اند؟
- راه حل‌های ممکن چیست؟
- پیشنهاد آقای رئیس، ایجاد چالش و چندراهی انتخاب برای خانمنش...
تا این‌جا همه چیز خوب است. بعید است خواننده ترغیب نشود تا داستان را به پایان برساند. تا این‌که می‌رسیم به....
"ساعت‌ها گذشت. بوی عرق بدن‌ها فضای گاوصندوق را پر کرده بود...."
از این‌جا به بعد است که سرانجامِ داستان در ابهام فرو می‌رود. توصیفات و جزئیاتی که بیان می‌شود به وضوح گویای اتّفاق نیست و به هدف نمی‌زند. یا به اصطلاح ضربه‌ی پایانی را به جانِ مخاطب نمی‌نشاند.
"گاوصندوق با در نیمه‌بازش به او می‌خندید و مسخره‌اش می‌کرد" یا "بی‌عرضه‌ها داشتند مرا به کشتن می‌دادند" به جای آن‌که پایان‌بندی داستان را روشن کنند فقط بر ابهام می‌افزایند و چندین فرضیه‌ی جدید را ممکن است در ذهنِ مخاطب مطرح کنند. پیشنهاد این است که بند پایانی داستان را (بدون این‌که از جذابیت متن بکاهید و در راستای بهبودِ رمزگشاییِ تدریجی از داستان) به گونه‌ای که به یک حلّ معمّای کامل منجر شود، بازنویسی کنید. علاوه بر این دوست دارم چند مورد دیگر را نیز متذکّر شوم. عبارت خوبی مثل "سکوت هر لحظه طعمه‌ی صداها می‌شد" با وجود این‌که ممکن بود در جایی دیگر و در داستانی با لحن و نثری متفاوت، مفید واقع می‌شد امّا به "زندانیان گاوصندوق" نمی‌چسبد و منفک از قسمت‌های دیگرِ متنِ شما تنها باقی می‌ماند. عنوانِ داستان نیز صراحتا به ترکیبی واقع در داستان اشاره دارد که شاید انتخابِ ترکیب یا تعبیری در لفّافه برای عنوان مناسب‌تر(یا حتّی رازآلودتر) باشد. و نکته‌ی پایانی این‌که بی‌خبری جدّی رئیس از زندگی آبدارچی کمی غیرمعمول به نظر می‌رسید. البته برای این موردِ آخر ممکن است توجیهی داشته باشید که شنوای آن خواهم بود. با احترام

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۳
محمد هوشمند » جمعه 13 دی 1398
سلام ببخشید که مزاحمتون شدم.آیا حتما باید برای نقد یک داستان کوتاه بنویسم؟نمیشه که یک شرح کلی از داستان بلندمون رو بنویسیم؟این کار ایرادی نداره؟
امیرمحمد روحانی » چهارشنبه 13 شهریور 1398
سلام خدمت شما استاد گرامی. خیلی ممنون و سپاس گزارم که داستان منو خوندین و با حوصله مورد نقد قرار دادین. نکاتی که متذکر شدین رو سعی می کنم در همین داستان و داستان های بعدی رعایت کنم. البته در مورد پایان داستان نظرم با شما مخالفه و عقیده دارم با توجه به کلمه بی عرضه ها و کمی تامل میشه فهمید پایان داستان چجوری رقم خورده. من با اینکه خودم فعالیت زیادی تو این سایت نداشتم اما همیشه مطالب و داستان های اعضا به همراه نقد هاشونو مطالعه میکنم و لذت میرم و چیزای زیادی یاد میگیرم. ولی همونطور که خودتون میدونید نویسنده ها هر چقدر هم که مبتدی باشن و نوشتشون بی ارزش باشه باز هم روی نوشتشون تعصب دارن، برای همین کمی گله مندم که چرا بدون اطلاع تغییری (البته بسیار جزیی،در قسمت نام آبدارچی) در متن اصلی ایجاد شده. در اخر یبار دیگه از صبر و حوصله و نقد کاملتون متشکرم.
معید داستان » پنجشنبه 14 شهریور 1398
منتقد داستان
سلام.ممنونم. مشتاقِ خواندن داستان‌های بعدی شما هستم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت