کلمه‌ها را درست خرج کنیم




عنوان داستان : امروز
نویسنده داستان : زهرا کریمی عفیف


با صدای زنگ موبایل از خواب پرید، درد توی سرش پیچید، چشمهایش را به زحمت باز کرد و ساعت را نگاه کرد، بلند گفت وای خدا دیرم شده... تا حالا سابقه نداشت این موقع بیدار شود، ملحفه را کنار زد و میخواست از تخت پایین بیاید که پایش پیچ خورد و زانویش محکم به زمین کوبید. سرش سنگینی میکرد، لنگان لنگان از اتاق بیرون رفت و سریع لباسهایش را پوشید، با عجله میخواست آبی به صورتش بزند که انگشتش با شیر آب زخم شد آب را رو انگشتش ریخت و از سوزش زخم چشمهایش را به هم فشار داد کیف و سوییچ را از روی میز برداشت و دوان دوان بیرون زد. دکمه آسانسور را زد صدای قیژ قیژ تسمه آسانسور شروع نشده قطع شد، دوباره دکمه را فشار داد، نمیخواست باور کند که باز آسانسور گیر کرده، اما فرصت نداشت معطل نکرد و از پله ها پایین رفت، چند بار به دیوارهای تنگ راهرو خورد، اهمیتی نداد و سعی کرد پله ها را دوتا یکی کند، هر طبقه را که پایین می آمد به تابلوی شماره طبقه نگاه می کرد. هنوز سه طبقه دیگر مانده بود، گلویش خشک شده بود و سینه اش می سوخت، دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت، انگار قلبش داشت بیرون میزد، با یکطرف بدنش در پارکینگ را هل داد، به سمت ماشینش رفت اما یکهو انگار با چکش توی مغزش زدند، یکی از لاستیکهای عقب پنچر شده بود، میخواست فریاد بکشد با پا محکم به لاستیک پنجر شده کوبید، صدای دزدگیر به هوا رفت تقریبا فریاد زد خفه شو... و دزدگیر را خاموش کرد.
خودش را به خیابان رساند، آفتاب تیز مرداد ماه چشمانش را سوزاند، دستش را تکان داد و یک پراید قراضه جلوی پایش ترمز کرد، گفت دربست و خودش را پرت کرد توی ماشین، مسیر را به راننده گفت و یک ده تومانی داد دستش. میخواست نفس راحتی بکشد که یاد چیزی افتاد موبایلش را بیرون کشید و تماس گرفت... بوق دوم که خورد یکهو گوشی خاموش شد، گوشی را ته کیفش انداخت. انگشتانش را لای موهایش فرو برد و سرش را فشار داد. راننده روی ترمز زد و بدنش محکم به داشبورد خورد. دیگه حسابی کفری شده بود، زیر لب غرغر کرد اما صدایش در صدای بوقهای ممتد و داد و هوار دو تا راننده عصبانی گم شد... هنوز دو تا چهار راه مانده بود اما بنظر نمی رسید دعوا حالا حالا ها تمام شود. از ماشین بیرون پرید و در حالی که به جمعیت تنه میزد راهش را باز کرد... از شدت گرما سرش گیج می رفت، لباسهایش کم کم عرق کرد و به بدنش چسبید، پسرکی کنار پیاده رو داد میزد ٱب خنک و تگری... لبهای خشکیده اش را به هم چسباند و سعی کرد آب دهانش را قورت دهد. چهار راه بعدی را پیچید به راست، از ترس اینکه دیرتر از این نرسد ساعتش را نگاه نمیکرد، وسط خیابان پایش پیچ خورد و به شکل خنده داری توی زمین و هوا پرواز کرد اما به زحمت سعی کرد روی دوپا به زمین بیاید، بالاخره موفق شد. اما با دیدن ماشین آتش نشانی خشکش زد... آخر کوچه ابر بزرگی از غبار جمع شده بود، چند تا مامور جمعیت را متفرق میکردند، چشمهایش از تعجب گرد شده بود، جلوتر رفت و با دقت نگاه کرد، دفتر کارشان که خانه ای کوچک و قدیمی در کوچه ای باریک در مرکز شهر بود کاملا خراب شده بود، خبری از ساختمان در حال ساخت کنارش هم نبود... باورش نمیشد، چند متر باقی مانده را دوید و نوار زرد رنگ هشدار را بالا زد و از زیرش به سمت خرابه ها رفت.. یکی از ماموران آتش نشانی به زحمت جلویش را گرفت و هلش داد عقب اما دست خودش نبود نفس زنان و پشت سر هم میگفت همکارم... همکارام.. امروز جلسه داشتیم... من ... من.. خواب موندم...
مامور سعی کرد او را بنشاند و گفت پس عمرت به دنیا بوده...
یکی یکی جنازه ها را کنار هم روی زمین میگذاشتند
تصاویر اتفاقات امروز از جلوی چشمان بهت زده اش میگذشت.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
از جملات پایانی داستان شما شروع می‌کنم. شما در همان آخرهای نوشته‌تان چنین می‌گویید: «مامور سعی کرد او را بنشاند و گفت پس عمرت به دنیا بوده...»
چرا از این جای داستان شروع کرده‌ام؟ چون فکر می‌کنم پایان‌بندی داستان خیلی مهم است. شما همه چیز را کنار هم می‌گذارید و سختی‌های نوشتن را به جان می‌خرید که در پایان برداشت کنید. بنابراین پایان داستان جایی نیست که سهل‌انگاری کنید. همه راه داستان را رفته‌اید و قدم در راه بی‌برگشتی گذاشته‌اید و در انتها یکباره همه چیز را با سهل‌انگاری خراب می‌کنید. این سهل‌انگاری کجا اتفاق افتاده است؟ درست در همین جمله‌ای که در بالا نوشتم. شما یک اضطراب را در سراسر داستان‌تان به وجود آورده‌اید و خواننده را متقاعد کرده‌اید که بالاخره قرار است اتفاق بزرگ رخ بدهد. اتفاق‌های مداوم کوچک را در طول بازه‌ی زمانی کوتاهی طراحی کرده‌اید تا ما را با اتفاق بزرگ روبه‌رو کنید. اتفاق بزرگ هم رخ می‌دهد، اما شما به‌عنوان نویسنده تصمیم می‌گیرید پیامی اخلاقی هم به خواننده‌تان بدهید و از زبان ماموری که در صحنه حاضر است می‌گویید «پس عمرت به دنیا بوده...» من می‌دانم شما همه داستان را برای این جمله طراحی کرده‌اید بنابراین خودتان را محق می‌دانید که از این جمله هم استفاده کنید اما شاید ندانید این جمله خواننده را از داستان دلسرد می‌کند. این جمله نوعی پیام اخلاقی است. شما تقدیر را وارد ماجرا می‌کنید و می‌خواهید این پیام را به مخاطب بدهید که اگر عمرتان به دنیا باشد هر اتفاقی می‌افتد که شما زنده بمانید. اما به شما اطمینان می‌دهم اگر این جمله را در پایان داستان نمی‌نوشتید باز هم من به‌عنوان خواننده متوجه منظورتان می‌شدم. انگار شما از چیزی که نوشته‌اید نامطمئن باشید و بخواهید برای تاکید هم که شده پیام داستان‌تان را به خواننده منتقل کنید. این بدترین کاری است که یک داستان‌نویس می‌تواند انجام بدهد. این‌که او بیاید و پیامی که می‌خواهد در داستانش به خواننده بدهد به صورت شفاف بیان کند. این یعنی شما نه به چیزی که نوشته‌اید مطمئن هستید و نه به خواننده اطمینان دارید و هم متن‌تان را در حد یک پیام اخلاقی نزول داده‌اید. داستان شما با آن اتفاق‌های پی‌درپی چیزی که می‌خواهید بگویید را منتقل می‌کند. خواننده را دست‌کم نگیرید. خواننده از لابه‌لای داستان شما مقصود شما را خواهد فهمید.
البته جمله پایانی «تصاویر اتفاقات امروز از جلوی چشمان بهت زده‌اش می‌گذشت» هم اضافی است. شما داستان را ساخته‌اید که در انتها ضربه‌ای هولناک به خواننده بزنید. من فکر می‌کنم داستان شما با حذف همان جمله که در ابتدا آوردم و این جمله که الان نوشتم، تاثیرگذاری بیش‌تری خواهد داشت. اگر جمله پایانی داستان‌تان جمله «یکی یکی جنازه‌ها را کنار هم روی زمین می‌گذاشتند» باشد تاثیرگذاری بیش‌تری بر مخاطب خواهید گذاشت. این تصویری هولناک از یک اتفاق است که شخصیت داستان شما هم می‌توانست شریک آن باشد و به طرز معجزه‌واری از آن سالم بیرون آمده است.
نتیجه‌ای که می‌خواهم یک‌بار دیگر روی آن تاکید کنم این است که باید در انتخاب جمله‌ها و تاثیرگذاری آن‌ها دقت کنید. جمله‌ها هر کدام در داستان ارزش دارند. یک جمله و تنها یک جمله می‌تواند ساختمانی که ساخته‌اید را به کلی ویران کند. هرقدر هم که شما تلاش کرده باشید داستان خوبی بنویسید. در پی جمله‌هایی باشید که تاثیر داستان‌تان را بیش‌تر کند و نه این‌که پیام اخلاقی داستان‌تان را مانند لقمه‌ای آماده در دهان مخاطب‌ها بگذارد. این نه تنها در پایان‌بندی اهمیت دارد که در شروع و میانه و سراسر داستان هم اهمیت دارد.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.