باورپذیر باشید



عنوان داستان : بادبزن
دستگیره در چرخید و زن و مرد جوانی وارد شدند. . نور کم بود و موسیقی آرامی پخش می شد. مرد جلوجلو آمد تو. زن چشمانش را تنگ کرده بود و با تعجب دوروبرش را نگاه می کرد. پسرک پیش خدمت با پیراهن سفید و جلیقه مشکی جلو آمد. خوش آمدی گفت و راهنمایی شان کرد.
زن و مرد کنار میز کوچک دو نفره در گوشه ای چسبیده به دیوار نشستند، درست روبروی هم. زن همانطور که دور و برش را ورانداز می کرد زیرلب گفت: عجب جای باکلاسیه. حتما خیلی هم گرونه. مرد لبخندی زد و گفت تو نگران این چیزا نباش.
پسرک دو تا منو داد دست زن و مرد و شمع وسط میز را با فندک روشن کرد. مرد منو را ورق زد و گفت چی می خوری؟ زن شانه ای تکان داد و همانطور که سرش توی منو بود گفت من که از اینا چیزی سر در نمیارم. هرچی خودت می خوری.
مرد منو را بست. پسرک را صدا کرد و سفارش داد. زن زل زده بود به تابلوی بالای سرشان. یک نقاشی آبرنگ توی فضایی پاییزی که در انتهایی ترین نقطه اش زن و مردی چسبیده بهم راه می رفتند. مرد دو تا دستش را حلقه کرده بود توی هم و گذاشته بود زیر شانه اش و به زن خیره شده بود. مرد پرسید خوشت میاد؟ زن نگاهش را از تابلو برداشت و جواب داد از چی؟ مرد گفت از اینجا. زن گفت اره ولی اگر می شد بچه ها رو هم بیاریم بهتر بود. مرد به صندلی پشتش ضربه ای زد و با کلافگی گفت اه بازم بچه ها. همه ش حرف بچه ها رو میزنی. زن گفت: آخه دلم نمیاد بدون اونا. مرد گفت یه وقتایی هم باید برای خودمون باشیم دیگه. زن همانطور که به دختر و پسر جوان میز بغلی که غذایشان تمام شده بود و داشتند سیگار می کشیدند نگاه می کرد گفت فکرشو بکن اگه الان اینجا بودن همه این دک و پز با خاک یکسان می شد. بعد هم هردو زدند زیر خنده و شروع کردند به خوردن غذا. زن یک تکه از گوشت سرخ شده را گذاشت توی دهانش، مزه مزه ای کرد و گفت ولی هیچ چی غذای خونه نمیشه. مگه نه؟ مرد گفت ول کن تو هم. چند وقته اصرارت می کنم شام بیایم بیرون هردفعه یه چیزی رو بهونه می کنی. زن گفت خب به نظرم غذای بیرون پول دور ریختنه. ولی باشه هرچی تو بگی. زن هر قاشق از غذا را که می گذاشت دهانش زل می زد و مرد را نگاه می کرد. مرد سرش را به علامت پرسش تکان داد و با غذای توی دهانش پرسید چیه؟ زن سرش را انداخت پایین و گفت: هیچی. من خوشبخت ترین زن دنیام. مرد خندید و بعد هم چند دقیقه ای محو چشمهای هم شدند و لبخند زدند.
پسرک صورتحساب را آورد و گفت بفرمایید. زن گفت: بریم. دلم شور بچه ها رو میزنه. مرد از روی صندلی بلند شد. زن دستش را دور دست مرد حلقه کرد و خودش را چسباند به او و هر دو به طرف در راه افتادند. پسرک نزدیک شد و گفت: ببخشید آقا دفعه پیش که تشریف آورده بودید اون خانمی که همراهتون بود این بادبزن رو جا گذاشت.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
داستان‌هایی که پایان ضربه‌زننده دارند داستان‌هایی بر لبه تیغ هستند. گاهی وقت‌ها درخشان از کار درمی‌آیند و گاهی وقت‌ها هم نه. شما دقیقا روی یکی از سخت‌ترین انواع داستان دست گذاشته‌اید و ساختمان کارتان را این‌گونه بنا کرده‌اید. این داستان‌ها به ما این امکان را می‌دهند که خواننده را در پایان بهت‌زده کنیم و تاثیرگذاری داستان را برای مخاطب بیش‌تر کنیم. اما گاهی هم همه داستان فدای لحظه آخر می‌شود و کار خراب می‌شود.
یک نکته دیگر پش از آن‌که وارد داستان‌تان بشوم باید بگویم. شما از هر چیزی می‌توانید داستان بسازید. همان‌طور که داستان‌های علمی و تخیلی نوشته می‌شوند و ما می‌دانیم دروغ هستند اما آن‌ها را باور می‌کنیم. در این‌جا یک کلمه اهمیت دارد. کلمه «باور» را از ذهن‌تان خارج نکنید. همیشه خواننده باید شما را باور کند. داستان شما را باور کند و وقتی این باور به وجود آمد تاثیرتان را روی مخاطب گذاشته‌اید.
حالا به جمله پایانی داستان‌تان رجوع کنیم. همان‌جا که ضربه نهایی را محکم به شخصیت داستان‌تان وارد کرده‌اید. «آقا دفعه پیش که تشریف آورده بودید اون خانمی که همراهتون بود این بادبزن رو جا گذاشت.»
این‌جا از همان تکنیکی استفاده کرده‌اید که در ابتدا به آن اشاره کردم. پایانی ضربه‌زننده که قرار است ساختمان داستان را به لرزه در بیاورد و شخصیت داستان را زیر سوال ببرد. اما باید بگویم این‌جا درست مساله باورپذیر بودن به سراغ خواننده می‌آید. شما فکر می‌کنید من به‌عنوان خواننده چقدر این جمله را از شما می‌پذیرم؟ اگر مرا خواننده حرفه‌ای داستان فرض کنید به شما می‌گویم این جمله نه تنها ضربه نهایی را وارد نمی‌کند بلکه آن را از شما نمی‌پذیرم. چرا نمی‌پذیرم؟ چون این جمله بر اساس یک اتفاق و تصادف در داستان جاسازی شده است. چقدر احتمال دارد یک بچه کارگر رستوران صاحب یک بادبزن را که بعید است ارزشی هم داشته باشد در خاطرش مانده باشد؟ بنابراین نمی‌توانم این پایان را از شما قبول کنم. در یک صورت می‌توانم این جمله را قبول کنم که در داستان‌تان تمهیدات لازم برای چنین عملی تدارک ببینید. مثلا در جایی از داستان‌تان به توجه پسرک قصه‌تان به آن‌ها اشاره کنید. در این صورت کمی باورپذیری چاشنی کارتان می‌شود.
البته این نوع پایان‌بندی برای داستان کمی سهل‌انگارانه است. شما همه متن را فدای مساله پایانی‌تان می‌کنید. و باید بگویم در متن‌تان هم اتفاق چشم‌گیری رخ نمی‌دهد. یعنی هیچ برخورد و اتفاق داستانی‌ای در تنه داستان‌تان رخ نمی‌دهد که بگوییم با داستان روبه‌رو هستیم. این‌که دو نفر در یک رستوران روبه‌روی هم بنشینند به خودی خود عملی داستانی نیست. چه چیزی بین این زن و شوهر در جریان است؟ شما داستانی بی‌عمل و کنش و کشمکش و گره ایجاد کرده‌اید به امید یک پایان‌بندی شگفت‌انگیز که می‌بینیم شگفت‌انگیز هم از کار در نیامده است. شما می‌خواهید یک خانواده به ظاهر خوشبخت را نشان دهید که در نهایت هم می‌بینیم چندان خوشبخت نیستند. صحنه شما برای داستان چیزهایی کم دارد. این صحنه‌ای که خلق کرده‌اید حرف‌های جذابی در آن رد و بدل نمی‌شود که بخواهد ما را با خودش همراه کند. شما وقتی اتفاق، دیالوگ، صحنه‌پردازی و توصیف و زاویه دید و بسیاری از عناصر دیگر را در داستان‌تان ندارید از داستان بودن و جذابیت و کشش آن می‌کاهید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.