با حذف آنچه گفتنش ضروری است، ایجاز اتفاق نمیافتد




عنوان داستان : اسم سارا
نویسنده داستان : زهره عواطفی حافظ


سبد سيب زميني خلال شده ها را روي سينك رها كرد و از روي كابينت خم شد و از پنجره پایین ساختمان را نگاه کرد ، بعد از چند دقیقه صداي كوبيده شدن در و بعد پرتاب شدن يكي يكي لنگه هاي كتاني ها یعنی سارا دیگر خانه است.
خیالش که راحت شد شروع کرد به سرخ کردن اولین سری سیب زمینی ،‌ صدايش از میان صدای به هم خوردن درکابینت و فندک زدن گاز شنيده شد كه می گفت : سلام دختر گلم ، سلام به روي ماهت به چشمون سياهت
يك مشت سيب زميني را با سر و صداي زياد ريخت توي روغن . با شنیدن صداي لخ لخ دمپايي سارا در حالی که دست چپش به عادت همیشه به کمرش بود و با دست راست دستمال می کشید و دانه های روغن را از روی گاز پاک می کرد سرش را برگرداند سمت در آشپزخانه ، هنوز مانتو آبي اش با آن لبه آستين سفيد خال خالي كه کمی سياه شده بود تنش بود . انتهاي گيس بافته اش را كرده بود توي دهنش و همان طور كنار چهارچوب آشپزخانه نشست روي زمين و گفت : مامان چرا اسم مرا اريسا يا هانا نیست ؟آخر من اسمم را دوست ندارم .
در حالی که لبهای باریکش با لبخند از روی دندانهای ردیف و سفیدش کنار رفته بود گفت : مگه نگفتم هميشه اول سلام بعدا؟؟؟خوب كي يک عالمه سيب زميني سرخ كرده مخصوص مامان ميخواهد؟
و چهار زانو روی زمین روبروی سارا نشست ، دخترک سبزه بود و تپل با موهايي لخت و يك دست مشكي و زن بلند بود و كشيده و لاغر با موهايي قهوه اي موجدار. توی دلش خوشحال بود که هنوز آنقدر بزرگ نشده كه نتواند بغلش كند . سرش را به پس گردن دختر نزديك كرد و چند بار فوت كرد ، سرش را تكان داد كه يعني نكن و كم كم مهدیه شروع كرد به قلقلك دادنش و بعد از چند ثانيه دخترك را روي پاهايش نشانده بود و كش موهايش را آرام باز مي كرد. دختر کوچولیش مثل همیشه لب هايش را جمع كرده بود و اشك هايش را با جلوي تيشرت گشاد و نرم مادرش پاك مي كرد . مهدیه همانطور که با دقت فرق وسط موهای دخترش را مرتب می کرد گفت: نگفتي اول سلام بعد چي؟
با همان لب هاي برچيده و صداي نازك كرده دوباره گفت: خوب چي مي شد اسمم هانا بود ؟
زن جوان بيني دختر کوچولویش را که باز داشت لوس می شد آرام با دو انگشت فشار داد و گفت :اول ؟
- خوب باشد اول سلام بعدش كلام. سلام سلام سلام
- حالا شد . عليك سلام دختر خوشگل مامان حالا اگر ميخواهي بداني قصه اسمت چيست و سيب زميني مخصوص مامان هم ميخواهي بدو برو مانتو شلوارت را در بياور و بگذار تو سبد لباس چركها و آن بلوز و شلوار خرگوشي ات را بپوش تا برایت بگويم .
دختر رفت و مادر سبد سيب زميني ها را دوباره روي سينك تكاند تا بقیه را سرخ کند. قطره های آب چكيد روي سينك و سطح براق و تمیز سینک آبله رو شد. دانه هاي ريز و تند باران عصر یک روز پاییزی مثل نسیم از کوچه های ذهنش دزدکی دویدند و اولين قرار بعد از نامزدي اش با مرتضی توی ذهنش جان گرفت. باد بود و باران مي آمد .
زیر درختهای بلند پارک روی یک نیمکت کهنه نشسته بود .خيس نمي شد ولي از دیر کردن نامزدش عصباني بود ، بعد از نيم ساعت تاخير ،‌ مرتضي از پايين سرازيري نفس نفس زنان رسيد. موهاي لخت و سياهش از عرق یا از باران یا از هر دو خيس شده بود و به پیشانی اش چسبیده بود. مهديه بلند شد و سلام كرد. تمام اين نيم ساعت فكر كرده بود چطوري انتقام اين همه دير كردن را بگيرد . بعد از سلام همانطور كه با دست راست محكم رو گرفته بود نشست و خودش را مشغول مرتب كردن چادرش كرد.
مرتضي لبخندی زد و چالهای گونه اش مثل دو تا سوراخ دو طرف لب سرخ و قلوه ای اش پیدا شد. سلام كرد .
- احوال شما چطور است ؟ تحويل نمي گيريد ها . خانواده خوبند ؟
در آن حال تنها کفشهای ورني مشكي اش را که پاییز گند زده بود به نويي و براقيش را می دید . شلوار كرم پوشيده بود و كمربند پهن قهوه اي اش افتاده بود زير قلمبگي شكمش که آنروزها زیاد به چشم نمی آمد . این طور چاق و با نمک بودنش قند توی دلش آب می کرد. مرتضی جوابي كه نشنيد ادامه داد : قهري ؟
مهديه سرش را با عصبانيت بالا گرفت و گفت: نباشم ؟ كجا بوديد تا حالا ؟ خوب است حالا تازه نامزديم . بعدا چه كار مي كنيد با من بيچاره .
و چادرش را محکمتردورش پيچيد .هنوز مرتضي ايستاده بود.
- علي گفته بود لبو دوست داري .
و دستش را كه تا حالا پشتش بود جلوي مهديه آورد.
باز مهديه زود تصميم گرفته بود و مرتضي كه داشت توضيح مي داد تا كجا مجبور شده برود .ظرف لبو را كه گرم بود توي دست مهديه گذاشت. کمی از آن تندی کم کرد و گفت: خوب حالا چرا نميشينيد؟
مرتضي اين پا و آن پا كرد و گفت ميخواهي اصلا راه برويم . مهدیه با خودش گفت : از آن تميزهاي اساسي است . حتما مي ترسد شلوارش روي صندلي كثيف شود.
مهديه پر چادرش را از روي پايش برداشت و روي صندلي پارك پهن كرد. حالا ديگر رو هم نگرفته بود و روسري گل ريز قرمز و زردش معلوم شده بود. مرتضي انگار روي منقل آتش نشسته باشد نشست روي گوشه ی چادر ، داشت از اتاقهاي آپارتمانشان حرف ميزد و مهديه فقط زير چشمي نگاه مي كرد تا مطمئن شود آنطور كه خاله عفت مي گويد مرتضي سياه سوخته است يا نه و داشت ته دلش مي گفت اين كه سبزه نمكي است كجایش سياه است بیچاره. كه شنید : سارا چطوره ؟ موافقي؟
مهديه كه حرفهاي قبلي را نشنيده بود يكهو گفت : بله بله حتما
و مرتضي دستهاي گوشتالودش را چند باری به هم کوبید و با شادی گفت : خدا يا شكرت هميشه مي ترسيدم تو این اسم را دوست نداشته باشي آنوقت من چطور بايد راضيت مي كردم تا این اسم را روی دخترمان بگذاریم. آخر من عاشق این اسمم. فکر کن یک دختر مثل تو قد بلند و سفید و خوشگل که اسمش ساراست.
خوشگل را که گفت سرش رفت پایین و دوباره بالا آمد تا رسید به چشمهای مهدیه و بعد میخکوب شد. دستش را جلو صورت سفید و گونه های سرخ از باد پاییزی یا از شرم مهدیه آورد. زن جوان یک آن هول کرد ولی دست مرتضی رفت گوشه لب مهدیه و لک قرمز لبو را پاک کرد.
این اسم را دوست نداشت ، همه می دانستند .ولی آن روز لبخند زد و گفت : اسم سارا که خیلی قشنگ است و در دلش گذشت چون شما دوست داري من هم دوست دارم.
همه سیب زمینی ها سرخ شده بود و سارا نشسته بود پشت میز و منتظر قصه بود .
برگشت به سمت سارا و گفت : یکی بود یکی نبود یک شب زمستان که مامان و بابا تنها و غمگین بودند....
سارا بلند شده بود و ایستاده بود . همان طور که به زور یک خلال سیب زمینی سس زده را در دهان مادرش می گذاشت داد زد : برف هم می آمد.
بله بله یادم نبود.
- فرشته مهربان یک دختر زیبای کوچولو را که توی یک بقچه سفید...
- نه صورتی
- ببخشید صورتی آورد و گذاشت روی قلب مامانش
بعد سارا سرش را چسباند روی سینه مهدیه و گفت : مامان همان صدا را میدهد عین همان روز من یادم هست.
- بله ، بعد مامان دختر کوچولو گفت این چیه؟ فرشته چی گفت؟
- این ساراست . مهربان ترین و زیباترین دختر دنیا که تصمیم گرفته بیاید و همه دنیا را پر از خوبی و شادی کند و البته شماها را به عنوان پدر مادرش انتخاب کرده است.
دست سارا ناگهان آمد سمت صورت مهدیه . اول کمی هول کرد ولی دست سارا رفت گوشه لبش و سس مانده روی آنرا پاک کرد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام خانم عواطفی عزیز. وقتی داستانِ خانمِ نویسنده‌ای برایم فرستاده می‌شود که نقدش کنم، خوشحال می‌شوم و اگر داستان خوبی باشد خوشحالی‌ام دو چندان می‌شود. ممنون که خوشحالی‌ام را دوچندان کردید. با این‌که کمتر از دو سال است که می‌نویسید، داستان‌ خوبی نوشته‌اید و با استفاده‌ی درست از عناصر داستانی، خواننده را تا پایان با راوی‌تان همراه کرده‌اید.
داستان‌تان تصویری بود و این، نکته قابل توجهی است. فضای آشپزخانه ساخته شده و خواننده تصویری را که در ذهن شما بوده، شفاف می‌بیند. بعضی تصویرها هم تا مدتی در خاطر خواننده می‌ماند مثل آن صحنه‌ای که دختر با روپوش آبی مدرسه ایستاده کنار در آشپزخانه و نوک موهای بافته‌اش را فرو کرده در دهانش.
داستان از جای مناسبی شروع و به موقع و هوشمندانه تمام شد. این که نویسنده بداند که به اندازه بگوید تا داستانش دچار اطناب نشود، از نکات مثبت نوشتن است.
مهم‌ترین بخش داستان‌تان پل تداعی‌ای بود که با نم‌نم باران پاییزی به گذشته زدید و دلیل انتخاب اسم سارا را برای خواننده توضیح دادید و موضوع جالب‌تر شد وقتی مادر داستانی را که برای دخترکش تعریف کرد، همانی نبود که در ذهن مرورش کرده بود. یا جایی با مقایسه هیکل و قد و مو مادر و سارا تفاوت‌هایی را نشان دادید و وقتی با مادر به گذشته رفتیم، از همان نشانه‌ها به شباهت سارا به پدرش رسیدیم. همین نکته‌بینی‌ها و ظرافت‌ها نشان می‌دهد که قبل از نوشتن طرح را در ذهن‌تان خوب ورز داده بودید.
و اما چند نکته که به نظرم با رعایت کردن‌شان در بازنویسی می‌توانید داستان‌تان را از این سطحی که هست هم بالاتر ببرید:
تا وقتی که اسم شخصیت‌ها را در داستان نیاورده‌اید استفاده از اسامی عام مثل دختر، مرد و نامزد مشکلی ندارد ولی وقتی راوی اسم خاص شخصیت را می‌گوید، دیگر استفاده از اسم عام جایز نیست.
باورش سخت است که دختر و پسری با هم نامزد باشند و از نامزدی‌شان مدتی گذشته باشد (آن‌قدری گذشته که پسر صحبت اسم‌گذاشتن روی بچه‌ای را که قرار است در آینده بیاید، پیش می‌کشد.) و دختر رنگ پوست پسر را نداند و زیرچشمی نگاهش کند تا مطمئن شود به آن تیرگی که خاله گفته، نیست. مثلا اگر در مورد رنگ چشم‌هایش شک داشت یا موردی که احتیاج به دقت بیشتری دارد، باورپذیرتر بود.
چرا اسم سارا برای پسر این‌قدر مهم است؟ هنوز نه ازدواجی سرگرفته و نه بچه‌ای در راه است و نه جنسیت‌اش مشخص است که پسر مسئله اسمش را مطرح می‌کند و خوشحال می‌شود وقتی دختر موافقتش را با اسم سارا اعلام می‌کند. خواننده حق دارد که بداند دلیل انتخاب این اسم و اهمیتش برای پسر چه بوده، حتی در یکی دو جمله. مثلا اگر اسم مذهبی انتخاب کرده بود با توجه به شمایلی که برای شخصیت‌ها ساخته بودید، خواننده خودش دلیل آن را حدس می‌زد ولی در مورد اسمی مثل سارا خواننده کنجکاو می‌شود و کنجکاوی‌اش بی پاسخ می‌ماند.
جایی از داستان راوی می‌گوید همه می‌دانستند که دختر اسم سارا را دوست ندارد. این‌جا هم احتیاج به توضیح است. همه از کجا می‌دانستند؟ آیا این اسم دختر را یاد کسی می‌انداخته که دوستش نداشته و همه از این موضوع مطلع بودند؟
از نشانه‌های متنی این‌طور به نظر می‌رسد که مرد در اکنونِ زندگی سارا و مادرش حضور ندارد. اگر حضور دارد با جمله‌ای حتی، حضورش را بسازید و اگر غایب است و آن‌ها تنها زندگی می‌کنند، اشاره‌ای به دلیل غیبتش شود.
در مواردی که در بالا اشاره کردم، حذف در داستان اتفاق افتاده. شما پیشینه‌ای از شخصیت‌ها در ذهن‌تان داشته‌اید که ضرورتی برای نوشتن‌شان در داستان ندیدید و خواسته‌اید که داستان با حجم کمتر و شسته‌ رفته‌تر به ایجاز برسد در حالی که جای خالی موارد حذف‌شده در داستان احساس می‌شود و علامت سوال‌ها بعد از تمام شدن داستان در ذهن خواننده باقی می‌مانند و این خوب نیست.
داستان با جمله خوبی تمام شد. حرکت زیرکانه‌ای بود. این‌که یک‌بار دست پسر پیش آمد تا لک قرمز لبو را از کنار دهان دختر پاک کند و یک‌بار دست سارا پیش آمد برای پاک کردن سُس از کنار دهان مادرش، به داستان خوش نشسته بود.
نوشتن را با جدیت ادامه دهید که استعداد نوشتن دارید. داستان‌تان را ویرایش کنید و بی‌دقتی‌های نگارشی که تعدادشان کم است را برطرف کنید. باز هم برای ما داستان بفرستید که به خواندن‌شان مشتاقیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
زهره عواطفی حافظ » 10 روز پیش
خانم جودت عزیز نکته به نکته نقدتان را چون مرواریدی آویزه گوشم خواهم کرد. از زمانی که گذاشتید و لطف بی حدتان متشکرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.