نگاه از بالا به داستان




عنوان داستان : کاریزمای خیابان چهل و هشتم
نویسنده داستان : زهرا موسوی


آن پیرمرد ریشو ، همان صاحب کتابفروشی کوچک و پیزوری که هیچوقت درست و حسابی جوابت را نمی‌داد و سعی می‌کرد کمتر از حنجره و گشودن لبهایش استفاده کند آن روز به حرف آمده بود و آنقدر شیرین حرف می‌زد که زمان از دستم دَر رفته بود و می‌خواستم همانجا در کتابفروشی پیزوری‌اش لای کتابها بنشینم و او حرف بزند و من چای بخورم
اما وقت کوتاهم کفاف حرف‌های پیرمرد را نمی‌داد و با کلی حس دل نکندن از آنجا بیرون آمدم.
از همان روز آنجا برایم به جایی برای خوش‌گذرانی تبدیل شده بود
تمامی کتابهای کمیاب و دوست‌داشتی‌ام را آنجا پیدا می‌کردم و با حرفهای آن مردک قد کوتاهِ ریشو بیشتر مشتاق خواندنشان می‌شدم.
آن کتابفروشی از آن جاهایی نبود که کسی دوست‌ داشته باشد برود کتابهایش خاک خورده بود و اغلب اوقات هیچ مشتری‌ای به جز من نداشت
به جز چند نفر خاص که چند باری از بین قفسه‌های زنگ زده و پوسیده‌ی کتابفروشی دیده بودَمشان
یکیشان یک پیرمرد قد بلند بود که قسمت‌ انتهایی سرش موی کمی داشت و معمولا یک پالتوی بلند خاکی رنگ می‌پوشید و همانجا ، ایستاده در بین قفسه‌ها تا آنجا که می‌توانست کتابها را میخواند و اغلب هم دست خالی از کتابفروشی خارج می‌شد
یکی دیگر که به نظر می‌آمد یک بازنشسته‌ی ارتش و یا در حالت خوشبینانه یک معلم بد اخلاق از کار افتاده باشد با عینک ته استکانی کلفت و دور مشکی‌اش که روی دماغ گنده‌اش جا خوش کرده بود ، پشت و روی کتابها را نگاه می‌کرد و مدام می‌پرسید
—این یکی چند تومان است؟
—آن یکی چطور؟
بعد هم چندتایی از همان ارزان‌های پدر مادر دار را می‌خرید و می‌رفت پِی کارش.
چند باری هم یک خانم مُسن را دیده بودم که لاک قرمز می‌زد و بود تند ادکلنش آدم را خفه ‌می‌کرد ، خیلی هم شیک و پیک بود و با یک ماشین گران قیمت می‌آمد و همیشه سراغ کتابهای داستایوفسکی و آبرکامو و کافکا را می‌گرفت و پیرمرد هم از آن چاپهای قدیمی و دست اولش را به او می‌داد و او هم به سرعت خارج می‌شد ، هیچوقت هم خداحافظی نمی‌کرد
و این پیرمرد را بد اخلاق‌تر می‌کرد
تنها مشتری پروپاقرصش هم من بودم که به بهانه‌ی خرید کتاب دست‌کم نصف هفته‌ را آنجا بودم و با سؤال‌های بی‌جا و به‌جایم پیرمرد را کمی به حرف آورده بودم
سن نسخه‌های قدیمیِ کتابهایی که از آنجا تهیه می‌کردم از سن من خیلی بیشتر بودند و وقتی می‌خواندمشان آن صاحب لاغر و نمور کتابفروشی را در حال توصیف کتاب به یاد می‌آوردم و احساس میکردم خودِ نویسنده مستقیما با من صحبت میکند
آن پیرمرد لاغر برایم یک کاریزمای فوق‌العاده ای داشت که به طرز لطیفی من را مجذوب خودش می‌کرد
جذابیتی که فقط برای شخصِ من صدق می‌کرد و بدان جهت از نظرم اینگونه بود که بی دلیل می‌خواستم حرفهایش را بشنوم
میخواستم کتابی را که می‌خوانم در گوشت و روح و تنم رخنه کند
تمام احساساتم در آن برهه‌ی زمانی در آن کتابفروشی کوچک و بی‌ریخت جا شده بود و فکرم عاری از هر چیز دیگری بود
درون خودم یک پیرمرد بدعنق میدیدم که کمی بی حوصله بود و لبخندهای زورکی‌اش اعصاب آدم را خورد می‌کرد.
هر روزی که رفتن به کتابفروشی در برنامه‌ام گنجانده شده بود برایم روز ویژه‌ای بود و آن روز هم یکی از همان روزها بود
از خانه بیرون زده بودم ، باران مطبوعی می‌بارید ،
سوار تاکسی شدم
راننده‌‌ی تاکسی خانمی سی‌ـ‌چهل ساله بود که گویا چهره‌اش با سن و سالش مطابقت زیادی نداشت و شدیدا علاقه‌ داشت ادای مردها را در بیاورد یا اینکه شاید اقتضای شغلش بود
کوچه بازاری صحبت می‌کرد و پیکان قراضه‌اش را یک طور خاص مردانه‌ای می‌راند
حتی مدل دنده عوض کردنش هم مردانه بود
و حتی مدل تشکر کردنش بعد از گرفتن کرایه...
ولی خب ، دوست داشتنی بود و کارهای غیر باطنی‌اش قابل ستایش.
پیاده که شدم خودم را جلوی خیابان چهل و هشتم یافتم
باران کمی شدیدتر شده بود و بدون اینکه چتری داشته باشم مسیر سر خیابان تا کتابفروشی را دویدم و با در بسته روبه‌رو شدم
بی هیچ فکری دو دستم را به میله‌هایی که کتابفروشی در آن محبوس شده بود محکم کوباندم کار احمقانه‌ای کردم
اما خب ، مواجه شدن با در بسته برایم کمی سخت بود و میخواستم برای باز کردن در از هیچ تلاشی دریغ نکرده باشم
در همان حین یکدفعه پیرزن خمیده‌ای از مغازه‌‌ای که در همسایگی پیرمرد بود بیرون آمد و گفت:
ـ‌چه می‌خواهی دختر جان؟
با این پیرمرد کتابفروش کار داری؟
گفتم:
ـ‌آره
و هیچی نگفتم
باز خودش گفت:
ـ‌ روزهای بارانی تعطیل میکند و می‌رود پی کارش
هوا که ابری می‌شود بار و بَندیلش را جمع می‌کند و می‌رود تا آفتاب هم در نیاید برنمی‌گردد
هنوز چیزی نگفته بودم که دوباره گفت:
ـ خیس شدی ، بیا توی مغازه‌ام خودت را خشک کن و بعد برو.
بدون اینکه چیزی بگویم مثل یک بچه‌ی حرف گوش کن پشت سرش راه افتادم
رفتم توی مغازه
مغازه‌ای که در آن طبق طبق پارچه‌های جور واجور روی هم تَلَمبار شده بود و یک چراغِ نفتی که به شدت هم بوی نفت می‌داد درست وسط مغازه با فاصله‌ی محسوسی از پارچه‌ها گذاشته شده بود
پارچه‌ها بوی نا میدادند و سقف مغازه کمی نم داده بود و نقشه‌های ریز و درشت زرد رنگ روی سقف خودنمایی می‌کردند
انگار که هر کدام یک اثر هنری بودند و انگار که کسی به دقت آنها را در سقف نقاشی کرده بود
تمام نگاهم به سقف بود و دستم را گرفته بودم بالای چراغ نفتی و هیچ نمی‌گفتم
پیرزن اما برای خودش حرف می‌زد و من نمی‌شنیدم که چه می‌گفت
با خودم می‌گفتم چقدر این پیرزن با پیرمردی که دو قدمی‌اش کتابفروشی دارد متفاوت است
چقدر حرف می‌زند
و چقدر هم تند تند...
همینطور که نگاهم به سقف بود
گفت:
ـ‌‌ فهمیدی چی گفتم ؟
گفتم:
ـ آره...
گفت:
ـ‌ آها خوب است،داشتم می‌گفتم جوان که بودم...
هنوز تمام حرفش از بین لبهای نازکش بیرون نیامده بود که با نگاهی به ساعتم گفتم:
ـ ببخشید دیر است ، باید بروم
خداحافظی کردم و چند دقیقه‌ای هم دست دادنش طول کشید و در همان چند دقیقه هم باز کلی حرف زد و بالاخره با شنیدن یک "در امان خدا" بیرون آمدم و سریعا به خانه برگشتم
آن روزها باران به قدری شدید بود که هیچکس جرأت نمی‌کرد پایش را هم از خانه بیرون بگذارد
روزها به همین منوال سپری ‌شد و ‌نتوانستم به کتابفروشی سر بزنم و بابت این مسئله خودخوری می‌کردم
اما از طرفی دلم قرص بود و یقین داشتم که پیرمرد با یک نم‌نم باران هم آن طرف‌ها پیدایش نمی‌شود
چه برسد به باران شدید ،
ولی در هر صورت آنقدر میل رفتن به آنجا در من زیاد بود که اگر در آن زمان چراغ جادو‌ای به دستم می‌دادند و می‌گفتند تنها یک آرزو بکن
قطعا می‌گفتم قطع شدن باران...همین و بس
خوشبختانه بعد از یک انتظار نه چندان طولانی باران بند آمد و آفتاب نسبتا ملایمی درآمد ، با اینکه چندان قابل اعتماد نبود لباسهایم را پوشیدم و بیرون زدم، هوا به قدری سرد بود که اولین تاکسی‌ای که جلوی پایم ترمز زد سوارش شدم
سوز سرما از تمام دَرزهای ماشین به داخل می‌آمد و روشن بودن بخاری ماشین هیچ تأثیری در گرم‌تر کردن هوا نداشت
همینطور که دستهایم را به هم می‌مالیدم دانه‌های برف را دیدم که آرام آرام روی شیشه‌ی ماشین می‌نشینند و در مدت کوتاهی تمام شیشه‌های بغل ماشین را پوشاندند و بعد از آن برف پا‌ک‌کن با صدای جیرجیر خفیفی شروع به کار کرد
راننده‌ی تاکسی گفت:
ـ عجب برفی ، خیلی وقت بود که برف نیامده بود
من هم گفتم:
ـ‌ آره ، خدا را شکر
اما توی دلم گفتم : خدا کند برف باعث بسته بودن کتابفروشی نباشد...
سر خیابان که رسیدم تقریبا همه جا را برف گرفته بود
پیاده شدم و کرایه را حساب کردم و قدم زنان به سمت کتابفروشی رفتم
باز هم در بسته بود
برف نیمه سنگینی هم شیشه‌ی کتابفروشی را پوشانده بود
روی تمام پیاده رو‌ها هم برف نشسته بود و بیشتر مغازه‌ها از شدت سرما بسته بودند
ملتمسانه به درب بسته‌ی کتابفروشی نگاه می‌کردم که اعلامیه‌ی تَر شده‌ای روی دیوار کتابفروشی توجهم را جلب کرد
چیزی را که نوشته بود صد بار خواندم
شاید هم هزار بار
شاید هم بیشتر
در آن اعلامیه نوشته‌ شده بود
" به علت فوت آقای فلانی(همان صاحب کتابفروشی)مغازه تا اطلاع ثانوی تعطیل می‌باشد"
دوباره هم خواندم و چند بار دیگر
حالت عجیبی به من دست داد
فکر اینکه دیگر این کتابفروشی و آن پیرمرد را نبینم بیشتر از آنکه برایم دیوانه کننده باشد برایم مضحک بود
دقیقا مثل این بود که به یک دختر بچه‌ هفت‌ـ‌هشت ساله بگویند دیگر دوران خاله‌ بازیت تمام شد ، عروسکهایت را جمع کن و ببر در کمدی بینداز و دیگر تمام.
آن روز ،آن ساعت ،آن لحظه هزار بار مردم
من خودم را پشت آن میله‌ها و شیشه‌های کتابفروشی جا گذاشته بودم
با خودم میگفتم حتما اشتباهی دیده‌ام
شاید هم یک شوخی مضحک باشد
از طرفی هم میگفتم : شوخی مضحک با کی؟؟
با من؟؟
اصلا چه کسی من را میشناخت که چنین شوخی‌ای با من بکند؟
تمام آن روزها برایم مثل یک کابوس بودند
چند روز بعد دوباره به آنجا رفتم نزدیکی‌های کتابفروشی که رسیدم چند مرد و یک پسرجوان را دیدم که دقیقا جلوی مغازه ایستاده بودند و بلند بلند با هم صحبت می‌کردند
به بهانه‌ی رد شدن از آنجا ، نزدیکشان شدم
شنیدم که داشتند راجع به قیمت کتابفروشی و زمینش صحبت می‌کردند
با گوشهای خودم شنیدم که مرد شکم گنده‌ای گفت:
ـ‌ مغازه که ارزشی ندارد
ما پول را بابت زمینش می‌دهیم
بقیه‌اش را هم نمیخواستم بشنوم
از آنجا دور شدم
همه چیز یکدفعه داشت عوض می‌شد
مثل پایان ناخوشایند یک فیلم خوب
با خودم فک کردم اگر هنوزهم پیرمرد زنده بود چه می‌شد؟
همان پیرمرد دوست داشتنی‌ که در یکی از همان روزهای بارانی که توانِ دوری از کتابفروشی‌اش را نداشت با یک فوبیای باران ابدی و تمام نشدنی مرده بود و رنگ نور را ندیده بود.
دلم سوخت ، برای تمام نشدن باران و تمام شدن عمرش
به این فکر کردم که با چه ترسی از این دنیا رفته است...
و تا روزها بعد هزارتا فکر دیگر توی ذهنم می‌آمد و مثل خوره مغزم را می‌جَوید
و از طرفی هم یک مازوخیسم مزمن هر روز من را به آنجا می‌کشاند تا چیزهایی را در واقعیت ببینم که تا قبل از آن دیدنشان در خواب هم برایم سخت بود،
من ذره ذره تخریب شدن کتابفروشی را با چشمان خودم می‌‌دیدم
برداشتن آجر به آجرش را و باز هم به آنجا می‌رفتم انگار که میخواستم مطمئن شوم تمام آن اتفاقات حقیقت دارد و انگار که هنوز هم توی کَتَم نرفته بود که همه چیز تمام شده
آن روزها حتی بیشتر از زمانی که پیرمرد زنده بود به آن خیابان میرفتم و مدام دنبال بهانه‌ای برای خود آزاری بودم
مدتها گذشت و بعد از گذشتِ چند سالی که نمیدانم چند سال بود ، یک ساختمان مدرن و شیک و پیک جای آن کتابفروشی پیزوری را گرفت و کوچکترین اثری از کتابفروشی باقی نماند
با تمام اینها من هنوز هم هر وقت به خیابان چهل و هشتم می‌روم پیرمرد ریشو و بدعنقی را پشت شیشه‌ی کتابفروشی خیالی‌ام می‌بینم که خنده‌های کذایی‌اش دل آدم را به درد می‌آورد
نقد این داستان از : رامبد خانلری
داستان شما را خواندم، به نظرم یکی از بهترین داستان‌هایی بود که در این مدت به بهانه پایگاه نقد داستان خواندم. داستان شما احتیاج به چند مرتبه بازنویسی دارد چون همه چیز در این داستان رها می‌شود. تمام چیزهایی که می‌توانند بارها تاثیر گذارتر از اینی که در داستان هستند باشند. بیا از ابتدا داستان را با هم مرور کنیم. دختری همیشه به کتاب فروشی کوچکی سر می‌زند که به ظاهر مشتری‌های ثابت دیگری هم دارد. مشتری‌هایی که به خوبی آن‌ها را تصویر کردی اما در ادامه رهایشان کردی. به نظرم رسید که جای یکی دو تا از این مشتری‌ها در پایان‌بندی داستان خالی است. مساله بعدی علاقه‌ای است که دختر به این کتابفروشی و کتابفروشش پیدا می‌کند. اگر این علاقه بعد از صحبت دختر و کتابفروش ایجاد می‌شود پس چرا دختر پیش از این هم به همان کتابفروشی می‌رفته است؟ علاقه به کتاب؟ چرا این در شخصیت‌پردازی راوی لحاظ نشده است؟ همان یک گفت و گو که ما چیزی از آن نمی‌دانیم برای باورپذیری علاقه دختر به کتابفروشی کافی نیست. یعنی به عنوان یک مخاطب باید بگویم مصالح داستانت برای این‌که باور کنم راوی داستان تو به این کتابفروشی علاقه زیادی دارد کافی نیست. من احتیاج دارم آن کتابفروشی را بیشتر بشناسم. احتیاج دارم دنیای داستانت را بشناسم. احتیاج دارم پیرمرد را بشناسم. اگر پیرمرد با وقارش با رفتارش با حرف‌هایش یا هر چیز دیگری در راوی ایجاد علاقه کرده است دوست دارم این علاقه را ببینیم. یعنی ببینم این مرد کتابفروش از نظر راوی چه فرقی با آدم‌های دیگر دارد. آیا برای او تداعی‌گر شخص خاصی است. یا این علاقه در اثر یک برخورد مهربانانه ایجاد شده که راوی انتظارش را نداشته است. آن وقت مجبورم کمی دنیای راوی بشناسم که بدانم این برخورد خارج از انتظار یعنی چه؟ تمام حرف من این است که من هم به اندازه راوی داستان باید دلباخته این کتابفروشی بشوم یا که به راوی تو حق بدهم که دلباخته این کتابفروشی باشد تا ادامه داستانت برایم منطقی باشد در غیر این صورت بهانه‌ای برای ادامه داستانت ندارم
اما جذاب‌ترین مساله‌ای که در داستانت مطرح می‌شود، آن چیزی که عیار داستانت را بالا می‌برد؛ دانستن این حقیقت که پیرمرد در روزهای بارانی مغازه‌اش را باز نمی‌کند، او حتی با یک نم‌نم جزئی هم مغازه‌اش را بسته نگه می‌دارد. این‌جا می‌توانست داستان تو به این سمت هدایت شود که دلیل این تعطیلی در روزهای بارانی چیست؟ بعد می‌شد این دلیل را دراماتیک کنی و آن را به علاقه دختر به کتابفروشی پیوند بزنی بدون این‌که پیرمرد را بکشی یا برای پایان دادن به داستانت از چنین وزنه سنگینی استفاده کنی که به نظر راهکاری دم دستی هم می‌آید. معاشرت با پیرزن پارچه‌فروش هم در داستانت جایی ندارد چون از آن استفاده‌ای نکردی. سوال من این است که اگر پیرزن و مغازه‌اش و تمام پاراگرافی را به او مربوط می‌شود، بیرون بگذاری و حذف کنی چه اتفاقی برای داستانت می‌افتد؟ هیچی. فرق نویسنده محتاط و نویسنده جسور همین‌جا مشخص می‌شود؛ نویسنده محتاط پیرزن و مغازه‌اش را از داستان حذف می‌کند اما نویسنده جسور این‌قدر به او و مغازه‌اش بال و پر می‌دهد که دیگر به این آسانی نشود او را از داستان حذف کرد. به نظرم روی شخصیت‌های داستانت و دغدغه‌هایشان بیشتر کار کن. بیشتر آن‌ها را بشناس و سعی کن از این شناخت کمک بگیری و رابطه منطقی‌تری میان آن‌ها بسازی. داستان تو پر از تکه‌های ناب و خوشایند که درست ساخته و پرداخته نشده‌اند.
و در نهایت پایان این داستان که برای مخاطب قابل حدس است. یعنی این پایان دم دستی‌ترین نهایتی است که می‌شد برای این روایت در نظر گرفت؛ این‌که صاحب کتابفروشی بمیرد. اگر قرار است پایان داستان همینجا باشد آیا شروع داستان هم همین‌جاست؟ به عنوان مثال نمی‌شد داستان را از آن‌جایی شروع کنی که چند نفر در حال معامله کتابفروشی مورد علاقه راوی هستند تا راوی هم دغدغه پررنگ‌تری برای شروع روایت داشته باشد. یا داستان از آن‌جایی شروع شود که راوی کتابفروشی را می‌بیند که نیست و وجود خارجی ندارد. کتابفروشی که به یک برج یا یک مرکز خرید تجاری تبدیل شده است که ورودی‌اش یک کبابفروشی یا یک سوپر مارکت است. اما سوال مهم‌تری وجود دارد، آن هم این‌که برای این داستان چه پایان‌های دیگری می‌شد در نظر گرفت؟ قصد دارم تو را با یک تمرین ساده آشنا کنم. به تماشای فیلمی بشین. توصیه‌ام فیلم «نبراسکا» است. بیست دقیقه آخر فیلم را نبین و تمام پایان‌هایی را که برای این فیلم به نظرت می‌رسد روی کاغذ بیاور. وقتی حس کردی در ذهنت هیچ پایان دیگری وجود ندارد پایان‌بندی فیلم را تماشا کن. ببین در میان پایان‌بندی‌هایت بوده است یا که نه؟ اگر نبوده آیا تو پایانی برای این داستان نوشته‌ای که از پایان فیلم بهتر باشد. در مورد داستان تو به نظرم می‌رسد حتما پایان‌بندی بهتری برای آن وجود دارد به شرطی که خودت را درگیر آن بکنی. به شرطی که این شخصیت‌ها را بشناسی و شخصیت خودشان داستان خودشان را پیش ببرند. آن وقت دیگر پیرمرد اجازه نمی‌دهد که به این آسانی او را بکشی و کتابفروشی‌اش را خراب کنی. به نظرم داستانت داستانی جسورانه اما خودت به اندازه داستانت جسور نیستی. داستان را از بالا نگاه می‌کنی و می‌نویسی. به نظرم باید هم‌سطح داستانت باشی، در دل وقایع. به جای راوی زندگی نکنی، حرف نزنی و تصمیم نگیری تو باید خود راوی داستانت باشی. باید زیر باران خیس بشوی از بسته بودن مغازه غصه بخوری و برای تمام سوال‌هایت جوابی منطقی پیدا کنی آن وقت است که می‌توانم بگویم داستانت داستان بسیار خوبی است و تو از پس آن برآمده‌ای. ممنونم که من را در لذت خواندن این داستان شریک کردی. توصیه جدیم این است که بیشتر از این داستانت را جدی بگیری و بازنویسی کنی. با امید موفقیت روز افزون برای داستان‌هایت.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
محموڕ ازغ » 3 روز پیش
هم داستان و هم نقد ها عالی بودن ممنون به خاطر زیبایی و طرح داستانت

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.