وقتی که از پویایی و توصیفی بودن روایت حرف می‌زنیم




عنوان داستان : زخم سرباز
نویسنده داستان : مهدی مشکاتی گیوی

روبروی آینه‌ی سلمانی نشستم و به خودم خیره شدم. تو در تو خودم را می‌دیدم که انگار قرار بود هزاربار سرم را بتراشند. آمیرزا تنها سلمانی محل، با دستهایی که وقتی چیزی را برمی‌داشت
بندری میزد،پیش‌بند را برداشت و روی سینه‌ام انداخت. با نیش‌خند همیشگی‌اش ماشین اصلاح را جلوی چشمانم چندباری بازی داد و گذاشت زیر گوشم. شروع کرد به آواز خواندن: سرِ سرباز کچل باید کرد دستانش بدجور می‌لرزید.به آینه نگاه کردم، مصیبت بود که از سر و صورتم می‌بارید. دیگر کمترین دردم، گیر کردن ماشینِ اصلاح لابه‌لای موهایم بود که راهی بجز اهرم کردن ماشین و کندن موهایم نداشت. باورم شده بود که باید بروم سربازی. همه‌اش تقصیر برادرم بود، با اینکه حتی با عینک ته‌استکانی هم نمی‌توانست من و مادرم را از هم تشخیص دهد، از بی‌حوصلگی و وقت‌گیر بودن کمسیون پزشکی، تنها سهمیه‌ی معافیت پدرم را سوزاند و رفت پی به اصطلاح زندگی‌اش. بی‌معرفت، در حدی که اگر پدرم خریدار داشت تا بحال صد بار فروخته بود. تنها راه‌ حل من، نبود پدرم بود که به بهانه‌ی نگهداری از مادرم بتوانم معافیتم را بگیرم. راه حلی که تنها موافقش خود پدرم بود.
با عطسه‌ی آبکی آمیرزا در پس گردنم از فکر و خیال آمدم بیرون. کار سرم که تمام شد کلاهِ پشمی را تا گلو پایین کشیدم و پنجاه تومان گذاشتم روی میز. پول را برداشت و شروع کرد به بندری زدن. وسط پاییز بود و هوا کمی سرد. به درختهای کنار کوچه نگاه میکردم پاییز امسال اصلا قشنگ نبود، تعدادی برگهای زرد و قرمز و نارنجی بی‌خودی شلوغش کرده بودند. به خانه نزدیکتر می‌شدم. از درونم احساس بدبخت‌ترین آدم روی زمین را داشتم. در کنارم خودم را می‌دیدم که با لباس سربازی گشاد رژه می‌رود و پوتین‌ها را محکم به زمین می‌کوبد و مثل طلبکارها نگاهم می‌کند. خودم را در کوچه گذاشتم و در را باز کردم و وارد حیاط شدم. پدرم را دیدم که جلوی دستشویی دستش را انداخته دورِ گردن مادرم و مادرم هم او را بغل کرده و با هزار زحمت به سمت پله ها می‌برد. سلام کردم و رفتم زیر پدرم، کولش کردم و بردم تا اتاق و آرام سر جایش خواباندم. پیشانی‌اش را بوسیدم و ماسک اکسیژن را به دهانش چسباندم. خیلی تلاش کرده بود معافیتم را بگیرد اما نمی‌شد. سرفه‌هایش شروع شد. به حالت نیم خیز بلند شد و ماسک را از دهانش برداشت و با صدایی آرام مادرم را صدا زد و در گوشش چیزهایی گفت. هنوز حرفش تمام نشده بود که سرفه‌های نفس‌آلود پرید وسط حرف‌هایش. ماسک را به دهانش چسباند و چندتا نفس عمیق کشید و دوباره شروع کرد به پچ پچ کردن. نه اینکه نمی‌خواست حرفهایش را بشنوم نه، بیچاره صدایش درنمی‌آمد. بیچاره دیگر حواسش را هم از دست داده بود و حساسیت قبل‌ها را نداشت. با کلاه مرا در خانه می‌دید، اما شک نمی‌کرد شاید سرم را تراشیده‌ام و میخواهم بروم سربازی. مادرم دستش را کرد زیر تشک و چندتا پانصدتومانی تا شده را کشید بیرون و با چهره‌ای همیشه خسته گذاشت کف دستم و گفت «مادر برو پیش دایی نعمت دو کیلو گوشت بخر بیار». " این دم آخری یه کباب دور هم بزنیم" چیزی بود که وقتی پدرم داشت با مادرم حرف می‌زد نصف و نیمه شنیدم. حالم خراب بود. قصابی دایی نعمت که هر چندماه، یکبار بیشتر سراغ مغازه‌اش را نمی‌گرفتیم چند کوچه بالاتر از ما بود. یک تکه از راسته‌ی گوسفند را برید و نشان ترازو داد و دستش را دراز کرد و یک صفحه از روزنامه‌ی آویخته به دیوار را کشید. روزنامه‌ی اطلاعات بود با سرتیتر "صدام با ما چه کرد..." با عکسی از چهره‌اش در سایز بزرگ و مدال‌های افتخارِ آویزان از سینه‌اش که داد می‌زدند خودش به خودش داده. گوشت را گذاشت لای روزنامه و پیچید. در راه به عکس صدام نگاه می‌کردم، سنگینی عجیبی داشت. انگار سر بریده‌ی صدام را در دستانم گرفته بودم. دم در که رسیدم روزنامه رنگ گوشت را به خودش گرفته بود و چهره‌ صدام را ترسناک‌تر کرده بود. مخصوصا تکه استخوانی که از دهانش زده بود بیرون، در نظرم سوژه‌ی خوبی بود تا پدرم را از این حالت دربیاورم و بخندانم. در را باز کردم و وارد اتاق شدم. پدرم بیدار بود. زانو زدم و کلاهم را به نشانه‌ی احترام از سرم برداشتم و با لحنی شبیه فیلم‌های تاریخی فریاد زدم « پادشاها...انعامم دهید، سرِ صدام را برایتان آورده‌ام...». ماسک را از صورتش برداشت و شروع کرد به خندیدن و قهقهه زدن. به زور گفت "پدرسوخته" . نفسش بالا نمی‌آمد. رنگش کبود شد و از گوشه‌‌ی چشمانش اشک جاری شد. خیلی ترسیدم، به زور نفس عمیقی کشید و خنده هایش که تبدیل به زجه و ناله شده بود با هزار زحمت از جایش بلند شد و با عصبانیت گوشت را از دستم گرفت و کوبید وسط اتاق. مشت بود که می‌کوبید سر صدام و گوشت و استخوان و با صدایی خفه داد می‌زد «کثافت....کثافت....» .
استخوان تیزِ داخل گوشت دستانش را لت وپار کرده بود. پشت سر هم سرفه می‌کرد، بغلش کردم و به زور تا سرجایش کشاندم. ماسک را گذاشتم روی دهانش و با خواهش و تمنا روی تختش دراز کشید. تمام بدنش می‌لرزید. مادرم با رنگی پریده در حالیکه گوشت و استخوان را از کف اتاق جمع می‌کرد آهسته گفت« خدا لعنتت کنه صدام، همیشه شرّت به ما می‌رسه و خیرت به سگ و گربه‌های محل». به پدرم نگاه کردم، خیره در سرِ تراشیده‌ی من تمام کرده بود...
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای مهدی مشکاتی گیوی
اسم داستان «زخم سرباز»، گرچه مشکل چندانی ندارد، اما به جایِ تمرکز بر روی تأویل‌پذیری در متن، بیشتر بر «سپیدخوانی متن» متکی‌ست؛ پیشنهاد می‌کنم که از اسمی نافذتر و تأویلی‌تر بهره ببرید.
یکی از مشکلات رایج در بین دوستانِ نویسنده، عدم رعایت صحیح «توصیف پویا» (منظور پرداخت دقیق و جزءپردازانۀ روایت، جهت «باورپذیر» شدنِ وقایع و رفتار شخصیت‌هاست)، در ارائۀ اطلاعات داستانی‌ست، متأسفانه این دوستان، بیشتر بر شیوۀ نوشتاری منطبق با «توصیف ساکن» (ارائۀ مستقیمِ و اخباریِ رویدادهای متن) اصرار دارند.
خیلی خوب است که شما در این داستان، در رعایت توصیف پویا، بسیار مقید و دقیق بوده‌اید، به گونه‌ای که می‌توان از چند جهت به توصیف‌های ارائه شده در این داستان پرداخت. ملموس شدن روایت : «...دستانش بدجور می‌لرزید......» (به جای «می‌لرزید»، لطفاً «می‌لرزیدند» بنویسید)، ایجاد همزادپنداری در مخاطبِ حساس و سخت‌پسند: « ماسک را به دهانش چسباند و...نفس عمیق کشید و...، رنگش کبود شد و از گوشۀ چشمانش...»، بهرۀ مناسب از شوخی‌طبعی‌های اغراق‌آمیز: «...با عطسۀ...، با این که حتی با عینک ته‌استکانی... کلاهِ پشمی را تا گلو پایین کشیدم...» و این که با نکته‌سنجی، به «فضاسازی» دقیق و مرتبطی با محیط درون متن پرداخته‌اید: «...برگ‌های زرد و...، یک صفحه از روزنامۀ آویخته به دیوار را...»؛ آفرین بر شما
البته توصیه می‌کنم که در برنامه‌ریزی این نوع شوخ‌طبعی‌های مفهومی، دقت بیشتری داشته باشید تا به صورت مدیریت‌شده‌ای وارد متن بشوند، به طور مثال: «... بی‌معرفت، در حدی که اگر...»، اغراقِ به کار برده شده، بیش از نیازمندی‌های این متن است، به گونه‌ای که موفقیت سطر قبلی را تحت شعاع خود قرار می‌دهد.
یکی دیگر از توانایی‌های بالفعل شما که در این داستان بدون هیچ گونه کارکردی رها شده است، اتفاق شگفت‌انگیزی است که در ذهن خیال‌‌پرور راوی رخ می‌دهد: «...در کنارم خودم را می‌دیدم که...، خودم را در کوچه گذاشتم و در را باز کردم...»، امیدوارم در آینده از این توانایی، برای پیشبرد روایتی «فراوقع»، بهره ببرید.
شما انتهای داستان را با اتفاقی سریع بسته‌اید که چندان با سیرِ منطقی ابتدای روایت همخوانی ندارد: « استخوان تیزِ داخل گوشت دستانش را...به پدرم نگاه کردم...»، درواقع چنین پایان احساسی و متأثرکننده‌ای، نیاز به پرداخت و روایتی مستقل دارد تا فقط به داستان همزادپندارنۀ زندگی «پدر» بپرازد.
آقای مشکاتی گیوی، شما نویسندۀ مستعد و نکته‌پردازی هستید (آن هم با وجود مدت زمان خیلی کمی که شروع به نوشتن کرده‌اید) و در صورت هدفمند کردن سیر مطالعاتی و تمرین بی‌وقفه در نوشتن، داستان‌نویس موفق و ماندگاری خواهید شد. مشتاقانه منتظر داستان جدید شما هستم، با احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت