دعوت به ساده نوشتن



عنوان داستان : شیدایی

مردم چونان، خصم چنین، به یکتایی رسند. لجن ز چشم پدید آرند بدین خشمی که در دل سکون کرده. دست میزنند، دست میزنند، پا که می کوبد؟ مردی میان همه آشکارا دهن لجن میکند.
و خشم زالویی است که سوی چشمان میمکد و همه آلوده بودند، به زالو. دست کوچک ،تمسخر، میکشید لبان زهرآلودشان و همه لب آلوده بودند.
گرداگرد یک نقطه وآن چه؟ که؟ چه کس میتواند گفت که او چیست و کیست؟ من خود عذاب ندهم که محکوم به چرخش هرز توصیف شوم.

***

من از ازل آهنگ جانم حیرانی است؛ حیران ز آن، حیران ز تو؛ حیرانیم بیفزا.
مرد میگریست، نه آلوده به زالو نه دستی به لب؛ بود آرام و آکنده ز خصم. دست میکوبید به سر، اشک میریخت به خاک، آه میکشید ز جان، شرم میکرد چنان که از عدم عدمتر است. مرد در راه فهم، از خود به او ره، وصال خواستن کرده بود؛ و این جهل همچون مه غلیظ میخورد وجودش را؛ آیا توانستم که او به این راضی کنم؟

***

بود و نبود، نبود و بود، به اجتماع امتناع میکردند. مرد مرکزی برای آن دایره بود. دستی به سر،خونی ز چشم، خاکی به ریش، دستی به قلب، گویا که سر رسید جان.
مردم چه خوب خصم را با غبار تمسخر محجوب میکردند.انگشت اشارت به او بود، نیش زهر بسویش. و همه میخندیدند، به او.
او جانش میرفت، چه خوش میدرخشید در آن ظلمات، مردی که پاکیزه میرفت.
نقد این داستان از : احسان رضایی
دوست داستان‌نویس جوان من! از همین متنی که فرستادید معلوم است که شما اهل مطالعه هستید و دایره واژگانی وسیعی در ذهنتان دارید. همین، باعث می‌شود که شما همین ابتدای کار چند قدم جلو باشید. اما دوست من! یک نکتۀ مهم اما بدیهی هم اینجا هست. نکات بدیهی، گاهی از فرط واضح و بدیهی بودن از یاد ما می‌روند. اما باز هم این نکات مهم هستند. آن نکتۀ مهم و بدیهی که می‌خواهم بگویم، این است: این‌که مخاطب هر متنی، در درجۀ اول مردم زمانۀ خود نویسنده هستند. ممکن است آن متن حرفی داشته باشد و در طول زمانه باقی بماند و به آیندگان هم برسد و این‌طوری نسل‌های بعد هم مخاطب این متن باشند. اما به هر حال طبیعی است که گذشتگان و نسل‌های گذشته هرگز مخاطب داستان یا هر متن دیگر ما نیستند. بنابراین هیچ ضرورتی ندارد که با زبان و به شیوۀ آنها سخن بگوییم. دوست من! می‌دانم که گاهی نوشتن به شیوه و زبان قدما، ضرورت متن است. مثلاً در یک داستان تاریخی، خوب است که برای دیالوگ شخصیت‌ها از کلمات و اصطلاحات زمان خودشان استفاده کنیم. اما بجز این موارد، اصرار بر نوشتن به شکل متون قدیمی، همان قدر فایده دارد که پوشیدن لباس و کلاه پشمی در تابستان. این درس را از مطالعۀ همان متن‌های قدیمی هم می‌شود گرفت. دوست عزیز! می‌دانیم که زمانی برای نشان دادن استمرار از پیشوند «همی» استفاده می‌شد. متن‌های مربوط به قرن چهارم و پنجم، پر است از همی‌رفت و همی‌گفت و سایر فعل‌های با پیشوند «همی». اما وقتی طبق قاعدۀ همیشگی ساده‌سازی زبان، این پیشوند «همی» به «می» تغییر یافت، نویسندگان بعدی به ندرت از آن استفاده کردند. طبیعی هم هست. اصرار بر استفاده از واژگان و نحو زبانیِ گذشتگان، باعث می‌شود حواس نویسنده بیشتر درگیر دقت به همین نکات شود تا محتوای متن. بگذارید از متن خودتان مثال بزنم، نوشته‌اید: «مرد می‌گریست، نه آلوده به زالو نه دستی به لب؛ بود آرام و آکنده ز خصم. دست می‌کوبید به سر، اشک می‌ریخت به خاک، آه می‌کشید ز جان، شرم می‌کرد چنان که از عدم عدمتر است...» در مورد «زالو» قبلاً خوانده‌ایم این که خشم را به زالو تشبیه می‌کنید، پس معنای آلوده نبودن مرد به زالو را می‌فهمیم، اما اینکه «دستی به لب» نداشت یعنی چی؟ «آکنده ز خصم» بود چطور؟ جز این است که اینجا حواس‌تان پی ساختن عبارتهای متناوب بوده؟ پیشنهاد می‌کنم بیشتر از بازی‌های زبانی، روی معرفی شخصیت و اتفاق داستان وقت بگذارید. مثلاً در همین متن، اتفاقی که برای شخصیت اول داستان، مرد بی‌نام افتاده دقیقاً چی هست و چرا؟ این‌ها را برای ما بگویید دوست داستان‌نویس جوان!

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت