لزوم انتخاب بهترین زاویه دید



عنوان داستان : حبابهاىى رنگى
آقا اون ماهى رو مى خوام، همونى که باله هاى خال دار سفيد و سياه داره. خيلى خوشگله. خودش گفت. همون روزى که من رو خريد. يه بلوز آستين کوتاه چهار خونه با شلوار جين تنش بود، موهاى سرش را از ته زده بود با ريش بلند، يه کلاه کپ روى سرش بود.
از توى تشت کثيف و تَنگ پراز ماهى، من را انداخت توى يه تنگ بزرگ، آب زلال بود و تميز، توى تنگم، يه عالمه تيله هاى رنگا رنگ ريخت،يه دنياى رنگى برام درست کرد، تو عمرم اين همه تيله نديده بودم، روى تيله ها غلت زدم، چرخ زدم، ژست يه حيوون خونگى خوشبخت را گرفتم، چرخى زدم:
دستت درد نکنه.
انگار زبان ما را بلد نبود، چيزى نگفت، مثل خواهش مى کنم، قابلى نداره. بق کردم، دلم گرفت، دوست داشتم دوستم داشته باشه، با من حرف بزنه. ته تنگ وايستادم، مى خواستم بزنم زير گريه، زد به تنگم و گفت: گل منگلى، خوشگل خانم. غذا مى خواى.
ذوق کردم، پايين رفتم، دور تنگ چرخيدم، بالا رفتم، دستش را بالاى تنگ گرفت، غذا ريخت، به چشماش نگاه کردم و غذا را خوردم، جون گرفتم، خيلى خوشمزه بود.
نزديک عيد بود، خودش گفت، دور تنگم يه نوار قرمز بست، من را گذاشت روى سفره ترمه اى قرمز. روبه روى آينه، کنار سبزه و قرآن، دوتا شمع هم کنارم روشن کرد. داشتم حض مى کردم، صد دور يا شايد هزار دور، يا شايد صدهزار دور دور تنگ چرخيدم، مثل رويا بود، ثانيه ها مى دويدند، شمعها آب مى شدند. توپ سال نو به صدا در آمد. ايستادم، زل زدم به آينه، يکهو دلم گرفت، رفتم ته تنگ، شنيده بودم، ما را فقط براى سفره هفت سين مى خوان، دلم نمى خواست مهمون اين چند روزش باشم، من خونه، غذا هاى خوشمزه، يک دوست خوب داشتم. نمى تونستم از اين همه خوبى دل بکنم.
يک دور توى تنگ چرخيدم و روبه روش ايستادم. با انگشت زد به تنگم:
- عيدت مبارک.
بالا و پايين رفتم، کمى سرم را از آب بيرون آوردم، يه چرخى تو آب زدم، دلم مى خواست از آب بپرم بيرون، بوسش کنم. بگم عيدت مبارک.
خنديد. گفت :
- تو هم دارى تبريک مى گى.
دمم را تکون دادم و روى آب با دمم ايستادم:
- مى فهمه، اون مى فهمه من چى مى گم.
رو به روى من روى مبل نشست، پاش رو گذاشت روى ميز، دستش را زير سرش روى مبل تکيه داد، پاهاش مثل پاندول ساعت مى‌رفت و برمى‌گشت :
- مى دونى چيه، من مثل بابام نيستم. بعد عيد اگه ماهى قرمز ميمرد که هيچ، اگر نمى مرد، مى انداخت توى چاه مستراح تا خودش راهش رو انتخاب کنه. اهل پارک و اين حرفها نبود.ماهى ببره بندازه تو استخر، حوصله نداشت ما رو ببره پارک چه برسه به ماهى قرمز عيد.
دلم سوخت، گريه کردم و رفتم ته تنگ. به تنگم زد و غذا برام ريخت، گفت: گوش کن من مثل بابام نيستم، من تو رو دوست دارم. تو عزيزى براى من.
باور کردم عزيزم، دوستم داره، چند سال تو سفره هفت سين کنارش بودم، اون سال يک گوشى هديه گرفت، تلفن زير گوشش بود و داشت نخودچى مى خورد و حرف مى زد. خودم رو به تنگ زدم. گفت چته. دوباره خودم رو به تنگ زدم، گفت، نخودچى مى خواى. يک نخودچى انداخت تو تنگ، حرف مى زدو مى خنديد و با گوشيش رفت تو اتاق خواب.
نخودچى خوردم، بازى کردم، دورش چرخيدم. بردمش گذاشتم کنار تيله هام، از اتاق بيرون نيامد، چشمم به دراتاق ماند، تا دو کلام هم با من حرف بزنه. کار هر روزش شده بود،يک نخودچى برام مى انداخت، با تلفن مى رفت تو اتاق خواب وحرف مى زد، يکهو ديدم کنار تيله ها کلى نخودچى دارم. نخود چى ها رو ديد: چه همه نخودچى
گوشى را گذاشت روى ميز و تنگ را برداشت و گفت:
اَه، ًاَه، چه بويى، دلم بهم خورد، ديگه نخودچى بهت نمى دم. آب تنگم را عوض کرد، نخودچى و تيله ها را ريخت تو سطل آشغال. چشمم موند پيش تيله ها، گريه هام را نديد، اشک ريختم.
رفتم ته آب ايستادم، غذا ريخت، نخوردم. به تنگم زد:
- گل من گلى، گل منگلى
از جام تکون نخوردم. نگاهش نکردم.
لبهاش را برام غنچه کردو چسباند به تنگ، ادا در آورد. دستش را بالاى تنگم گرفت. گفت:
بيا بالا عزيزم، بيا گل منگلى من. مى خوام خوشحال ببينمت. مى خوام برات يه دوست بيارم.
گوشيش را برداشت، رفت.
پريدم بالا و پايين و پايين بالا، کم مونده بود از آب بيفتم بيرون :
- من دوست نمى خوام.
با يک ساک و يه سبد سفيد تور تورى برگشت. يک تکه نون خشک انداخت تو تنگم :
دوست جديدت مخمل، با هم دوست باشين.
مخمل نگاهم کرد، با صداى گوش خراشش چند بار گفت:
- ميو ميو.
صداى مخمل پيچيد تو تنگم، دلم چنگ شد، خودم رو به تنگ کوبيدم. چشمام ور قلنبيده زد بيرون، مى سوختن، تو گرماى تابستان بدنم يخ کرد.
مخمل پريد روى مبل کنارش نشست، سرش را گذاشت رو زانوش، تو چشماش نگاه کرد و با ناز و عشوه گفت: ميو ميو.
دست کرد تو موهاى سفيد پشمالوى مخمل :
- دختر خوب برو کنار. برم ببينم ماهى قرمزه چى مى خواد.
مخمل صداش را انداخت تو کله اش و ميو ميو کرد.
دنيا رو سرم خراب شد. گل منگليش نبودم، ماهى قرمزه شده بودم. غذام شده بود نون خشک.
صداى خش خش پنجه هاى مخمل روى مبل عصبيم مى کرد، خودم را به تنگ مى زدم. مخمل نگام مى کرد، يخ مى زدم.
مخمل را همه جا مى برد، پارک، گردش، آشپز خانه، اتاق خواب. ديگه وقت نداشت با من حرف بزنه. حسابى مخمل خانم سو گليش شده بود.
دستش را گرفت بالاى تنگم، پريدم روى آب و با دمم راه رفتم، نگاش کردم، پايين و بالا رفتم، چرخ زدم، مخمل بد جور نگاهم کرد. پريد رو دستش، کم مانده بود تنگ برگرده همه جا خيس بشه. يک تکه نون خشک انداخت توى تنگم، مخمل را بغل کرد، به سرش دست کشيد:
يه دونه من.
لبهام را باز و بسته کردم، حباب دادم بيرون.
مخمل تو بغلش بود، به تنگم زد:
- خيلى بد شدى.
بالا، پايين. پايين بالا رفتم.
دستش روى سر مخمل بود:
رنگ َفلسات سفيد شده. چاق شدى، رنگ به روت نمونده. مى ريم پارک، پيش دوستات.
براى مخمل غذا، شير ريخت. مخمل را توى سبد سفيدش خواباند.
بلوز چهارخانه و شلوار جينش را پوشيد و کلاه کپش را گذاشت روى سرش، تنگ را برداشت و اومديم اينجا.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم شکوفه عمویی تبریزی سلام

خوشحالم که به داستان نویسی علاقمند هستی و هر روز علاقمندتر می شوی. داستان «حباب های رنگی» خیال قشنگی دارد و تعدادی از صحنه ها و دیالوگ ها خوب درآمده اند؛ اما در داستان زاویه دید بسیار مهم است. شاید انتخاب دانای کل، انتخاب بهتری بود. به امتحانش می ارزید. حوصله و صبوری به خرج بده و چند زاویه دید را امتحان کن. در داستان به طرح، کشش و تاثیرگذاری توجه کن. نه اینکه بخواهی به زور احساسات خواننده را برانگیزی بلکه چنان سوژه هایی را برای نوشتن انتخاب کن و آنچنان به پرداخت آن بپرداز که داستان به شکل طبیعی تاثیرگذار و حس برانگیز باشد. «حباب های رنگی» نه تنها سوژه تازه ای ندارد، بلکه انگیزه روایت آنچنان قوی نیست تا بتواند بر مخاطب اثر بگذارد. خواننده نگران سرنوشت این ماهی نیست. آمدن گربه هم داستان را تا حدودی سانتی مانتال کرده؛ شاید اگر به جای گربه از عامل بیرونی دیگری برای برهم زدن تعادل استفاده می کردی و در همه چیز از جمله دغدغه‌های ماهی و یا آنچه که می بیند و به آن می اندیشد عمیق تر می شدی، با داستانی پرکشش تر از این روبرو بودیم. در واقع اشاره به جزییات (منظور جزییات به ضرورت داستان است، نه لفاظی های بیهوده وناکارآمد)، توصیف و صحنه های جاندار و ناب، از جمله مواردی هستند که در کشش و باورپذیری اثر موثرند. هوشنگ مرادی کرمانی داستان کوتاهی دارد به نام «دهل و لگن» که ماجرای ماهی کوچک عید را از زبان خودش روایت می کند. شما را به خواندن آن داستان دعوت می کنم. لطفا اشتیاق به نوشتن را در خود زنده نگاه دار که بخش عظیمی از موفقیت هنرمند در هر کار هنری، تداوم در انجام آن و تلاش برای آموختن و موفق تر بودن است.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
الهه ملک محمدی » 8 روز پیش
ممنون از داستان و نقد خوبش
شکوفه عمویی تبریزی » 10 روز پیش
سپاس از شما به من دلگرمی دادین . حتما در باز نویسی داستان تلاش می کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.