روایت به شیوه‌ی داستان‌های کلاسیک




عنوان داستان : جایزه بگیر
نویسنده داستان : احمد ساروج

الهام ،تنها فرزند ارباب شهر«دال»بود.عادت داشت هرروز صبح به صفحه‌‌ای طلاکاری شده، که درست روی دیوار مقابل تختش نصب شده‌بود؛نگاهی می‌انداخت.چشمانش برقی می‌زد.شوروشوقی وجودش را پرمی‌کرد وبه وجد می‌امد.صفحه پربود ازجوایزی که الهام توانسته‌بود درطول زندگیش کسب کند.
یک روزصبح در حالیکه مثل همیشه صفحه را نگاهی می‌اندخت؛لبخند شیطنت‌امیزی زد.پیش خودش فکرکرد«لیست جایزه‌های یه جایزه‌بگیرواقعی...یه جایزه بگیر واقعی یعنی من»اما همین‌طور که صفحه را بالاو پایین می‌کرد به نظرش رسید جای یک جایزه دربین جوایزش خالی‌است.«نویسندگی‌...جایزه بزرگ نویسندگی ..همینه..کاش من یه نویسنده‌بودم...اما حتی یه کلمه‌هم نمی‌تونم بنویسم..حتی یه کلمه»دوباره به بالاوپایین صفحه‌ی جوایزش نگاهی انداخت. تا اینکه چشمش خورد به«جایزه‌ی بهترین خوشپوش شهر.»قهقهه‌ای زد .وبلافاصله به سمت اینه‌ی قدی دیواری‌ای رفت که ان طرف اتاقش بود .
نگاهی به خودش انداخت.«خوشپوش‌ترین دختر شهر...نماینده‌ی زیباترین دخترشهردال درمسابقات...کیه»دستی روی صورتش کشید وبلند فریاد زد«منم ...من..»
برروی صندلی چهارپایه‌ی کوچکی نشست.صندلی از زیرپایش سرخورد.با پشت به زمین افتاد.ناله‌ای زد.این طرف و ان طرفش را نگاهی انداخت.تنه‌اش را تکانی داد.به سمت شکمش چرخید.دست‌هایش را برروی زمین گذاشت.تلاش کرد تا از روی زمین بلند شود. .اما تلاشش به نتیجه‌ای نرسید.به سمت چهارپایه غلتید.دست هایش را برروی ان گذاشت .زوری زدتا اینکه توانست خودش را ازروی زمین بکَند. دوباره جلوی اینه ایستاد«این اینه هم چاق نشونم می ده و هم کوتاه...باید عوضش کنم»
دست‌هایش رابالای سرش برد.اما همینکه خواست انها را به هم برساند؛زیربغل استینش پاره شد«این لباسه هم پوسیده..باید نوش رو بخرم» شروع کرد به تقلا کردن.دست وپاهایش را به صورت درهم وبرهم می‌جنباند.گاهی به خودش کش و قوس می‌داد .گاهی پاهایش را محکم برروی زمین می‌کوبید.نه این طور نمی‌شد.مجبور بود نفسش را حبس کند.صدای زنگ اماده بودن صبحانه به گوشش خورد. اما به ان توجهی نکرد. دوباره شروع کرد تا اینکه مستخدمه به اتاقش امد.«الهام خانم...ارباب منتظر شما هستند..تشریف نمیارید»الهام که خیس عرق شده‌بود سرش را به سمتش چرخاند .صورتش سرخ شده‌بود.هن‌ وهن می‌کرد.مستخدمه لبخند محوی زد. ارام گفت«خودتون رو اذیت نکنید...شما ارباب زاده اید.» اهسته دررا بست .آخرش رضا داد و لباسش را عوض کرد. به ان عطری زد و ازبوی ان به وجد امد.خودش را اماده کردتا به سرمیز صبحانه برورد ودرکنار پدرش صبحانه بخورد.با دستپاچگی پله‌ها را دوتا یکی پایین امد. پدرش را دیدکه پشت به او مشغول نوشیدن چای در فنجان مخصوص خودش است.قدم‌هایش را اهسته کرد. در چندقدمی پدرش ایستاد. سرفه‌ای کرد. پدرش رویش را برگرداند وبه اونگاهی انداخت.
صورتش گل انداخته‌بود. هنوز قطره‌های ریزوکوچکی ازعروق روی گردن وصورتش باقی مانده‌بود.ارباب لبخند بی‌رمقی زدوگفت«زیاد خودت رواذیت نکن...تو هرچه بخواهی رو داری ...اگر هم نبود من خودم برات جور می‌کنم»الهام که صدای نفس‌های نصفه ونیمه‌اش به گوش می‌رسید برخودش مسلط شد. یک نفس‌عمیق کشید وتمرکز کرد.صندلی پشت میزصبحانه را بیرون کشید .ارام برروی ان نشست.فنجان چایی را برداشت. به دهانش نزدیک کرد.اما همینکه فنجان را به لبش چسباند دستش لرزید. وچایی روی لباسش ریخت.
ارباب صحنه را دید.قهقه‌ای زد وگفت«اروم...اروم باش دختر»و در حالیکه سیگاری برای خودش روشن می‌کرد؛ادامه داد«چرا این قدر هولی ...می‌خواهم شوهرت بدم...اگه این وضع روداشته‌باشی کسی زیربارت نمی‌ره»و بازخندید.
ارباب برای چند لحظه صبحانه خوردن دخترش را تماشا کرد تا اینکه دستی به این طرف و ان طرف سیبیل‌هایش کشید و با هیجان روبه الهام کرد وگفت«خواستگار داری...می‌شناسی‌اش...رامی‌...پسر ارباب شهر کاف»مکثی کرد و ادامه داد«می‌دونی که شهرهای ما مشترک المنافع‌اند. وچه بهتر تو همسر پسر ارباب شهر کاف بشی ...پسرمقبولیه... پدرش گفت نویسنده‌ی بزرگی شده...»ارباب مکثی کرد و دوباره ادامه داد« به من گفت که کتاب‌هاش رو بعد از این که نوشت با پول خودش چاپشون می‌کنه .بعد هم دونه به دونه‌ش رو ،خودش می‌خونه..چون دیگران شعور فهمیدن نوشته‌ها وداستان‌هاش رو ندارن»لبخندی زد«علاوه براین داور مسابقات داستان نویسی هم هست...بهش می‌گن داوربزرگ رامی»پکی به سیگارش زد و خودش را به الهام نزدیک کرد .ارام گفت«می خواهد با تو ملاقاتی داشته باشه...من گفتم خبرتون می‌کنم ..به باباش گفتم..خیلی برای این وصلت مشتاقه»و در حالیکه زیرلب دائم تکرار می کرد «نویسنده‌س...نویسنده‌س»روبه دخترش کرد و از او پرسید «نظرت چیه»الهام رامی‌ را به یاد اورد. اخرین باری که او را دیده‌بود صورتش باد کرده‌بود.شکمش جلوتراز خودش بود.به سختی جابه‌جا می‌شدولپ هایش تا گردنش کش امده بودند.الهام پیش خودش گفت «چه چندش» و در حالیکه لقمه‌ای برای خودش می گرفت ارام زیر لب گفت«که این طور»وبعد با حالت برافروخته‌ای ازجایش بلند شد و روبه ارباب کرد و گفت«پدر این بحث همیشگی من با شماست. چندبار گفتم و این بار هم تکرار می‌کنم...من نه تنها بارامی که با هیچ مردی ازدواج نمی کنم..من همون اندازه به شوهر احتیاج دارم که یه گاو به ساطور قصاب»و با حالتی عصبانی ودرمانده میز صبحانه را ترک کرد .به اتاقش برگشت
برروی تختش دراز کشید. چشمانش را بست. احساس درماندگی کرد.ازجایش بلند شد. زیرلب گفت«خسته شدم از بحث کردن با این پیرمرد»چشمش به صفحه‌ی طلاکاری شده‌ی جایزه‌هایش افتاد.دوباره احساس کرد لیست جایزه‌هایش ناقص است.پیش خودش گفت «جایزه برای نویسندگی...من یه جایزه کم دارم...جایزه برای نویسندگی»به یادگفته‌ی پدرش افتاد«رامی داور مسابقه‌ی داستان نویسیه» .بلافاصله به سمت لپ تاپش رفت.اسم او را دراینترنت جست وجو کرد. اولین نتیجه را بازکرد؛یک فراخوان برای مسابقه‌ی نویسندگی بود«مسابقه‌ی جایزه بزرگ داستان نویسی با داوری نویسنده‌ی بزرگ رامی»
موضوع:ازاد
جوایز:
نفر اول....
نفردوم500 e money
نفرسوم:100 e money
الهام همینکه مطمئن شد رامی داوراصلی مسابقه‌ی داستان نویسی است فریادی کشید.پدرش صدای جیغ او را شنید. بانگرانی از طبقه‌ی پایین صدایش کرد«الهام...الهام...طوری شده»اما او یک‌بند فریاد شادی می‌کشید تا اینکه ناگهان از اتاقش جواب داد«پدر حاضرم با رامی ملاقاتی داشته باشم ...به اونها خبر بده که من حاضرم با رامی دیداری داشته باشم»ارباب که از شنیدن این خبر به وجد امده بود سیگار لای انگشتانش را به سمتی پرت کرد وخودش را به تلفن رساند.با پدر رامی تماس گرفت و او راخبردارکرد که دخترش حاضر است با پسرش دیداری داشته باشد.انها قرار ومدار ملاقات را با یکدیدگر هماهنگ کردند.قرار شد فردا شب الهام ورامی درکافه‌ی«زدوبند»با هم دیداری داشته باشند
الهام خودش را برای دیدار بارامی اماده کرد.لباس پرزرق وبرقی پوشید.راننده‌ی مخصوصش را خبردارکرد و با ماشین شیکی خودش را به محل قراررساند.الهام زودتر به کافه رسیده بود و چنددقیقه ای منتظر ماند. تا اینکه بالاخره رامی در ورودی کافه ظاهر شد. هنوز قیافه‌ی بادکرده‌ی خودش را داشت .گردنش پهن‌تر وضخیم ‌تر شده‌بود ولپ هایش بیشتر کش امده‌بودند.الهام پیش خودش فکرکرد«چه قدر شبیه منه..انگار سیبی که..»اما ناگهان دستش را گاز گرفت و زیرلب گفت «بلا به دور ...کجای این ... شبیه منه...اون حتما شکل پدر وماردشه ...» و در حالیکه روبه رامی لبخند گرمی می‌زد؛ دستی را برای او تکان داد.با هم خوش‌وبشی کردند.چایی سفارش دادند و غرق صحبت با یکدیگر شدند. بیشتر مدت ملاقات این رامی بود که صحبت می‌کرد و ازخودش وبرنامه‌هایش می‌گفت. تا اینکه پس ازمدتی بالاخره خسته‌شد. الهام به حرف امد. از شغل نویسندگی رامی پرسید که او گفت«من یه نویسنده‌ی پرمخاطب‌م...فقط خودم کتاب‌هام رو می‌خونم...مخاطب‌های من درون خودم‌اند...علاوه براین پول چاپ کتاب‌هام روخودم می دم..شما می دونید که پدر من سرمایه گذار بیشتر انتشاراتی‌های شهرمونه...حتی بیشتر انتشارتی‌های شهر شما هم پدرمن سرمایه‌گذارشونه.. علاوه براین اخیرا تونسته‌ام تو همه‌ی جشنواره‌ها به عنوان داور اصلی شرکت کنم..همه ی این ها راکه گفتم به خاطر استعداد ذاتی من تو نویسندگیه»الهام که احساس کرده‌بود کلید حل جای خالی جایزه‌ی نویسندگی در تابلوی طلاکاری شده‌اش، رامی است با اشتیاق به صحبت‌های او درباره‌ی خودش و نویسندگی ومسابقه‌ی نویسندگی گوش می‌داد تا اینکه بالاخره به رامی گفت«این ارزوی هر نویسنده‌ایه که به جایگاه شما برسه....من هم مشتاقم نویسنده بشم...شنیده‌ام که مسابقه‌ی داستان نویسی بزرگی قراره برگزاربشه وشما داورش هستید...اون هم داور اصلی...این موضوع درسته»رامی بادی درغبغبش انداخت که باعث شد الهام یک لحظه گمان کند غبغب رامی در استانه‌ی انفجار است اما به نظرش رسید این حالتی است عادی برای یک نویسنده‌ی پرمخاطب و یک داور اصلی جشنواره‌ی داستان نویسی . مطمئن شد که مشکلی پیش نخواهد امد.بدون نگرانی فنجان چایی‌اش را برداشت و ان را به سمت دهانش برد اما هنوز فنجان به لب‌هایش نرسیده بود که رامی گفت«بله...کاملا صحیحیه...این مسابقه‌ی داستان نویسی به شکلیه که نفراول رو من تعیین می‌کنم...بین خودمون باشه...این جور مسابقات همیشه یه اسم وفامیل نفر اولشه.. اون هم اسم وفامیل منه » رامی بلند خندید وصندلیش را به الهام نزدیک تر کرد .ارام زیر گوش الهام گفت «دوست داری نویسنده بشی...خودم به راحتی تورو معروف‌ترین نویسنده‌ی هردوشهر می‌کنم...حتی معروف‌تر از خودم» درحالیکه صورتش خیس عرق شده‌بود هیکلش را تکانی داد و با عجله،دست درجیب شلوارش کرد. تکه کاغی را بیرون اورد.اشاره‌ای به ان کرد. الهام تکه کاغذ را برداشت و نگاهی به ان انداخت. فراخوان شرکت در جشنواره‌ای بود که خود او ان رادراینترنت دیده‌بود. رامی تلنگری به تکه کاغذ زد و در حالیکه احساس صمیمیت بیشتری با الهام می‌کرد به او گفت«باید از همین جا شروع کنی...از همین مسابقه…به جای اینکه خودم رونفراول اعلام کنم .این دوره تو رو نفراول اعلام می‌کنم»و با حالتی پیروز‌مندانه لیوان چایی را که روی میزش بود سرکشید.الهام که خجالت زده شده‌بود؛ من‌ومنی کرد و ارام گفت «من حتی نمی‌تونم یک کلمه بنویسم...چه طوری با رقیب دست به قلمی مثل شما رقابت کنم»رامی لبخند به لب جواب داد«شما در رابطه با من اغراق می‌کنید...اصلا لازم نیست شما چیزی بنویسید...فقط کافیه یک صفحه‌ی سفید رو خط خطی کنید و به من بدید ..اون وقت خواهید دید چه طوری شما هم یک نویسنده می‌شید...مثل خود من»و دستش را سمت کافه‌چی دراز کرد.از اوخواست یک ورق سفید برایش بیاورد. کافه‌چی ورق را اورد.رامی خودکاری به دست الهام داد. با حالت معلم-مآبانه‌ای به او گفت«خط بکش» الهام شروع کرد به خط خطی کردن ورق. وقتی که صفحه کاملا سیاه شدرامی گفت«تو ازهمین لحظه نفراول جایزه بزگ مسابقه‌ی نویسندگی هستی.. به طور رسمی هم یک نویسنده‌ی حرفه‌ای محسوب می‌شی..» هردو با هم قهقه‌ای زدند که صدای ان در همه‌ی کافه پیچید
زمانی که الهام به خانه برگشت پدرش با اشتیاق از الهام پرسید که نظر او درباره‌ی رامی چیست؟ ایا به او علاقه‌ای پیدا کرده یانه؟ الهام جواب داد«هم به او علاقه دارم وهم علاقه ندارم...اما به نظر می‌رسه که باید حداقل درظاهر خودم رو علاقه‌مند به ازدواج باهاش نشون بدم..گرچه اصلا به درد ازدواج نمی خوره»و باتندی فریاد کشید«من همون قدربه شوهر احتیاج دارم که یه گاو به ساطور قصاب»
الهام پیگیر اخبار مسابقه بود. لحظه شماری می‌کرد برای روز اهدای جوایز. بالاخره روز اعلام برندگان مسابقه فرارسید.رامی صبح اعلام برندگان الهام را خبردار کرد که او طبق وعده‌ ‌اش در این مسابقه نفر اول شده و باید خودش رابرای شرکت در مراسم دریافت جایزه ازدست وزیر هنر شهر‌های مشترک‌المنافع اماده کند . به او تاکید کرد که در این مراسم باید با پدرش حاضر شود.درروز اهدای جوایز الهام همراه با پدرش به یکی از سالن‌های مرکزی وزارت هنر رفت .روی صندلی مخصوصی که از قبل برای او مشخص شده بود نشست.وزیر هنر را دید که مردی کوتاه وچاق با صورت گردولپ‌های گل انداخته بود.وزیرشنل قرمزی پوشیده بود.کلاه سیاهی به سر داشت .
بالاخره مجری مراسم برروی سن ظاهر شد. از وزیردعوت کرد که برای اهدای جوایز درجایگاه مخصوص حاضرشود.وزیر در جایگاه ویژه حاضر شد. مجری پس از مقدمه‌ی کوتاهی شروع کرد به خواندن اسم برندگان مسابقه.الهام به تابلوی طلاکاریش فکر می‌کرد که به زودی می‌توانست جایزه‌ی دیگری را در ان ثبت کند . درحالیکه از شدت هیجان وخوشحالی دست وپایش می‌لرزید با خودش زمزمه می‌کرد «نویسنده شدم...نویسنده...اون هم با یه خط‌‌خطی کردن ورق»و دست‌هایش را به هم می‌فشرد
برندگان اعلام شدند و مطابق انتظار الهام نفر اول شد.
الهام جایزه بگیر...برنده‌ی...
الهام از صندلیش بلند شد. پدرش را دراغوش کشید .اما هنوز چندقدم بیشتر از صندلی خودش دورنشده‌بود که کلمه‌ی «شوهر» به گوشش خورد.اول گمان کرد که دچار وهم وخیال شده است. اما دوباره کلمه‌ی شوهر را شنید که از دهان مجری خارج می‌شد.الهام سرجای خودش ایستاد.باحالتی بهت زده مجری را نگاه می‌کردکه می‌گفت
« الهام جایزه بگیر برنده‌ی یک دستگاه شوهر»
مجری شروع کرد به اواز خواندن. بعد از چند لحظه صدای اواز خوانی‌اش قطع شد.از پشت بلندگو گفت«از اقا داماد خواهش می کنم تشریف بیارند روی صحنه.»
کمی ان طرف‌تر ناگهان پرده‌ای افتاد .رامی از پشت پرده ظاهر شد.با ارامش وطمانینه در حالیکه کت وشلوار تنگ وبراقی پوشیده‌بود به الهام نزدیک می‌شد .الهام از تعجب سرجایش خشکش زده‌بود.تنها هاج وواج این طرف وان طرفش را نگاه می‌کرد. ناگهان صدای پدرش را شنید که روبه وزیر هنر فریاد می‌کشید «رضایت دارم برای این ازدواج ...رضایت دارم»
وزیر هنر شنل قرمزش را تکانی داد .دست در جیب ان کرد. یک دفتر کوچک بیرون اورد . روبه الهام کرد.شروع کرد به خواندن جملات گنگ ومبهمی.الهام که با حالتی عصبانی سر جایش ایستاده بود نگاهی به رامی انداخت. دوباره روبه وزیر هنر کرد.بلند فریاد کشید «من شوهر نمی‌خوام....شوهر نمی‌خوام...شوهر ساطوره...من ساطور نمی خوام..من شوهر این ریختی نمی‌خوام.»جمعیت در سالن به این طرف و ان طرف می‌رفت. صدای ناله‌های خشم الود الهام و اواز خوانی مجری که دائم از پشت بلند گو می گفت«اقا دوماد باید... آقا دوماد روی صحنه...»به گوش می‌رسید .صدای الهام برا ی چند لحظه قطع شد .ناگهان مجری که در حال آواز خواندن بود فریاد کشید «گاو...گاو..گاو».مجری شروع کرد به فرار کردن.پدر الهام در حالیکه فریاد می‌کشید و گریه می‌کرد فریاد زد«دخترم یک گاو شد ...یک گاو» و از حال رفت
گاو با چشم‌های درشت سیاهش به رامی نگاه می‌کرد. با عصبانیت تمام ماغ می‌کشید. پاهایش را برروی زمین کوبید . هیکلش را می‌لرزاند. دمش را به این طرف و ان طرف می‌چرخاند.
گاوچند ضربه‌ی محکم برروی زمین کوفت وشاخ‌هایش را به سمت رامی نشانه گرفت. اما همینکه خواست به سمت اوبرود چشمش به شنل قرمز وزیر هنر افتاد .با تمام قدرت به سمت او حرکت کرد.اورا شاخ زدو به گوشه‌ای انداخت.وزیر قبل از اینکه بتواندکاری بکند طعمه‌ی شاخ‌های گاو شده‌بود.تنها فریاد خفه‌‌ای کشید و اخی گفت. به سمتی پرتاب شد وسرش به لبه‌ی تیزی برخورد کرد. پخش زمین شده بود.تنها لرزش ضعیفی در دست وپایش دیده می‌شد وسرش خونی ‌بود
.گاو سرش را به سمت رامی‌برگرداند .دوباره پاهایش رابرروی زمین کوبید. .شاخ‌هایش را به سمت او نشانه گرفت اما هنوز چند قدم به سمت رامی نرفته‌بود که انعکاس نور از صفحه‌ی براقی که جای رامی را گرفته بود دیدش را کور کرد.بر سرجایش ایستاد.دوباره ماغی کشید.کسی از ته سالن فریاد زد «یکی جلوی اون ساطوره رو بگیره...الان همه‌مون رو می‌کشه»ساطور به این طرف وان طرف می‌رفت و درهوا تاب می‌خورد. صدای ویزویزش درسالن می‌پیچید
گاو هنوز سرجایش ایستاده‌بود . این طرف و ان طرفش را نگاهی انداخت. .سرش را به سمت صدای ویزویز ساطور چرخاند.ساطور جیغ‌کشان از کنار گوشش عبور کرد و در گوشه ای ایستاد. خودش را به زمین نزدیک کرد.رو به گاو کرد وگفت«..الان زن وشوهریم...دیدی وزیر زن وشوهرمون کرد..خیلی راحت بودا...باید از اینجا فرار کنیم... با هم فرار می کنیم...می‌ریم یه شهر دیگه...من ساطور یه قصاب می‌شم ...توهم می‌تونی گاو قصابه بشی...یا اینکه هردومون نویسنده می‌شیم»گاو با عصبانیت پاروی زمین کوفت وگفت«هیچ وقت...هیچ وقت...مگه اینکه بمیرم» نگاه خشمگینی به ساطور انداخت و دوباره ماغی کشید.ساطور باعصبانیت ارتفاع گرفت .در فضای سالن دوری زد و دریک لحظه با نهایت سرعت خودش را به گردن گاوکوباند.ساطور ازگردن گاو عبور کرد . به دیواری خورد ودر ان گیرکرد.سرجداشده‌ی گاو در هوا چرخید و افتاد کنار جنازه وزیر هنر. تا سال ها بعد صدای گاوی در سالن مرکزی وزارت هنر به گوش می رسید که لا به لای ماغ کشیدنش هراز گاهی کلماتی مثل«الهام ...جایزه..شوهر..نویسنده»به گوش می‌رسید.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای احمد ساروج عزیز، سلام. این اولین داستانی است که از شما خواندم. با این‌که کم‌تر از یک‌سال است می‌نویسید داستان خوبی نوشتید. از اسم داستان شروع می‌کنم. عنوان ویترین است و جذابیتش می‌تواند خواننده را به خواندن داستان تشویق کند. این داستان با توجه به مضمونی که دارد می‌تواند اسم بهتری داشته باشد.
«جایزه بگیر» داستانی اعتراضی است. متنی که سعی دارد اعتراضش به جامعه، وضع موجود و آدم‌هایش را در لفافی از کنایه بپیچد و بگوید. داستان به سیاق متون کلاسیک روایت می‌شود اما آنچه در متن اتفاق می‌افتد مربوط به زندگی در جامعه مدرن و امروزی است. همین انتخاب، هوشمندی و زیرکی نویسنده را نشان می‌دهد. این‌که اتفاقات موجود در جامعه را به سبک و سیاقی روایت کند که هم جذابیت بیش‌تری داشته باشد هم اعتراضش گل درشت از داستان بیرون نزند. چنین متونی به خواننده فرصت کشف موازی با قرائت می‌دهد. خواننده حین خواندن متن آن‌چه را که مدنظر نویسنده بوده از میان جمله‌های کنایه‌آمیز بیرون می‌کشد و با وضعیت موجود مقایسه‌اش می‌کند.
آدم‌های این داستان نماد کسانی هستند که معلوم نیست از کجا و چطور یک‌شبیه به مال و منالی رسیده و با همان ثروت بادآورده می‌خواهند برای خودشان و عزیزان‌شان اعتبار و هویت بخرند. بی هویتی مسئله‌ی اصلی این آدم هاست. چیزی که نمی‌فهمند قابل خریداری نیست. برای کسب اعتبار و شهرت و در حقیقت هویت از مسائل سطحی مثل زیبایی و ظواهر شروع می‌کنند و بعدتر می‌خواهند به جرگه‌ی هنرمندان و آفرینندگان بپیوندند. پرداخت داستان خوب است ولی در جاهایی کش آمده و همین اطناب از کشش متن کم کرده. بهتر است در بازنویسی به این نکته توجه داشته باشید و هر آن چه به پیش‌برد روایت کمکی نمی‌کند یا از سرعت آن کم کرده را از متن حذف کنید.
در ادامه تقابل این آدم‌ها را داریم. همین‌هایی که مثل علف هرز از زمین روییده اند و بی اصل و نسب ریشه دوانده‌اند کم‌کم به جان هم می‌افتند و سعی در سوءاستفاده یا از میان بردن یکدیگر دارند. دختر خیال می‌کند که باهوش است و تابلویی از جوایزی که به دیوار اتاقش زده با کوشش و تلاش بدست آمده و حقش بوده. حالا می‌خواهد به شهرت و موقعیت نویسنده‌ای مشهور برسد. کسی که نمی‌تواند یک خط داستان بنویسد. پس با خیال خودش طرف مقابل را که کسی مثل خودش است فریب می‌دهد غافل از این‌که او دستش را خوانده. تا این‌جای داستان همه چیز سر جای خودش است. نویسنده در نشان دادن اعتراضش و پرداختن به مسائل موجود در جامعه و مخالفتش با آن‌ها به زیبایی و با کنایه حرفش را می‌زند. اما از آن جایی که دختر تبدیل به گاو می‌شود و پسر ساطور، متن به سمت و سویی دیگر می‌رود. این تغییر از موقعیت رئال به غیر رئال به داستان ننشسته. می‌دانم و متوجه شدم با این پایان هم پیامی برای خواننده داشتید. اما کمی به بیراهه رفتید. وقتی کسی کشته می‌شود و صدا، بو یا چیزی از او در محل کشته شدنش باقی می‌ماند نمادی برای نشان دادن بی عدالتی است. چرا باید صدای چنین دختری (حتی بعد از تبدیل شدنش به گاو) در سالن هنر باقی بماند؟ این با تصویری که از آغاز از دختر ساختید همخوانی ندارد. من پیشنهاد می‌کنم پایان دیگری را برای داستان رقم بزنید که به آغاز و میانه و شخصیت‌های داستان بخورد. چنین تغییر ناگهانی آن‌ هم در سطرهای پایانی خواننده را پس می‌زند و داستان را از موقعیت خوبی که دارد دور می‌کند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
احمد ساروج » سه شنبه 18 تیر 1398
ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت