داستان‌هایی برای عبرت دیگران




عنوان داستان : كمك فرشته ها
نویسنده داستان : شهپر حیدری


داخل مترو، همه‌ی مسافرا به فاصله ی چند متری از قطار تو کمین نشسته بودن و با صدای نزدیک شدن قطار، یه دفه انگار زلزله ای شده باشه، همگی به طرف درهای قطار هجوم بردن. درهای قطار باز شد و با زدن و له کردن همدیگه، هر کسی که یه صندلی خالی برای نشستن گیرش می اومد، لبخندی غرور آمیز میزد و با افتخار خودشو رو صندلی جابجا میکرد.منم که از زیارت امامزاده برمیگشتم خسته و کوفته به میله ی ته قطار تکیه داده بودم و بدون پلک زدن، مثل بقیه ی مسافرا، تموم حواسم به این بود که با خالی شدن یه صندلی خیزی بلند بردارم و اونو تصاحب کنم. که یه دفه چیزی توی دستم گذاشته شد. برگشتم دیدم زن دستفروشی بسته لواشکی تو دستم گذاشته و با صدای کشیده و زاری پشت سر هم میگه: لواشک اناره... محلیه... ترش و ملسه... بسته‌ای هزار تومن...
چهره‌ی آشنایی برام داشت. به صورتش نگاه کردم. اون دوباره تکرار کرد: تو مغازه دو تومنم بهت نمیدن! بخدا احتیاج دارم... بچه م مریضه... تو بیمارستانه... خواهرا تو رو خدا یه دونه ازم بخرید. صداشم برام خیلی آشنا بود، ولی عجیب بود که هر چی فکر کردم بخاطر نمی اووردم که اونو کجا دیدم. شاید قبلا تو همین خط دیده بودمش. با ناله هاش دلم سوخت و با اکراه فقط بخاطر اینکه از شر صداش خلاص شم لواشکی ازش خریدم و تو کیفم گذاشتم. عصبی شده بودم. زن جوونی که با پسر بچه ی ده ساله ای کنار من به میله ی قطار تکیه داده بود به من لبخندی زذ و من با ناراحتی گفتم: کار هر روزیشونه... انگار مجبورن! برا فروختن یه بسته لواشک هزار تا دروغ سر هم میکنن و با احساس مردم بازی میکنن. بخدا هروقت سوار قطار میشم از این سر و صدا و ناله های این دستفروشا سر درد میگیرم. سر و صداشون یه طرف، دروغ گفتناشون که بچه م مریضه و ...بدبختم و...یه طرف. زن جوون هیچی نمی گفت و فقط لبخند میزد. ایستگاه بعد زن دستفروش با کیف سنگین بساطش از قطار پیاده شد. قطار به سرعت از ایستگاه گذشت و من تنها به اندازه ی چند ثانیه از پشت شیشه دیدمش که خسته و تکیده هونجا برای سوار شدن قطار بعدی منتظر وایساد. تصویرش به سرعت از جلوی چشمم با حرکت قطار محو شد. با سرعت گرفتن قطار انگار بمبی تو سرم منفجر شده باشه... حالم آشوب شد... آره خودشه... درسته...یادم اومد... من اون زن رو چند ساعت پیش تو امامزاده دیده بودم! درست همون موقع که داشتم برای پدر شهیدم نماز زیارت می خوندم، گریه ها و زجه هاشو شنیده بودم که چطور به امامزاده التماس میکردکه پسر هفت ساله ی سرطانیشو شفا بده. سرم گیج میرفت. از خودم بدم اومده بود. عرق سردی رو پیشونیم نشست. استفراغم گرفته بود. انگار تموم دعا و نمازهایی رو که تو امازاده خونده بودم رو میخواستم بالا بیارم. من چطور تونسته بودم آبروی اون بدبختو جلوی این زن جوون ببرم و راحت بگم دروغ میگه! بدجور بهم ریختم. هول شده بودم. نمیدونستم چکار کنم. دوباره رفتم به زن جوون نزدیک شدم. خجالت میکشیدم بگم اشتباه کردم. ولی مدام یاد قیافه ی خسته و داغون اون دستفروش می افتادم و عذاب وجدان ولم نمیکرد. از طرفی مطمئن بودم که از این کار من، پدرم هم دلگیره.بلاخره دل رو زدم به دریا و بدون هیچ مقدمه ای گفتم: بنده خدا اون لواشک فروشه راست میگفتا...پسر هفت ساله ش سرطان داره طفلک تو بمارستانه. زن جوون هیچی نمیگفت، فقط لبخند میزد. با بغض گفتم:من اشتباه...
امااام خمینی.مسافرینی که قصد پیاده شدن و تغییر مسیر به سمت ایستگاههای فرهنگسرا و یا...
با اعلام این ایستگاه از بلندگوی قطار، چشمم به پسربچه‌ی کنار زن جوون افتاد که با بالا بردن دستها و با زبان اشاره‌ی مخصوص ناشنوایان، به زن جوون فهموند که باید از قطار پیاده بشن...اون روز تا شب داشتم فکر میکردم که شاید همیشه فرشته‌ها مثل امروز آبروی ما رو نخرن و به کمکون نیان....
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
چند روزی است که داستان شما را خوانده‌ام و مدام با خودم فکر می‌کنم چه چیزی در داستان شما وجود دارد که بتوان درباره‌اش حرف زد. با این همه دیدم چیزی که در داستان شما اهمیت پیدا کرده پیام اخلاقی است که مدام می‌خواهید آن را به مخاطب گوشزد کنید. این برای یک داستان نه حسن است و نه عیب، اما اگر داستان درست رعایت نشود انتقال با مشکل مواجه می‌شود. یعنی مدام منِ خواننده از خودم سوال می‌کنم که چرا باید داستانی بخوانم که دارد به من پند می‌دهد. البته همان‌طور که جناب عباسلوی عزیز در نقد یکی دیگر از داستان‌های‌تان به شما گفته، داستان آموزشی و اخلاقی هم جزئی از داستان است. اما من فکر می‌کنم چیزی که بیش‌تر باید مورد توجه قرار بگیرد فرم داستان است. فرمی که برای خواننده جذابیت داشته باشد. اگر بخواهیم به خواننده پند بدهیم باید با زیرکی این کار را انجام بدهیم. با استفاده از فضاهایی که پیش‌تر با آن‌ها مواجه شده‌ایم و قابل حدس هم هستند داستان جذاب نمی‌شود. این‌که بگویید نمی‌شود همین‌طوری قضاوت کرد و باید به عمق زندگی افراد رفت و از آن‌جا آدم‌ها را دید. اما تمام ابزاری که در دست دارید ابزاری کلیشه‌ای هستند.
البته من مخاطب چنین داستان‌های پندآموزی نیستم. بنابراین طبیعی است وقتی وارد داستان‌تان می‌شوم نگاه می‌کنم که چقدر داستان اتفاق افتاده و چقدر بداعت در داستان وجود دارد. اما اگر داستان‌تان را بخواهم از نگاه کلیشه داستان‌های پندآموز نگاه کنم داستان شما نکات آموزنده زیادی دارد که از قضا به درد من به عنوان داستان‌خوان نمی‌خورد.
امر اخلاقی یک طرف ماجراست و داستان هم طرف دیگر ماجرا. این است که اگر می‌خواهید داستانی اخلاقی بنویسید باید فضا به سمت داستان حرکت کند. چیزی که شما در این‌جا دارید غیر از امر اخلاقی یک کلیشه است به اضافه برشی از زندگی. وقتی برشی از زندگی را برای خودمان انتخاب می‌کنیم باید ببینیم این برش چه پتانسیلی برای داستان شدن دارد. فضای آشنای مترو و دیالوگ آشنای زن وقتی می‌گوید: «بخدا هروقت سوار قطار میشم از این سر و صدا و ناله‌های این دستفروشا سر درد می‌گیرم. سر و صداشون یه طرف، دروغ گفتناشون که بچه م مریضه و ...بدبختم و...یه طرف.» بیش‌تر از آن‌که مرا وارد فضای داستانی کند وارد همان پندآموز بودن روایت شما می‌کند.
نکته دیگری که باید بگویم زبان نوشته شماست. شما مدام از زبان محاوره استفاده می‌کنید. این، زبان مناسبی به نظر نمی‌رسد. معمولا از این زبان در مواقعی استفاده می‌کنیم که دیالوگی رد و بدل می‌شود. این زبان باعث ایجاد دست‌انداز در امر خوانش داستان می‌شود و مدام آدم را بین کلمات شکسته شده سردرگم می‌کند. سعی کنید این نوع شکسته نوشتن را فقط در دیالوگ‌ها به کار ببرید. این‌طوری زبان شسته رفته‌تری را در نوشته‌تان به کار می‌برید و مخاطب هم دچار مشکل در خواندن داستان نمی‌شود. اگر شما کسی را در داستان خطاب قرار داده بودید این‌طور نوشتن می‌توانست توجیهی داشته باشد. یعنی اگر راوی را دوم شخص گرفته بودید برای شکسته نوشتن توجیه داشتیم. داستان‌تان را از کلیشه‌ها دور کنید و زبان شسته رفته و تر و تمیزی برای آن انتخاب کنید تا مخاطبی که کارش خواندن داستان است با روایت شما همراه شود.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
شهپر حیدری » 12 روز پیش
با سلام خدمت اقاي مرشدي عزيز.بينهايت ممنون از نقد و ايرادها و نكته ها و تذكرهايي كه با فبول زحمت برام نوشتيد. با رعايت تمامي انها اميدوارم در آينده، كارهاي بهتري را براي پايگاه ارسال كنم. بازم ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.