چشمهای همیشه باز خواننده داستان




عنوان داستان : نوسان
نویسنده داستان : لیلا حکاک

روی پله‌ی دوم اتاق‌ میهمان نشسته بود. دستانش را در هم قفل کرده بود و با چشمانی ناآرام به آسمان تیره نگاه می کرد. آسمان سیاه بود، عین پرده ای چرک. پاهای بدون جورابش در میان دمپایی پلاستیکی صورتی رنگی جاخوش کرده بود و گهواره وار تنش را تکان می‌داد. زیر لب گفت: «امشب همه چی تموم می‌شه، امشب سوده ی گور به گور شده خلاص می‌شه، دروغ نمی‌گم بابا، خودتم خوب می دونی داره چه بلایی سرم می‌آره، اما سکوت کردی و بی خیال من شدی».
آسمان عین مخمل سیاه خپ کرده بود با پولک های سفید و بیمارگون. نه بادی، نه ابری، نه ماهی. همه چیز در سکوت و خیال می گذشت. گربه ای روی دیوار نرم می‌رفت. صدای جیرجیرکِ توی باغچه اوج می گرفت، سایه‌های در هم فرو رفته ی درختان وهمناک می‌نمودند.
«خوشی مُرد، زندگی هم می‌میره، امشب همه چیز خناق گرفته».
خانه‌های خشت و گلی ردیف به ردیف، شانه در شانه‌ی هم لمیده بودند رو به درختان باغچه. پنجره های چوبی رنگ و رو رفته ته مانده ی رنگ سبز بی جانی را به زور در خود حفظ می کردند. چهارتا اتاق با سه ایوان گرده به گرده ی هم فشار می آوردند و مابین اتاق‌های تنگ، راهرویی بود که حکم کفش‌کن داشت. بین اتاق‌های نشیمن و میهمان پستویی بود بی در، با پنجره‌ای کوچک و دراز در نزدیکی سقف که به آن صندوق خانه می‌گفتند.
عکس را که برای خواستگاری نشان داده بودند، چشمهایش را محکم بسته بود که: «نمی‌خواهد ببیند.»
دل به موسی داده بود. پسر عنقزی. وقت آمدنش از سربازی بود. اجباری اش داشت تمام می‌شد. خدا بیامرز مادرش دمِ مردن، عنقزی را به ارواح خاک پدرش قسم داده بود که سوده را تنها نگذارد و در حقش مادری کند.
عنقزی سال‌ها بود که این شهر را ترک کرده بود و به همراه شوهرش که ژاندارم بود، رفته بود تربت جام. هر از گاهی برای دیدار تنها یادگار عمویش، مادر سوده به آنجا می‌آمد. با مرگ شوهرش بعد از سی سال برگشته بود به آبادی، سر ملک و املاک پدری.
عکس را که نشان داده بود، سوده رو برگردانده بود و پلک ها را فشرده بود روی هم. صفیه بلند گفته بود: «خدا عاقبتت رو به خیر کنه».
شب را تا صبح توی رختخواب غلتید و فکر کرد، راه های بسیاری به ذهنش رسید و نرسید. تاریکی دل می‌ترکاند که سرش را زیر پتو چپاند تا خوابش ببرد، ولی حرف‌های صفیه از پس پرده‌ی گل درشت زرد و قرمز آویخته از درگاهی همچنان نجوا می شدند. گل قرمز می‌خندید و گل زرد خود را در سایه‌ی برگ‌هایی که از نور لامپا دور مانده بود پنهان می‌کرد.
دو سایه در آن طرف گل‌های قرمز پرده مدام تکان می خوردند و حرف‌هایشان هم چنان به پچ پچه بود. هرازگاهی که صداها کشیده تر می شد، دل سوده از بیم می‌سایید. شبح گربه روی دیوار دیده می شد و صدای جیرجیرک در میان سایه‌های وهمناک درختان باغچه کم نفس می شد.
«امشب تموم بشو نیست انگاری».
آسمان سیاهِ سیاه بود. قدری از توری آویخته جلوی پنجره کنار رفته بود. طاووس‌های توی توری بال گشوده بودند. پنجره‌ی چوبی با شیشه های مربعی در تاریکنا نشسته بود. ستاره‌ها یکی یکی در پس شیشه می جرقیدند. پتو را از روی سر پایین کشید و نم چشمانش را با پشت دست گرفت. ستاره‌ها در چشمان نمناکش کش می‌آمدند، دنباله دار می‌شدند و یکهو می‌افتادند روی بالش. خیال‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و با حرف‌های صفیه قاطی می‌شدند. سرش داغ شده بود و چیزی در شقیقه‌هایش عین قلب شتر نیم ذبح، می‌تپید.
توی مغزش هیاهویی مثل باد می پیچید. گردبادی در خیالش دور می گرفت، چرخ می‌خورد و او را از بالای کوه‌های آلاداغ پرت می‌کرد وسط دره‌ای عمیق. ذهنش خسته بود. پلک‌هایش سنگین شدند و نور لامپا در نم چشمانش ته کشید. دیگر صدایی از پستو نمی‌آمد.
صدای اذان می آمد. خواب آلود چشم باز کرد. مثل مار از توی رختخوابش بیرون خزید و از لای درِ نیمه باز سُرید توی ایوان و روی دوپا نشست. ذهنش همچنان خسته بود و درگیر که برود و یا بماند.
«اگه نَرَم، صفیه به مراد دلش می‌رسه».
کفشهایش را زیر دست گرفت، چادرش را جمع کرد، بقچه را زد زیر بغل و بیصدا به راه افتاد. دم دروازه که رسید زنجیر پشت در را از حلقه درآورد و پا در کوچه گذاشت. آسمان ابلق شده بود. چادر سر کرد و گالش‌هایش را تند تند پوشید. نگاهی از سر در به حیاط انداخت. درختان شانه به شانه ایستاده بودند بی تکانی در نسیم صبح. پشت دروازه لحظه‌ای پا سست کرد. گربه، روی دوپا سر دیوار نشسته بود و زبان دور پوزه می چرخاند. حتما باز هم رفته بود سراغ غذای مانده‌ای که صفیه برای مرغان بیرون می گذاشت. «صفیه ، صفیه... ای نمک به حروم تو چه ذاتی داشتی! کاش این را زودتر فهمیده بود.»
به راه افتاد.
عبور هر از گاه دوچرخه‌ سواری در آن وقت صبح دلش را قدری قرص می‌کرد. از پس درختان سایه وار می‌گذشت. به میدان که رسید هوا روشن شده بود. چند نفری در آمد و شد بودند. از بین دوکوچه‌ی تو در تو راهش را کج کرد به سمت جاده‌ی فرعی که مثل ماری مرده در میان دشت افتاده بود. گالش‌هایش بر خاک پوک کِرپ کرپ می کرد و پایین تنبانش خاک خور شده بود. بقچه زیر بغلش سنگینی می‌کرد، گاه می‌ایستاد تا نفسی تازه کند.
«خدا کنه عنقزی باشه، این همه راه رو پوچ نیومده باشم، که اگه برگردم مصیبتی می‌شه». سگ های ولگرد در اطراف پرسه می‌زدند. غضبناک نگاه می کردند و زبان خیس شان از لای دندان های زرد و تیز، کش می آمد. ته دلش خالی شد. آفتاب بالای درختان کنار جاده درنگ کرده بود. دشت زیر نور خورشید چشمگیرتر شده بود و نسیم خنکی می‌وزید. پرنده هایی در آسمان دشت چرخ می زدند. باغ که از دور به دید آمد، دلش قوّت گرفت. قدری جلوتر پا کند کرد. سیاهه‌ای محو در پس درختان آن طرف جاده تکان خورد. با تردید نگاهی به اطراف انداخت. در قلبش انگار با چکش بر ته ظرفی می کوبیدند. صورتش را زیر چادرش قرص گرفت و سر ته کرد. به راه افتاد. سیاهه داشت از دور به او نزدیک می‌شد. دوید. سیاهه که نزدیک تر شده بود، پا زد به دو. کانال آب را رد کرده بود که یکهو چادرش از پشت در دستی گیر کرد و بقچه از زیر بغلش افتاد. تعادلش را از دست داد و به بغل روی خاک پوک غلتید.
سایه ی پرندگان روی چشم هایش افتاد که در آسمان بالای سرش جیغ می کشیدند و چرخ می خوردند. بلوایی بود در آسمان و زمین. سگ های ولگرد پوزه بالا برده بودند و زوزه می کشیدند. گربه‌ای خاکستری از روی تنه‌ی درخت بیدی در روبرو پایین می سرید، روی دو پا نشست. از دور صدای زنگوله ی گوسفندان گله ای شنیده ‌شد.
*
آسمان سیاه بود، سیاه سیاه، گربه ای نرم روی دیوار راه می‌رفت. صدای جیرجیرک در وهم سایه‌ها جیغ می‌شد. صفیه روی پله‌ی دوم اتاق میهمان نشسته بود. عنقزی دستار سیاهی بر پیشانی بسته بود و هرایش را باد تا خانه‌ی همسایه می‌برد. اوستا رجب در سایه‌روشن اتاق دست به زانوی راست خمانده‌ بود. دلشوره داشت و مدام سرتکان می‌داد. یکهو بی‌طاقت از اتاق بیرون زد.
نور جیپ پاسگاه از پیچ خیابان زانو خماند و راست افتاد توی صورت چروک اوستا رجب، برخاست و به جلو پا کشید. با نگرانی پرسید: «خبریه؟!»
سربازی میانه قامت از جیپ پیاده شد: «باید بیاین پاسگاه.»
«چیزی شده؟»
سرباز استارت زد.
اوستا رجب بی آنکه به کسی چیزی بگوید به راه افتاد و جَلدی خود را روی صندلی عقب جیپ انداخت. بین راه هر دو ساکت بودند. سرباز گاه به گاه از توی آینه صندلی عقب را می پایید. اوستا رجب فکری و مضطرب، کُنده ی خشک زانو را بغل کرده بود. ماشین جلو پاسگاه ترمز کرد. استا رجب از عرض حیاط گذشت و پشت سر سرباز داخل شد. رئیس پاسگاه که پشت میزی نقره ای نشسته بود سر بالا آورد.
«پدرشی؟»
«ها جناب، پدرشم»
قلب اوستا رجب انگار در شقیقه هایش می‌کوبید. رئیس به بقچه‌ای که گوشه ی میز فلزی قرار داشت، اشاره کرد:
«این مال دخترته؟»
اوستا رجب پا پیش کشید و سعی کرد با دستان لرزانش گره سفت بقچه را باز کند.
سجلی لای روسری قرمز پیچیده شده بود.
رئیس سجل را گرفت، ورق زد:
«متولد18/4/1340»
سجل را به سمت پیرمرد گرفت. استا رجب به عکس دقیق شد و لب هایش را به پیشانی عکس نزدیک کرد. نالید: « نفهمیدمت دختر. نفهمیدمت.»
آسمان سیاه بود، کلاله ی ابرهای خاکستری درهم می شد. گربه‌ای روی دیوار روبرو چندک زده بود. صدای جیرجیرک می آمد. یک لت پنجره‌ی چوبی اتاق در باد تکان می‌خورد و غم ناله می کرد. روی پله‌ی دوم سایه‌ای محو می لرزید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم لیلا حکاک سلام

خوشحالم داستان دیگری از شما می‌خوانم. «نوسان» دومین داستانی بود که از شما خواندم. همه عناصر در این اثر سر جای خودشان نشسته‌اند. فضاسازی آنقدر خوب است و صحنه‌ها و توصیف‌ها چنان جاندار و زنده و پویا هستند که به نظر می‌رسد همه چیز در جادویی رازآمیز فرو رفته است. فضاسازی و مجموعه جزییات داستانی حس و اتمسفری را ایجاد می‌کنند که بیشتر مناسب داستان بلند است نه داستان کوتاه؛ به این معنی که انگار چنین آغازی حجمی به مراتب بیشتر و ادامه‌ای به مراتب بلندتر از این می‌طلبد. چیدمان مجموعه عناصر جوری است که خیال می‌کنی این ماجرا چیزی نیست که بشود در یکی دو صفحه مچاله‌اش کرد و شاید در واقع همینطور است. به این می‌ماند که بخشی از داستانی بلند را برداشته‌اید و جوری مونتاژ کرده‌اید که بشود آن را در اینجا گنجاند. این اثر به کلاژی می‌ماند که از تکه‌های مختلف داستانی بلند ساخته شده است. در هر حال خوب نوشته شده و فضاسازی و توصیف، قدرتمندترین عناصری هستند که از همان ابتدا مخاطب را درگیر می‌کنند و بر او اثر می‌گذارند. با این همه، داستان در بخش هایی الکن مانده و صدای رسایش را از دست داده است. می‌دانیم که سوده خواستگارش را نمی‌خواهد. می‌دانیم که مادرش را سالها پیش از دست داده است و می‌دانیم که دل به موسی داده است و مادر موسی زن خوبی است که با مادر سوده نسبتی هم داشته است. این را هم می‌دانیم که حالا سوده ناگزیر می‌خواهد فرار کند و شبانه به انتظار نشسته تا سپیده سر نزده بگریزد و به مادر موسی پناه ببرد. خوب تا اینجای کار درست، اما صفیه درست دیده نمی‌شود. شاید صفیه نامادری است اما قطعا خود شما می‌دانید که «شاید» و «ممکن است» و «احتمال دارد»، برای پیرنگ، جواب‌های درست و درمانی به حساب نمی‌آیند. پیرنگ، پاسخ روشن و زلال می‌خواهد. از خواستگاری هم که صفیه عکس او را به سوده نشان داده چیزی نمی‌دانیم. سوده چشمهایش را می‌بندد تا عکس خواستگار را نبیند، او نمی‌خواهد ببیند اما خواننده داستان می‌خواهد ببیند و حق دارد که ببیند. وقتی شخصیت داستان چشمهایش را می‌بندد به معنی بسته بودن چشم مخاطب نیست. چشمهای مخاطب همیشه باز است. بلایی که سر سوده می‌آید هم می‌تواند از این مه غلیظی که برای آن ساخته‌اید بیرون بیاید. به سوده تعرض شده است؟ او را کشته‌اند؟ چه کسی چادرش را در آن صبح شوم بدشگون از سرش کشیده است؟ چه بلایی سرش آمده است؟ درست است که مدام به شناخت و حفظ فاصله هنرمندانه با سوژه تأکید می‌شود اما معنی‌اش گنگ و الکن کردن ساختار اصلی و حیاتی داستان نیست. شفافیت بیشتر در این موارد که به آن‌ها اشاره کردم، چیزی از ارزش اثر شما کم نمی‌کند؛ بنابراین بدون نگرانی اطلاعات لازم را در اختیار خواننده بگذارید. شاید هم یکی از دلایل چنین ابهامی همان است که پیش‌تر به آن اشاره کردم؛ شاید اصل داستان برای حجمی بیش از این طراحی شده است و گنجاندنش در اینجا آن را اینطور مچاله کرده و این غباری که بر تعدادی از بخش‌های آن نشسته و نمی‌گذارد همه چیز را درست و شفاف ببینیم، از آنجا سرچشمه می‌گیرد. دیگر اینکه از خواندن این داستان لذت بردم و بسیار امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت