آرزوی فراموشی را باورپذیر کن




عنوان داستان : یادم تورا فراموش
نویسنده داستان : آتنا اردستانی


همیشه وقتی که جوانتر بودم بعضی اوقات که خیلی خسته میشدم و دلم میگرفت رو میکردم به سقف اتاقم و با چشمای خیسم از خدا میخواستم صبح که از خواب بیدار شدم دیگه هیچ کس و هیچ چیز یادم نیاد.خیلی دلم میخواست فراموشی بگیرم .
احساس میکردم با فراموش کردن میتوانم زندگیم را از اول شروع کنم ،همانطور که دوست داشتم .دلم میخواست وقت دیدن کسانی که باعث آزارم شده بودن چشمام را تنگ کنم و به حافظه ام فشار بیارم ولی هیچ چیز یادم نیاد که باعث رنجشم شود .
دلم این را میخواست ‌.ولی حالا که به این سن رسیدم ،سنی که چروک های روی صورتم از موهای سرم بیشتر شده.حالا که دیگر از دستان صاف و ناخن های بلندم خبری نیست حالا که مدت ها در کوچه میگردم ،کوچه ایی که به نظرم آشناست ولی در خانه ی خودم را پیدا نمیکنم،یاوقتی که دخترم روزنامه را از توی یخچال بیرون میکشد و من حتی یادم نمی آید کی آن را آنجا گذاشتم.
یا زمانی که لای چشمانم را باز میکنم و دختری ۲۷ یا ۲۸ ساله را میبینم که با لیوان آب و قرص های رنگی در دستش من را مادر خطاب میکند و من یادم نمی آید که کی مادرش شدم.
حالا که حتی نمیدانم چه چیزی داشتم میگفتم که بخواهم برایتان ادامه اش دهم‌.فکر میکنم که شاید میخواستم یک فنجان چای بنوشم.چینی به بینی ام می اندازم و فکر میکنم که من چه داشتم میگفتم؟

از زبان مریم:
پای راستم را به شدت تکان میدهم و پوست لبم را انقدر جویده ام که شوری خون رو میتونم توی دهانم احساس کنم.مثل همیشه که مامان با اصرار از خانه بیرون میرود و هزار قسم و آیه می آورد که من قبول کنم او حالش خوب است و حواسش به جاست .
من که دلم قبول نمیکند، ولی وقتی هم که میخواهم لباس بپوشم تا همراهش بروم داد و قالی راه می اندازد که نگو و نپرس. فریاد میزند و عصبی میشود .داد میکشد، که مگر من بچم که میخواهی دنبال من بیای.فقط میخوام تا خونه ی شراره برم همین.و من که دیگر حالا خلع سلاح شدم با ناراحتی از جلوی در کنار میروم تا رد شود.
دیروز که رفته بودم برایش آب بیاورم تا قرص هایش را بخورد ،روزنامه را توی یخچال پیدا کردم ولی او با سماجت تمام میگفت که کار او نبوده و لابد خودم این کار را کردم.
یا همین امروز صبح من را طوری نگاه میکرد که انگار من را نمیشناسد.و بدتر از همه این است که بعضی وقتها فکر میکند من دزدیده امش و میخواهم اذیتش کنم .هوار میزند و قرص هایش را نمیخورد.من درد میکشم ،در تمام این مدت. مادر من همیشه برایم الگو بوده ،در همه ی مسائل .دلم نمیخواهد اینطور ببینمش .
انقدر از این بیماری وحشتناک ترسیدم که چند سالی میشود صبح ها ناشتا کندر میخورم.زیاد کتاب میخوانم.جدول سودوکو حل میکنم تا مبادا دچار این غول بی شاخ و دم شوم.همینجور که دلم مثل سیر و سرکه میجوشد ،یاد ردیابی می افتم که حسام توی کیف دستی مامان گذاشته بود.چرا تا الان یادش نبودم؟ بلند میشوم و به سمت موبایلم میرم و نگاه میکنم که بله مامان حتی نزدیک خانه ی شراره هم نیست.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آتنای عزیز. خوشحالم که داستان‌تان را برای پایگاه نقد فرستادید. قدر روزهای پر شور جوانی را بدانید و حالا که به نوشتن روی آورده‌اید وقت بیشتری را صرف خواندن و نوشتن کنید تا راه و رسم این کار را یاد بگیرید و داستان‌های خوبی بنویسید.
آتنا جان موضوع خوبی را برای داستان‌تان انتخاب کرده‌اید. مسئله فراموشی با این که موضوعی تکراری است همیشه جای کار دارد و می‌شود با پرداخت درست داستان تازه‌ای نوشت که خواننده را درگیر کند.
با تغییر راوی داستان را دو پاره کرده‌اید. پاره‌هایی که هیچ جوری به هم وصل نمی‌شوند. البته که نویسنده در داستان کوتاه اجازه دارد زاویه دید و یا راوی را تغییر دهد، ولی در صورتی که داستان با یک راوی پیش نرود و با این تغییر روایت جدیدی در ادامه روایت قبلی بیاید و داستان را جلو ببرد. در قسمت اول که راوی مادر را انتخاب کرده‌اید چه نکته ای بوده که مریم نمی‌توانسته به خواننده منتقل کند؟ اگر آرزوی فراموشی گرفتن بوده که حتما موضوعی به این مهمی را که هر شب برای رسیدن به آن دعا می‌کرده، با دخترش مطرح کرده و مریم می‌تواند زحمت بخش اول را هم به دوش بکشد. اما اگر مریم تنها راوی داستان باشد باز هم مشکلی در داستان هست که باید برطرف شود. در جوانی مادر چه اتفاق بزرگی افتاده که هر شب آرزو می‌کرده، فراموشی بگیرد؟ چرا می‌خواسته زندگی‌اش را از اول شروع کند؟ می‌گوید: «دوست داشتم وقت دیدن کسانی که آزارم داده‌اند چیزی یادم نیاید.» این آزار چه بوده که دختر جوانی را به این جا رسانده که آرزوی فراموشی کند؟ رنج و اندوه‌های زودگذر نمی‌تواند دلیل کافی برای این آرزو باشد. باید خواننده را قانع کنید. اگر قرار باشد مریم راوی داستان باشد، می‌تواند این دلیل را با خواننده در میان بگذارد. حالا به هر روشی که خودتان صلاح می‌دانید.
قسمتی که مریم راوی است، داستانی‌تر شده، مخصوصا وقتی از ترسِ بیماریِ فراموشی می‌گوید و این که چه کارهایی می‌کند که دچار بیماری مادر نشود، به داستان خوش نشسته و ما را با بخشی از این بیماری لاعلاج و مشکلاتش آشنا می‌کند. درهمین پاره از داستان است که می‌فهمیم که مادر از خانه بیرون رفته و برنگشته و مریم نگران است. لا‌به ‌لای این نگرانی‌ها می‌توانید داستان مادر را هم تعریف کنید.
اگر فرض را بر این بگذاریم که شما در انتخاب بین مادر و مریم ترجیح تان این است که مادر داستان را تعریف کند، باید زنی را بسازید که از خانه بیرون رفته ، راه را گم کرده و سرگردان و ترسیده و مضطرب است. میان سرگردانی هایش چیزهایی از گذشته یادش می‌آید. روایت باید آشفته باشد. خواننده باید از میان فلش بک‌هایی که به نظر بی‌ربط می‌رسند به گذشته زن نزدیک شود. انتخاب این راوی کار دشواری است ولی نویسنده نباید از دشواری راه بترسد.
و نکته آخر این‌که در مورد اسم داستان‌تان تجدیدنظر کنید. این اسم خواننده را یاد شرط بندی با جناغ مرغ می‌اندازد و اصلا فراموشی‌ای را که مدنظر شما بوده نمی‌رساند. داستان را بازنویسی کنید و اشکالات نگارشی را برطرف نمایید. منتظر داستان‌های بیشتری از شما هستیم. موفق باشید آتنا جان.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.