به خدمت گرفتن تجربه‌های زیستی




عنوان داستان : همۀ آرزویم
نویسنده داستان : زهره فصیحی

این داستان ویرایشی از داستان «همۀ آرزویم» می باشد.

صبحانه هتل را هنوز تمام نکرده بود که بلند شد.
-هنوز که دو روزه دیگه وقت داریم کجا می خوای بری؟
-یه کاری پیش اومده باید برگردیم اصفهان
- طوری شده؟
جواد قرمز شد و گفت: تو چرا اینطوری؟ یعنی چه؟ خوب می گم باید برگردیم
شهلا خودش را با بستن چمدانها سرگرم کرد. با خودش فکر کرد یعنی اتفاقی افتاده؟اما اگه خبری بود می‌گفت. خیلی عصبانی بود شاید بیکار شده
سرش را کج کرد و به صورت جواد نگاه کرد تا چشمهایش را ببیند پرسید: از آژانس زنگ زدن؟
جواد کت وشلوارسرمه‌ای و پیراهن سفیدی را که از کمد در آورده بود روی تخت گذاشت...گفت: تو غم به دل خوشگلت راه نده ‌نمی‌خوام از اولین مشدمون خاطره بدی داشته باشی تا همینجا بدون که باید بریم، بقیه‌اش را بعد می‌فهمی. هیچ فکری نکن باشه عزیز دلم؟
صدای زنگ تلفن آنها را از هم جدا کرد.
-چند دقیقه منتظر بمونه الان میایم پایین.
گوشی را گذاشت و گفت: ماشین اومده بجنب از هواپیما جا می‌مونیم
شهلا زیپ چمدان را بست. جواد چمدانها را بیرون گذاشت و گفت من می‌رم پایین یه نگاهی بکن چیزی جا نمونه.
شهلا حس و حال هیچ کاری نداشت چیزی توی دلش می‌جوشید. آرام گفت: شاید برای مادر اتفاقی افتاده، اما جواد اونقدر بهم نریخته. نکنه رضا با زنش دوباره دعواش شده و یاد خواهرش افتاده. ولی جواد برای یه همچین چیزی ماه عسلمون را بهم نمی‌زنه
موبایلش توی کیف به لرزه افتاد. جواد بود قطع کرد و سریع رفت.
مهماندار هواپیما روبروی مسافران توصیه های لازم را شرح می داد ولی شهلا فقط دستهایی را می دید که تکان می‌خورد.
جواد بیشتر از همیشه مهربان شده بود و این شهلا را بیشتر می‌ترساند.
-شهلا چطوری با خونواده حج‌علی آشنا شدی؟
دلش هوری ریخت روهم نکنه حج‌علی طوری شده، نه اگه اینطور بود نیلوفر خودش بهم زنگ می‌زد. سعی کرد خودش را آروم نشون بده
- این قسمت از زندگیم را همیشه برای خودم مرور می‌کنم تا هیچوقت یادم نره. ده سال پیش بود، مادر که مُرد بابا هم بعد از یک هفته من و رضا را ول کرد و رفت. با نیلوفر راهنمایی گوهرشاد می‌رفتیم. مدرسه نرفتم. همون شب با یک سینی غذای گرم اومد خونمون گفت: بابا گفته فردا صبح آماده باش می‌خوایم بریم جایی، رضا را هم بیار خونه ما پیش مامانم.
صبح مثل همیشه در کاپوت ژیان سبزش را بالا زده‌بود. تا با شل وصفت کردن پیچ‌ها به قول خودش هواپیماش را روشن کنه.
نشست توی ماشین وگفت: سفت بشین
سویچ را چند بار چرخوند تا ماشین با ناله و چند تکون محکم روشن شد. خیابان حافظ شلوغ بود به میدان امام که رسیدیم، پارکینگ پر شده بود. جلوی پسری که یک دفتر و خودکار دستش بود، ایستادیم، گفت: بازم دیر رسیدم؟
پسر گفت: همین گوشه بذارید جا که خالی شد پارک می کنم و سویچ را می‌دم بیاره خدمتتون
-شرمنده می‌کنید
-ما چاکر شماییم
آروم راه می‌رفت و با مغازه‌دارها سلام وعلیک می‌کرد. جلوی حوض چهار گوش و پر آب بازار قیصریه ایستاد سردر قیصریه را نشون داد و گفت ببین این نقاشی ها مال چهارصد سال پیشه
سرم را بالا کردم تا جایی که چادر از سرم افتاد. نقاشی‌ها انگار از یک جنگ بود یه سقف زیبای نارنجی یا قهوه‌ای بالای سرمان بود. دو طرف درِ بازار سکوهای بزرگ سنگی بود، پیرمردهایی نشسته بودند، که دستاشون پر از انگشتری بود.گفت: این بازار یه قصه هم داره می‌گن یه شاگرد علاقه‌بند، علاقه‌بند می‌دونی کیه
-نمیدونستم
-به کسایی که نخ ابریشم می‌فروختند می‌گفتند علاقه‌بند. خلاصه این شاگرده یه روز نامزدش میاد اینجا یه دستمال ابریشمی می بینه واصرار اصرا که اینو بده به من. شاگرده هر کاری می‌کنه پس نامزدش بر نمی‌یاد دستمال رو می‌ده و نامزدش می‌ره. بعد تو فکر می‌ره که حالا اوسا میاد چی بگم؟ پولش را هم که ندارم بدم. یه فکری می‌کنه یه زغال روشن می‌ذاره لای نخهای ته مغازه و در را می‌بنده و می‌ره خونه. کم کم ذغال شعله می‌کنه و مغازه و بعد هم بازار همه آتیش می‌گیره. برا همین میگن برا یه دستمال یزی قیصریه را به آتیش کشید.
دستش را گذاشت روی شونم و گفت: از این طرف. اینجا را می‌گن کامسرا شا اینا را می‌گم یادت بمونه از فردا باید این راه را بری و بیای
رفتیم تو حیاط بزرگی که وسطش باغچۀ سرسبزی بود.دور حیاط مغازه بود. چرخید سمت راست و ایستاد جلوی پلۀ بلندی که در داشت.گفت برو بالا
راه‌پله سقف‌دار تاریکی بود با پله‌های کوتاه وبلند. صبر کردم تا چشمام به تاریکی عادت کرد، بالای پله‌ها راهرو تاریک به روشنایی می‌رسید جایی مثل حیاط که چند مغازه دو طرف آن بود، همینجا که حالا حج مصطفاس کلرگا داره. ایستادم تا حج‌علی جلو رفت. جلوی یکی از مغازه‌ها ایستاد وسلام کرد مردی که روبرو نشسته بود سریع بلند شد سلام کرد وجلو آمد. دست حج‌علی را تو دستایش گرفت وگفت: سرافرازمون کردین حجی امر می‌فرمودین خودم خدمت می‌رسیدم
همینطور که با مرد به گوشۀ دکان می‌رفتند. گفت: بایدخودم می‌آمدم
منو نشان ‌داد و چیزهایی به مرد گفت. خجالت کشیدم وسرم را زیر انداختم.
پرسید: می‌تونه؟
گفت حج خانم یادش می‌ده
بعد از خوردن چایی حجی یک دسته پارچه‌های رنگ نشده را برداشت و باهم پایین آمدیم. بعد به حجره خود حجی رفتیم. بزرگ وشلوغ بود. تمام مغازه پر از پارچه‌ بود. روی میزها روی دیوار همه جا. مردی که پشت میز ایستاده بود جلو دوید وسلام کرد. حجی گفت: من می‌رم تا خونه و برمی‌گردم
-به امان خدا خیالتون راحت
از بازار که بیرون رفتیم گفت: ببین شهلا تو هم برا برادرت باید پدر و مادری کنی هم پولی در بیاری که بتونی درست رو بخونی. این پارچه‌ها را می‌بریم خونه، امروز خونۀ ما بمون تا عصمت خانم کار را یادت بده. کاری نداره، این پارچه‌ها را ریش می کنی بعد می بافی و گره می زنی خیلی راحت. پیاده برمی‌گردیم تا راه را یاد بگیری.
شهلا لبخندی زد و گفت: انگار همین حالا دارم با حجی توی بازار راه می‌رم بوی بازرا، بوی پارچه‌ها، سرو صداها
جواد لبخند شهلا را که دید خیالش راحت شد و گفت: روزی که اومدم و به حجی گفتم می‌خوام بیام خواستگاری اصلا تحویلم نگرفت. هیچ جوابی نداد بعد هم چند تا داد سر شاگردها کشید. خیلی بم برخورد چایی را که آورده بود نخورده خداحافظی کردم و رفتم. نمی‌دونستم چیکار کنم منم نه بابا داشتم ونه کسی که بیاد پا پیش بذاره. تو بازار همینطور که حیرون می‌رفتم حج احمد زرگر را دیدم تمام سالهایی که درس می‌خوندم پیش حج احمد کار می‌کردم تا وقتی رفتم تو آژانس. حالم را که دید خودش دنبال کار را گرفت تا روزی که بلاخره با شهلا خانم سرِسفره عقد نشستم. و بوسۀ کوچکی روی گونه شهلا گذاشت.
مهماندار خبر داد: روی آسمان اصفهان هستیم لطفا کمربندها را ببندید
-هنوزم نمی‌خوای بگی چرا برگشتیم؟
جواد دستهای شهلا را توی دست گرفت و گفت: نیلوفر زنگ زد گفت عصمت خانم تصادف کرده، طوری نشده ولی گفت باباش گفته اگه میشه یکم زودتر بیاین
شهلا دستهایش را کشید و صورتش را چنگ زد: خدا مرگم بده، چرا زودتر نگفتی؟
جواد جای چنگ شهلا را نوازش کرد و گفت: آروم باش، گفتم که طوری نشده برای همین برگشتیم.
از فرودگاه مستقیم به خانه حاج‌علی رفتند و بین راه جواد به آرامی بقیه تصادف را توضیح داد.
خانه سیاه‌پوش حاج علی بی عصمت خانم سرد وبی روح شده‌بود. شهلا جلوی در زانوانش سست شد.
-دوباره بی مادر شدم جواد.
-عزیزم حج‌علی حالش خوب نیست. اگه تو را اینطور ببینه سکته می‌کنه، می‌خوای بریم خونه؟
شهلا قد راست کرد و گفت: نه قول می‌دم ناراحتی نکنم
زنگ را که زدند نیلوفر به استقبال آنها آمد. لباس مشکی صورت ظریفش را کوچکتر نشان می‌داد.
دو زن در آغوش هم سوگواری کردند. جواد بلاتکلیف ایستاده بود.
-شهلا جان بسه دیگه
نیلوفر سرش از روی شانه شهلا برداشت و گفت: من معذرت می‌خوام ببخشید. بفرمایید تو
نگاهی به شهلا کرد وگفت: الهی قربونت برم بیا ببین می‌تونی بابا را به حرف بیاری لب از لب برنمی‌داره می‌ترسم غم‌باد بگیره. نه چیزی می‌خوره و نه حرف می‌زنه
حاج‌علی لاغر و استخوانی شده بود نگاهش به چشمان روی دیوار عصمت خانم بود.
شهلا گفت: سلام بابا حجی، خوبی
جواد پیشانی او را بوسید و سلام کرد. حاج علی هیچ جوابی نداد در عوض کمی سرش را به طرف دیوار برد.
جواد به بهانه دیدار مادرش آنها را تنها گذاشت.
شهلا پرسید: وقت داروهاش نیست؟
نیلوفر سینی دارو را دست او داد. روی لبۀ تخت کنار حاجی نشست. سرش را نزدیک برد وآرام پرسید: وقت خوردن داروهاتونه کمکم می‌کنید بشینید؟
نگاهی به او کرد و تکانی خورد، بالشها را مرتب کرد تا نیم‌خیز شود. لاغر و نحیف شده‌بود. از روی زیرپوش رکابی می‌شد دنده‌هایش را شمرد. با ناله نشست.
بعد از خوردن قرص‌ها، صورتش را روبروی او گرفت پرسید: باباحجی منومیشناسین؟ شهلام
حاجی چشمهایش را بست.
-یادتونه به من چی می‌گفتین. شما باید نیلوفر را دلداری بدین. دختری که بی مادر میشه، پیر میشه. اگه کسی دوروبرش نباشه نمی‌تونه کمر راست کنه. شما باید قوت قلبش بشین.
چشمهایش را باز کرد. نگاهی به عکس عصمت خانم انداخت و اشک صورت مهتابیش را خیس کرد.
-نپرسیدین مشهد خوش گذشت؟
-عصمت می‌خواست وقتی میاین ولیمه عروسیتون را بده. اما عمرش کفاف نداد.
-همون مشهدی که فرستادین برام زیاد هم بود. ولیمه عروسی سهم دوماده.
-اسمش چی بود این پسره؟ جواد؟ جواد خوب هست؟ ازش راضی هستی؟
-پسر خوبیه. همونطور که گفتین دستش هنوز خالیه. اما زرنگه.
لبهایش کمی کش آمد وگفت: دیگه خانوم مهندس که احتیاج به پول شوهرش نداره.
نیلوفر پشت سر آنها دستهایش را در هم کرده‌بود واز خوشحالی بالا و پایین می‌پرید.
- مشهد یه انگشتر آورده بود، می‌گفت یادگاره پدر بزرگ بابامه. خیلی قیمت داره. مادر گفته بیارم بفروشم، برای تو رونما بخرم. نذاشتم
- انگشتر؟
نگاهش خیره شد. مکثی کرد و ادامه داد: باهاش کنار. انگار یه مادری داشت؟
لبخندی زد. سرش را تکان داد و گفت: بله مادر داره. بروی چشم باباحجی.
-انگشتر!
رنگ صورتش تغییر کرد. نفس عمیقی کشید. نفس گیر کرد و به سرفه افتاد. نیلوفر دوید جلو، کمک کرد تا بالشها را کم کنند.
چشمان بی رمقش را باز کرد و گفت: انگشتر عقیق پنج تنم را که یادت هست. تو مجری زیر میز کارم می‌ذاشتم. از روزی که گم شده بدبیاری دارم. برام پیداش کن.
-میگفتین تا از مشهد یه انگشتر براتون بخرم
چشمانش که میان صورت لاغرش درشتر شده بود گرد شد وعصبانی گفت: این غیر از همه‌اس.
صورتش را رو به دیوار کرد. ادامه داد: چند وقتی بود که اصلا کاسبی پیش نمی‌رفت. بازار خوب بود اما کسی از من چیزی نمی‌خرید. من با زن و سه تا بچه و مادر پیرم روزهای سختی را می‌گذروندم. تا اینکه یه روز رفتم پیش آقای سمسام. ازش خواستم یه دعایی در حقم بکنه. اونم این انگشتر را داد و گفت بی وضو دستت نکن. برا همین همیشه توی جانمازم بود. از اونروز کارم بقدری رونق گرفت که چند تا کارگاه زدم. از وقتی گم شده زندگیم داغونه.
چشمانش را بست و ساکت شد.
شهلا به آشپزخانه رفت نیلوفر را درآغوش گرفت: چی بروزتون اومد این یه هفته؟
-مامان میخواسته بره اونطرف خیابون دکتر، ماشین اولی میایسته، دومی مامان را نمی بینه و میزنه بهش همونجا.....
نیلوفر سرش را روی زانوی شهلا گذاشت، شانههایش میلرزید و به سختی نفس میکشید.
سرش را بالا گرفت، اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد: شب سوم که از مراسم برگشتیم، بابا از ماشین پیاده شد ما داشتیم وسایل را از ماشین میچیدیم بیرون که بابا داد کشید: مگه نگفتم در خونه را قفل کنید
من به زن‌عمو گفتم:خدا مرگم زنعمو در رو نبستین؟
زنعمو گفت بستم سه تا قفلش هم زدم برو کلید را بده بابات
وقتی پشت در رسیدم در خونه چارتاق بود. درای اتاقها باز بود و باد پردههایش را تکان میداد. توی حال که رسیدم دیدم کمدها هم روی زمین لخت خالی شده و بابام روی موزایکها افتاده. از اونروز تا حالا همین چند کلمه را با تو حرف زده.
شهلا بیاد انگشتر افتاد. باید آن را پیدا میکرد. از نیلوفر خداحافظی کرد ورفت.
سری به آژانس زد ولی جواد را پیدا نکرد. یکراست به حجره حاجعلی رفت دلشوره گرفته بود دلش می خواست همین حالا انگشتر را پیدا کند. توی کارگاه، آقا مصطفی نشسته بود وچاپ می زد. جریان را گفت و خواهش کرد با هم بگردند. همه جا را زیرورو کردند، گوشه به گوشه روی طاقچهها زیر میزها
آقا مصطفی گفت: آخه سوزن که نیست
با عصبانیت گفت: آقا مصطفی هیچی نگو فقط پیداش کن
-آخه این مغازه که روزی صدتا میان و میرن چهجوری میخوای پیداش کنی. همین قبل مشهدتون آقا جواد با یه گروه توریست اومده بود. اِ اِ آره حالا یادم اومد سفرهها از توی طاقچه ریخت پایین آقا جواد جمعش کرد انگار یه اسم انگشتر هم اومد اما نمی دونم کی گفت. یه سوالی از آقا جواد بکن شاید بدونه. شایدم تو خونه بوده دزده بره. حالا خیلی قیمتیه؟
سرش را تکانی داد وگفت: چه می‌دونم
دوباره شروع کرد به گشتن. سفرهها را روی هم میریخت زیر و روی میزها را گشت. حال خودش را نمیفهمید آشوب بود و سردرگم. گوشهای نشست و سرش را میان دو دست گرفت.
-کجا را بگردم آقا مصطفی؟
-من نمی‌دونم تو چرا با خودت همچی می‌کنی. اما یه فکری کردم برو تو بازار آهنگرا تو کامسرا ذغالی، سراغ مغازه انگشتری را بگیر. اونا از این چیزا درست می‌کنن. بده یکی درست کنن. شایدم آماده داشته باشه. یکی بخر، هم تو راحت می‌شی هم حجی
-الهی خیر ببینی آقا مصطفی چرا از اول نگفتی
به راحتی مغازه را پیدا کرد.
مرد جوانی پشت میز در حال تراشیدن یک سنگ بود.
شهلا گفت: من یک انگشتر قدیمی میخوام که روش اسم پنج تن باشه زیرش هم چیزهایی نوشته باشه. دارین همچی انگشتری؟
-باید براتون بتراشیم.
فکری کرد وگفت: یه انگشتر پنج‌تن قدیمی شکسته‌بود، یه جوانی آورده‌بود برا تعمیر. اما فکر نمی کنم فروشی باشه.
خون در رگهای شهلا گرم شد و تا سرانگشتانش رسید: می‌شه ببینم؟
مرد به آرامی کشوها را عقب و جلو کشید و چیزهایی را زیرورو کرد. شهلا با سر بدنبال دست او می‌رفت. نگاهی توی ویترین کرد. یکی دو انگشتر را برداشت ودوباره گذاشت.
سرش را بالا آورد و گفت: نه. نیس، باید حجی خودش بیاد
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهره فصیحی سلام

پرکاری شما قابل تحسین است و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. «همه آرزویم» را خواندم. خوشحالم داستان دیگری از شما می‌خوانم و بسیار خوشحال‌تر از اینکه می‌بینم پیشرفت کار شما دست‌کم در این اثر چنان آشکار است که مرا هیجان‌زده می‌کند. جواد و شهلا در ماه عسل هستند. شهلا را خانواده حاجی بزرگ کرده‌اند و همسر حاجی در تصادف مرده است؛ بنابراین شهلا و جواد از ماه عسل مشهد به اصفهان برمی‌گردند. حاجی، انگشتر عقیق قدیمی‌اش را گم کرده و از شهلا می‌خواهد آن را پیدا کند چون باور دارد با گم شدن انگشتر، شیرازۀ زندگی‌اش از هم پاشیده است و با پیدا شدن آن همه چیز دوباره سر و سامان خواهد گرفت. می‌خواهم به برجستگی‌های این اثر خوب اشاره کنم. نخستین نکته‌ نویدبخشی که در این متن دیدم توجه به جغرافیای زیستی و استفاده از ظرفیت‌های موجود در آن بود. شما در اصفهان زندگی می‌کنید خوب طبیعی است که جغرافیای زیستی‌تان را می‌شناسید، با معماری و فرهنگ آن آشنا هستید، همینطور با آداب و رسوم آنجا و با همۀ ظرافت‌هایی که زندگی در اصفهان می‌تواند در خودش داشته باشد، زندگی کرده‌اید حالا در این اثر از همان منطقه جغرافیایی و تا حدودی از همان باورها و سنت‌ها برای فضاسازی و شخصیت‌پردازی استفاده کرده‌اید و همین کار هوشمندانه داستان شما را چندین گام اساسی به جلو کشانده است. یکدفعه محیط جان گرفته و آدم‌ها آشنا شده‌اند و همه چیز رنگ و بوی اصیل و معتبرش را به دست آورده است. شخصیت‌ها جلا و درخشش داستان‌های دلنشین از یادرفته را یافته‌اند و فضاسازی باعث شده خواندن تمامی متن، فارغ از هر قوت و ضعف ساختاری، به اندازه گشت و گذار در بازارچه‌های قدیمی خاطره‌انگیز و خواستنی باشد. اما با این همه جای امیدواری است که این بار در جاذبۀ مکان گرفتار نشده‌اید و ماجرای محوری داستان در سایه مکان، رنگ نباخته و به حاشیه نرفته است. دومین نکته‌ای که در آن موفق بوده‌اید، کنش‌های ریز و جزییات داستانی سازنده و باورپذیر هستند. پیداست که حالا قدرت جادویی جزییات اساسی و کاربردی را می‌شناسید و مهمتر اینکه توانایی استفاده درست و به جا از آن را دارید. نکتۀ سوم تعیین تکلیف است که باز هم در آثار قبلی شما ندیده بودم. در چند اثری که پیش‌تر از شما خوانده بودم، معمولا داستان بلاتکلیف بود و هر بار به نظر می‌آمد نویسنده نتوانسته است در انتخاب یک ماجرا با خودش به توافق برسد اما در این داستان، این مشکل تا حدودی برطرف شده است البته در بخش‌هایی همچنان دچار پراکندگی است که به آن می‌پردازم. یکی از مسائلی که در داستان پرش و گسست ایجاد کرده، پرسشی است که جواد در راه بازگشت از شهلا می‌پرسد و بهانه‌ای می‌شود برای فلش بکی که در آن شهلا به نحوۀ آشنایی‌اش با خانواده حاجی اشاره می‌کند. پرسش جواد بسیار بی‌موقع طرح می‌شود چون در واقع پیش از ازدواج باید به پاسخ آن رسیده باشد پس معلوم است که نویسنده با این ترفند می‌خواهد به خواننده اطلاعات بدهد اما اطلاعات مستقیم که به داستان آسیب می‌زند به همین دلیل، هم آن پرسش و هم تمامی فلش‌بک قابل حذف است و همه اطلاعاتی که در آن فلش‌بک آمده می‌توان به شکلی غیرمستقیم‌تر در اثر گنجاند. نکتۀ دیگر تکلیف انگشتر گمشده است که می‌توانست رگ حیاتی پیرنگ باشد اما درست جا نیفتاده و در ابهام مانده است. متن هم به لحاظ نثر یکدست نیست که لازم است روی یکدستی نثر و زبان و سلامت اصول نگارشی آن و همینطور پایان‌بندی کار کنید. دیگر اینکه به شما تبریک می‌گویم و همچنان منتظر آثار خوب و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
زهره فصیحی » یکشنبه 16 تیر 1398
سلام خانم آروان عزیز. سپاسگزارم که وقت گذاشتید و داستانم را خواندید و متشکر از تعریف‌هایتان. خیلی مرا ذوق‌زده کردید. نکاتی را که فرمودید تصحیح می‌کنم امیدوارم دوباره زحمت بازخوانی را داشته باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت