پیام اخلاقی در داستان بچه ها باید گل درشت باشد




عنوان داستان : تولد آقا موشی
نویسنده داستان : فرخنده رضاپور

تولد آقا موشی
یکی بود، یکی نبود. تولد آقا موشی بود. همه دوستانش در تلاش بودند تا همه چیز را برای تولد او آماده کنند؛ اما آقای آفتابپرست زیر آفتاب خوابیده بود. سانی آمد پیش او و گفت: امشب تولد موشی است. من به عنوان کاویی تولد دارم میرم خونه شو با کاغذ رنگی تزئین کنم. تو نمی یای کمکم کنی؟ آفتابپرست دستی به سیم تار تولد آقا موشی
یکی بود، یکی نبود. تولد آقا موشی بود. همه دوستانش در تلاش بودند تا همه چیز را برای تولد او آماده کنند؛ اما آقای آفتابپرست زیر آفتاب خوابیده بود. سانی آمد پیش او و گفت: امشب تولد موشی است. من به عنوان کاویی تولد دارم میرم خونه شو با کاغذ رنگی تزئین کنم. تو نمی یای کمکم کنی؟ آفتابپرست دستی به سیم تارش کشید و درینگ صدایی از آن درآورد و کفت: نه سنجاب کوچولو. من یه کادویی دیگه ای براش دارم. آفتابپرست این را گفت و چشمها شو بست. سانی ناراحت شد و رفت. دم سفید و خال خالی به سختی سبد پر از میوه را با خود حمل می کردند. چشم آنها به آفتابپرست افتاد. دم سفید کنار او رفت و گفت: امشب تولد موشی است. ما داریم برای مهمونی میوه بشوریم. تونمیای کمک مون کنی؟ آفتابپرست خمیازه ای کشید و به سازش اشاره ای کرد و گفت: نه خرگوش کوچولوها. من یه کادویی دیگه براش می برم. بعد غلتی زد و دوباره چشمهاشو بست. دم سفید و خال خالی ناراحت شدند و رفتند. پشمالو کوزه ی عسل به دست داشت می رفت خانه موشی که چشمش به آفتابپرست افتاد. جلو رفت و گفت: امشب تولد موشی است. اون وقت تو خوابیدی؟ من دارم می رم کیک بپزم. تو نمیای کمک کنی؟ آفتابپرست نگاهی به پشمالو کرد و گفت: خرس کوچولو من یه کادویی دیگه ای دارم. تازه کیک پختن هم بلد نیستم. پشمالو از حرف او ناراحت شد و از اونجا رفت.
شب همه خانه موشی جمع شده و نشسته بودند و نمی دونستند چی کار کنند. هم خانه تزئین شده بود، هم میوه و کیک به اندازه کافی بود؛ اما کسی خوشحال نبود که آقای آفتابپرست با سازش پیدایش شد و گفت: سلام دوستان، خسته نباشید. چرا ناراحتین؟ موشی ناراحت گفت: نمی دونم همه چیز هست؛ اما انگار یه چیزی کم است. آقای آفتابپرست خندید و گفت: من شاد تون می کنم. امروز حسابی از خورشید نیرو گرفتم. حالا تا صبح براتون آهنگ می زنم تا همه شاد بشین. همه از این حرف خوشحال شدند و هورا کشیدند. آفتابپرست با تارش شروع به نواختن کرد و همه شاد و خوشحال رقصیدند.

فرخنده رضاپور
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم فرخنده رضاپور عزیز، سلام. برای کسی که پنج سال است داستان می‌نویسد نوشتن امر مهمی است و در زندگی‌اش جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده. امیدوارم با همین جدیت به نوشتن ادامه دهید و موفق باشید.
«تولد آقا موشی» داستان گروه سنی «الف» و «ب» است. نوشتن برای بچه‌ها کاری ارزشمند و در عین حال دشوار است. اما شما از عهده‌اش برآمدید و اگر اشکالات کار را برطرف کنید به داستان خوبی برای بچه‌ها می‌رسید که امیدوارم فرصت چاپش هم فراهم شود.
بهتر است داستان کودکان همیشه با پیامی اخلاقی، تربیتی یا آموزشی همراه باشد. تجربه ثابت کرده کودکان آن‌چه را که از داستان فرامی‌گیرند در وجودشان نهادینه شده و به ندرت فراموشش می‌کنند. پیام داستان شما قضاوت است. هر کدام از حیوانات جنگل که به سراغ آفتاب پرست می‌آیند و از او می‌خواهند برای تولد آقا موشی کمک کند، می‌گوید کادویش را آماده کرده و بعدا برای تولد می‌رود. حیوانات هم از دست او ناراحت می‌شوند که چرا برای تدارک جشن تولد به آن‌ها کمک نمی‌کند. البته درک پیامی که داستان دارد برای بچه‌ها کمی سخت است. پس نویسنده باید این قضیه را پررنگ‌تر جلوه بدهد تا بچه ها بدون سوال کردن از بزرگ‌ترها خودشان به نتیجه‌ی اخلاقی داستان برسند. می‌دانید که این کشف باعث می‌شود آن‌ها داستانی را که شنیده‌اند یا خوانده‌اند بیش‌تر دوست داشته باشند. برای بهتر نشان دادن این مسئله باید روی مواجهه‌ی حیوانات با آفتاب پرست تمرکز بیش‌تری کنید. نشان دهید که آفتاب پرست زیر آفتاب گرم لم داده و مثلا عینک افتابی اش را هم زده و هر حیوانی که به سراغش می‌آید و برای آماده کردن ضروریات تولد آقا موشی کمک می‌خواهد، او در جوابش می‌گوید الان دارد آفتاب می‌گیرد و شب که جشن تولد است به خانه‌ی آقا موشی می‌آید. حیوانات از این رفتار او ناراحت شوند و پیش خودشان بگویند چقدر آفتاب پرست تنبل و خودخواه است که دوست ندارد برای تدارک تولد کمک کند و شب که همه چیز حاضر است می‌خواهد بیاید و فقط خوش بگذراند. اما در پایان مشخص می‌شود که همه در مورد آفتاب پرست اشتباه کردند.
پایان داستان درخشان است. این که اشاره کردید آفتاب پرست تمام روز را زیر آفتاب دراز کشیده تا انرژی بگیرد و بتواند تا صبح برای حیوانات تار بزند لحظه‌ی اوج داستان بود. لحظه‌ای که هه متوجه اشتباه‌شان می‌شوند و می‌فهمند چقدر در مورد آفتاب‌پرست زود قضاوت کردند.(البته قضاوت در این‌جا به مفهومی با آن گستردگی که بزرگ‌ترها استفاده می‌کنند نیست. منظور زود رنجیدن حیوانات از آفتاب‌پرست است بدون این‌که بدانند او قرار است شب خوشحال‌شان کند.)
در مورد داستان بچه‌ها (خصوصا گروه سنی الف) بهتر است حیوانات با اسم خودشان وارد داستان شوند. این حرکت می‌تواند جنبه‌ی آموزشی هم داشته باشد. البته اگر دوست دارید می‌توانید صفتی را به اسم‌شان اضافه کنید که برای بچه‌ها دلنشین‌تر شود. مثلا خرگوش خال‌خالی، سنجاب شیطون یا خرس کوچولوی تپلی. شما در داستان برای حیوانات اسم انتخاب کردید و بعدترش آن‌ها را معرفی کردید. مثلا سنجاب با اسم سانی وارد داستان می‌شود بعدتر به کودک می‌گویید سانی سنجاب است. این پیچشِ به ظاهر ساده برای بچه‌ها زیاد است و برای این که بفهمند سانی، دم سفید یا خال‌خالی چه حیواناتی هستند حواسشان از خط داستانی پرت می‌شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » سه شنبه 18 تیر 1398
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید.
فرخنده رضاپور » یکشنبه 16 تیر 1398
سلام، استاد ممنون، ممنون از نقد سازنده شما. چشم حتما راهنمایی های شما را اجرا می کنم. ممنون که داستان مرا خواندید و نقد کردید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت