قبل از شروع نوشتن داستان، نقشه داشته باشید




عنوان داستان : محتاج لبخند
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

راننده ترمز دستی را کشید دستمال نیمدار دور گردنش را باز کرد دردست مچاله کرده عرق پیشانی و گردنش را پاک و دستمال را به روی داشبورد انداخت و گفت
: بفرمائید به تابلوی کنار جاده چشم دوختم وپرسیدم
همینجا پیاده بشم ؟ بادست جاده باریکی که کنار تابلو شروع می شد و تا دوردستها ادامه داشت را نشان داد .
وگفت
: بله دیگه می بینی که راه ماشین رو نیست پراز چاله چوله است جاده نیست یک خط باریک مال رواست . گفتم تا سر جادش میرسونم . اینم جاده امامزاده است میخوای بری پشت اون تپه های سرخه پشیمونی برگرد با من ، دوساعتی پیاده باید بری .کرایه او را دادم پیاده شدم چشم به جاده امام زاده دوختم .راننده صدای بوق ماشینش را درآورد جاده را دور زد و رفت .به تابلوی رنگ و رورفته نگاه کردم و راه افتادم کتم را از تن بیرون آوردم روی شانه انداختم چند پرنده باسرعت از بالای سرم گذشتند و در آسمان ناپدید شدند هوا بشدت گرم بود از جاده دور نشده بودم خیس عرق شده بودم نفس نفس زنان پیش می رفتم زیرلب ترانه ای زمزمه میکردم چشمم به جاده بود گاهی حشره ای از جلوی پا هایم می گریخت دوطرف جاده شن زار بود و جز علف های خشکی که بطور پراکنده دیده می شد چیز دیگری نبود . ایستادم به عقب چشم دوختم مسافت زیادی دور نشده بودم زیرلب گفتم فقط خوردی و خوابیدی چربی پس انداختی هیکل گنده کردی دریغ از ورزش فقط غذا اونم چرب و چیلی .راه افتادم هرچه جلوتر میرفتم انگار تپه ها از من دور تر می شدند از گرما کلافه شده بودم اززیر پایم مارمولک درشتی گذشت و بسمت چپ جاده رفته و میان شنزار ناپدید شد . ایستادم پاهایم دیگر توان نداشت چشمم به تخته سنگی در یکی ودو متری جاده افتاد خودم را به تخت سنگ رساندم خم شدم تا حرارت آن را بسنجم بعد روی آن بنشینم از خنک بودن سنگ متعجب شدم انگار از یخچال بیرون زده بود روی تخته سنگ نشستم به اطرافم چشم چرخاندم هیچ جنبنده ای دیده نمی شد به تپه ها چشم دوختم گفتم خدای من کلی راه مونده . یکی نبود به عزیز من بگه حالا نمی شد یک امام زاده را خواب میدییدی جای باصفایی باشه یا حداقل لب جاد باشه . بجای تو زیارت کنم و این چند تومن پس اندازت را بریزم تو حرمش. چه کنم که محتاج لبخندتم عزیز. سردی سنگ بدنم را حسابی خنک کرده بود کنجکاویم گل کرد دست بردم به تکه سنگی که دورتر لز محل نشستنم بود تادستم به سنگ برخورد کرد دستم را عقب کشیدم حرارت زیادی داشت . باورنکردنی بود چند سنگ ریزو درشت دیگر را امتحان کردم همه داغ بودند جز تخته سنگی که روی آن نشسته بودم .از جا برخاستم لگد محکمی به سنگ زدم و گفتم حتما یک خبرایی زیرت هست .
سنگ تکان نخورد دوباره لگد زدم بی فایده بود نشستم و گفتم حتما زیرش چیزی هست وگرنه تواین آفتاب سوزان نباید خنک باشه سنگ ناگهان تکان خورد تا خواستم از روی آن بلند شوم همراه سنگ به پائین کشده شدم فریادم بلند شد چیزی نگذاشت همراه سنگ بداخل آب سقوط کردم دست و پا زدم دور برم چشم چرخاندم . آب سردی دورتا دورم را گرفته بود به بالا نگاه کردم آسمان دیده می شد انگار از به یک چاه سقوط کرده بودم چشم چرخاندم کمی دورتر از جایی که سقوط کرده بودم خشکی کوچکی وجود داشت چند مشت آب به صورتم پاچیدم و مشتی آب خوردم ز جابر خاستم عمق آب تا زانوهایم بیشتر نبود راه افتادم خودم را روی خشکی رساندم و دراز کشیدم غار کم ارتفاعی بود نسیم خنکی از سمت غرب می وزید فریاد زدم آهای کسی اینجا نیست صدایم در غار پیچید . وحشت تمام وجودم را در برگرفت . گفتم جنازمم کسی پیدا نمی کنه یاد کتم و گوشی تلفنم افتادم و گفتم حتما یکی کتم را پیدا می کنه و دهانه چاه را میبینه .اما کی ، کی فکر میکنه افتادم پائین . دراز کشیدم چشم دوختم به بالا ی سرم بین فرورفتگیها و برآمدگی ها بوته های کوچکی روئیده بود که تو تاریک و روشن غار خودنمایی می کردند . به سمت راست و جپم نگاه کردم وگفتم بطرف نسیم میرم حتما از یک جایی وارد این غار میشه . به آب زدم راه افتادم گاهی سقف غار به سرم نزدیک می شد و گاهی تا دومتر از من دور گاهی زیرپایم گودتر می شد و آب تا سینه ام می رسید حرکت در آب توانم را گرفته بود هرچه از محل سقوطم دور تر میشدم غار روشنتر می شد . کم کم ارتفاع آب کمتر شد دیگر آب به مچ پاهایم رسید بود روبرویم خشکی قرار داشت و نسیم خنک ، آن خنکای قبل را نداشت از آب بیرون زدم ارتفاع سقف غار بلندتر شده بود و براحتی میتوانستم به ایستم . از خستگی ولو شدم روی کف غار روشنایی کمتر شده بود به ساعتم نگاه کردم ساعت از شش گذشته بود صدایی شنیدم مثل سوت ، در دل گفتم شبیه صدای پرنده است صدا از فاصله کمی بگوشم می رسید چندقیقه ای استراحت کردم از جابرخاستم راه افتادم هرچه جلوتر قدم می گذاشتم شیب بلندتر می شد و سرم به سقف غار نزدبکتر باشنیدن صدای جوجه های پرنده ای ایستادم صدای بال زدن بگوشم رسید دردل گفتم دردهانه این غار حتما لانه یک پرنده بزرگه این صدای بال و صدای سوت مانند از یک پرنده معمولی نیست راه افتادم دیگر خمیده جلو قدم برمیداشتم تا به چند متری دهانه غاررسیدم عقابی مشغول غذا دادن به جوجه هایش بود از ترس قدمی عقب گذاشتم و گفتم اینو کجای دلم بگذارم ای خدا . نشستم شکمم به قارو قورافتاده بود مچ پاهایم ذوق ذوق می کرد . گفتم امروز من شد فیلم راز بقا عفاب پرکشید ورفت گفتم حالا موقعش رسیده همانطور نشسته
خودم را پیش کشیدم تا به لانه عقاب رسیدم دو جوجه کوچک درون لانه سروکله هم می زدند ازروی لانه گذشته خودم را به دهانه غاررساندم به بیرون چشم دوختم در دوردست ها چند خانه دیده می شد و یک گنبد سبز گفتم خودشه به پائین نگاه کردم از دیدن عمق دره ای که زیر پایم بود وحشت زده گفتم خر م زائیده به بالا چشم دوختم ده متری تا سر قله فاصله داشتم دوباره به پائین چشم دوختم چند بز وحشی در دیواره کوه بالا و پائین میرفتند . صدای عقاب نگاهم را به آسمان کشید دورتر از من در آسمان در حال پرواز بود باید از غار بیرون میزدم برگشتم پاهایم را از غار آویزان کردم جای پای محکمی پیدا کردم شروع کردم به پائین رفتن باید سریع تر این کار را می کردم هرلحظه ممکن بود عقاب ازراه برسد و در روی دیواره به من حمله ور شود از غار لحظه به لحظه فاصله می گرفتم سنگی از زیر پایم در فت روی پنجه هایم دستم آویزان ماندنم اشهد خودم را گفتم . پاهایم رادوباره به دیواره چسباندم جا پای محکمی پیدا کردم دوباره ادامه دادم از کوه شروع به پائین رفتن کردم تا چندمتری دره رسیدم دو بز از کنارم با سرعت پائین رفتند صدای عقاب را ازبالای سرم شنیدم به کارم سرعت دادم تا کف پایم به زمین رسید نفس راحتی کشیدم تمام جلوی پیراهنم پاره شده بود و کف دستهایم زخم برداشته بود می سوخت به بالای سرم نگاه کردم باورم نشد این ارتفاع را پائین آمده باشم بخودم گفتم ترس چکارا که نمی کنه . راه افتادم از چند تپه کم ارتفاع و شیب تند گذشتم تا به بالای تپه ای خاکی رسیدم تاچشم کار می کرد دشت خشک بدونه آب و علف بود . حالا بهتر خانه ها را میدیدم خصوصا گل دسته و گنبد سبز امام زاده را نشستم دقایقی استراحت کردم و از جابرخاستم تا هوا تاریک نشده بود باید خودرا میرساندم بزحمت راه میرفتم و خودم را جلو می کشیدم تمام عمرم اینقدر سختی نکشیده بودم به دشت هموار رسیدم روی زمین ولو شدم هوا بهتر شده بودو روبه تاریکی می رفت بعداز استراحت کوتاهی حرکت کردم نزدیک روستا که رسیدم تنها یک چراغ سوسو میزد آنهم از پشت پنجره امام زاده بود وارد روستا شدم درختان خشکیده و خانه های خالی از سکنه باعث تعجبم شده بود یک شهر کاملا تعطیل بود از دومغازه نرسیده به امام زاده فقط تابلوی آن مانده بود و شیشه های شکسته درو پیکرشان و قفسه های خالی . باد در و پنجره خانه ها را به هم کوفت . خودم را پشت در امام راده رساندم چند مشت به در کوفتم روی زمین ولو شدم . لحظاتی طول کشید در روی پاشنه چرخید پیرمرد خمیده ای در چارچوب پدیدار شد . سلام کردم سرتکان داد و گفت
انگار روز سختی داشتی با کسی درگیر شدی . باصدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفتم
من گرسنه ام از صبح توی راهم دست دراز کرد دستش را گرفتم از جابلند شدم دستش گرم بود انگار نیروی مثبتی رابه من تزریق کرد وارد امام راده شدم دیدن پنجره های چوبی دور مزار امام زاده توان دوباره ای به زانوان من داد .پیرمرد گفت
بنشین تابرات چیزی بیارم معمولا این موقع ها کسی اینجا نمیاد اینجا فقط فصل بهار چند نفری میان آنهم هم سن و سالای خودم از روستاهای اطراف با الاغ یا اسب نه پیاده رفت به انتهای امام زاده در کوچکی بود در راباز کرد و بدخل رفت نزدیک پنجره دور مزار شدم پیشانی چسباندم و گفتم نمی شد لب جاده ای جای خوش آب و هوایی مزارت می شد من که بیچاره شدم آقا . پیرمرد با یک سینی حاوی مقداری نان خشک و پنیر و لیوانی چای خودش را به من رساند کنارم نشست سینی را بدستم داد
گفت
ببخشید دیگه نوش جان .کنارم نشست و درحال خوردن نان و پنیر و چای ماجرای آمدنم .غار و خارج شدن از غار را برای او گفتم حرفم که تمام شد گفت
اون آب میتونه این روستای خشک را آباد کنه جوون میتونه هزاران زائر را اینجابرسونه این کار خودش بوده خدارا شکر اون غارم میتونه خودش کلی آدم را به منطقه بکشه .
گفتم پس این مصیبت ارزشش را داشت . صبح میرم کتم را پیدا می کنم تلفن میزنم خونه هم از دلنگرونی دربیان هم برادرم رابفرستند تا ببینیم واسه آب چیکار میشه کرد . حتما یک راهی پیدا میشه . برادرم سرش درد میکنه برای اینکارا مشتی . پیرمرد لبخندزد و گفت
: خدا کنه تا نمردم اینجا دوباره مثل اون سالها ی قدیم پرزوار بشه . .گفتم انشاالله. حالا بگو این سینی و لیوان چای را کجا بشویم خودت اصلا آب از کجا میاری؟ .گفت
ی جونی هست از چند فرسخی از پشت کوه ها باالاغ گاهی برام چند حلب میاره . سینی را برداشت و گفت
توزیارت کن چند سوره قرآن بخون نمازتم بخون با شستشو کاری نداشته باش . لبخند مادر یعنی بدست آوردن گوشه ایی ار بهشت .
نقد این داستان از : احسان رضایی
شما یکی از نویسندگان پرکار این پایگاه هستید و با همین جدیت و تداوم در کار، چند قدم از دیگران جلوترید. بابت این پشتکار تبریک می‌گویم. اما برویم سراغ نقد این اثر:
در این داستان، ما با اثری مواجهیم که تکلیفش هنوز مشخص نیست. ابتدای داستان، از پیاده شدن راوی و گفتگوهای او با خودش که با چاشنی غرغر همراه است تا نشستن او روی تخته سنگ، اثری واقع‌گرا است که می‌تواند در ادامه سویۀ اجتماعی هم بگیرد. ماجرای خود سنگ، تأکید بر سردی عجیب آن در مقایسه با بقیه سنگ‌ها، حرکت کردنش و پرتاب راوی به پایین، یک عنصر شگفت و فانتزی است که ما را به این گمان می‌اندازد که قرار است در ادامه از دنیای واقعی وارد فضایی غیررئال بشویم. اما این فضای جدید، غار و لانه عقاب و قله و پایین آمدن از کوه، اینها هم واقع‌گرا هستند و ما با یک سفر شگفت و داستان حادثه‌ای همراهیم. بعد که راوی وارد امامزاده می‌شود، دوباره داستان اجتماعی می‌شود و نگاهی دارد به بلایی که کمبود منابع آب بر روستاهای کشور می‌آورد. آن وقت جمله آخر («لبخند مادر یعنی به دست آوردن گوشه‌ای ار بهشت») داستان را به اثری تعلیمی و اخلاقی تبدیل می‌کند. برای همین است که می‌گویم تکلیف داستان مشخص نیست. یعنی اگر قرار نیست داستان فانتزی بشود، دیگر وجود آن تخته سنگ مرموز ضرورتی نداشت، پای راوی هر جایی ممکن بود بلغزد و بیفتد داخل دره. اما الان تخته سنگ خنک که حرکت هم می‌کند، بدون کارکرد شده. یا اگر قرار بود داستانی تعلیمی در اهمیت عمل به دستورات مادر می‌خواندیم، باید برای راوی اتفاقاتی می‌افتاد که نتیجه غرغرها و پاداش توجه به توصیه مادر را روایت کند، وگرنه با یک جمله کلیشه‌ای نمی‌شود ماجرا را جمع کرد. یا اگر قرار بود داستان، ماجرایی (Adventure) باشد، باید بر وقایع حین صعود در غار یا پایین آمدن از قله بیشتر درنگ می‌کردید. بنابراین از اول باید استراتژی خودتان را تعیین کنید. قرار است در این داستان چه کار کنید؟
البته هستند داستان‌هایی که ژانرهای مختلف را ادغام می‌کنند. مثل «سلاخ‌خانه شماره پنج» کورت ونه‌گات یا «پیرمرد صد ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» یوناس یوناسون که در یک ژانر نمی‌گنجند. اما توجه داشته باشید که آن آثار، هم رمان هستند و حجم بیشتری برای کارشان در اختیار دارند و هم اینکه آنها هم استراتژی مشخصی برای مخلوط کردن ژانرها دارند. شما هم قبل از نوشتن، خوب است طرح و نقشه داستان را خوب ترسیم کنید، در ذهن‌تان یا روی کاغذ فرقی ندارد. مهم این است که بدانید در این داستان چه چیزی می‌خواهم تعریف کنم و آن ماجرا را چطور روایت می‌کنم و تأکیدم روی کدام بخش است.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » چهارشنبه 19 تیر 1398
ممنون از راهنمایی شما .انشاءا... با راهنمایی شما اساتید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت