داستان کوتاه، گنجایش این‌همه اتفاق را ندارد




عنوان داستان : قول
نویسنده داستان : محمدمهدی امجد

همیشه می خواسته یکی از آن گنجه های قدیمی که توی فیلم ها هست داشته باشد. همان ها که همه چیز داخل شان پیدا می شود و هیچ گرهی از زندگی آدم ها باقی نمی گذارد.
حالا ضرورتش را بیشتر حس می کند. اما این آپارتمانِ کوچکِ نوسازِ اجاره ایِ امیر کجا و آن خانه های قدیمی درندشت فیلم ها که یک پیرزن آلزایمری کنارشان نشسته و از قضای داستان یکهو خوب می شود و برگی از خاطرات گذشته را از آن گنجه بزرگ در می آورد و همه چیز یادش می آید و...
پیرزن آلزایمری گوشه ای از اتاق نشسته . به افقی موهوم خیره شده است. هنوز صدای پشت تلفن در گوش لاله تکرار می شود. شاید هم لاله همان جملات تکراری را در ذهن با خود تکرار می کند. لاله بلند می شود، به سمت مادر بزرگ می رود، بازوهای نحیفش را وقتی در دست می گیرد پوست و استخوانی ست که ماده ای یا ماده ای بی رمق حایل بین پوست و استخوان شده.
- مامان بزرگ! از بابام چی یادته؟
اما پیرزن آلزایمری همچنان چشم از افق بر نمی بر نمی دارد. اصرارها و فریادها و تکان های مکرر و مداوم لاله اندکی جهت نگاه و بعدتر زاویه سر پیرزن را به سمت او می چرخاند. لاله در چشم های بی رنگ و روح مادربزرگ هیچ ردی از شناختی از خودش نمی بیند، چه رسد به پسرش با خاطره ای از او.
لاله مادربزرگ را در آغوش می کشد و سرش را به روی سینه خود می فشارد، تا شاید مهر مادر و فرزندی خاطرتش را قلقلک بدهد و از پدرش چیزی به لاله بگوید.
از پدرش چیزی نمی داند. نه مادرش هست که بگوید نه وقتی بود از این حرف ها می زد. نه پدر بزرگش. نه مسعود، که می گویند آخرین کسی که او را دیده بوده او بوده. نه وقتی مسعود بود دوست داشت با او حرفی بزند. اصلا وقتی مسعود بود نمی توانست حرف بزند. یعنی لاله نمی گذاشت. او هم که بیست و چند سال فقط تلاش کرد، دل لاله را به دست بیاورد هیچ وقت اعتراضی نداشت. الا یک بار که به لاله گفت «دخترم» و لاله آنقدر گریه کرد که بی هوش شد و خاطره که ترسیده بود لاله را برداشت برد بیمارستان و دکتر گفت چیزی نیست، عصبی ست، بخاطر فشار درس و امتحانات است. آن وقت ها لاله دبیرستانی بود. خاطره فکر کرد چقدر آسان است دکتر شدن.
اما مسعود دیگر هیچ وقت به لاله نگفت «دخترم». لاله هم نگفت. لاله خانم. رسمی. مثل دو تا غریبه، با این تفاوت که حق داشت خانم را به جای اینکه قبل از نام خانوادگی بیاورد بعد از نام کوچک بگذارد و اینجوری دلش خوش باشد که به جای خانم فاتحی به او بگوید لاله خانم و این خودش کلی فرق است با غریبه هایی که می گویند خانم فاتحی.
لاله شاید هیچ وقت نفهمید که مسعود در همین لاله خانم گفتن هم کلی مهر و محبت پنهان می کند و لاله را جوری می کشد تا به خانم برسد دل مسعود لا به لای لام و الفش بازی کند.
حالا که لاله بانویی شده بود برای خودش مسعود لذت می برد از تماشای رعنا شدن آن دختر کوچکِ بازیگوشِ مغرور که هیچگاه اجازه ابراز محبتش را جز در بیان نام کوچک به او نداده بود.
بعضی هستند که هر کار کنی نمی توانی هضم شان کنی. یک جور نچسبی خاص خودشان را دارد. و این خاص بودنشان زمانی آشکارتر می شود که اطرافیان از تو می پرسند مشکلت با فلانی چیست؟ و تو هی طفره می روی و وقت هدر می دهی در تعلل پاسخ، شاید ذهنت توجیه قابل قبولی لااقل برای خود پیدا کند، اما امان از یک خط یا کلمه یا حرف و یا حتی نقطه ای دلیل... فقط می توانی بگویی نچسب است. و طرف هاج و واج نگاهت کند و تو از نگاهش بفهمی خب این یعنی چه؟ و آیا همه باید به تو بچسبند مگر؟
مسعود از این آدم ها بود. شاید هم خاص تر. لاله هرچه فکر می کند یادش نمی آید کجا و کی از مسعود متنفر شده، هر چه هم عقب می رود به جایی نمی رسد. فکر می کند حتی وقتی شیرخوار بوده و در آغوش پدربزرگ و مسعود خبر مرگ پدرش را آورده هم از او متنفر بوده. بدون آنکه او را بشناسد و یا حتی بداند بعدها چه خواهد شد.
حالا که مسعود گم و گور شده هم حال و احوال لاله تفاوتی نکرده. اتفاقا الآن بیش از گذشته دوست دارد مسعود باشد و لاله تنفرش را در صورت او فریاد بکشد.
همه چیز یکهو شروع شد انگار. همیشه همین جوری ست. آنقدر روز های آرامت طول می کشد و کسالت بار می شود که دنبال بهانه ای برای تنوع می گردی. اما خبر نداری که این آرامش قبل از طوفان است. که اگر می دانستی چه طوفانی قرار ست بیاید هرگز آرزو نمی کردی روزهای کسل هفته های گذشته ات بگذرند، چه رسد، به تنوع و تغییر...
صبح که امیر پیشانی لاله را بوسیده بود و رفته بود که برود، لاله فکر نمی کرد چند ساعت بعد از تلفن همراه امیر با او تماس بگیرند که این آقایی که کنار خیابان افتاده کیست؟ و هنوز از گیجی و منگی سکته امیر در کنار خیابان در نیامده بود که تلفن زنگ خورد و صدایی آشنا گفت:
- لاله جان بالاخره بابات اومد..
همین یک جمله برای از کار انداختن قلب لاله کافی بود. دیگر صدای را نشنید.یعنی می شنید اما حرف هایش را نمی فهمید.
پدرش برگشته است، اما چرا اینقدر دیر؟ حالا لاله مانده است چه کند؟ معمولا در این جور موارد خبر را به کسی می دهند، می گویند خانواده طرف را کم کم آماده کن. جوری در جریانشان بگذار که شوکه نشوند. مثل وقتی که امیر در دانشگاه دعوا کرد که اخراج شود و سهیلا مجبور بود خبر را آرام آرام به لاله بدهد. الآن لاله در همین موقعیت قرار گرفته. ولی از خانواده او امیر است که در بیمارستان بستری است، مادر بزرگ است که آنقدر آلزایمر دارد که تفاوت روزها و آدم ها را نداند و نفهمد و مهمترین مسایل دنیای دیگران برای او بی اهمیت باشد. سال هاست احساسات او را هیچکس نمی داند ولی بودنش برای لاله حسی از آرامش دارد، با وجود تمام بی حرفی ها و بی توجهی هایش.
این صدای آشنا بود که باید لاله را آرام آرام آماده می کرد برای شنیدن و پذیرفتن خبر، یا شاید اگر امیر بود این وظیفه را او به عهده می گرفت. لاله انگار می دانست یا منتظر بود که از شنیدن خبر نه تعجب کرد نه شوکه شد.
می رود سراغ مسعود. بعد از مرگ مادرش مسعود را ندیده. نخواسته که ببیند و اِلا او هنوز هم از راه دور مهر پدری اش را به لاله ابراز می کند. شاید بخاطر اینکه خودش هیچوقت بچه دار نشد. ولی تنفری که تمام وجود لاله را گرفته نمی گذارد محبت های مسعود عرضه اندام کند.
خیلی دوست دارد چهره بی نقاب مسعود را بعد از 20 و چند سال دروغ ببیند. دوست دارد اولین کسی باشد که دروغ کهنه مسعود را بر ملا می کند. دوست دارد اولین کسی که مسعود در مقابلش خلع سلاح می شود خودش باشد.
همه این دوست داشتن ها دلش را به آشوب کشیده و یادش رفته که امیر روی تخت بیمارستان است و لاله جور پایان نامه را باید به تنهایی بکشد تا اینکه مادر مسعود با دیدن لاله گل از گل چهره و بغضش می شکفد و آنقدر لاله را تنگ در آغوش می گیرد که لاله یدش بیاید او فقط از مسعود متنفر است و مادرجان چه مادری ها که در حق او نکرده و روا نبوده در این سالهای بعد از مرگ خاطره او را هم از خود بی خبر بگذارد.
دست مادرجان را که می بوسد روی سکوی حیاط خانه مادر مسعود کنار هم می نشینند. لاله سراغ مسعود را می گیرد و مادرجان در تعجب از این پرس و جوهای غیرمعمول لاله، می گوید مسعود چند روزی است که بی خبر از خانه رفته.
امیر و مسعود و سعید به هم قول داده بودند که هر کدام زودتر برگشت خانواده دیگران را از حال و احوال شان خبر دار کند و اگر هر کدام بر نگشتند جای خالی اش را دیگران پر کنند.
وقتی سعید با گلوله مستقیم تک تیرانداز، وسط پیشانی اش در کنار امیر و مسعود روی زمین افتاد، امیر شوکه شد و مسعود ترسید. زندگی مسعود را همین ترس شکل داد. در لحظه های آخر عقب نشینی، امیر برای برگرداندن جنازه سعید رفت و مسعود مانعش نشد. ولی امیر از او قول گرفت که نامه ی او را به خاطره برساند. تا قبل از این مسعود حتی به خاطره فکر هم نکرده بود.
خاطره پشت در ایستاده بود وقتی پدر امیر لاله ی چند ماهه را در آغوش گرفته بود که مسعود رسیده بود و خبر شهادت سعید و امیر را داده بود. پدر لحظه ای چشمانش سیاهی رفت و خاطره پشت در غش کرد. صدای جیغ مادر امیر بود که پدر را به خانه کشید. از حال رفتن عروسش توی حیاط به اندازه از دست دادن پسرش سخت بود.
خاطره از امیر قول گرفته بود که جبهه نرود و امیر پای دلش لرزیده بود در قول دادن. شاید اگر سعید نبود همه چیز آنجور که خاطره می خواست می شد. ولی سایه سعید روی زندگی شان سنگینی می کرد. خاطره چندین بار تا پای بهم زدن رفاقت سعید و امیر رفته بود اما دم آخر وجدان درد گرفته بود و منصرف شده بود. اما فکر می‌کرد سعید هنوز از اینکه خاطره جواب رد داده بوده به خواستگاری دلخور است. این جوری یکجوری می خواهد خودش را به خاطره نزدیک کند. می دانست اگر امیر بفهمد خون به پا می کند. برای همین وقتی سعید می آمد خاطره یا از قبل رفته بود دزفول خانه پدری اش که بعد ها در بمباران دزفول با خاک یکسان شد و خاطره بی کس تر از همیشه شد یا اصلا از اتاق بیرون نمی آمد. هر بار که امیر می پرسید چرا هروقت سعید می آید تو تا چند روز اخلاقت عوض می شود؟ جواب های بی ربط می داد. تا اینکه یکبار کفری شده بود. سعید امیر را پخته بود برای رفتن به جبهه و خاطره که از پس امیر برنیامده بود نه گذاشته بود نه برداشته بود یک راست رفته بود خانه خاله مرجان و داد و بی داد و هوار که چه را دست از سر زندگی من بر نمی داری. سعید سر به زیر انداخته، عذرخواهی کرده، رفته بود داخل خانه و هیچ نگفته بود. خاله مرجان مانده بود و خاطره ای که از عصبانیت گر گرفته بود.
خاطره عاشق امیر بود. نه به خاطر اینکه پسرخاله، دخترخاله بودند. که سعید هم همین نسبت را با امیر و خاطره داشت. اصلا خاطره به خاطر امیر بود که سعید را رد کرد. و اِلا سعید پسر بدی هم نبود. اگر دل خاطره پیش امیر گیر نکرده بود شاید وقتی مادرش گفت خاله مرجان تو را برای سعید خواستگاری کرده جوابش مثبت بود. اما خاطره عاشق امیر بود. اصلا شاید به خاطر عشقش به امیر بود که بعدها زن مسعود شد، ولی هیچ وقت عاشق مسعود نشد. هرکاری که کرد نشد. با اینکه با امیر 3 سال زندگی کرد و با مسعود بیش از 20 سال. عاشق مسعود نشد نه به خاطر اینکه مسعود هیچ وقت بچه دار نمی شد، نه به خاطر اینکه مسعود قول داده بود جبهه نرود و نرفت و شاید خاطره به خاطر همین قول زنش شده بود. و هرگز هم پشیمان نشد. نه به خاطر اینکه لاله از مسعود متنفر بود و خاطره لاله را می پرستید و هیچ وقت نفهمید که این تنفر از کجا آمده و در دل لاله نشسته و هربار که خاطره درباره مسعود می پرسید جواب های بی ربط تری می شنید. خاطره عاشق مسعود نشد نه به خاطر اینکه مسعود در لحظات پای تخت بیمارستان به خاطره گفته بود امیر زنده است و من نمی دانستم و بیست سال پیش که قرار بوده امیر برود دنبال جنازه سعید من ترسیده بودم و امیر که فهمیده بود نامه ای را داده بود به دستت برسانم که آن نامه گم شد و من از بچه هایی که عقب نشینی کردند شنیدم که امیر در کمین گیر کرد و... اما خاطره هیچوقت فرصت نکرد به لاله بگوید ولی در دلش اسم امیر روشن شده بود و با یاد امیر چشم بر تمام دنیا بست. خاطره عاشق مسعود نشد چون او امیر نبود و او هنوز هم دلش پیش امیر گیر کرده بود.
خاله مرجان مادر بود دیگر. هرچقدر سعید قول و قسمش داده بود که چیزی نگوید اما روز تشییع نمادین پیکر مفقود سعید آتش دلش را با خاطره آرام کرد. چقدر خاطره عرق کرد و آب شد وقتی فهمید خاله مرجان بدون اطلاع سعید خاطره را از خواهرش مهناز خواستگاری کرده و سعید چوب رفاقت با امیر را از خاطره خورده بود و خاطره چوب شکستن دل سعید را.
امیر آدم عجیبی بود. آرام، ساکت، بی حاشیه. اصلا انگار نبود. اگر لاله قشقرقی را که امیر در روز دفن شهدای دانشگاه به راه انداخته، ندیده بود شاید هیچ وقت متوجه حضور این همکلاسی شاکت و آرام و بی حاشیه نشده بود. تنها همکلاسی لاله که از دوره کارشناسی تا دکتری همدرس بودند.
ارشد بهتر بود. اکثر، هم دوره ای های کارشناسی بودند. جز تک و توکی از دانشگاه های دیگر. اما تنها کسانی که از آن جمع محدود کارشناسی ارشد به دکتری راه یافته بودند امیر و لاله بودند. چند نفر دیگر هم بودند که امیر و لاله با آنها غریبه بودند.
امیر و لاله هم بایکدیگر غریبه بودند. جز سلام هایی اتفاقی و چشم در چشم هم شدن هایی یکهویی هیچ ارتباطی با هم نداشتند. به همین خاطر وقتی سهیلا زنِ برادر امیر در دانشگاه لاله را برای امیر خواستگاری کرد، تازه لاله متوجه شد که چقدر احساس خوبی به این پسر عجیب و ساکت و آرام و بی حاشیه دارد و یادش نمی آید این احساس از کی در دلش آمده است. انگار از ازل امیر در دلش نشسته بود و امروز خدا سهیلا را فرستاده تا پرده از دل لاله بردارد.
سر سفره عقد همه بودند. خواهرها، برادرها، عموها و عمه ها، دایی ها و خاله های امیر و خیلی های دیگر. از اقوام لاله مادرش بود و مسعود که حق نداشت باشد. و عموی بزرگ لاله که چند سال بعد رفت آمریکا و هنوز هم لاله از او بی خبر است. جای خالی پدرش را بدجوری حس می کرد.
نداشتن پدر را یک دختر خیلی جاها حس می کند. اما موقع ازدواج شاید عکسی از پدری که همه می گویند شهید شده و جنازه اش هنوز برنگشته و لاله نمی خواهد باور کند قدری دل دختر بیچاره را آرام می کرد. اما تمام عکس ها و آلبوم ها در آوارگی های زمان جنگ گم و گور شده بودند. الا یک عکس دو نفره از امیر و خاطره که چهره هایشان واضح نبود. به قول خاطره فقط خودمان می دانیم خودمانیم و هرکس پیدایش کند می تواند ادعا کند خودش است. عین همین عکس را مسعود با اصرار از خودش و خاطره گرفته بود. با این فرق کوچک که واضح بود و قابل انطباق با هیچکس غیر خودشان نبود. که لاله وقتی تازه چهار دست و پا راه افتاده بود آن را جوری پاره و مچاله کرد که دیگر درست نشد.
شاید به همین خاطر ها بود که لاله جواب وکیلمِ عاقد را همان بار اول داد. با بغض و گفتنِ با اجازه ی پدرم و، به مادر که رسید به هق هق افتاد. خطبه که تمام شد کِل و نقل ها به هوا رفت. پدر امیر پیشانی عروسش را بوسید و دست امیر و لاله را توی دست هم گذاشت. آن روز لاله متوجه نشد این محبت پدرانه پدر امیر بود که وقتی دست لاله را گرفت تا به دست امیر برساند او احساس یتیم بودنش را فراموش کرد یا عشقی که از گرمای دست امیر به دستش رسیده بود و او به این دست ها ایمان آورده بود، دلش را قرص کرد.
بعدها هرچه می گذشت رابطه اش با پدر امیر صمیمی تر می شد تا جایی که خواهرهای امیر به او حسودی می کردند و لاله فراموش کرده بود نداشتن پدر و مهمتر از همه تنفرش از مسعود را.
مسعود پای قولش به سعید و امیر ایستاده بود. اما سعید در دار دنیا یک مادر و خواهر داشت که چند سال بعد از تشییع نمادین پیکر مفقودش برگشتند دزفول کنار هواهرهای و برادرهای مادر. هرچند خیلی طول نکشید که در موشکباران دزفول خانه هایشان با خاک یکسان شد و به فاصله کمی همه خانواده سعید شهید شدند. ولی تا وقتی که مادر و خواهرش اهواز بودند مسعود با اینکه دیگر قصد نداشت به جبهه برود و به کسی هم نگفته بود، به آن ها رسیدگی می کرد. رفتن آن ها و بعد تر شهادت شان مسعود را مجبور کرده بود که مراقب خاطره و لاله باشد و آن قولش را بارها به زبان آورده بود و آن قدر آورده بود و آمده بود و رفته بود که دلش پیش خاطره گیر کرده بود و پدر امیر فهمیده بود و مخالفتی هم نکرده بود و خاطره شرط گذاشته بود که مسعود نباید دیگر به جبهه برود و مسعود هم قول داده بود هم گفته بود بعد از شهادت سعید و امیر دیگر به جبهه نرفته است. و پای قولش هم ایستاده بود.
مسعود اصولا پای قولش می ایستاد. حتی بعد از مرگ خاطره که لاله گفته بود قول بده دیگر ریختت را نبینم مسعود قول داده بود.
لاله هم به امیر قول داده بود که پایان نامه ای را که امی ربعد از اخراجش جدی تر برایش مایه گذاشته بود تا پایان سال برای دفاع حاضر کند. ولی بدون امیر انگیزه هیچکاری را ندارد. نه زندگی، نه درس، نه پایان نامه. حوصله هیچکاری را هم ندارد. فقط بازگشت پدرش در این روزهای شلوغ همه چیز را بهم ریخته تر کرده است. وقتی امیر را ندارد انگار دنیا را ندارد. نمی داند قبل از امیر چه داشته که با آمدن او اینقدر درگیرش شده که بدون او هیچ ندارد.
حالا امیر در گوشه ی بیمارستان افتاده و لاله در گوشه و کنار خانه لا به لای وسایل باقیمانده از مادرش در به در رد و نشانی ست از پدری که چیزی از او نمی داند. صدای آشنا هم به او چیزی نگفت. اصلا نگفت پدرش می آید؟ می رود؟ او باید برود به دنبالش؟ اصلا پدرش که نمی داند او را دارد. چطور به پدرش بگوید مادر فریب دوستت را خورده و حالا اصلا نیست که حتی از خود دفاع کند. فریب خوردنش برای پدر سخت تر خواهد بود یا نبودنش؟
وقتی مادرش را دفن کردند تازه بغضش ترکید. تازه یادش آمد چقدر به او وابسته بود. تازه فهمید چقدر تنها شده. که امیر نگذاشت تنهایی، لاله را بغل بزند و ببرد. هم پای گریه ها و بی تابی هایش بود و بدجور توی دل لاله جا کرد.
یک شب قبل از چهلم خاطره نیمه های شب که لاله از خواب پرید و زار زارد گریه می کرد امیر هم لباس پوشید و با هم رفتند گلزار شهدا. کنار قبر خالی پدرش خاطره را دفن کرده بودند. قبر مادر هنوز سنگ نداشت و لاله تا اذان صبح روی قبر خوابیده بود و با مادرش حرف می زد. امیر فانوسی روشن کرده و قرآن می خواند. صدای خوبی داشت و همین صدا کلی لاله را آرام کرده بود.
باید پدرش را ببیند. اگر پدر امیر بود حتما کمکش می کرد. حتما بار نبودن امیر را به دوش می کشید. چقدر قبل از رفتن به امیر سفارش لاله را می کرد. ولی انگار امیر و تقدیر گوششان به این حرف ها بدهکار نبود. شاید هم تقصیر قلب امیر است که موقعیت نشناس بود و بی خبر در کنار خیابان از کار ایستاد و دست های امیر را گذاشت توی پوست گردو. ولی این قلب مهربان چطور می تواند مقصر باشد. قلبی که فقط برای لاله می تپد. قلبی که به خاطر لاله در دانشگاه دعوا به راه انداخت و آنقدر شلوغش کرد که از دانشگاه اخراج شد و سهیلا که سعی کرده بود خبر را آرام آرام به لاله بدهد و لاله باور نکرده زنگ زده بود به امیر با تغیر و تعجب پرسیده بود این همه سال درس خواندی باید وقتی دانشجوی دکتری هستی بزن بزن راه بیاندازی در دانشگاه؟ و امیر خندیده بود که پیش می آید و لاله هیچ وقت نفهمید آن دعوا به خاطر او بوده و به اصل ماجرا مشکوک بود. حالا نه امیر هست، نه پدرش. نه حتی کسی که از گذشته لاله و پدرش چیزی بداند. فکر می کند آزادی پدرش حصار جدیدی ست که قرار است او را باز هم از لاله دورتر کند.
لاله تمام عمر انتظار آمدن پدرش را می کشید و همین انتظار دلش را گرم کرده بود و به زندگی امیدوارش می کرد. ولی حالا که پدرش آمده ترسی وجودش را برداشته. پدری را که در تمام طول عمر عاشقش بوده چطور نشناخته و این غریبگی حصار لاله است یا پدرش؟
همه خواسته بودند که سردش کنند اما باور او به وجود پدر و گرمایی که در دلش هر روز شعله می گرفت او را امیدوارتر کرده بود. دوست دارد آمدن پدرش را فریاد بزند و همه آن هایی که او را انکار می کردند را احضار کند و پدرش را به آن ها نشان بدهد.
فکر می کند در تنفر از مسعود زیاده روی کرده. لااقل درباره پدرش با او حرف می زد یا اجازه می داد او از پدرش برایش بگوید. ولی چطور می شود به شناختی که از مسعود به دست می آید اعتماد کرد. خاطره، امیر را یا بخشی از امیر را از طریق همین مسعود شناخته بود که حاضر به فراموش کردنش شده بود. لاله اما حاضر به فراموش کردن پدرش و پذیرفتن واقعیتی که در دلش حقیقتی نداشت نبود.
سال ها آرزوی رسیدن این روزها را می کشید اما دیورا بلند آرزوهایش یکباره بر سرش خراب شد. پدرش از بیمارستان فرار کرده. وقتی که اندکی حالش بهتر شده بعد از آنکه بدحال شده بوده وقتی از تغییر چهره شهر و دیاریشان برایشان گفته اند. که قبل از تماشای ابهت چهره جدید دوره و زمانه ای که آن ها بیش از دو دهه از آن دور بوده اند و با رویای گذشته خویش دم خور و مانوس حیرت نکنند. ولی امیر و چند نفری که توی اتوبوس بوده اند بدحال می شوند پس از شنیدن توصیف جدید شهر قدیم شان.
هر وقت در ذهن درگیر شیرینی رویاهایت می شوی کابوس هایی برای زهر کردنش از دور خدا سر می رسند. حالا لاله مانده است و مهلت پایان یافته ارائه پایان نامهاش و پدری که نتوانسته پیدایش کند و همسری که از جان برای لاله و و پایان نامه اش خصوصا بعد از ماجرای درگیری و اخراج مایه گذاشته بود.
با دلی که برای پدر و مادرش می تپید و نگران قلب مهربان امیر بود در میان غربت نگاه های اساتید و همکلاسی هایی که برای او بود و نبودشان یکی بود از پایان نامه اش دفاع کرد. مادرش اگر بود حتما در انتهای سالن می ایستاد تا چشمان خیسش حواس لاله را پرت نکند و نگوید اینقدر احساساتی نشو! مامان...
نقد این داستان از : احسان رضایی
بیایید یک بار خلاصۀ خطی داستان شما را بنویسیم: امیر و سعید که پسرخاله هستند با مسعود رفیق هستند. سعید از دخترخاله‌اش خاطره خواستگاری می‌کند، اما خاطره امیر را می‌خواهد و به او جواب مثبت می‌دهد. بعداً سه دوست با هم به جبهه می‌روند، سعید که خاطره فکر می‌کند از لج جواب رد دادن به تو، امیر را هوایی کرده شهید می‌شود و خاطره می‌فهمد مادرش بدون اطلاع او، خاطره را خواستگاری کرده. امیر هم در یک حمله مفقود الاثر می‌شود. مسعود که خبر را می‌آورد، در عالم رفاقت با خاطره ازدواج می‌کند. لاله، دختر امیر اما از او که خبر را آورده متنفر است و از همان کودکی به او اجازۀ صمیمیت و صمیمی صدا زدن نمی‌دهد. لاله در دانشگاه با پسری که اسم او هم امیر است آشنا می‌شود، و ازدواج می‌کند و سر عقذش هم مسعود حق ندارد بیاید. محبت پدر امیر، جای خالی پدر لاله را پر می‌کند. بعد از مرگ خاطره، لاله به مسعود می‌گوید برو و او هم می‌رود. امیر در دانشگاه سر ماجرایی که نمی‌فهمیم بزن بزن می‌کند و اخراج می‌شود. لاله قول داده پایان‌نامه او را برای دفاع تا آخر سال آماده کند، اما به یکباره روزی امیر در خیابان سکته می‌کند و او را به بیمارستان می‌برند، همزمان «صدایی آشنا» با تلفن به لاله خبر می‌دهد پدرش برگشته. لاله برای پیدا کردن پدر سراغ مسعود می‌رود، اما مادر مسعود می‌گوید او چند روز است رفته و خبری از او نیست. امیر، پدر لاله هم وقتی از تغییرات شدید شهر نسبت به روزهای جنگ باخبر می‌شود از بیمارستان فرار می‌کند و لاله او را نمی‌بیند. حالا باید بدون پدر و مادر و همسر، برود برای دفاع از پایان‌نامه‌.
می‌بینید چقدر اتفاق افتاده در یک داستان کوتاه؟ هر کدام از این اتفاقات خودش می‌توانست یک داستان کامل باشد. مثلاً آن قضیۀ قضاوت غلط خاطره، مادر لاله در مورد پسرخاله/خواستگار قبلی‌اش که روز تشییع پیکر او متوجه اشتباهش می‌شود بار دراماتیک یک داستان را دارد. یا ماجرای دعوای امیر در دانشگاه‌. دختری که از آورندۀ خبر شهادت پدرش متنفر می‌شود اما مادرش با او ازدواج می‌کند. یا مفقودالاثری که بعد از سال‌ها برمی‌گردد، اما با مشاهدۀ وضعیت جدید و اینکه روزگار دیگر مطابق آرمان‌های او نیست، دوباره و این بار عامدانه گم می‌شود... اینها همه، اتفاقات داستانی هستند که می‌شود سر فرصت قصه‌شان را تعریف کرد و خوانده را با منطق و دلایل اتفاق و آدم‌های اتفاق همراه کرد. اما وقتی این تعداد زیاد از اتفاقات به صورت رگباری و پشت سر هم، مثل اخبار روایت می‌شوند، فرصت پرداخت هر کدامشان از بین می‌رود و خیلی‌هایشان بی‌منطق می‌شوند. مثلاً پدر امیر، همسر لاله که این همه به عروسش لطف داشت، در لحظات بیماری پسرش غایب است و اصلاً خبری از او نیست. یا دعوای امیر در دانشگاه کاملاً بی‌منطق و بی دلیل از آب درآمده. کلی اتفاق بی‌منطق دیگر هم در قصه هست. چطور عاقد بدون حضور ولی دختر صیغه عقد را جاری کرده؟ مسعود چطوری از زندگی دخترش که ازدواج کرده می‌رود بیرون؟ بعداً چرا دوباره از خانه مادرش هم می‌رود؟ صدای آشنایی که خبر بازگشت پدر را به لاله داد کی بود؟ اینکه چطور دوتا پسرخاله از خواستگاری مشترکشان از یک دخترخاله بی‌خبر هستند و همچنان با هم رفیق گرمابه و گلستان هستند هم همین‌طور. ما جواب هیچ کدام از این سوالات را نمی‌دانیم. چون شما فرصتی نداشتید که برایمان بگویید. چون ظرف داستان کوتاه برای پروراندن این همه اتفاق گنجایش ندارد. اینها، ماده خام یک رمان هستند که آنجا سر فرصت، ماجرا را با پیش‌زمینه‌ها و دلایلش تعریف کنید و حالات آدمهای قصه‌تان را برای ما بسازید و نشان بدهید. برای داستان کوتاه، یک اتفاق هم کافی است. به شرطی که آن یک اتفاق را برای خواننده درست و باورپذیر تعریف کنید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۲
محمدمهدی امجد » چهارشنبه 19 تیر 1398
بسیار عالی و راه‌گشا بود. ممنونم بابت توضیحات دقیق و مستدل‌تان.
احسان رضایی » پنجشنبه 20 تیر 1398
منتقد داستان
سلامت باشید. شما استعداد خوبی دارید و در همین متن هم جملات داستانی زیادی هست. لطفاً به تلاش و تمرین ادامه دهید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت