پیمودن فاصلۀ تمرین تا داستان




عنوان داستان : تخته کلاس
نویسنده داستان : سید مهدی محمدی نسب

تخته کلاس
به شاگردش اشاره کرد پیشش برود. تا آمدن شاگرد پوست تخمه ها و ته مانده سیب را گوشه ای پرت کرد و با دستمال پارچه ای ، دهانش راپاک کرد و آدرس محل تحویل بار را گفت. ماشین شاگرد هم با چند سرفه سیاه بیدار شد و حرکت کرد.
مستخدم بار را تحویل گرفت. میخ ها را کوبید. با زدن دکمه کنتور، لامپ ها را خواباند و رفت.
تخته با پاک کن و ماژیک ها تا صبح گپ زد؛ از خوشحالیش بابت شروع سال نو می گفت. از محل تولدشان می گفتند. از الوار ها تا جسد پدران سیاه بختشان که غبار گچ دلشان در هوا می رقصید. از گالن های رنگ و کارتن های پر اسفنج.
هفته ها طول کشید تا تخته به کلاس عادت کند. چند ماه اول که فقط از سر و صدای بچه ها و صدای غژ غژ ماژیک ها کلافه بود. اما پیه همه ی این ها را بخاطر رسالتش به تنش مالید.
دلش می خواست خیلی چیز ها بگوید اما کسی لایق نبود که بشنود. دلش می خواست تمام جواب هایی را که دانش آموزان بلد نیستند، بگوید. تشنه آن بود که نوشته هایی را که معلم ها روی او می نویسند، بخواند اما...
دوست داشت جواب ها ریز ریز به بچه ها برساند تا لااقل مردود نشوند، ولی نمی شد. ناراحت بود از آنکه نمی تواند تمام شیطنت های شاگردان مظلوم نما را لو بدهد و ریشه دروغ هایشان را بخشکاند. می خواست بخاطر تک تک ماژیک های تمام شده گریه کند. بخاطر همه دعوا های شاگردان، بر سر خیلی چیز ها، آرزو می کرد کور و کر بود. برای همه درد های مختلفی که در جزء جزء بدنش داشت، که ناشی از ضربه های معلم و چه و چه و چه ناله کند. مشتاق بود دیواری را که سال ها پشتش به او بود و به او تکیه کرده ببیند و عذرخواهی کند.
همه این خاطرات و رنجش روان ها غصب غم کاسه صبرش را پر می کرد. او می ماند و افق سنگی پشت پنجره.
بچه ها باهم همدست شدند تا آتشی دیگر به پا کنند. آنها ماژیک مخصوص تخته را قایم کردند و ماژیکی دیگر جایگزینش کردند که در نوک آن سوزنی قرار داشت. تخته از کارشان خیلی تعجب کرد؛ سکوت کرد تا حاصل نقشه بچه ها را ببیند.
زنگ فارسی معلم، موسیقی آرامش بخشی را پخش کرد و صدای آن را بلند کرد تا همه از آن لذت ببرند. شعر «صدای پای آب» را روی تخته با خط خوش نوشت. تقریبا تمام تخته پر شد. گوشه پایینی سمت چپ تخته سه نقطه گذاشت. بچه ها از حجم زیاد شعر دهانشان باز ماند؛ با یک خنده کوچک، بچه ها به یادشان آمد که چه دست گلی به آب دادند.
معلم بعد از اینکه فهمید ماژیک هیچجوره پاک نمی شود، به تمام بچه های کلاس یک صفر داد و باعث و بانی اصلی آنرا از کلاس اخراج کرد.
تخته را به کارخانه اش بردند تا او هم مثل اجدادش دفن شود. وقتی پشت ماشین بود، چشمانش را بست، تمام لحظات زندگی اش جلوی چشمش آمد؛ به ترافیک بدی خوردند. متوجه تصویر خودش روی شیشه ماشین کناری شد. با خودش زمزمه کرد:
و نترسیم از مرگ//مرگ پایان کبوتر نیست.//مرگ وارونه یک زنجره نیست.//مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان//مرگ در حنجره سرخ - گلو می‌خواند.//مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.//مرگ گاهی ریحان می‌چیند.//گاه در سایه است به ما می‌نگرد
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای سید مهدی محمدی نسب سلام

شما نویسندۀ بسیار جوانی هستید و خواندن آثار نویسنده‌ای به جوانی شما باعث افتخار و امیدواری است. خوشحالم داستان‌نویسی آنچنان برایتان جدی شده است که می‌خواهید آن را در معرض خوانش و نقد و نظر قرار دهید؛ جسارت شما قابل تحسین است و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. «تخته کلاس» را خواندم. در پیامی که برای منتقد گذاشته‌اید، اشاره کرده‌اید که از نظر خودتان این اثر به لحاظ کیفیت، چند پله از سایر آثارتان پایین‌تر است. نخستین نکته‌ای که می‌خواهم بدانید و به آن توجه کنید این است که بعد از این وقتی اثری را در جمع می‌خوانید و یا آن را به جایی می‌فرستید، به هیچ وجه به شنونده یا خوانندۀ داستان، پیش‌فرض ذهنی ندهید؛ به این معنی که اصلا لازم نیست دربارۀ اثر توضیح بدهید که مثلا این اثر ضعیف است یا قوی است و یا مثلا منظورم در اینجا اینطور بوده است و از نظر خودم اینطوری است و غیره. هیچ نیازی به این کار نیست. شما فقط و فقط خود اثر را بخوانید و یا بفرستید. گاهی پیش‌فرض‌هایی که نویسنده در اختیار مخاطب می‌گذارد، به زیان داستان تمام می‌شود. حالا به خود متن می‌پردازیم. خلاصۀ ماجرا این است که تختۀ کلاس مدرسه، دارد درد دل می‌کند یعنی از ابتدا تا انتها صدای تختۀ کلاس است که شنیده می‌شود. خوب این سوژه می‌تواند برای تمرین و دست‌گرمی مناسب باشد. معمولا در تمرین‌های کارگاهی از این روش‌ها استفاده می‌شود. به ویژه در کارگاههایی که ویژۀ نویسنده‌های نوجوان است. مثلا از آن‌ها خواسته می‌شود درددل‌های تخته سیاه را بنویسند یا گفت و گوی میان تخته‌سیاه و گچ را، یا گفت و گوی میان درخت و پرنده را و تمرین‌هایی از این دست که اتفاقا خیلی هم خوب است اما همه این‌ها فقط برای تمرین مناسب و کاربردی هستند چون این‌ها سوژه‌هایی نیستند که جان داستان شدن داشته باشند. منظور این است که درددل‌های تختۀ کلاس، به تنهایی و بدون اتفاق داستانی، دست نویسنده را می‌بندد و نویسنده در چنین وضعیتی برای نوشتن داستان قدرت تاخت و تاز ندارد؛ با این حال یکی از قشنگ‌ترین و شاعرانه‌ترین صحنه‌هایی که موفق به خلق آن شده‌اید جایی است که تخته به خاطر شیطنت بچه‌های کلاس خراب شده است و به عنوان یکی از وسایل اسقاطی برای همیشه از مدرسه بیرون می‌رود و برای نخستین بار تصویر خودش را در شیشۀ ماشین کناری می‌بیند و بخش‌هایی از شعر سهراب سپهری را که روی تن‌اش نوشته شده است می‌خواند. این تصویر، قشنگ است اما اگر تبدیل به صحنه‌ای می‌شد که در دل داستانی با سوژه ای متفاوت قرار داشت، تأثیرگذارتر می‌شد. با توجه به اینکه بسیار جوان هستید و همینطور با توجه به تجربۀ کوتاه داستان‌نویسی‌تان پیشنهاد می‌کنم داستان‌های خوب فراوان بخوانید. تا می‌توانید بخوانید و به تمرین ادامه بدهید. سوژه‌های داستانی‌تان را فهرست کنید و برای نوشتن، جذاب‌ترین و داستانی‌ترین سوژه‌ها را انتخاب کنید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت