داستان با اتکا به ظرف ذهنی مخاطب شکل نمی‌گیرد




عنوان داستان : شیشه و گلهای مصنوعی
نویسنده داستان : علیرضا تاریوردی

ساختمان تمام شیشه ای تمیز شده بود و در نور آفتاب می درخشید. نظافتچی ها خسته از کار تکراری می رفتند تا لباسهای کفی و خیس خود را عوض کنند.
رییس نگاهی به ساختمان انداخت و لبخند رضایت بر لبانش نشست. با خود گفت:" عالی شد. ساختمون گند گرفته بود. اصلا باید بگم شیشه ها رو زود به زود بشورن". بعد با خود فکر کرد:"اما هزینه آب رو چکار کنیم؟ خیلی زیاد میشه"
بعد، مسئول دفتر خود را صدا زد و گفت: "تحقیق کن ببین اگه بخواهیم تمام گلدونای طبیعی رو با مصنوعی عوض کنیم چقدر هزینه داره. لااقل اینجوری از آب دادنشون راحت میشیم. ضمنا قبضای آب یک سال گذشته رو جمع بزن بگو چقدر شده".
رییس داشت هزینه- فایده می کرد که ببیند آب ارزان تر است یا گلدانهای مصنوعی!
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. به‌نظرم این داستان جای کار دارد. گاهی یک موقعیت درام چنان در سر ما جان می‌گیرد که تا آن را ننویسیم دست از سر ما برنمی‌دارد. گاهی هم داستان می‌نویسیم که به بهانه‌ی داستان حرفی را به مخاطب منتقل کرده باشیم. درحقیقت داستان می‌نویسیم که به‌بهانه‌ی سرگرم کردن مخاطب او را وادار به فکر کردن کنیم. به‌نظرم شما برای نوشتن داستانتان از رویکرد دوم استفاده کرده‌اید. بیشتر نویسنده‌های دنیا از این رویکرد استفاده نمی‌کنند اما نمی‌شود گفت که این رویکرد برای نوشتن داستان سازوکار قابل استفاده‌ای نیست. به‌نظرم حرف شما شخصی‌زدایی نشده است. یعنی مفهوم حرفتان بیشتر برای خودتان مفهوم معتبری است تا برای مخاطب چون بخش زیادی از داستانتان در ذهنتان باقی مانده است و به داستان منتقل نشده است در نتیجه داستان همان‌قدر که برای شما به‌عنوان نویسنده‌ی آن قابل درک است برای من مخاطب قابل درک نیست. به‌خاطر همین کمی‌ها و کاستی‌ها می‌توانم بگویم که مساله‌ی داستان شما را نمی‌فهمم. شاید دلیل اصلی این نفهمیدن این است شخصیت کارفرمای داستان شما را نمی‌فهمم. بهتر است بگویم نمی‌شناسم چون شما هیچ تلاشی برای شناساندن او به من نکرده‌اید و من برای شناخت او مجبورم به ظرف ذهنی خودم اتکا کنم. اگر بخواهیم جور دیگری به عملکرد شما در داستانتان نگاه کنم باید بگویم که داستان شما فاقد عنصر شخصیت‌پردازی است و این در حالی است که مفهوم داستان شما یا همان حرفی که سعی در انتقال آن‌را دارید در سایه‌ی شناخت همین شخصیت شکل می‌گیرد. فکر کنید من داستان پدربزرگم را برای شما تعریف کنم وقتی که شما او را نمی‌شناسید. هرچقدر هم که این داستان داستان دراماتیکی باشد شما در نهایت به‌خودتان می‌گویید که من چرا این داستان را برای شما تعریف کردم. در صورتی که وقتی شما پدربزرگ من‌را می‌شناسید دیگر تعریف داستان او حتی اگر داستان دراماتیکی نباشد به‌اندازه‌ی حالن قبلی بی‌مورد به نظر نخواهد آمد. حرف من هم همین است. تا وقتی من شخصیت داستان شما را نشناسم دانستن داستان او برای من بی‌اهمیت است. اما شناخت این شخصیت دانستن این داستان را برای مخاطب موجه می‌کند. بعد از شخصیت پردازی نکته‌ی مهمی که در ارتباط با داستان شما اهمیت دارد شناخت اتمسفر داستان شما است. من اتمسفر داستان شما را نمی‌شناسم. نمی‌دانم که این داستان در کجا شکل گرفته است. نمی‌دانم که اگر داستان شما داستان یک انحراف از معیار است (مثل بیشتر داستان‌ها) این انحراف با چه متر و مقیاسی سنجیده شده است چون جامعه‌ی داستانی شما را نمی‌شناسم و شما هم هیچ تلاشی برای شناساندن این جامعه به من نکرده‌اید. داستانی که قرار باشد تمامش با اتکا بر ظرف ذهنی مخاطب شکل بگیرد داستان موفقی نیست چرا که نویسنده‌اش تلاشی برای شناساندن دنیای داستانش و آدم‌های این دنیا که به مخاطب نکرده است در نتیجه نظام علی-معلولی شکل نمی‌گیرد و وقتی این نظام شکل نگیرد داستانی شکل نگرفته است. در بهترین حالت شما یک طرح داستانی دارید. طرحی که نیاز دارد سرحوصله پرداخت شود و شکل و شمایل داستان به خودش بگیرد. امیدوارم به‌همین زودی نسخه‌ی کامل‌تری از داستان شما را بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت