گول شخصیت‌های فرعی را نخوریم.




عنوان داستان : باد می‌آمد و آسمان گرفته بود
نویسنده داستان : محمدمهدی امجد

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «باد می‌آمد و آسمان گرفته بود» منتشر شده است.

دفترچه را نگاه می‌کند و می‌رود. از نیمه‌ی شب گذشته است. صدای هورت کشیدن چایش را می‌شنوم. کسی توی داروخانه نیست، جز من و دو نفر متصدی خسته که هر دو پشت قفسه‌های دارو از دیدرس دورند. صدای کشیده شدن دمپایی‌اش بر زمین تمام خستگی روز را فریاد می‌زند. سعی می‌کنم از لابلای قفسه‌ها و اشیایی که بخش داروها را از پذیرش نسخ جدا کرده‌اند دو متصدی خسته‌ی داروخانه را ببینم. حس می‌کنم برای تکمیل داروها از این قفسه به آن قفسه می‌روند.
دفترچه را نگاه می‌کند.
- خلیلی!؟
به خلوتی داروخانه نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم:
- بله...
چشمانش از بی‌خوابی سرخ است. لبخند می‌زند و به صندلی‌هایی که وسط داروخانه گذاشته‌اند، و معمولا لب به لب مملو است از مراجعان خسته و بی‌حوصله نگاه می‌کند. داروها را می‌گیرم. می‌گوید: «خدا شفا ش بده.»
نشستم پشت میز ردیف سوم. زنگ زد. گفت نتوانسته پیدایش کند. آدرس کتابفروشی بین‌الملل را دادم. گفت: «کنار کتابفروشی ایستادم خُب. یه دقه بیا بیرون! گیج شدم.» گفتم همین یک میز خالی بوده و الان خیلی‌ها منتظرند که بلند شوم، کنار کتابفروشی که ایستاده باشی درست به سمت چپ نیم‌نگاهی بیاندازی... کلافه شده بود که داد زدم: «بابا! اینجا که خیلی تابلوه!»
دختر و پسر جوانی در ابتدای ردیفی که من در انتهایش نشسته بودم تقریبا در بغل یکدیگر رفته بودند. مثل کلوزآپ فیلم‌های کلاسیک هند. نیم‌رخ‌شان به من بود و تمام رخ‌شان به هم. پسر متوجه نگاه من شد. اما عکس‌العملی نشان نداد. فقط زمانی که سماجت من را در زُل زدن به کلوزآپ‌شان حس کرد و چشمش به چشمم افتاد پرسید: «شما می‌خوای بری!؟» خیلی هم لحنش سوالی نبود. احساس کردم می‌خواست خبری را بدهد و به اطلاعم برساند که می‌خواهم بروم و صندلی را برایشان خالی کنم. که گفتم: «نه می‌خوام بمونم!» و دختر را نگاه کردم که یک سر و گردن از پسر کوتاه‌‌تر بود و سرش تقریبا زیر چانه‌ی پسر می‌خورد. جوری دستش را روی سینه‌ی پسر گذاشته بود که از دور به نظر می‌رسید به او آویزان شده. پسرک غیرتی شده و از زل زدنم به دختر معذب بود. من هم دنبال عبارت مناسبی می‌گشتم تا نثار دختر کنم که صدای دخترانه‌ای گفت: «چشمم روشن!» لیلا بود. دست به کمر ایستاده بود بالای سرم. اخم کرده بود.
- زل زدی به دختر مردم که چی؟ مگه خودت نامزد نداری؟
خنده‌ام گرفت. هنوز همان‌طور عنوق ایستاده بود و با ابرو اشاره‌ای به دختر و پسری کرد که هنوز همان‌طور فیس تو فیس بودند، بعد با حالتی طلبکارانه و مواخذه گرانه نگاهم کرد. اوضاع داشت جدی می‌شد. به صندلی روبرو اشاره کردم که بنشیند. اعتنایی نکرد و گفت: «چی کار به کار مردم داری؟» گفتم: «بشین تا به‌ت بگم.» جدی تر شد. اصرار داشت که همان لحظه بازخواستم کند. نمی‌دانستم چه کنم. جدی شدم، و عصبانی. با سر اشاره کردم به صندلی روبرو و خیلی خشک و رسمی بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: «یک حرف رو یه بار می‌زنم، گفتم بشین!» یکه خورد و مظلوم و مستاصل گفت: «خب چرا عصبانی می‌شی؟»
از داروخانه بیرن آمده بودم. دختر جوانی که از آن حوالی رد شده پرسیده بود: «ساعت چنده آقا»
- ساعت ندارم
- اوا! بمیرم... آخه چرا؟ می‌خوای یکی واسه‌ت بگیرم؟!!
نگاه عاقل اندر سفیهی به سر تا پایش انداخته بودم. که تبسمی کرده بود. و من خواسته بودم درجه‌ی تعقل نگاهم را زیاد کرده باشم ولی از حد انتظارم بیشتر شده و تنفرش را برانگیخته بود. حوصله سرکار گذاشتنش را نداشتم. دو زاری‌اش افتاد و در حین دور شدن «چلغوزی» نثارم کرده و رفته بود. فشن بود. و مانکنی راه می‌رفت. زورم گرفته بود که بی‌نصیبش گذاشته بودم. داد زدم: «شماره بدم خدمتتون!» برگشته بود. نگاهم کرده. آب دهانش را به سمتم حواله کرده بود. فاصله‌ی زیادی نداشتیم، ولی کف سفید رنگی که از دهانش بیرون آمده بود، در نیمه راه به زمین نشسته و پخش شده بود. پراید سفیدی کنارش ترمز کرده بود. دختر به پراید نگاه می‌کرد و راننده به دختر. آفتاب به وسط آسمان رسیده و سرم داغ شده بود. سایه‌ها کوتاه‌تر از آدم‌ها بودند. سایه‌ی کوتاه دختر و سایه‌ی کوتاه‌تر پراید ترکیب عجیبی را ساخته بود. افسر راهنمایی برای پراید سوت زده بود که حرکت کند. و پسر چیزهایی را آرام به دختر گفته، اندکی جلوتر رفته بودند. صف ماشین‌های در انتظاری که پشت سر پراید مانده بودند و بوق می‌زدند هم اندکی حرکت کرده بود، و بعضی از راننده‌ها فحش‌ها آبا و اجدادی را بلند بلند حواله‌ی راننده و حتی دخترک کرده بودند. افسر سوت دیگری زده بود و دفترچه‌ی جیرمه‌اش را از جیب شلوارش بیرون کشیده بود و دختر با افاده‌ی بیشتری به من نگاه کرده بود و چند قدمی جلوتر از پراید رفته بود و افسر وظیفه خودکار را از جیب پیراهنش درآورده بود و فک راننده تکان خورده بود و چیزهای دیگری به دخترک گفته بود و بوق ماشین‌های در انتظار شدت بیشتری پیدا کرده بود و نوای فحش‌ها و ناسزاها افسر سردرگم و مبهوت را هم بی‌نصیب نگذاشته بود و افسر راهنمایی از آن‌طرف خیابان به سمت پراید دویده بود و پراید رفته بود و...
درست وسط پل، درست وسط ترافیک بودم. صدای یکی از مسافرها مرا به خود آورد. اواسط آبان بود و هوا هنوز گرمای آزار دهنده‌اش را از دست نداده بود. دختر جوانی که روی صندلی جلو، بغل دستم نشسته بود و با گوشه‌ی مقنعه عینک آفتابی‌اش را پاک می‌کرد گفت:
«این کارون م که روز به روز خشکی ش بیشتر می‌شه و این آسمون م بخل ش گرفته یه قطره آب عنایت کنه.»
پسر جوانی که پشت سرم نشسته بود، و موقع حرف زدن لهجه‌اش مشخص بود گفت:
«کلّ ش تقصیر خودمون، تو شهرای بالا بارون و برف اومد، اینجا ما خاک شُ می‌خوریم، کلّ ش از گناهامون»
نمی‌دانم چرا فکر کردم حرف خودش نیست. به چهره‌اش نگاه انداختم و مشکوکانه نگاهش کردم و از چشم‌هایش خواندم که از نگاهم بدش آمده. می‌خواستم چیزی بگویم که فضا را عوض کرده باشم اما پیرمردی که ما بین پسر جوان و پیرزنی که همسرش بود یا خواهرش یا همراهش، گفت:
- این حرفا کیلویی چند، پسر جان؟ اینا هی ریدن تو این کارون بدبخت تا شد اینی که می‌بینی! از اون‌ورم اونا گند زدن به لایه‌ی ازن و جرّ ش دادن... حالا جورشُ من و توی بدبخت باید بکشیم.
پیرزنی که کنار پیرکرد نشسته بود به خود تکانی داد و می‌خواست چیزی بگوید که پیرمرد چشم غره‌ی سختی به او رفت و نطقش را کور کرد.
دختر جوان که عینکش را به چشم گذاشته بود گفت:
- نه پدر جان! اینا همه از بی‌عرضگی ما س، به جای اینکه لایروبی کنیم این کارون رو، اومدیم فاضلاب شهر و هرچی زباله و نخاله و پسموند کارخونه داشتیم تقدیم ش کردیم... خب! نتیجه ش چی می‌شه؟ همین! بیا! وسط کارون جزیره در اومده...
انگار تصادف شده بود. بیست دقیقه‌ای می‌شد که ماشین‌ها هیچ حرکتی نکرده بودند. نگاهم افتاد به کارون. آب جاری کم عمقی که جزایر کوچک و بزرگ پراکنده‌ای در وسط و اطرافش سر برآورده بود.
پسر جوان گفت:
- چاره ش نماز بارونه، اگه کسی نماز بارون می‌خوند. اگه کسی...
پیرمرد بدجوری عصبانی شده بود. نگاه غضبناکی به پسر کرد و تقریبا فریاد کشید:
- مخ شما رو شست و شو دادن...
پسر جوان هیچ نگفت که دختر اضافه کرد:
- با نماز بارون م مشکلی حل نمی‌شه، این نتیجه‌ی بی‌فکری‌ها و ندانم کاری‌های خودمونه، تازه اگه نمازی خونده بشه و بارونی بیاد.
پسر با آرامش گفت:
- توبه هم خدا گذاشته برا گناه... که مال بی‌فکریا یا نمی‌دونم کارامون... وقتی از ته دل توبه کردی، خدا پاک می‌کنه... کارون م مث ما لجن گرفته.
از محضر آمدیم بیرون. دوش به دوش ایستاده بودیم، با اندک فاصله‌ای. حس عجیبی در وجودم زبانه می‌کشید. صدای پدر و مادر لیلا را می‌شنیدم که با مادرم صحبت می‌کردند و میان حرف‌هایشان خاتون زبان می‌ریخت و خودشیرینی می‌کرد. ساعت 9 شب بود و خیابان به نسبت خلوت. من و لیلا کنار یکدیگر ایستاده بودیم. پشت سرمان محضر بود و روبرویمان درب پشتی حسینیه‌ی ثارالله. مهمان‌ها و اقوام کم کم از محضر بیرون می‌آمدند و من حس کردم باید مقداری دورتر از محضر بایستم. از سر و وضعمان می‌شد فهمید تازه عقد کردیم. هیچکدام‌مان حرفی نمی‌زد یا شاید نمی‌توانست بزند یا شاید هم نمی‌دانست چگونه. دل توی دلم نبود. نمی‌دانستم این سکوت تا کی ادامه دارد. هرکدام از مهمان‌ها که از محضر بیرون می‌آمد تبریکی می‌گفت و می‌رفت. من که هول شده بودم و دست‌پاچه زبانم بند آمده و جواب تبریک‌هایشان را با لبخندی مصنوعی و حرکت‌های غیر معمول می‌دادم. منتظر بودم مادرم یا پدر و مادر لیلا بیایند، یا خاتون. و خاتون باید می‌آمد و سکوتِ بینِ من و لیلا را می‌شکست. و آمد و سکوت‌مان را هم شکست. لیلا را در آغوش گرفت و بعدِ کلی تبریک و قربان صدقه رفتن، بی‌مقدمه دست‌هایمان را در دست هم گذاشت. یکّه خوردم. برای اولین بار دست زنانه‌ای را لمس می‌کردم که دست مادرم و یا خاتون نبود. دستی که تا چند ساعت پیش لمس‌اش ممنوع بود. زنانه بود و گرم. برعکس دست من که مردانه بود و سرد. لیلا دستم را آرام فشار داد و گفت: «چقد دسِ ت سرده!» به حرف آمده بود. به سختی چشم از زمین برداشتم و لیلا را در چادر نماز سپیدی که مادرم برای روز عقد به او داده بود دیدم. نمی‌دانم سپیدی چادر و گل‌های آبی رنگش اینقدر زیبایش کرده بود یا صورت بدون آرایش‌اش. دستش را بیشتر در دست گرفتم و به آرامی فشردم و گفتم: «دستای من همیشه سرده!»
خسته بود. یک هفته‌ای می‌شد که ندیده بودم‌اش. آخر هم ندیده رفت. راننده وحشت کرده بود. قسم می‌خورد که یکهو پریده وسط خیابان، جلوی ماشین. می‌گفت اصلا افتاده، انگار که غش کرده باشد. سر دردهای مادر بعد از تصادف پدر بیشتر شد. بیشتر نمی‌خوابید. ولی پدر خوابیده بود. برهنه‌ی برهنه. افتاده بود کف غسالخانه. پیشانی‌اش کبود بود و دور و بر زخم سرش را خوب تمیز کرده بودند. ولی هنوز جای ضربه معلوم بود. دو نفر دست و پایش را گرفتند و توی پارچه‌ای سپید گذاشتند.
خاتون کنار چرخ خیاطی زانو بغل کرده. چراغ شصت واتی بالای سرش روشن است و نور زردی را روی موهای خرمایی‌اش ریخته. پارچه‌های قرمز و سیاه دامنی که مادر قرار بود برایش بدوزد دور و بر چرخ خیاطی احاطه‌اش کرده. متوجه آمدنم نشده. در را بستم. از جا پرید. خسته‌ام. سلام کرد. ترس و تنهایی در چشمان سیاهش موج می‌زد.
از داروخانه می‌آیم بیرون. کیسه‌ی داروها را روی صندلی بغل می‌اندازم. تا قفل پدال را باز کنم، ماشین جمع‌آوری زباله‌ی شهرداری از خیابان ارفع بیرون آمده و به سمت فلکه‌ی پانزده خرداد حرکت می‌کند. کارگران خسته و بی‌جان روی زباله‌های بالای ماشین دراز کشیده‌اند. ماشین را روشن می‌کنم. خیابان خلوت است. مسیر آمده را رامسید می‌روم، و ماشین شهرداری پل راهنمایی را به تمام سرعت بالا می‌رود. ماشین عظیم و سنگینی که سرعتش از نعره‌ای که موتورش می‌کشد بسیار کمتر است. خیابان خلوت است و من تندتر از همیشه می‌رانم.
به داروخانه بر گشته‌ام. کلیدهای ماشین را روی پیشخوان پذیرش جا گذاشته بودم. متصدی داروخانه هر دو مشتش را بر هم گذاشته و نشسته بر صندلی بلند پشت پیشخوان بر دست‌‌هایش سجده رفته است. کلید را بر می‌دارم. متوجهم نمی‌شود. خواب است.
ماشین را روشن کرده بودم. خاتون پرسیده بود: «کلاس داری؟»
- نه!
- منُ می‌رسونی؟
در حیاط را باز کرده بودم. ماشین را برده بودم توی کوچه. مادر از پشت پنجره نگاهم کرده بود. نگاهش کرده بودم. پیشانی‌اش را با شال آبی رنگی بسته بود. اشاره کرده بود آرام رانندگی کنم. با تعظیم سر «چشم»ی گفته بودم و خندیده بود.
حوالی سحر است. نزدیکی‌های بیمارستان رسیده‌ام. صدای اذان نمی‌آید. ماشین را جلوی فرمانداری پارک می‌کنم. سربازی که در آن حوالی پست می‌دهد می‌خواهد چیزی بگوید. پشیمان می‌شود. در ماشین را باز می‌کنم. کیسه‌ی دارو را از روی صندلی شاگرد بر می‌دارم و پیاده می‌شوم. نگاهم می‌افتد به سرباز و سرباز نگاهی به ساعتش می‌اندازد و بعد به من اشاره می‌کند که جای ماشین را عوض کنم.
خاتون پیاده شده بود. به سرعت به سمت مدرسه رفته بود. داد زده بودم: «خاتون!» کوله‌اش را جا گذاشته بود. از ماشین پیاده شده بودم. کوله را که از دستم گرفته بود، گفته بود: «واسه م دعا کن داداش!» قبل از اینکه چیزی گفته باشم رفته بود.
خاتون به دیوار تکیه داده و به سقف نگاه می‌کند. صورتش سفیدتر شده. موهایش از بالا و کناره‌های روسری سفید و آبی‌اش بیرون ریخته‌اند. صدای قدم‌هایم در سردی و سکوت سالن بیمارستان می‌پیچد. به صورت بی رنگ و روحش نگاه می‌کنم. سرش را همانطور که روی دیوار تکیه داده می‌چرخاند و پلک بر هم می‌گذارد. قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمش و از کنار بینی می‌لغزد و در ترک لب‌های خشک صورتی‌اش می‌نشیند. شوری اشک به دهانش رسیده و پلک‌ها را باز می‌کند. چشمش به من افتاده. نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد. گریه می‌کند و به هق هق می‌افتد.
تومور کار خودش را کرده است. مادرم تمام کرد. در این یک هفته یا دو هفته یا نمی‌دانم... تمام ترسم این بود که خبر را چگونه به خاتون بدهم.
تومور کار خودش را کرده است. مادرم تمام کرد. در این یک ماه یا دو ماه یا نمی‌دانم... تمام ترسم این بود که آیا کاری از دست پزشکان برمی‌آید.
تومور کار خودش را کرده است. مادرم تمام کرد. در این یک روز یا دو روز یا نمی‌دانم... تمام ترسم این بود که بر سر من و خاتون چه خواهد آمد؟
تومور کار خودش را کرده است. مادرم تمام کرد. در این یک سال یا دو سال یا نمی‌دانم... تمام ترسم این بود که مخارج بیمارستان سر به کجا خواهد کشید؟
تومور کار خودش را کرده است. مادرم تمام کرد. در این چند روز یا چندین روز یا نمی‌دانم... ترس تمام وجودم را برداشته بود.
قبرستان شلوغ است. دیر رسیده‌ام. تا جواز دفن را بگیرم و هماهنگی‌های کفن و دفن تمام شود، مادرم را غسل داده‌اند. آستانه‌ی غسالخانه مملو از آدم‌هایی است که می‌شناسم و نمی‌شناسم. آسمان گرفته است. و تابوتی بر دست جمعیت می‌رود. و صدای لا اله الی اللهی در هوا. به‌دنبال خاتون می‌گردم. تابوت را می‌برند. دایی‌ها و دوتا از عموهایم را میان تشییع کنندگان می‌بینم. دایی محسن از میان جمعیت اشاره کرد که «بیا!» یعنی بروم به‌دنبال تابوت. پایم سست شد. مردها که از غسالخانه دور می‌شوند، شیون زن‌ها بیشتر می‌شود. خاله نرگس از روی سکو بلند شده. زن سیاهپوشی از روی سکو غش می‌کند. و خاله نرگس او را در آغوش خود نگه داشته است. خاتون. خاتون است. خاتون است که بعد از بردن تابوت از حال رفته. از روی سکوی غسالخانه افتاده و خاله نرگس او را گرفته است. می‌دوم به طرف‌شان.
گفت: «بشین!» نشستم. نای حرف زدن نداشت. کیسه‌ی دارو را گذاشتم کنار تخت. سرش را تراشیده بودند. صدایش به سختی به گوش می‌رسید. دکتر حرف زدن را برایش قدغن کرده. دست گذاشتم روی پیشانی‌اش، آه آرامی کشید. گفت: «چقدر دستِ ت سرده مامان!»دستم را برداشتم. به زحمت اخم ملایمی کرد. با چشمان بسته و تقریبا بدون صدا گفت: «بذار! دستِ تُ بذار... سرم آتیشه» سوز اشک را در چشمانم حس کردم. خواستم جلو گریه‌ام را بگیرم. بغض می‌خواست خفه‌ام کند. ناگزیر بود و بی امان. چشم‌هایم تار شد. اشک جلوی دیدم را گرفت. قطرات درشت اشک از گوشه‌ی پلک‌هایم سرازیر شد و صورتم را خیس کرد. از پنجره‌ی اتاق حیاط بیمارستان را نگاه کردم. باد می‌آمد و آسمان گرفته بود.
ابرها تیره‌تر شده‌اند. آسمان دلتنگ است. دلتنگ باران. کارگران بهشت‌آباد، حدود هفتاد قبر را آماده کرده‌اند. لودرکوچک سفید رنگی حدود سی ـ چهل متر آن‌طرف‌تر مقداری سیمان و ماسه را در هم می‌آمیزد‍. ماسه‌ها و سیمان‌ها را به شکل تپه‌ی کوچکی در آورده و از رویشان می‌گذرد. در ردیفی که قرار است مادرم را خاک کنیم دونفر قبل از او به خاک سپرده شده‌اند. قبر هفتم تا حدود هفتادم خالی است. و متحیرم که چقدر طول خواهد کشید تا این هفتاد قبر به تصرف اموات در آیند. قبر هفتم باریک است. شاید به عرض پنجاه سانتی‌متر. همه‌ی قبرها باریک‌اند و تنگ. خاک‌شان تیره‌تر از خاک معمول و عمق زیادی هم ندارند. شروع به شمردن قبرهایی می‌کنم که ردیف‌های قبل را تشکیل داده‌اند. هفتاد قبر. هفتاد قبر قدیمی و هفتاد قبر جدید. قبرهای قدیمی سنگ قبر دارند و کم و بیش خاک گرفته‌اند. قبرهای جدید بدون سنگ‌اند. و خاک‌های قبر برآمده است و روی بر آمدگی شش قبر جدید گل‌های زیادی پرپر شده است. تابوت را با لا اله الا الله می‌آورند. و برای هفتمین مرتبه روی زمین می‌گذارند. قبل از اینکه از زمین بلندش کنند به سمت تابوت می‌دوم، خاتون دستم را می‌گیرد، می‌ایستم، دستش را میان دستم می‌گیرم، به چهره‌ی غمزده‌اش نگاه می‌کنم و دستش را در دست خاله نرگس می‌گذارم. به تابوت می‌رسم که روی زمین است و کنار دایی محسن زانو می‌زنم و زیر تابوت را با کمی تعلل و دیرتر از بقیه بلند می‌کنم. باد شدت گرفته. به قبر نزدیک می‌شویم. صدای غرش ابرها در تمام قبرستان می‌پیچد و نور برقش همه را شوکه می‌کند. صدای آژیر دزدگیر ماشین‌های پارک شده در بهشت آباد سمفونی ناکوک و بی‌نظمی شده که سوهان روح همه است. بعضی‌ها از فاصله‌ی چندصد متری سعی می‌کنند با ریموت دزدگیر صدای آژیر ماشین‌شان را قطع کنند. روضه‌خوانی که همراهمان آمده می‌گوید: «محارم مرحومه دورشُ بگیرن، نامحرم‌ها لطف کنن دور قبر رُ خلوت کنن!» لیلا را می‌بینم که چادر سیاه مادر را به سر کرده. چشم‌هایش سرخ و ورم کرده است. چشمش که به من می‌افتد هق هق گریه‌اش بیشتر می‌شود و در آن فاصله و شلوغی و ازدحام اما انگار صدای گریه‌اش را از درون سینه‌ام می‌شنوم. در آن چادر مشکی ابهت و زیبایی غمگینی پیدا کرده است. دایی محسن دنبال چیزی می‌گردد که بالای سر جنازه بگیرند. نگاهم به لیلا است. لیلا هم زل زده به من. صدای خاله نرگس را می‌شنوم که می‌گوید: «یه پارچه‌ی بزرگی، چادری، چیزی...» لیلا به چادرش اشاره می‌کند و با حرکت سرش به من می‌فهماند که چادرم را بدهم؟ چیزی نمی‌گویم. چادر را از سرش در می‌آورد و در هم می‌پیچد. نمی‌دانم باید چه کار کنم یا چه بگویم، همان‌طور حرکات مداومش را نگاه می‌کنم، که چادرش را به طرفم پرت می‌کند. بدون هیچ حرکتی چادر محکم می‌خورد توی صورتم و بی هیچ اراده‌ای چادر را می‌گیرم. و لیلا که از برخورد چادر با صورتم شوکه شده در میان گریه‌ها و تعجبش لبخند می‌زند و من بوی او را از میان چادر مادر که بر صورتم پهن شده است همراه با عطر مادرم استشمام می‌کنم. ارتفاع کسانی که بالای سر من و تابوت و دایی محسن ایستاده‌اند کم نیست. سعید و علیرضا و فرهاد و مجید چادر را بالای سرمان گرفته‌اند. دوباره صدای رعد و برق بلند شد. اما کوبش کمتری دارد، یا شاید برای من بی‌اهمیت‌تر شده. چادر را که روی سرمان می‌کشند، لودر سفید رنگ را می‌بینم که سیمان و ماسه‌ها را به شکل حوضچه‌ای در آورده است. با دایی محسن کنار تابوت زانو می‌زنیم. دایی محسن روی تابوت را بر می‌دارد. و صورت مادرم را نگاه می‌کنم. به گریه می‌افتم. دایی محسن چیزی نمی‌گوید. به هق هق گریه‌ام گوش می‌دهد. که آسمان باریدن گرفت. جنازه را در قبر گذاشته‌ایم. باران گرفته است. نیم‌خیز می‌شویم تا سنگ‌های لحد را بگذاریم. باران شدت بیشتری می‌گیرد. چادرِ بالای سرمان خیس شده، و به سرمان چسبیده است. چادر از دست علیرضا در می‌رود. تقریبا سنگ‌های لحد را گذاشته‌ایم. دایی محسن چادر را جمع می‌کند. آخرین سنگ لحد را می‌گذارم. که دایی محسن خشکش زده است. به من زُل زده. و من روبرویش ایستاده‌ام. می‌خواهد چیزی بگوید. می‌خواهم چیزی بپرسم. آرام و با لحنی شکست خورده می‌گوید: «مُهر!» مثل اینکه اشتباه شنیده باشم، می‌پرسم: «چی؟» داد می‌زند: «مُهر! مهرِ کربلا نذاشتیم.» به قبری که باران بر سنگ لحدش می‌خورد و از درزهای کنار سنگ‌ها به داخل قبر آب جاری شده نگاه می‌کنم. التماس می‌کند و به خاله نرگس و خاتون چشم می‌دوزد.
سر تا پایش خیس. آب از سر به چشم‌هایش سرازیر شده. و حرف که می‌زند قطرات آب از دهانش پرت می‌شود. بیل را بر می‌دارم و می‌گویم: «دیر شده دایی! الان آب می‌ره توی قبر رُ پر می‌کنه.» بیل را از دستم می‌کشد و می‌گوید: « باید حداقل یه مُهر کربلا توی قبرش بذاریم.» و بر بایدش تاکید محکمی کرده است. عصبانی می‌شوم. همه دور قبر را خالی کرده‌اند. زن‌ها به دنبال سرپناهی می‌گردند و مردها کت و کاپشن‌ها را روی سرشان کشیده‌اند. شروع کردم به ریختن خاک‌هایی که گل شده است روی قبر. لودر سفید هم از تانکر آب با بیل مکانیکی‌اش آب بر می‌دارد و بر ماسه و سیمان‌هایی که در هم کرده است می‌ریزد.
دایی محسن بیل را از دستم می‌کشد و گوشه‌ای پرت می‌کند. هردو روبروی هم ایستاده‌ایم. تا زانو در گل. سرش فریاد می‌کشم. و کشیده‌ی محکمی توی صورتم می‌زند. صدای باران و شیون زن‌ها قطع شده. قطرات باران محکم توی صورتم می‌خورد. هیچ صدایی را نمی‌شنوم. به سختی پایش را از توی گل‌ها بیرون می‌کشد. و شروع می‌کند به حرکت به سمت خاتون. پایش را از گل در می‌آورد. کفشش از پایش در آمده. تعادلش را از دست می‌دهد و به صورت روی گل‌ها می‌افتد. آب از گوشه‌ی قبر مسیر باریکی درست کرده و به سمت محوطه‌ی سراشیبی بیرون قبرها می‌رود.
خاتون می‌خواست زنگ بزنیم به تاکسی تلفنی. مادر نظری نمی‌داد. زیر چشمی مرا نگاه می‌کرد و سرگرم روسری و چادرش بود. می‌گفتم:‌ «نه!» با ماشین خودم می‌رویم. می‌خواستم کسی فکر نکند از مسافر کشی عار دارم. خاتون «اَحُ اُهی» کرد و متوسل مادر شد. مادر هم نخ را داد دست من. گفتم: «نُُچ! و تمام خاتون خانم.» دستی به هوا پرت کرد و پایی به زمین کوبید و به اعتراض گوشه‌ای نشست.
- من اصلا نمی‌آم!
خیلی جا خوردم. نمی‌دانستم چه کنم. مادر هم انگار می‌خواست، من خاتون را راضی کنم. هیچ نمی‌گفت. لجم گرفت. کتم را در آوردم. خاتون وارفت. فکر کرده بود جدی جدی من هم نمی‌خواهم بروم. من جدی بودم. ولی عکس‌العمل خاتون سردم کرد. و فهمیدم که چطور مجابش کنم. به لحنی مضطر می‌گفت: «چی شد داداش؟!» چیزی نمی‌گفتم. از جا بلند شد. تکمه‌های پیراهنم را باز می‌کردم. ابروها را در هم کرده بودم. و نگاهش نمی‌کردم. می‌دانستم در دلش چه آشوبی است. کتم را از روی چوب رختی بر می‌داشت. به طرفم می‌آمد. بی‌اعتنا بودم. سعی می‌کردم بی‌اعتنا باشم. دست‌های کوچک و دخترانه‌اش دست‌های بزرگ و مردانه‌ام را گرفت. دستم را رها کردم. نزدیک بود گریه‌اش بگیرد. نزدیک بود بزنم زیر خنده. جلوی خودش را گرفته بود. جلوی خودم را گرفتم. می‌گفتم: «خواستگاری بدون خواهر شوهر؟» بغضش ترکید.
- می‌خواستم شب خواستگاری نگن دامادشون راننده تاکسیه.
- اولا که می‌دونن، هم لیلا می‌دونه هم باباش. بعدش م ماهی خدا تومن دارم قسط شُ می‌دم که شب خواستگاری قایم ش کنم؟!
هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. لیلا هم کمی دلخور شده بود که با ماشین خودم رفته بودیم. هنوز نیامده بود. پدرش بود و من و خاتون و مادر. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. لیلا مسیج فرستاد:
«Ba in khastegari omadanet!»
نمی‌دانستم جواب بدهم یا بی‌خیال شوم. دل توی دلم نبود. نوشتم:
«?»
پدر لیلا سر صحبت را باز کرد و پرسید: « چه خبر؟» خواستم بگویم سلامتی، که مسیج لیلا رسید. معلوم بود خیلی دلخور است:
«Akhe IQ! Ba taxi va3 khastegari mian? X-)»
خنده‌ام گرفته بود. کمی هم ترسیده بودم. پدرش مشکوکانه نگاهم می‌کرد. مادر سر حرف را باز کرده و از کمالات پسرش می‌گفت. «D:» را برای لیلا فرستادم و گوشی را خاموش کردم.
دستم از سرما سر شده است. بی‌اختیار دست می‌کنم توی جیبم. دایی محسن با سر و صورت گل‌آلود کنار قبر نشسته و زار زار گریه می‌کند. مهر مادرم را از جیب شلوارم در می‌آورم.
جای مهر بر پیشانی‌اش سرخ بود. چشمم که به مهر افتاد بغض کردم. اشک از چشمانم سرازیر شد. و نوک بینی‌ام به خارش افتاد.
لیلا رفته دنبال خاتون و خاتون در به در به دنبال مهر کربلا می‌گردد. دایی محسن مهر را که در دستم می‌بیند، بلند شده می‌پرسد: «مهر کربلا س؟» می‌گویم: «مهر مامانه!» لنگ لنگان به سمتم می‌آید و در آغوشم می‌افتد. همدیگر را می‌بوسیم. باران یک‌ریز و بی‌امان می‌بارد. اطراف قبر گل شده و سنگ‌های لحد خیس خیس است. ماسه و سیمانی را که لودر سفید رنگ در هم آمیخته بود کارگران در قالب‌های مخصوصی قرار می‌دهند. قالب‌هایی که برای ساختن سنگ لحد آماده شده است. و سنگ‌های لحدی را که خشک شده‌اند به گوشه‌ای می‌برند.
سنگ لحد را بر می‌داریم. صورت مادرم خیس شده، انگار او هم گریه کرده است. و کمی آب به داخل قبر راه یافته. سعید و علیرضا و دیگران چادر را بالای سرمان گرفته‌اند و چادر دوباره به سرمان چسبیده است. دایی محسن مهر را زیر صورت مادر می‌گذارد. و به هق هق افتاده است. همان‌طور بریده بریده و هق هق کنان می‌گوید: «حلالم کن آبجی!»
چراغ قرمز شد. ماشین را خلاص نکردم و مدام گاز دادم. پایم را گذاشتم روی کلاچ. بیست ثانیه مانده. دنده را از یک به دو، بک، چهار به سه، از دوباره به یک، بازی می‌دهم. پای چپم از بس بر کلاچ فشار آورده احساس سر شدن دارد. از بیمارستان تماس گرفتند که مادر خواسته مرا ببیند. کاری که هیچ‌وقت نمی‌کرد. چهار ثانیه مانده تا سبز شدن چراغ. ماشین‌های آن‌سمت تا به ورودی چهارراه برسند چراغ‌شان قرمز شده است. کلاچ را رها کردم، یا رها شد را نمی‌دانم. ماشین اما جیغ طولانی و ممتدی کشید و لاستیک‌های عقب بر آسفالت قیقاج رفتند. از آیینه رد لاستیک‌ها را بر جاده دیدم. و افسر پلیس را که پلاکم را یادداشت کرد. و نفهمیدم برای چهار ثانیه زودتر رد شدن از چراغ قرمز، یا برای حرکات نمایشی ماشین جریمه شدم. پرستار گفت حالش خوب نیست. گفت از صبح مدام گریه کرده. زادالمعاد جلویش باز است. در آداب نماز استسقاء. چشم‌هایش سرخ، خیس و زیبا شده. پنجره باز است و باد سردی آمده. خواستم پنجره را ببندم. مانع شد. چادر را دور سرش به حالت نماز بسته است. مثل همیشه‌ای که در خانه نماز می‌خواند. مهرش را داد دستم و اشاره کرد چادر مشکی‌اش را از کمد کنار تخت بردارم. سفارش کرد «چادر برسد به دست لیلا.» تکیده‌تر شده. می‌خواست برویم خانه. خواست جایی باشد که همیشه نماز خوانده. گفت: «از سکرات موت بیشتر از خود مرگ ترس دارم.» مو به تنم راست شد. نعره‌ای زدم، اما یادم نیست که چیزی به زبان آورده باشم. یکی از بیماران از خواب پرید و گفت: « زهر مار بی پدر! اینجا بیمارستانه. خبر مرگمون کپیدیم.» پرستاری سراسیمه وارد اتاق شد که ببیند چه اتفاقی افتاده. چیزی نرسیده بود بزنم زیر گریه. هرچه خواستم مانع شوم، بغض سنگین‌تر شد. از اتاق رفتم بیرون.
صورتش جور عجیبی است. می‌خواهم ببوسمش. فاصله‌ام زیاد است و بوسیدن صورتش تقریبا محال. از مچ پا تا زانوهایم توی گل فرورفته. چادر بالای سرمان خیس آب است. مادرم به پهلو در قبر دراز کشیده و چشمانش خیس آب است. دایی محسن مهر را زیر صورتش می‌گذارد. ساعد دو دستم را در دو طرف قبر می‌گذارم و سرم را در قبر وارد می‌کنم. آبِ کمی توی قبر رفته و خاک قبر مختصری گل شده است. دایی محسن می‌گوید باید سنگ لحد را بگذاریم. می‌خواهم پیشانی مادرم را ببوسم. بی‌اعتنا به زنده و مرده بودن. سنگ لحد دوم جلوی سینه‌ام را گرفته. توی گل گیر افتاده‌ام. دایی محسن متوجه شده. می‌خواهد مانعم شود اما پشیمان می‌شود. سنگ لحد را بر می‌داریم. صورتم که در فضای قبر داخل شده سرمای عجیبی گونه‌های یخ زده‌ام را لمس می‌کند. لب‌هایم را بر شقیقه‌اش می‌گذارم. سرد است. سردتر از هوای بارانی قبرستان و سردتر از آهن تخت‌های بیمارستان. پوستش سفت شده است. بدنی که دیگر خون در آن جریان ندارد، چقدر سفت می‌شود و سرد. در تمامی و تا اعماق وجود به خود لرزیدم.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
دوست عزیز سلام
داستان‌تان را خواندم و لذت بردم. فضاآرایی و صحنه‌پردازی‌های خوبی داشتید. با دست‌پُر داستان نوشته‌اید و پیداست که از عهده‌ی صحنه خوب برمی‌آیید. نویسنده‌ی خوب صحنه را به درستی و با جزئیات می‌تواند اجرا کند. اتمسفر و حال‌و هوای داستان در امتداد درونمایه‌ی کار است. گل‌آلودگی و فضای گورستان و گذاشتن مهر کربلا در قبر و فضای داروخانه را کاملاً تصویری درآورده‌اید. پرش‌های زمانی داستان را پُرکشش می‌کند. چند پاراگراف اول کمی مبهم است و تا میانه‌ی داستان نمی‌فهمیم راوی راننده تاکسی است. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که داستان کوتاه یک آن است. کشش این همه روایت‌های زمانی را ندارد مگر در راستای هدف داستان باشند. پرداخت به جزئیات در صحنه‌های فرعی گاه حواس مخاطب را پرت می‌کند. ببینید در این داستان چندین صحنه داریم: داروخانه، فضای کتابخانه، روز عقد، تاکسی، و فضای گورستان. بهتر است بین میان این صحنه ها انتخاب کنید که کدام صحنه اصلی و کدام فرعی است و بیشتر یا کمتر به کار داستان‌تان می‌‌آید. پرداختی که در تاکسی یا کتابخانه کرده‌اید، فضای جالبی خلق‌شده ولی حجم بالایی که به این کار اختصاص داده‌اید، داستان را از هدف اصلی دور می‌کند و جزئیاتی که درمورد دختری که در تاکسی نشسته است، این باور را به وجود می‌آورد که شاید شخصیت دختر‌ نقش کلیدی یا رقابتی در داستان داشته‌باشد که ندارد. البته در این سطرها اطلاعاتی به خواننده در مورد مکان روایت و مشکلات اجتماعی داده‌اید، اما به بهای چه؟ می‌شود گفت روایتی فرعی در داستان است که اگر رمان بود، شاید به کار می‌آمد. به نظرم بهتر است این صحنه‌ها با ایجاز نوشته‌شود و خواننده را گیج نکنیم. ناصر غیاثی نویسنده و مترجم کتابی به نام تاکسی‌نوشت دارد. تصور می‌کنم روایت فرعی تاکسی، خود داستان کوتاه مستقلی است.
نکته‌ای که می‌خواهم در مورد داستان‌تان بگویم مراتب اهمیت در داستان است. همه‌ی شخصیت‌های داستانی یکسان خلق نمی‌شوند. بگذارید خوانندگان بدانند کدام یک از شخصیت‌ها برای داستان مهم‌ترند. کدام ارزش دنبال‌کردن یا توجه‌کردن دارند و کدام باید به سرعت محو شوند. 1.شخصیت‌هایی در داستان بی‌اهمیت و سیاهی‌لشکر هستند و در پس‌زمینه قرار می‌گیرند و پس از ‌آن محو و فراموش می‌شوند. در واقع اصلاً شخصیت نیستند، قطعات متحرک محیط‌اند. جزئی از محیط هستند. بهتر است بسط داده‌نشوند. (مانند دختر و پسر در کتابخانه یا دختری در تاکسی) 2. شخصیت‌هایی هم فرعی هستند. در واقع یک پله بالاتر از سیاهی‌لشکرند. می‌آیند و با کنش‌هاشان پیچشی در داستان ایجاد می‌کنند و می‌روند، ولی درگیری عاطفی در خواننده ایجاد نمی‌کنند. مثل شخصیت دایی داستان که سیلی می‌زند و خوب هم اجرا شده‌است و به‌قاعده و به‌موقع ناپدید می‌شود. 3. شخصیت اصلی که بارها و بارها در داستان ظاهر می‌شوند و درگیرمان می‌کنند و می‌خواهیم بدانیم سرانجام‌شان چه می‌شود. شخصیت اصلی داستان شما راوی است و در درجه‌ی بعد لیلا و خاتون. شما در جایگاه نویسنده تصمیم می‌گیرید که کدام این‌ها پررنگ‌تر باشد. گول شخصیت‌های فرعی را نخورید. مجذوب شخصیت فرعی نشوید. اگر شخصیتی که قرار نبوده خیلی مهم باشد از دست‌تان دربرود و رشته‌ی داستان منحرف شود، می‌توانید مهارش کنید. مگر این که تا پایان داستان نیاز به بازگشت این شخصیت داشته‌باشید. وقتی در ابتدای داستان به شخصیتی فرعی می‌پردازید مثل همین دختری که تف می کند. خواننده گیج می‌شود. به نظرم یک دور دیگر داستان را بخوانید و تصمیم بگیرید که شخصیت اصلی پس از راوی کدام است و خیلی زودتر از شخصیت‌های فرعی به خواننده معرفی‌اش کنید. در مورد میزان نقش خاتون و لیلا در داستان کمی بیشتر فکر کنید که کدام پررنگ‌تر باشد، بهتر است. شغل راوی (راننده تاکسی) را هم با یکی دو جمله‌ی کوتاه می‌شود بیان کرد. پاراگرافی در داستان دارید که با این جمله شروع می‌شود:(خسته بود. یک هفته‌ای می‌شد که ندیده بودم‌اش.) اگر اشاره به پدر دارد زودتر نشان داده شود. به دلیل تعدد شخصیت‌ها کمی مبهم به نظر می‌رسد.
نکته‌ی پایانی در مورد پرش‌های زمانی روایت بود که داستان را جذاب کرده است ولی تصور می‌کنم افعال و زمان روایت کمی نیاز به ویرایش دارد. در پاراگراف داروخانه، فعل‌ها مضارع هستند و در ادامه از داروخانه که بیرون می‌آید گذشته‌ی دور می‌شود و به نظر فلش‌بک هم نمی‌آید. («از داروخانه بیرون آمده بودم. دختر جوانی که از آن حوالی رد شده پرسیده بود»). کلمه‌ی مشکوکانه هم فکر می‌کنم اشتباه تایپی باشد. ممنون از داستان‌تان. منتظر و مشتاق‌ام با حوصله بازنویسی کنید و مطمئن‌ام از خواندن دوباره‌اش بیشتر لذت خواهم برد.
مریم اسحاقی

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۲
محمدمهدی امجد » سه شنبه 04 تیر 1398
سپاس فراوان بابت وقتی که برای خوانش داستانم گذاشتید و نکات فراوان و دقیقی که گوش‌زد فرمودید.
مریم اسحاقی » یکشنبه 09 تیر 1398
سپاس بسیار از شما.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت