نویسنده خوب، نویسنده جسور است




عنوان داستان : وقتی آفتاب به زمین می نشست، موسی سوت می زد.
نویسنده داستان : ابوالفضل پروین


قدش کوتاه بود و گهگاهی پای چپ اش می لنگید. کله به یقه فرو می برد. تیله ی چشماش عینهو مروارید برق می زد. توی روشنی روز کسی دور و بر کوچه یا در باغ نمی دیدش. توی تاریکی شب سر و کله اش پیدا می شد. تنِ نزارش در هوا لق می خورد و زانو بسته راه می رفت. فرت فرت سیگار می کشید. ننه اش قبل از سکته چو انداخت: "موسی جلوی هر کدوم از پادری ها بست بنشیند؛ سوت بزند، یکی از تخم و ترکه ی آن خانه ریق رحمت را سر می کشد." بعد از آن ول وله افتاد توی کوچه! شب اول موسی روی دو پا جلوی خانه ی میرزا چپید. شلوار جینش چروک شد، لب و لوچه جمع کرد، زبان به ته حلق برد و سوت زد! یک بار. ترس ریخت توی صورت صغرا، زن میرزا. از پنجره سوت موسی را که شنید، خون جیگر خورد تا صبح. دم دمای اذان صبح میرزا پِلقی گردنش شل شد روی کتفش. وا رفت. ریق رحمت را سر کشید. چو انداختند که موسی سحر و جادو کرده، اما همگی دم پنجره شان منتظر بودند که جلوی کدام پادری می نشیند و سوت می زند. چند بار کوچه را تا ته قدم زد. دست پشت کمر قفل کرده بود، دود سیگار را پف می کرد بیرون، قیقاج می رفت. یک آن نشست. نشست جلوی پادری رنگ وارفته ی خدیجه زلف. سوت کشید؛ بلند و کشدار! سه بار. خدیجه با چشمان وق زده کوچه را پایید. هوار راه انداخت. تا صبح استغفار کرد. زار زد. کاکا و دده اش مات حواسشان به سکینه بود. برایش آب قند می آوردند، به خوردش می دادند. دندان های نیشش قفل شده بود و کف می کرد گوشه ی لب و لوچه اش. هی دم گوشش زمزمه می کردند: "قرمساق گنده گوزی می کنه." اما می دانستند سه روز دیگر خدیجه کارش تمام است. زلف بلندش را دست کشیدند تا کمر. قربان صدقه اش رفتند. گذاشتند این سه روز بچه هاش را ببیند! فردا شبش که آفتاب به زمین نشسته بود. باران می بارید. باز سر و کله ی موسی پیدا شد. خشتک اش زیر خیسی باران، شِلپ شِلپ صدا می داد. سیگار گوشه ی دهان، لب ورچیده، صورتش پشت دود هی محو می شد. چشم ها به زانو های کوتاهش بود که کجا تا می شود. هی رفت و آمد. یکهو قامتش روی شیب پله های پادری نوذر، فرو ریخت. سه بار سوت زد. باد یقه اش را درید. نوذر نوه داشت. روز قبلش، حمیده چادر چاقچور کرده بود، ببردش سالمندان. اما همین که سوت موسی ریخت توی خانه. با تقی پچ پچ کرد توی اتاق. مویه کرد؛ سنجاق زیر زلف زد و ساک را باز و خالی اش کرد. جا انداخت توی هال. چای شیرین با نبات و منقل گذاشت جلوی نوذر که جایت اینجاست، مگر مرده ایم؟! قربان صدقه اش رفت. برایش یک مثقال زد سر بافور و گذاشت دم دهنش که بکش. نوذر با سبیل های دو نیشش مثل بچه ها ذوق کرده و چپیده بود جلوی منقل.سمعکش را روشن کرده و اولین صدا، خنده های نوه هاش را شنیده بود. باز هم توی ظل آفتاب خبری از موسی نبود تا شب سر و کله اش پیدا شد. همان شلوار جین پایش بود و موهاش همان قدر کوتاه که شب اول بود. تا نزدیک های صبح هیچ جا ننشست. فقط راه رفت، لم داد بیخ دیوار. دیواری که نور ماه را شقه شقه کرده بود. بِربِر زل زد به نوک دماغش تا اینکه زانو تا کرد جلوی پادری زیزو. همه می شناختنش، پادری اش وِل بود، خودش هم ول تر. گوشت آلو بود و در هیچ بند. اندام تردی داشت و گیسوی پیچ در پیچی. ککش هم نمی گزید کسی دست ببرد پسِ یقه اش. از وقتی قنبر حشیشی اش کرد و غیبش زد، وِل شد! توی خانه اش با هزار آدم حشر و نشر داشت، لاس می زد و می سلفیدشان. بعد هم گوزپیچشان می کرد. همه ی کوچه وقتی فهمیدند موسی جلوی پادری او نشسته، نفس پری بیرون دادند. آب دهان مزه کردند. خود زیزو هم شب صدای سوت موسی را که شنید، پستان بندش را سفت کرد و رفت دم پنجره. باورش نمی شد، موسی مثل عزرائیل نشسته و مردنش را ناقاره می زد. دلش تنگ شد. تنگ شد برای روزی که حشیشی نشده بود. صورت سرخاب سفیدآب می کرد توی پستوی کوچه ی زیر نانوایی، قنبر دولا می شد، ماچش می کرد و می گفت خاطرش را می خواهد. دلش تنگ شد برای بوی تند عرق آقاجان و سیگار های ران هیلش. تشر های ننه و خیسی بخار نفس هایش. هیچ جوره توی مخیله اش نمی گنجید که ته اش یه جور بد کلک اش کنده شود. چپید بیخ دیوار، سر به دامن سرمه سیاه شره کرد روی لپ هاش. حال عوض شدن نداشت اما حال کار های قبل هم از تنش به در رفته بود. پادری را بست‌، سه قفله کرد. بیخ دیوار دل تنگی می کرد. دلش برای قنبر تنگ شده بود، برای هارت و پورت هایش. نفرینش هم می کرد، زقنبوتش می داد. از فردایش پول ها را که هفت لا قایم کرده بود، درآورد. نشست پشت پادری جلوی دفتر دستکش، با سواد دست و پا شکسته اش، وصیت کرد یک پاپاسی هم گیر کسی نیاید و همه اش را بخشید به یتیم غوره های بهزیستی. دل تنگی کرد و کسی را راه نداد. توی سه روز، خدیجه رفت اولادش را جلوی مدرسه دید. دو سال آزگار بود که ندیده بودشان. برایشان خندید، دندان نیش روی لپ هاشان کشید و حظ برد. کاکاهایش هم دل آب کرده بودند و کمکش می کردند، پا به پاش! سه روز که گذشت، خدیجه توی رخت خواب
دست کشید روی دماغ، لب و لوچه ی وارفته از صورتش، زلفش؛ ریق رحمت را سر نکشیده بود و باورش نمی شد. داد و هوار کرد از خوشحالی. اشک شره کرد روی پوست سبزه اش. تازه سر و کله ی موسی توی کوچه پیدا شده بود. اهالی کوچه که فهمیدند خدیجه قبراق است. ول وله شد که موسی لاابالیِ کون نشور گوزپیچشان کرده. پریدند توی کوچه، چارچلنگ اش را گرفتند. بردنش توی باغ، از چپ و راست مشت و تی پا حوالی اش کردند! دک و پوزش را پایین آوردند. فردایش نوذر هم گر و مر و سالم پا شد، نشست و داد کشید از خوشحالی. اما شبش دیگر کسی موسی را ندید. یعنی دیگر هیچوقت سر و کله اش پیدا نشد، نه توی ظل آفتاب نه سیاهی شب. زیزو هم چیزی اش نشد. بعد از سه روز پستان بندش را سفت کرد و از پنجره توی کوچه را دید، زنده بود و صدای گربه را می شنید. همه لعن و نفرین موسی کردند که سرکارشان گذاشته. از آن به بعد زیزو با کسی تو خانه حشر و نشر نکرد و لاس نزد. نوذر بجای سالمندان پشت قلیان نشست و دود پف کرد بیرون. خدیجه هم از هفت روز هفته؛ سه روز می رفت جلوی مدرسه دندان نیش بر لپ بچه هاش می زد. موسی دیگر سوت نزد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم و از خواندنش لذت بردم. به نظرم شما داستانتان را کمی شتابزده روایت می‌کنید. یعنی این همه اتفاق در این حجم از داستان جا نمی‌شود. تا به حال شنیده‌اید که می‌گویند فلان چیز در طول رشد کرده و رشد عرضی نداشته است؟ داستان شما هم چنین وضعیت دارد یعنی فقط در طول رشد می‌کند و برای این‌که به داستانی خواندنی‌تر از این که هست تبدیل شود، باید با حوصله بیشتری روایت شود. ما باید شخصیت اصلی داستان را بیشتر از این بشناسیم، بدانیم که مادرش چرا چنین جمله‌ای را در ارتباط با او مطرح کرده است؟ اصلا این جمله را کجا گفته که به گوش همه مردم رسیده است که از این واقعیت حساب می‌برند؟ به این بهانه یعنی به بهانه گذشته موسی و مادرش و به بهانه شکل رسیدن حرف مادر به گوش محله، ما با کیفیت زندگی اجتماعی که در داستانت ساخته‌ای آشنا می‌شویم. صد البته که اگر ما کیفیت اجتماعی این محله را بشناسیم، بهتر از این می‌توانیم با داستانت ارتباط برقرار کنیم. اما پیشروی عرضی در داستانت یعنی چه. یعنی یک فرضی در داستانت مطرح می‌شود، آن وقت به سرعت آن فرض به حکم تبدیل می‌شود بعد این حکم دچار نقصان می‌شود و رفته رفته نقض می‌شود، اما نقض این حکم یا در حقیقت ترس از آن آدم‌های داستانت را دچار تحول می‌کند. جمله به جمله‌ی داستان تو در حال پیش بردن این داستان کلی است، یعنی مخاطب از همان ابتدا در معرض بمباران اطلاعاتی است و تا پاراگراف آخر این بمباران اطلاعاتی ادامه دارد. در حقیقت داستان تو مدام در حال رشد طولی است و هیچ جایی در داستان وجود ندارد که مخاطب از این بمباران اطلاعاتی در امان باشد و بتواند نفس تازه کند و خودش را هم‌اندازه داستانت کند. در حقیقت به خاطر این حجم وسیع اطلاعاتی که سر مخاطب می‌ریزد همیشه از داستانت عقب می‌ماند. بد نیست که ما به عنوان فاصله‌گذاری بیشتر، در خانه شخصیت‌هایی بمانیم که موسی پشت در آن‌ها سوت زده است. بیشتر با این آدم‌ها آشنا بشویم و به بهانه این آشنایی بیشتر در بیم و امید زنده ماندن یا نماندن این شخصیت‌ها باشیم. در داستان تو مدام موسی پشت در خانه‌ها سوت می‌زند و آدم‌های خانه می‌میرند یا که زنده می‌مانند. ما انتظار داریم موسی را جای دیگری هم ببینیم؛ جای دیگری که سوت نمی‌زند. دوست داریم موسی را بیشتر بشناسیم. دوست داریم این آدم‌ها را بیشتر بشناسیم. گاهی در داستانت این قدر مختصر و مفید اطلاع می‌دهی که داستان در حد طرح می‌ماند. به جرات می‌توانم بگویم تمام خرده روایت‌های داستانت در حد طرح مانده‌اند. این داستان وقتی داستان موفقی است که مخاطب آدم‌هایش را بشناسد. بداند که هرکدام چرا از مرگ می‌ترسند و چرا دوست دارند که بیشتر زندگی کنند؟ و گرنه شکل کلی داستانت می‌شود این‌که چند نفر قرار است بمیرند که ما آنها را نمی‌شناسیم و این آدم‌ها دوست ندارند بمیرند چون هیچ‌کس دوست ندارد بمیرد. این هیچ‌کس دوست ندارد بمیرد یعنی مخاطب باید به ظرف ذهنی خودش از مرگ مراجعه کند و این برای داستان خوب نیست. داستان باید خود بسنده باشد، یعنی در همین کلمات داستان تو ما بفهمیم که چرا این آدم‌ها دوست ندارند بمیرند و به تعریف مرگ و ترس آدم‌ها از آن در دنیای بیرون از داستانت کاری نداشته باشیم. دقت کن که ترس از مرگ، مهم‌ترین مفهوم در داستان تو است و داستانت وقتی داستان موفقی است که بتوانی این ترس از مرگ را در پاراگراف‌های آن و در لابه‌لای کلمات داستانت بگنجانی. آن وقت است که این داستان برای منِ مخاطب مهم می‌شود و در این فاصله‌گذاری‌ها، یعنی در همان‌جایی که داستان تو در عرض رشد می‌کند و بدون آمدن بلایی جدید من فقط در حال آشنایی با اتمسفر داستانت هستم، می‌توانم به این فکر کنم که مرگ این آدم‌ها چقدر دردناک است و این آدم‌ها چقدر می‌توانند از زنده ماندنشان خوشحال شوند یا که از مردنشان بترسند. اگر بخواهم در یک کلمه بگویم من باید همان‌قدری از سوت زدن موسی حساب ببرم که آدم‌های داستانت حساب می‌برند. راستش را بگویم توصیف‌های داستان جذاب و گیرا و طرح داستانت ذهن مخاطب را درگیر می‌کند. می‌توانستم بگویم داستان خوبی است و در چند پاراگراف از آن تعریف کنم اما دلم نیامد. به نظرم باید با داستانت کمی جسورانه‌تر برخورد کنی. یعنی می‌شود اولین کسی موسی پشت در خانه‌اش سوت می‌زند نمیرد، بعد همه به زندگیشان ادامه بدهند اما با مردن نفر دوم یا که سوم همه ماست‌ها را کیسه کنند و باز تا مدتی سوت‌های موسی بی‌اثر بماند. دقت کن که داستان تو داستان عدم قطعیت است و این عدم قطعیت باید در تنه داستانت وجود داشته باشد تا مخاطب در تمام بدنه داستان با درگیر باشد. به نظرم خیلی محتاطانه به دنبال موقعیتی بود که داستانت را ببندی و خیال خودت را راحت کنی اما دقت کن که نویسنده خوب نویسنده جسور است؛ نویسنده‌ای که داستانش را طرحش را بچلاند و تا آن‌جایی که می‌شود از آن داستان بیرون بکشد. همین نگه داشتن موسی در سایه و اطلاعات ندادن در ارتباط با او هم خودش یک اقدامه محتاطانه از جانب نویسنده است. امیدوارم که هرچه سریع‌تر این داستان را بازنویسی کنی و بعد از چند مرتبه بازنویسی آن را به همان‌جایی برسانی که لیاقتش را دارد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.