لزوم حذف اضافات



عنوان داستان : روژینا

این داستان ویرایشی از داستان «روژینا» می باشد.

با صدای زنگوله ی گوسفندان چشمهایش را باز کرد و شبیه دختر بچه ای بازیگوش از جا پرید.
هوا هنوز کاملا روشن نشده بود ، نور فانوس گوشه ی اتاق روی صورت چروکیده پدر افتاده بود و چهره اش را پیرتر نشان میداد.
از پشت پنجره صف گوسفندان که از دروازه ی چوبی طویله بیرون می امدند لبخندی روی لبانش نشاند.
برای استقبال شاهو که سه سال پیش نزدیک بهار باهم محرم شده بودند به سمت حیاط دوید.
شاهو چوب دستی اش را بالا اورده بود و گوسفندان را از طویله بیرون میکرد تا مثل هر روز به صحرا ببرد.
گوسفندان چهار خانوار دیگر را هم شاهو به چرا میبرد و بنوعی تنها چوپان روستایشان بود.
اما چهره ی شاهو مثل همیشه خندان نبود ابروهای کلفت و پرپشتش چنان درهم گره خورده بود که بی تردید معلوم بود اتفاقی افتاده, روژینا گوسفندی که کنار پایش ایستاده بود را هی کرد و با سلامی گرم روبروی شاهو ایستاد.
اما جواب سلامش گرمای عاشقانه ی همیشگی را نداشت.
با لبخندی سرد که به اجبار برلبانش نشسته بود خودش را مشغول راندن گوسفندان از طویله کرد.

خواست نگاهش رابدزدد, خوب میدانست که چشمانش حرف دلش را فریاد میرنند. از کودکی باهم بزرگ شده بودند. پدر و مادر شاهو وقتی که او پنج سالش بود زیر بهمن مانده بودند و حتی جنازه هایشان هم پیدا نشد و شاهو بعد از ان حادثه در خانه عمویش زندگی می کرد.
روژینا سر چوب دستی را کشید و شاهو به یکباره روبروی صورتش ایستاد.این سکوت روژینا را بیشتر دلواپس میکرد.
سرشاهو را بالا گرفت و گفت نمیخوای حرف بزنی اینکه یه چیزی شده رو میدونم، اما نمیدونم چی! پس لطفا بگو ..
با صدای سرفه ی پدر حرفش را قطع کرد و هردو به سمت پنجره ی اتاق برگشتند. روژینا زیر لب گفت: واااای بابا...وبه سرعت به طرف اتاق دوید از پله های کوچکی بالا رفت و وارد اتاق شد. پدرش وسط اتاق به شکم افتاده بود .
با صدایی که از گریه و ترس میلرزید شاهو را صدا کرد و شاهو در همان لحظه پشت سرش ظاهرش شد.
به کمک هم پدر را در رختخوابش خواباندند.
روژینا با غمی که در صدایش بود رو به شاهو گفت از دیشب یه نگرانی توی چشمهاش هست اما نمیدونم چی کاش حداقل حرف میزد....
نگاهی به چهره ی درهم فرورفته شاهو کرد و ادامه داد شنیدی چی گفتم?
اما انگار شاهو اصلا صدایش را نمیشنید.
باصدای بلندتر گفت معلوم هست تو امروز چته اصلا شنیدی من چی گفتم?
شاهو به طرف رختخواب عمویش خزید.
پدرش دست شاهو را محکم گرفت،
قلب روژینا از سینه اش کم مانده بود وسط اتاق بیفتد.
با صدایی بریده بریده و لرزان پرسید توروخدا بگین چی شده شما دونفر چتونه آخه?
شاهو سرش را پایین انداخت و ارام شروع به صحبت کرد حرفهایش شبیه پتکی بود که دائم به سر روژینا کوبیده میشد.
کلمه "کول بر" برایش کابوسی بود در واقعیت زندگی...
پدرش, مادرش و حالا شاهو..
فقط چهار کلمه اخر صحبت شاهو را شنید ،روستا دیگر نیازی به چوپان ندارد باید بروم مریوان... .
مثال تیری از کمان درآمده از جایش پرید اشک پهنای صورتش را پوشانده بود.
با دست به پدرش اشاره کرد و گفت , ببین , خوب ببین شاهو بابام بخاطر اینکار چند ساله که گوشه ی خونه ساکت و بیحرکت افتاده میان هق هق گریه هایش ادامه داد مادرمم از غصه بابام دق کرد و مرد...
توم توم که بری... دیگر گریه امانش نداد.
و صدای گریه اش دراتاق پیچید.
شاهوپایین دامن چین دار روژبنا را گرفت و بوسید روژینا پاهایش سست شد و کنار شاهو روی زمین نشست.
صدایش از عجز میلرزید شاهو توروخدا نرو...
پدر روژینا بزور لبهایش را بهم فشرد تا شاید صدایی از لبهای خاموشش بیرون بیاید اما تنها چشمهایش درد سینه اش را جار زدند.
روژینا دستهایش را دورسرش پیچید و هق هق گریه اش فضای اتاق را پر کرد.
شاهو به آرامی و اطمینان گفت روژینا جان قول میدم سالم برگردم اما عمق صدایش از ترس میلرزید.
هیچکس نمیدانست که این راه برگشت دارد یا نه؟!
حمل بار در کوههای صعب العبور برای اندکی پول ...
روژینا نتوانست فضای سنگین اتاق را تحمل کند, بلند شد تا از اتاق بیرون برود اما دستان مردانه شاهو اورا سرجایش میخکوب کرد.
لبخندی گرم برلبان شاهو نشست , ایستاد و گفت یه ماه دیگه عروسیمونه بهت قول میدم روژینا سه هفته ای برم و برگردم بهت قول میدم.
اما این حرفها و این کلمات و قولها را قبل ازین هم شنیده بود.
چشمان مصمم شاهو جای شکایتی برایش باقی نمیگذاشت.
شاهو بسمت عمویش چرخید و گفت دیروز در نبود تو باعمو هم صحبت کردم.
اونم ناراضیه اما چاره ای ندارم , باپولش یه زمین کشاورزی کوچک میخریم برای خودمون کشاورزی میکنیم.
گوسفندا کم شدن مردای ده همه رفتن کول بری منم مجبورم برم.
روژینا بی هیچ صدایی بیرون رفت .

صبح زود روژینا شاهو را برای رفتن به مریوان بدرقه کرد, چند قرص نان و ماست و پنیر محلی و یک عکس از خودشان ,تنها عکسی که بعد از عقدشان گرفته بودند.
روزیکه برای اولین بار دست شاهو را در دستانش گرفت روزیکه برای اولین بار به او گفت دوستت دارم .
تمام عشقی که به مردش داشت را در پارچه ای سفید و گلدوزی شده پیچید و بدستش داد.
شاهو بعد از خداحافظی از عمویش بسمت روژینا که کاسه ای اب و قران کوچکی در دست جلوی در حیاط به انتظارایستاده بودرفت.
روژینادلش آشوب بود دوست داشت هرلحظه از رفتنش پشیمان شود .
شاهو گوشه ی دستدارش رو بوسید و گفت زود برمیگردم عزیزم منتظرم باش.
با لبخندی که روی صورتش نشست دل روژینا از جایش کنده شد .
وصورت خیس از اشکش را با لبخندی مصنوعی پوشاند.
شاهو قران را بوسید و از زیر قران رد شد کاسه اب در دست روژینا اشکارا میلرزید.
این دومین کاسه ی آبی بود که پشت سر عزیزش میپاشید.
اول پدرش که چندین بار به این سفر رفت و در اخرین بار که با بار و قاطرش زمین افتاد کمرش از چندتا شکست و زمینگیر شد و از انروز دیگر نتوانست کلامی به زبان براند و سکوت بر زندگیشان سایه افکند.
انگار قلبش را میان کاسه گذاشت و پشت سر شاهو روی زمین پاشید.
دلش میخواست هرلحظه برگردد و صورتش را غرق بوسه کند اما شاهو با قدمهای بلند دورتر و دورتر میشد .
سه هفته هروز گوسفندان را به صحرا میبرد و بالای تپه ی بلند روستا به جاده چشم میدوخت .
سرمای اواخر پاییز درختان را به خواب فروبرده بود. بخاطر برف شب قبل تمام روستا سفید پوش شده بود.
باصدای بوق ماشینی روژینا یکباره از جا پرید پدر مثل همیشه گوشه ی اتاق ساکت و بیحرکت خوابیده بود.
نگاهی به پدر انداخت و با لبخندی گفت بالاخره اومد بابا شاهو برگشت...
به چشم برهم زدنی جلوی دروازه در ایستاد.
تنش از صحنه ای که میدید شبیه کوههای اطرافش یخ زد.
اما نبود، شاهو نبود..
روژینا چند قدم جلوتر رفت و غریبه ای پیاده شد، قیافه ی درهمش گواه خبر خوبی نبود.
کنار ماشین ایستاد و ازهمانجا پرسید روژینا خانم شمایین?
با شنیدن اسمش انگار دنیا پیش چشمش سیاه شد, با من من گفت مممگه چی شششده ?
روژینا دستش را روی سرش کوبید وگفت اره چی شده نکنه شاشاشاهو...
راننده خم شد و از روی صندلی کناریش بقچه ی سفید گلدوزی شده ای را بیرون اورد.
با دیدن بقچه روژینا دوزانو توی برفها فرو رفت .
- دیروز بهمن چند نفر رو کشت , صداش میلرزید مکثی کرد وادامه داد اقا شاهو هم ...
دستم توی دستش بود اما نتونستم خواهر نتونستم نجانتش بدم، شانه های مرد از هق هق گریه اش تکان میخورد.
صدای جیغ روژینا و پژواک ان در تمام روستا پیچید انگار شاهو را کوهها هم صدا میزدند..
(مریم نعمت پور)
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز ممنون که با نکته‌های گفته شده نسبت به نسخه قبلی اصلاحاتی را انجام داده‌اید. کماکان اما داستان شما اضافات بسیاری دارد که قابلیت حذف شدن دارند. باید به این نکته توجه داشته باشید که داستان کوتاه یک تفاوت عمده با رمان دارد و آن هم این است که داستان کوتاه مجال بروز و نوشتن از لحظه لحظه احساسات و احوال شخصیتها نیست. مقصودم در نوعی خاصی از داستان کوتاه است که در برگیرنده برهه زمانی زیادی بیشتر از چند دقیقه یا ساعاتی محدود هستند. داستان شما بازه زمانی طولانی‌ای را از ابتدا تا انجام دربر می‌گیرد و وقتی به آن حجم زیاد توصیفات احساسات و حالات روحی و غم‌ها و ترس‌ها می‌پردازد، داستان کوتاه را از مسیر درست خود خارج می‌کند و به جای آن به شکلی معیوب به نام خلاصه رمان تبدیل می‌سازد. مسلماً شما هم دیده‌اید که کسی یک فیلم سینمایی یا سریال را برای کسی خلاصه و مختصر تعریف می‌کند. این شخص از اضافات چشم‌پوشی می‌کند و سعی دارد اصل داستان را بگوید اما در عین حال نمی‌تواند از تعریف کردن پر آب و تاب صحنه‌های احساسی و دراماتیک داستان خودداری کند. از قضا روی آنها تاکید می‌کند چون دقیقاً همان صحنه‌ها او را مجذوب کرده‌اند اما واقعیت این است که آن لحظات اصل داستان نیستند بلکه اصطلاحاً مزه داستان هستند. داستان شما هم دقیقا دچار همین آسیبی شده که برایتان برشمردم. داستان شما بیشتر از اصل، دچار فرع و بیشتر از وعده اصلی آغشته به دسر و پیش‌غذا و شو و ترشی شده و این آفت داستان کوتاه است. از شما می‌خواهم در بازنویسی بعدی به خودتان سخت بگیرید و تا می‌توانید از شاخ و برگ اضافی بکاهید. از خودتان بپرسید آیا حضور نداشتن این بخش از توصیفات و بیان احساسات در انتقال اصل داستان اشکالی ایجاد می‌کند؟ و اگر پاسخ منفی بود، بدون هیچ شکش داستان را از زیر سنگینی آن خلاص کنید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت