داستان فلسفی هم نیازمند تناسب زبانی است



عنوان داستان : قصه شب
برای پسر بچه ای به سن و سال من عجیب نیست که یک دنیا سؤال توی مغزش باشه ولی مامانم میگه که من بیش از حد سؤال می کنم. امروز سعی کردم کمتر سوال بپرسم، حتی وقتی از قبرستان برگشته بودیم و من و مامان روی نیمکت ایستگاه نشسته بودیم و من هزار و یک سؤال توی سرم بود. اتفاقاً یکی از سوال هام هم این بود که چرا با وجود اینکه توی قبرستان باد نبود عکس بالا سر یکی از قبرها داشت می رقصید؟ توی عکس یک پسر سیزده چهارده ساله بود که خنده خیلی قشنگی داشت. قاب عکس اون پسر مثل عکس بقیه قبر ها با زنجیر به سقفی که براشون درست کرده بودن، وصل شده بود.
داشتم سعی می کردم به هزار و یک سوال توی ذهنم جواب بدم که مامانم گفت: «پاشو اتوبوس اومد.» فکر کنم تنها سؤالی که به ذهنم نرسیده بود این بود که چرا برای رفتن با تاکسی رفتیم و الان داریم با اتوبوس بر میگردیم؟ وقتی داشتم سوار اتوبوس میشدم تازه متوجه شدم که این اولین باریه که دارم سوار اتوبوس میشم، پس سؤال های مربوط به اتوبوس هم به اون هزار و یک سؤال اضافه شد.
سوار اتوبوس که شدیم من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و از مامانم پرسیدم: «مامان چرا وقتی سوار اتوبوس شدیم به راننده نگفتی که کجا می خوایم بریم؟» (چون برای تاکسی گرفتن به راننده میگفتیم که کجا می خوایم بریم) مامانم گفت: «راننده خودش میدونه ما کجا می خوایم بریم.»
جواب مامانم باعث شد که یک عالمه سؤال دیگه برام پیش بیاد. مثل اینکه راننده از کجا میدونه ما کجا می خوایم بریم؟ یعنی ذهنمون رو میخونه؟ یعنی راننده های اتوبوس از راننده های تاکسی باهوش ترن؟ یعنی الان راننده اتوبوس میفهمه من دارم به چی فکر می کنم؟ و یک عالمه سوال دیگه. اما هیچکدوم رو از مامانم نپرسیدم.
وقتی اتوبوس داشت سر یک تقاطع دور میزد متوجه اضطراب توی چهره مامانم شدم. مامانم از یکی از خانم ها پرسید: «مگه بهارستان نمیره؟» خانمه جواب داد: «نه خانم اشتباه سوار شدی.» مادرم با همون اضطراب به راننده گفت: «آقا نگه دارید، ما اشتباه سوار شدیم.» راننده هم با صدای زمختی گفت: «خانم اینجا که نمی تونم نگه دارم، صبر کن برسیم ایستگاه»
من و مامانم سر ایستگاه پیاده شدیم و تا خونه پیاده رفتیم. توی مسیر داشتم به این فکر می کردم که انگار اونقدرا هم که فکر می کردم راننده های اتوبوس باهوش نیستن.
خلاصه اینکه امروز هم با یک عالمه سؤال بدون جواب به تخت خوابم رفتم و بالاخره نفهمیدم پسر سیزده چهارده ساله توی عکس چرا با اینکه آهنگی توی قبرستان پخش نمی شد، می رقصید و راننده اتوبوس ها چطور میفهمن ما کجا می خوایم بریم؟ و چرا اشتباه می کنن؟ و یا اینکه اون پسر سیزده چهارده ساله به ماجرا های راننده اتوبوس ها مربوط میشه یا نه؟
نمیدونم. شب به خیر.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
هدف از فلسفه یاددادن تفکر و شیوه تفکر است. حتی شیوه درست سئوال پرسیدن هم در این خصوص حائز توجه است. داستان ارائه شده داستانی است که می خواهد خواننده را به تفکر وادارد. در چنین داستان هایی گاه بیشتر از اهمیت پاسخ، این سئوال است که می تواند مهم باشد. علی ایحال در پردازش داستان هایی از این دست برخی تناسبات باید رعایت شوند. تناسب پرسش و پرسشگر از اولین و مهمترین آنان است. سئوال های مطرح شده به نظر این تناسب را دارند مثلا:
" پسر سیزده چهارده ساله توی عکس چرا با اینکه آهنگی توی قبرستان پخش نمی شد، می رقصید و راننده اتوبوس ها چطور میفهمن ما کجا می خوایم بریم؟ و چرا اشتباه می کنن؟"
سطح این سئوالات با سن و ویژگی های شخصیت همخوانی دارد اما در عوض تناسب میان زبان و شخصیت وجود ندارد. داستان فلسفی پیشتر از این که فلسفه باشد، داستان است لذا بایست داستان بودن خود را حفظ نماید. برای داستان بودن تناسب زبان و شخصیت او را نمی توان انکار کرد که در همه حال از ضروریات داستان شمرده می شود لیکن چنین امری در اینجا رعایت نشده است. شخصیت که به گفته خود سنی هم ندارد و آن قدر کوچک است که برای بار اول سوار اتوبوس شده واژگان سخت و سنگینی استفاده می کند: " صدای زمختی"، " سر یک تقاطع"، "متوجه اضطراب". او حتی کیفیت رفتاری نظیر اضطراب را متوجه می شود. این ها با دامنه واژگان کودک نمی خورد هر قدر هم که باهوش باشد. زبان ربطی به هوش ندارد چرا که مثل تجربه اتوبوس، امری تجربی است.
اشکال زبانی دیگر در جایی است که می گوید "برای رفتن با تاکسی رفتیم" در حالی که باید می گفت "برای آمدن با تاکسی آمدیم" چرا که در محل حضور چنین سخنی را ادا می کند. در مجموع از بعد زبانی داستان بسیار ضعیف عمل کرده است.
از طرفی مخاطب این داستان کیست؟ اگر بزرگ سال است که برخی سئوالات محلی از اعراب ندارند: "راننده اتوبوس ها چطور میفهمن ما کجا می خوایم بریم؟" این سئوالی نیست که برای مخاطب جدیتی را طلب کند یا بحثی فلسفی و عمیق را در وی برانگیزد. بنا بر این بایست به تناسب مخاطب روی سئوال ها بیشتر کار می شد و انتخاب درست تری صورت می گرفت. سئوال با شخصیت رابطه خوبی دارد اما با مخاطب خیر. این ها سئوالاتی نیستند که بر جذابیت داستانی نیز بیافزایند. از طرفی چون سئوالات از اهمیت چندانی بهره مند نیستند، گره خوبی هم در داستان شکل نگرفته است. این گره شاید در قالب فلسفه زبان و با عدم حصوص درک میان مادر و راننده و مسیر اشتباهی که می روند معنای بیشتری پیدا می کرد و در ادامه با پرسشگری در خصوص عدم مفاهمه زبانی میان انسان ها، داستان نیز فلسفی می شد اما نویسنده این نکته را رها کرده و با گفتن این که "توی مسیر داشتم به این فکر می کردم که انگار اونقدرا هم که فکر می کردم راننده های اتوبوس باهوش نیستن."به راحتی از آن می گذرد ضمن آن که استدلال انجام شده هم غلط است. این اشتباه متوجه راننده نیست و می توانسته متوجه مادر کودک باشد که اتوبوس اشتباهی سوار شده است.
نام داستان نیز تناسبی با خود داستان ندارد. قصه شب بر چیزی از داستان دلالت نداشته و کمکی به فهم داستان یا شخصیت ها نمی کند.
به نظر می رسد نویسنده محترم ایده دارند اما در پردازش ضعیف هستند. سئوال ها به هیچ نتیجه مشخصی نمی‌رسند و در عین حال مسیر تفکر را نیز نشان نمی‌دهند. سئوال هایی نیستند که تفکرات خاصی را سبب شوند.
نویسنده محترم باید داستان‌های بیشتری بخوانند و شیوه های ارائه اندیشه را در داستان‌ها به دقت رصد کنند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.