مذبوح




عنوان داستان : در یک قدمی ابد
نویسنده داستان : اکرم زیبائی


«پا شو از بالای سرت... می‌گن خوب نیست بالای سر مُرده گریه کنی... بیا اینجا کاریت ندارم...»
هیبت گِرد و خاکستری، تکانی به خودش داد و با صدایی که صدا نبود گفت:
«یعنی بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟»
بعد، از بالای سر جنازه‌اش دور شد و گفت:
«یعنی باز هم می‌خوای بُکشیم؟»
گِردی سیاه و پنبه‌ای، چرخان جلوتر رفت و بی‌صدا گفت:
«می‌دونستم منتظرم می‌مونی...»
خواست جلوتر برود؛ اما نیروی دافعه‌ای نمی‌گذاشت. گِردی خاکستری از خشم لرزید. درجا لرزید. فکر کرد اگر خودِ خودش بود، الآن دندان‌هایش را به هم می‌سایید و سرش داد می‌زد؛ اما فقط لرزید. بی‌صدا پرسید:
«من؟! من منتظر تو بمونم؟» کمی تکان خورد. درک نمی‌کرد بالا رفت یا پایین. فقط می‌دانست که از گردی سیاه دور می‌شود.
«ببین...! اونی که عاشقش بودی اینه؟»
فکر کرد که دارد با انگشت به جنازة خودش اشاره می‌کند؛ اما فقط بالای سرش بود. گردی سیاه درجا می‌چرخید. می‌دانست که اگر خودِ خودش بود، جلوتر می‌رفت، توی چشم‌هایش زل می‌زد، دستش را می‌گرفت، به زانو می‌افتاد تا او را ببخشد؛ مثل همان روزی که جلوی دانشگاه از او خواستگاری کرده بود. با صدایی که شنیده نمی‌شد گفت:
«همیشه مثل یه تیکه سنگ بودی، خودخواه و کله‌شق... الآن هم جز جنازة خودت چیزی نمی‌بینی. جنازة من رو نمی‌بینی که کنارت خوابیده... که دستش رو قلبته...»
بعد تکان‌تکان خورد. فکر کرد گریه‌اش گرفته است. گردی خاکستری بی‌حرکت ماند. فکر کرد فکر می‌کند. به اینکه چرا این همه وقت کنار جنازة خودش مانده است. نکند منتظر او بوده است، منتظر گردی سیاه. مورمورش شد. خودش را جمع کرد. گردی سیاه نزدیک شد. خودش را جمع‌تر کرد. انگار خجالت می‌کشید. همیشه همین‌طور بود خجالت که می‌کشید، خودش را جمع می‌کرد. آن روز جلوی دانشگاه هم خودش را جمع کرد و دستش را پس کشید. دوروبر را نگاهی انداخت و زیر لب گفت:
«پا شو خودت رو لوس نکن بابا... پا شو... همین‌جوریش بیست سانت از من کوتاهتری... می‌دونی این یعنی چی؟ یعنی کمدی... یعنی خنده... یعنی اسباب تفریح مردم...»
گردی سیاه فکرش را شنید و به نظرش با بغض گفت:
«گناه من چی بود؟ گناه دل عاشق من چی بود؟»
گردی خاکستری انگار پا به زمین بکوبد، با غیظ گفت:
«گناه تو چی بود؟ گناه تو این بود که بلد نبودی دودوتاچهارتا کنی... هرجا که دلت لرزید، افسارش رو ول کردی... ول کردی و آخرش پدر و مادرم رو از غصه دق‌مرگ کردی.»
گردی سیاه فکر کرد تکیه داده به دیوار و زانوهایش را بغل گرفته. آرام گفت:
«جنون آنی...»
گردی خاکستری تند چرخید و خودش را به گردی سیاه کوبید. گردی بزرگ و سیاه‌سفیدی شکل گرفت. سفیدی و سیاهی در کش‌وقوس بودند و هرکدام می‌خواست دیگری را درون خود بکشد. صدای بی‌صدایی گفت:
«جنون آنی؟! کاری که تو با من کردی، یه نقشة دقیق و حساب‌شده بود... هه... جنون آنی!»
گردی خاکستری به سختی از گردی بزرگ جدا شد و سیاهی باقی ماند. گردی سیاه انگار به‌زحمت، از جا بلند شد و کنار جنازه‌اش ایستاد.
«چقدر به خاطر چیزی که خودم دَخلی توش نداشتم، ملامت شدم. کوتوله... کوتوله... همیشه بار سنگین این لقب رو به دوش می‌کشیدم. دیگه شونه‌هام خسته شده بود، زخم شده بود... تو هم بی‌تقصیر نبودی تو عمیق‌شدن این زخم. اون روز سر کلاس تشریح، با اینکه می‌دونستی چقدر دوستت دارم... با اینکه می‌دونستی حواسم فقط به توئه، با اون دراز لندهور گرم گرفتی.»
گردی خاکستری انگار به‌زحمت چیزهایی یادش بیاید، با شرم گفت:
«من که صد بار محترمانه به‌ات گفتم نمی‌خوام، نمی‌تونم. تو با همه مشکل داشتی! تو فکر می‌کردی من با هر کی حرف می‌زنم یعنی می‌خوام تو رو شکنجه کنم...»
«ولی شکنجه کردی... تحقیرم کردی...»
«پس باید چه کار می‌کردم؟ سرم رو می‌ذاشتم و می‌مُردم؟ تو یه کاری می‌کردی... تو از اون دانشگاه می‌رفتی... تو می‌رفتی شهر خودت...»
گردی سیاه انگار موذیانه و بی‌صدا خندید:
«من کار خودم رو کردم...»
گردی خاکستری به جنازة سیاه‌رنگ خودش نگاه کرد و به نظرش کمی عقب رفت و بی‌صدا جیغ کشید:
«باورم نمی‌شه. باورم نمی‌شه این من باشم... بعد از سه سال هنوز باور نکردم... دست کثیفت رو از رو قلبم بردار!»
گردی سیاه تکانی خورد و فکر کرد باید برود و دست بیندازد گردنش و آرامش کند؛ اما فقط تکان خورد. به نظرش آمد زیر لب گفت:
«آروم باش عزیزم...»
گردی خاکستری فکر کرد گریه می‌کند:
«عزیزم؟! من عزیز تو نیستم روانی! چطور سه سال همه رو گول زدی؟ پدرمادر بدبختم رو روانة این شهر و اون شهر کردی؟ چطور اون بلا رو سرم آوردی؟»
گردی سیاه چرخید. درجا چرخید.
«بلا؟! چه بلایی؟ من فقط می‌خواستم همیشه مال من باشی، کنار من باشی... بدون اینکه از بامن‌بودن عذاب بکشی عزیزم... من... من جاودانه‌ات کردم. کاش کسی بود من رو هم جاودانه می‌کرد! اون وقت تا ابد کنار هم می‌موندیم؛ اما الآن... تا چند ساعت دیگه بو می‌گیرم... کرم‌ها تو جونم وول می‌زنن و از بوی گَندم همه سرازیر می‌شن اینجا... اما تو همین‌طوری می‌مونی، سالم و دست‌نخورده...»
گردی خاکستری انگار با غیظ، به گردی سیاه نگاه کرد و با صدایی که صدا نبود گفت:
«سالم و دست‌نخورده؟! هر چی تو تنم بود با اون دستگاه مکنده کشیدی بیرون... به جاش قیر و کوفت و زهرمار چپوندی... قیراندودم کردی... مومیایی‌ام کردی... می‌گی دست‌نخورده؟ این فکر کثیف چطور به سرت زد؟»
گردی سیاه نگاهی به جنازه‌ها و بعد دورتادور سرداب انداخت. میز کوچکی که به میز تشریح می‌مانست، گوشة سرداب بود و تابوتی کنار جنازه‌ها. با مکث گفت:
«به نظرت چرا تو تشریح ممتاز بودم؟ به نظرت عجیب نبود من که از عشق تو نمی‌تونستم درس بخونم و دو ترم مشروط شده بودم، چطور یک دفعه از این رو به اون رو شدم؟ فکر کردی به خاطر عشق به حرفة مقدس پزشکی بود؟ نه... به خاطر جاودانه‌کردن تو بود...»
گردی خاکستری کمی منبسط شد. به دندان‌های بیرون‌زدة جنازه‌اش نگاه کرد. انگار که آه بکشد، آرام گفت:
«چقدر ساده بودم! اون چند وقت که سرت تو کتاب بود و همه حتی من، باور کردن که بی‌خیال همه چیز شدی، داشتی به جاودانه‌کردن من فکر می‌کردی... از دهن این و اون شنیدم که گفتی سرت به سنگ خورده و فهمیدی که ما به درد هم نمی‌خوریم. با اون نمره‌های عالی، همه حرفات رو باور کردن... باور کردیم...»
گردی سیاه فکر کرد می‌خندد. فکر کرد گردی خاکستری غیرمستقیم به زرنگی او اعتراف می‌کند؛ حتی به او حق می‌دهد. چند بار بالا و پایین رفت. به نظرش آمد بالا و پایین می‌رود، به چپ و راست می‌رود. گردی خاکستری بی‌صدا گفت:
«چه ساده بودم... چه زود باور کردم دعوتت به کافی‌شاپ برای عذرخواهی از اذیت‌های اون چند وقت بوده...»
گردی سیاه فکر کرد از ذوق نفسش بند آمده است. با هیجان گفت:
«داروی خواب‌آور...»
بعد تکانی خورد و طلب‌کارانه پرسید:
«هیچ می‌دونی تو این مدت چه عذابی کشیدم تا کسی نفهمه تو اینجایی؟ چه دوزوکلکی سوار کردم تا کسی شک نکنه؟ اولش که پلیس بیچاره‌ام کرد. شنیده بودن که ازت خواستگاری کردم و تو جواب رد دادی. نمی‌دونم چطوری می‌تونستم اون‌قدر خونسرد باشم. خودم تو کار خودم موندم. بعد که دیدن هیچ مدرکی ندارن، ولم کردن... ولی می دونستم تا مدت‌ها تحت نظرم. گاف ندادم خانوم... گاف ندادم. جونم رو می‌دادم تا کسی از گنج دفن‌شدة من چیزی نفهمه. حتی خونواده‌ام... به همه می‌گفتم باید جَک‌وجونور تشریح کنم. بیچاره‌های ساده! باور کردن... می‌گفتم برای اینکه بوی لاشة مرغ و خروس و مار و قورباغه اذیتشون نکنه، پاشون رو اینجا نذارن. چند بار هم مخصوصاً گذاشتم چند تا موش بگنده، بعد خواهرم رو آوردم اینجا... از اون به بعد هر وقت گفتم بیا اینجا، فقط عق زد... تو رو هم تو این تابوت قشنگ گذاشتم و وسط سرداب چال کردم، زیر این موزاییک‌ها... هر وقت دلم تنگ می‌شد، می‌آوردمت بیرون. مثل دیشب... اما دیگه نمی‌تونستم بیشتر از این نقش بازی کنم. سیانور شد حلال مشکلاتم. تا چند ساعت دیگه همه از رازم سر در می‌آرن. نمی‌دونی رازداشتن چقدر هیجان داره... نمی‌دونی چه هیجانی داره وقتی می‌بینی پلیس و هم‌کلاسی و رئیس دانشگاه و دروهمسایه، دنبال کسی می‌گردن که فقط تو خبر داری کجاست. آخرین بار تو دیدیش... اعتراف کن! به زرنگیم اعتراف کن!»
گردی خاکستری بی‌حرکت بود. اگر خودِ خودش بود، گوشه‌ای می‌نشست و زانوهایش را توی شکمش می‌کشید و زل می‌زد به جایی روی دیوار. بی‌صدا گفت:
«اعتراف می‌کنم. حالا می‌فهمم چرا اون روز بدون اینکه از قبل خبر بدی، سر راهم سبز شدی و خواهش کردی بریم کافی‌شاپ... ولی... ولی چطور تو این همه مدت اینقدر خونسرد بودی؟! تو آدم کشته بودی! راستی، چطوری من رو کشتی؟ توی کافی‌شاپ و حرف‌های صدتایه‌غازت رو یادمه... بعد یه دفعه دیدم تو این سردابم، بالای سر خودم... لحظه‌لحظة تبدیل‌شدنم به این سیاه قیراندود رو می‌دیدم و عذاب می‌کشیدم. حالا بعد سه سال اومدی می‌گی چون می‌خواستی عذاب نکشم به این حال‌وروز انداختیم؟»
گردی سیاه احساس کرد داغ می‌شود. اگر خودِ خودش بود، حتماً گوش‌هایش سرخ می‌شد و چند بار با تکان سر موهای لختش را از روی پیشانی کنار می‌زد و چند بار گوشة لب‌هایش را با انگشت شست و سبابه پاک می‌کرد. بی‌صدا گفت:
«همون موقع که گوشیت زنگ خورد و پشتت رو به من کردی... شنیدم که گفتی جایی هستی و نمی‌تونی صحبت کنی. شانس آوردم نگفتی با کی و کجا... اگه گفتی بودی همة نقشه‌هام به هم می‌ریخت. اصلاً... اصلاً انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن تا من تو رو... داروی خواب‌آور رو ریختم تو قهوه‌ات. سرت که گیج رفت، سریع ماشین گرفتم. گیج خواب بودی و اصرار داشتی که خودت بروی خونه؛ اما همین که سوار ماشین شدی، از هوش رفتی. اولین کاری که کردم، با گوشة شالت، گوشیت رو پرت کردم وسط خیابون. بعد هم اومدیم اینجا. از قبل همه چی رو برای ورودت آماده کرده بودم. هیچ کس خبر نداشت. اینجا خونة آباواجدادی آقامه. مخروبه‌اس... دیدی که... فقط من کلید دارم. همه می‌دونستن من اینجا تشریح می‌کنم و لوازم پزشکی دارم. هیچ‌کس شک نکرد. وقتی رسیدیم هوا تاریک بود. با بدبختی از ماشین تا سرداب بغلت کردم. تو قدبلند و من کوتوله... خیلی سخت بود. تو این چند وقت، فقط همون لحظه به انتخابم شک کردم. وقتی گذاشتمت کف سرداب، برگشتم و درها رو قفل کردم. پرده‌ها رو کشیدم. چراغ مطالعه رو روشن کردم. چند بار کلاهکش رو جابه‌جا کردم تا نور فقط بیفته روی تو، روی کسی که آرزو داشتم کنارش باشم. فقط چند دقیقه فرصت داشتم. نمی‌دونی اون چند دقیقه به من چی گذشت. باید تصمیم می‌گرفتم. دو راه جلوی پام بود. یا می‌ذاشتم به هوش بیای و جیغ‌ و داد راه بندازی، یا سیانور رو می‌ریختم زیر زبونت...»
گردی خاکستری انگار اشکش جاری بود. انگار صدای بی‌صدای موف‌موف دماغش می‌آمد. فکر گردی سیاه را شنید:
«انتخاب کردم... سیانور... اون لحظه هزار تا فکر به کله‌ام زد. گفتم تا زنده است ازش کام بگیرم. شالت رو برداشتم. موهای مشکی و عرق‌کرده‌ات که به پیشونی چسبیده بود، دیوونه‌ام کرد. کنارت دراز کشیدم. دستم رو انداختم دور گردنت. صورتم رو چسبوندم به صورتت... اما نتونستم... بدون رضایت تو نتونستم. می‌دونستم عذاب می‌کشی... نمی‌خواستم عذاب بکشی. فقط برای آخرین بار، سیر نگاهت کردم. گریه کردم. ضجه زدم. اگه تو می‌خواستی، کار به اینجا نمی‌کشید... سرم رو گذاشتم رو سینه‌ات و به صدای قلبت گوش دادم. ناامیدم کرد. هیچ نشونه‌ای از عشق نبود... سیانور رو ریختم زیر زبونت...»
گردی خاکستری حس کرد سبک شده است. چرخی زد. دور سرداب، دور جنازه‌اش.
«من مدت‌ها اینجا بودم... بالای سرم. راست گفتی. منتظر بودم. منتظر تو... که بیای و از بلاتکلیفی نجاتم بدی... سبکم کنی...»
گردی خاکستری انگار عقب رفت. چرخی زد و بی‌محابا خودش را به گردی سیاه کوبید. گردی بزرگ و سیاه‌سفیدی شکل گرفت. سفیدی و سیاهی در کش‌وقوس بودند. هر کدام می‌خواست دیگری را درون خود بکشد. ناگهان گردی سفیدی از گردی بزرگ جدا شد و انگار بالا رفت. بالاو بالاتر و در هیچ محو شد. گردی سیاه، سیاه‌تر شد و انگار بالای سر جنازه‌اش ماند.
نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
با نامی گنگ که هیچ آمادگی و ذهنیتی برای شروع داستان در اختیارم نمی‌گذارد، خواندن را آغاز می‌کنم. اولین جمله، جذاب می‌نماید، اما در ادامه بجای آنکه کشش را بیشتر کند، بر گنگی و گیجی می‌افزاید. «هیبت گرد و خاکستری». با خود می‌گویم "حتماً منظورش روح است." حالا چرا گرد؟ چرا خاکستری؟ باید معلوم باشد، اما نیست. جلوتر می‌روم. با «گردی سیاه و پنبه‌ای» مواجه می‌شوم. هر چه به مغزم فشار می‌آورم، معنا و دلیل «پنبه» را نمی‌فهمم، اما «سیاه» را که در فکرم کنار «خاکستری» می‌گذارم، شَستم خبردار می‌شود که باز هم با نمادبازیِ مبتذلی مواجه هستم؛ آن هم به کلیشه‌ای‌ترین شکل ممکن. دلزده می‌شوم. به خود می‌آیم و در می‌یابم که اصلاً دلی در کار نیست؛ چون داستانی در میان نیست. موضع هدف نویسنده، عقل و فکر من است، نه حس و احساسم. نویسنده به کل از ماجرا پرت است. تازه با همان فکر و عقل نیز به درستی مواجه نشده، چون مدام مرا سردرگم‌تر می‌کند. پرت و پلا می‌نویسد. فقط گزارش می‌دهد. هیچ توضیحی از محیط نمی‌دهد یا توصیفی از فضا و شخصیت‌ها نمی‌کند. من نمی‌فهمم کجا هستم؟ چه می‌کنم؟ با چه کسانی طرف هستم؟ چه خط سیری را باید دنبال کنم؟ نویسنده اصلاً حواسش نیست که باید داستان تعریف کند؛ داستانی که قرار است توسط خواننده‌ای خوانده شود. راستش را بخواهید، من فکر می‌کنم که برایش مهم هم نیست. داستان‌گویی، نیاز درونی‌اش نیست. کمی تخیل دارد، اما دغدغه‌ی تبدیل کردن تخیل به داستان را ندارد. (بی‌رحم اگر باشم، می‌گویم با "داستان‌نویسی" تنها مفرّی پیدا کرده برای تخیله‌ی تخیلش.) مسأله و علاقه‌ی اصلی‌ او "پیچیده‌نمایی" است. مفتون "متفاوت‌گرایی" شده و در این نوشته‌ی خاص در «گردابِ گِردی‌بازی» غرق شده است.
به زور تا 300 کلمه‌اش را می‌خوانم. دوست ندارم ادامه دهم. احساس توهین می‌کنم. می‌بینم که نویسنده مرا دعوت کرده تا پای صحبتش بنشینم، اما از قصد، طوری حرف می‌زند که متوجه نشوم چه می‌گوید. چرا باید چنین نوشته‌ای را تا ته بخوانم؟ اگر قرار نبود درباره‌اش بنویسم، حتماً در بهترین حالت به گوشه‌ای پرتابش می‌کردم و می‌رفتم.
اما اینک توهین و فشار را تحمل می‌کنم و ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم خود را متقاعد کنم که این اشکالات، صرفاً به دلیل نابلدی نویسنده است، اما در این صورت نیز دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم که نویسنده، بالای پنج سال است که سابقه‌ی نوشتن دارد. حیفم می‌آید که با چنین فردی- که ظاهراً پیگیر امر نوشتن است- صریح نباشم و اشکالاتش را صادقانه به او هدیه نکنم.
هرچه پیش‌تر می‌روم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که نویسنده قدر داستان کوتاه را نمی‌داند. مشکل اصلی‌اش این است که داستان به سراغ او نیامده، او با ایده‌ای که به سرش زده در پی سرهم کردن داستانی برآمده است. فلش‌بک‌هایش همه حکم تکه‌های یک پازل ناقص را دارند. چیزی از آدم‌ها و شخصیت‌شان به ما نمی‌دهند. دارد از عشقی سخن می‌گوید که نامتعارف است، اما حواسش نیست که عشق، تازه در متعارف‌ترین حالتش، یک مثلث است متشکل از سه ضلعِ «عاشق»، «معشوق» و «رابطه‌ی عاشقانه». در این مثلث، حتی یکی از اضلاع اگر غایب باشد، عشقی ساخته نمی‌شود. در این نوشته، اما تمام اضلاع غایب هستند. از عاشق چه می‌دانیم؟ قد کوتاه است و تشریحش خوب. از معشوق چه می‌دانیم؟ قد بلند است. از رابطه‌شان چه؟ معشوق به عاشق راه نمی‌دهد. واقعاً مسخره نیست؟ اگر می‌خواستیم عشق را تا سطحی بسیار پایین نازل کنیم و مبتذل سازیم، همین پرداخت کافی بود. عاشق، بدون اجازه‌ی معشوق از او کام نمی‌گیرد، اما بدون آنکه او بفهمد، به قتل می‌رساندش. با کدام منطق؟ دیوانه است و مشکل روانی دارد؟ کجای داستان این مشکل روانی، به عنوان عنصری شخصیتی در او ساخته و پرداخته می‌شود؟ هیچ کجا. فقط یک ادعای "جنون آنی" از او می‌خوانیم که آن هم به سرعت پس گرفته می‌شود.
خواننده‌ی این نوشته، پیش از آنکه به نصفش برسد، آنقدر سردرگم می‌شود که آن را رها می‌کند. تازه اگر مثل من، در معذوریت باشد و مجبور به خواندن، بعد از نصف نوشته نیز که نویسنده تازه لطف می‌کند و اندک قصه‌ای- که به واقع قصه هم نیست، چون عناصر و ارکان یک قصه در آن غایب است- برایمان تعریف می‌کند، باز هم اشتیاق به خواندن در او ایجاد نمی‌شود چون با خیل کثیری از تناقضات، گنگی‌ها، بی‌منطقی‌ها و... مواجه می‌شود که همگی در پایان‌بندی مفهوم‌زده‌ی نوشته به اوج خود می‌رسند.
نویسنده باید بداند که داستان کوتاه، داستان کوتاه است؛ داستان است و کوتاه. پس باید داستان گفت و در فرصتی کوتاه هم باید گفت. برای داستان گفتن، تخیل و ایده کافی نیست؛ شخصیت‌پردازی و روایت و توصیف اجزای لاینفک داستان هستند. در داستان کوتاه، وقتی برای تلف کردن وجود ندارد. قصه باید از خط اول آغاز شود و واضح و قابل درک- از طریق حس، نه عقل- باشد و هرچه پیشتر می‌رود، به وضوحش افزوده گردد، نه اینکه تا اواخر نوشته اصلاً معلوم نباشد که دنبال چه هستیم و مدام پای عقل را وسط بکشیم تا حدس بزند ماجرا چیست و ناگهان در انتها همه چیز را سرهم بندی شده بیابیم و از وقتی که برای خواندن گذاشته‌ایم پشیمان شویم.
خواندن آثار ادگار آلن پو و مشق نوشتن از روی آن، برای نویسنده‌ی این نوشته‌ی بسیار بد، بدون تردید نیازی مبرم است.
عمیقاً آرزو می‌کنم که پس از این، از پس تمرین خواندن و مشقِ نوشتن، با نوشته‌هایی خوب از نویسنده‌ی مورد بحث مواجه شوم که داستان کوتاه را محترم شمرده باشد و با روی کردن به پیچیده‌بازی‌های مبتذلی که امروزه مد شده است، نفس داستان را نگرفته باشد و آن را ذبح نکرده باشد.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.