به خودتان فرصت بدهید




عنوان داستان : کفشهای عید
نویسنده داستان : زهرا شیخ

#کفشهای_عید
چند روزی بودکه شقایق لباسهای عیدش را خریده بود.
انتظار رسیدن عید را میکشید تا کفشهای قرمزش را بپوشد و گل سر صورتی اش را بزند.
آنقدر منتظر بود که گاهی یواشکی دور از چشم خواهر بزرگترش که او را برای اینکار مسخره میکرد، سراغ لباسها و کفشش میرفت. یک دل سیر که نگاهشان کرد، اگر کسی را دور و برش نمیدید، چند باری با کفشها طول و عرض اتاق را راه میرفت.
یک بار که رفته بود توی اتاق تا دوباره آنها را ببیند، متوجه شد گل و نگینی که روی پاپیون کفشش بوده کنده شده است.
ناراحت شد. جعبه ی کفش را چند بار وارسی کرد. اما گل و نگین آنجا نبود. یاد روز آخری که آنها را پوشیده بود افتاد. با خودش گفت:
_ شاید وقتی راه میرفتم افتاده.
از جایش بلند شد و اتاق را بالا و پایین رفت. برای اینکه بهتر ببیند چراغ را روشن کرد.
اما پیدایش نکرد. جست و جویش ادامه داشت تا وقتی که مادرش به اتاق آمد.
مادر را که دید خجالت کشید.
مادر همینطور که به لباسهایش که کنار کمد پخش و پلا بود نگاه میکرد، گفت:
_ فردا عیده و بلاخره میتونی بپوشیشون.
در همین لحظه تازه چشمش به لنگه کفش شقایق افتاد که گل بزرگش کنده شده بود.
سرش را به طرف شقایق چرخاند و گفت:
_ گل کفشت چی شده؟
شقایق زیر لب گفت:
_ نمیدونم گم شده.
کفش بدون آن گل زشت به نظر میرسید و اگر آن گل پیدا نمیشد دیگر نمیتوانست آن را در عید بپوشد.
مادر همینطور که غر میزد به سمت جعبه ی کفش رفت.
_ مگه صد دفعه نگفتم اینقدر اینا رو دست مالی نکن و توی خونه نپوش. اصلا حقته که کفشت خراب شد.
شقایق با لبهای آویزان کنار مادرش نشست. چشمهایش اشکی شدند. مادر که دلش سوخته بود موهای خرمایی اش را نوازش کرد و گفت:
_ حالا گریه نکن. بگرد شاید پیدا بشه. توی خونه افتاده دیگه.
شقایق دوباره از جایش بلند شد تا دنبال نگین بگردد. مادر بقیه ی لباسها را جمع کرد و توی کمد گذاشت. فقط کفشها بیرون ماندند. شقایق همینطور که دعا میکرد گل کفشش پیدا شود محیط اتاق را میگشت که یک دفعه یادش آمد ممکن است خواهرش آن را پیدا کرده باشد. خواهرش شیرین دو سال از او بزرگتر بود و مدرسه میرفت. از اتاق بیرون رفت و او را دید که داشت پیک نوروزی اش را ورق میزد.
صدایش کرد و پرسید:
_ تو گل و نگین، کفشمو ندیدی؟
خواهرش صفحه ی دیگری را ورق زد و گفت:
_ نه من به کفش تو چی کار دارم.
شقایق با ناراحتی کل خانه را گشت اما اثری از نگین نبود. شب که شد دیگر برای پیدا کردنش نا امید شده بود. سال تحویل یک نیمه شب بود اما شقایق با وجود ذوقی که برای آن لحظه داشت به خواب رفت و مادر هم دلش نیامد بیدارش کند. فردای آن روز همه لباس نو پوشیدند. شقایق هم به جز کفشها بقیه چیزهایی که خریده بود پوشید. گل سرش را هم به موهایش زد و جلوی آینه ی قدی ایستاد. اما از اینکه مجبور بور کفشهای کهنه اش را با آن لباسها بپوشد ناراحت بود.
کم کم عید داشت به آخر میرسید. باران بهاری بیشتر از سالهای قبل خودنمایی میکرد. تند و تند میبارید. همه جا را آب گرفته بود. در خیابان ها رودخانه راه افتاده بود و مسولین از هر طرف اعلام خطر میکردند. مردم از خانه هایشان فراری شده بودند.
مادر و پدر شقایق و شیرین هم داشتند برای رفتن و رها کردن خانه آماده میشدند. شقایق برای برداشتن کلاهش به سمت کمد رفت‌. در را باز کرد و کلاهش را برداشت که ناگهان گل کفشش را دید که روی تخته ی چوبی کمد بود. لبخند زد و فوری برداشتش.
مادر و پدر جلوی خانه منتظر آمدن شقایق بودند؛ اما شقایق به دنبال چسبی میگشت که گل کفشش را بچسباند. بلاخره چسب را پیدا کرد. گل را روی کفش چسباند و دوباره لبخند زد‌‌. از اینکه دوباره کفشش را مثل اولش میدید خوشحال بود. چند دقیقه صبر کرد تا چسب خشک شود‌ و بعد کفشها را پوشید و از خانه خارج شد. حیاطشان را که تا لبِه‌یِ سکو در آب دید از پوشیدن کفش پشیمان شد. کفش را در آورد و روی جا کفشی گذاشت و کفش کهنه اش را پوشید. مادر که لبه ی سکو ایستاده بود جلو آمد.
_ پیدا شد؟
شقایق لبخند زد.
مادر گفت:
_ خب چرا در آوردیشون. همونا رو بپوش.
شقایق با همان لبخند گفت:
_ آخه مامان زمین گِله. خراب میشه.
مادر با چشمانی غصه دار نگاهش کرد.
وارد خیابان که شدند بارش باران شدیدتر شد.
با چند تا از هم محلی هایشان به نقطه ی بالاتری از محل رفتند‌‌. دیگر کم کم رود سیل داشت به دریا تبدیل میشد. دریای خروشانی که با هر موجش دیوار خانه ای را خراب میکرد.
بالای محل ایستاده بودند و به سقفهایی که داشت زیر آب فرو میرفت نگاه میکردند.
شقایق اما، تمام فکرش پیش کفشها بود. با خودش فکر میکرد.
_چسبِ گُل، اگه خشک نشده باشه. حتما دوباره توی این آب کنده میشه.
بغض گلویش را گرفت. سقف چند خانه فرو ریخت.
#زهراشیخ
98/1/17
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهرا شیخ سلام

به تازگی از هر سه داستان که در پایگاه نقد می‌خوانم یکی‌اش به سیل پرداخته و این چندمین داستانی است که می‌بینم باز هم در آن به سیلاب‌های اخیر اشاره شده است. این مسأله به خودی خود بد نیست و بلکه میزان حساسیت و انسان‌دوستی‌تان قابل تحسین هم هست، اما اگر می‌خواهید حادثه‌ای این‌چنینی را دستمایه نوشتن داستان قرار دهید، بهتر است به خودتان فرصت بدهید. کمی از ماجرا فاصله بگیرید و بگذارید همه جزییات و کلیات این اتفاق در شما نشت کند آن وقت اگر دیدید باز هم سوژه دارد وسوسه‌تان می کند و دست از سرتان برنمی‌دارد و جاذبه‌اش را برای شما از دست نداده است به آن بپردازید؛ آن هم به شکلی کاملاً خلاقانه و متکی به خود. به این معنی که تا حد ممکن جهان داستانی منحصر به فرد خودتان را بسازید و از کلیشه‌های خبری و تصویری این روزها فاصله بگیرید. در واقع همه توجهتان به این باشد که به هر حال قرار است جهان داستانی شخصی‌تان را خلق کنید پس اولویت خود داستان است. حالا برسیم به «کفش های عید». این داستان می‌تواند داستان نوجوان هم باشد. به‌ویژه به واسطه سن راوی و سوژه و دغدغه‌های معصومانه‌اش. نثر هم ساده و روان است و از دایره زبان یا درک مخاطب نوجوان خارج نمی‌شود که خیلی خوب است. همان‌طور که می‌دانید، داستان‌نویسی برای نوجوانان کار ساده‌ای نیست به‌ویژه اگر بنا باشد در این عرصه حضور قدرتمندی داشته باشید. اما سوژه‌ای مثل آرزوی داشتن کفش‌های نوی عید خیلی نخ‌نما شده و تکراری است. روی انتخاب سوژه‌های تازه کار کنید. اشاره به ویرانی‌ها و فرو ریختن بام‌ها هم خیلی کلی و دم‌دستی شده است در حالی که چینش درست جزییات است که داستان را زنده می کند. با این حال پایان‌بندی خوب است و اشاره به زمانی که آب همه جا را گرفته است و دخترک فقط به خیس شدن کفش‌های تازه‌ای که در کمد گذاشته فکر می‌کند، اشاره قشنگی است. همان چند سطر پایان‌بندی نشان می‌دهند با مطالعه و تمرین می توانید به لایه‌های عمیق‌تر داستانی برسید. حالا که نوشتن را با جدیت آغاز کرده‌اید پیشنهاد می کنم بسیار بخوانید و بسیار تمرین کنید. منتظر آثار بعدی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.