کم گوی و گزیده گوی




عنوان داستان : خانه تکانی
نویسنده داستان : زهرا شیخ

#خانه_تکانی
میخواست زودتر مشقش را تمام کند. اما آنقدر تند نوشت که دستش خسته شد. از نوشتن دست کشید و سرش را بالا آورد. مادرش هنوز روی چارپایه ایستاده بود و داشت گیره های پرده ی آشپزخانه را از میله در می آورد. چند لحظه که گذشت، پرده ی میوه ای افتاد کف آشپزخانه.
امیر دوباره شروع به نوشتن کرد‌. کلمه هایی که می نوشت هر بار درشت تر از قبل میشد. میخواست زودتر سرمشق هایی که معلم داده بود تمام کند. به کلمه ی خانه تکانی که رسید، دوباره سرش را بلند کرد. آن کلمه را همان روز از مادرش شنیده بود. سرش را کمی کج کرد تا بتواند از کنار دیواره ی پیشخوان، مادرش را ببیند. داشت پرده ی آشپزخانه را توی تشت میشست. از جایش بلند شد و همانطور که به طرف او میرفت گفت:
_ مامان، خانه تکانی یعنی خونه رو تکون میدن؟
مادر همانطور که با دستانش، پرده و کف و آب را به جان هم می انداخت، گفت:
_ نه پسرم. یعنی کاری که من دارم میکنم. تمیز و مرتب کردن خونه.
امیر به اطرافش نگاهی انداخت.
ظرفهایی که مادر از کابینت بیرون آورده بود، پیشخوان را پوشانده بود و چند ملافه و پرده ی دیگر هم برای شسته شدن، اطراف آشپزخانه پخش و پلا بود.
همانطور که به آنها نگاه میکرد گفت:
_ مامان، تو که مرتب نکردی! تو بدتر خونه رو شلخته کردی.
مادر به حرف امیر خندید و گفت:
_ نه پسرم. درسته که خونه شلخته شده و بهم ریخته. اما من اینها رو برای اینکه بشورم و تمیز کنم از سرِ جاشون برداشتم. بعد از اینکه تمیزشون کردم دوباره میذارمشون سرجاش و اونوقت دوباره خونمون مرتب میشه. مرتب تر از قبل.
امیر که قانع شده بود خندید و همینطور که دوباره سراغ مشقش می رفت گفت:
_ من فکر کردم خانه تکانی یعنی خونه رو تکون میدن.
صدای خنده ی مادر آمد، امیر هم خندید.
مدادش را برداشت و کنار سَرمَشق خانم معلم نوشت.
_ خانه تکانی.
چند بار پشت سر هم آن را نوشت. بر عکس نوشته های قبلی اش آنها را ریز نوشت.
خانه تکانی بیشتر از کلمه های دیگر او را یاد عید می انداخت، یاد اینکه فردا آخرین روزیست که به مدرسه میرود....
چند روز از عید و سال جدید میگذشت. هوای ابری و دلگیر، ذوق و شوق امیر را کور کرده بود.
بارندگی و تیرگیِ آسمان، تصویری نبود که از بهار در ذهن امیر نقش بسته بود.
ابرهای وحشتناک آسمان را پوشانده بودند و هر بار صدای خراشیده ی رعد و برق عجیبی، به گوش میرسید. با خبر طغیان رودخانه و وضعیت اضطراری که توسط بلندگوها اعلام شد همه ی اهل محل مجبور به ترک خانه هایشان شدند. توی محل رودخانه ای از گل و آب جاری شده بود. نگرانی صورت همه را چنگ میزد.
سیل هر لحظه بیشتر از قبل شدت میگرفت و مردم برای نجات جانشان به نقطه هایی که از سیل در امان بود میرفتند.
امیر کنار مادر و پدر خود بر بلندایی ایستاده بود و با ناباوری به محلشان نگاه میکرد. سیلابی گل آلود و وحشتناک داشت همه چیز را با خودش میبرد.
خانه ها یکی پس از دیگری فرو میریختند و با دریای سیل هم مسیر میشدند.
همه حیرت زده و مبهوت نظاره گر خراب شدن خانه هایشان بودند. امیر هم با چشمان ترسیده ی خود، دنبال خانه شان میگشت؛ اما هر چه نگاه کرد نفهمید کدام یکی خانه ی آنهاست. سرش را بالا گرفت تا بتواند صورت خسته ی مادرش را ببیند.
صدایش کرد.
_ مامان؟
جوابی نشنید
چند بار دیگر صدا کرد
_ مامان؟ مامان؟ مامان!؟
مادر که با صدای امیر به خودش آمده بود، در حالی که موهای در آمده از روسری اش را با دستان گل آلودش عقب میزد، جواب داد:
_ جانم مامان؟
امیر همینطور که دوباره به خانه هایی که تا سقف، زیر آب بودند نگاه میکرد، گفت:
_ مامان خونه ی ما کدومه؟
مادر آهی کشید و گفت:
_ نمیدونم.
عمیق تر که نگاه کرد بغض آلود ادامه داد:
_ فکر کنم بین خونه های وسطی باشه.
نگاه امیر به خانه های وسطی کشیده شد. لوله ی دودکشی که تا آن لحظه روی سقف ایستاده بود افتاد روی سقف. سقف چند تکه شد. خانه، تکانی خورد و فرو ریخت.
یاد سرمشق معلمش افتاد.
زیر لب زمزمه کرد.
_ خانه تکانی.
این را گفت و دست مادرش را کشید.
مادر با حلقه ی اشکی که در چشمهایش جمع شده بود رو به رویش زانو زد.
امیر بغض آلود گفت:
_ مامان، فکر کنم شما معنی خانه تکانی رو بلد نبودید.
قطره اشکی روی گونه ی مادر لغزید.
امیر دوباره به دریای آب و گل نگاه کرد. وقتی چیزی را که شبیه به خانه شان باشد ندید، زیرلب با خودش گفت:
_ چیزی که من در مورد خونه تکونی گفتم درست تر بود.
تمام شهر، داشت در دریای سیل غرق می‌شد و خانه و مزرعه و تمام دار و ندار مردم را سرنگون میکرد.با فرو ریختن چند خانه ی دیگر امیر جلوی چشمانش را گرفت. اینبار دیگر مطمئن بود که خانه ی کوچکشان در بین خانه های دیگر فرو رفته است. اما هنوز هم میتوانست دفتر مشقش را سالم تصور کند. در تصور او دفتر مشق، زیر آب و گل و تیرها و آجرهای خانه های فرو ریخته هنوز همان شکلی بود. آنقدر تمیز که میتوانست دوباره کنار سرمشق های معلم بنویسد. اینبار چند کلمه ی جدید هم خودش سرمشق میداد.
باران_
رعد و برق_
سیل_
#زهراشیخ
98/1/17
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. اینکه من اولین کسی هستم که داستان‌های شما را در این پایگاه داستانی می‌خوانم بسیار خوشحالم و امیدوارم آغازگر راهی پر نور و امید به سوی نوشتن و آرام گرفتن در کنار قصه و کلمه باشد.
اما ین داستان شما در واقع همان پختن یک نان سنگک مخصوص یک متر و نیمی بود با چونه دویست و پنجاه گرمی‌. آن قدر چونه کش آمده که جز نان نازک سوخته‌ای چیزی نمانده. داستان شما هم دچار همین معضل است. اصل داستان شما نوع نگاه پسربچه اول دبستان است به کلمه خانه‌تکانی. اول این‌که من بعید می‌دانم بچه‌ای به سن خواندن و نوشتن هرگز با کلمه خانه‌تکانی مواجه نشده باشد. دوم اینکه اگر هم تا این اندازه این لغت برای او مهجور و ناشناس بوده و در ذهن کوچک خودش از خانه‌تکانی تلقی دیگری داشته، نیاز به پیش‌درآمد ندارد. اصل داستان شما یک داستان مینیمال است که با زیادگویی آن را حرام کرده‌اید. بخش اول داستان که نمایشگر پرده‌شویی مادر ودیالوگ او با پسر است بخش کاملاً زائد و اضافی داستان شماست. شما به عنوان کسی که داستان می‌نویسد موظف نیستید همه چیز را از ابتدا تا انتها و مو به مو برای خواننده بگویید. یک جاهایی باید بر قوع تشخیص و تخیل خواننده حساب کنید و بگذارید خودش درک کند. اگر داستان را از همان باران و ساعات اولیه سیل آغاز می‌کردید و خواننده متوجه دیالوگ مادر و پسر می‌شد به‌راحتی در میافت که معنای تحت‌الفظی و استعاری خانه‌تکانی محل اختلاف نظر مادر و پسر بوده و خب جان ماجرا دستگیرش می‌شد که این پسربچه با معصومیت و کودکانگی خود خیال می‌کند آنچه اکنون اتفاق افتاده اصل درست خانه‌تکانی است که با کلماتی مثد سیل و رعد و برق و باران هم‌راستا و مترادف است. داستان شما یک مینیمال یا داستانکِ تمیز و شسته رفته می‌شد به شرطی که آن را زیاد از حد کش ندهید.
نکته دیگر این است که داستان کوتاه مجال گفتن از چند روز قبل و چند روز بعد نیست. داستان کوتاه برشی از یک رویداد یا صحنه‌ای از یک روز است. و خب این شیوه که میانه داستان به چند روز بعد بپرد، جز در معدود داستان‌هایی بنا به اقتضای ذات آن داستان و نوع پیرنگ آن، در باقی داستان‌های کوتاهی چون داستان شما پذیرفته نیست.
امیدوارم بعد از این داستان‌های بیشتری از شما بخوانم و در این راه تلاش و استمرار داشته باشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.