دو پارگی در شیوه روایت




عنوان داستان : در چاه ریزون
نویسنده داستان : مهدی حاجی باقری

جلال و صمد، مراد را در چاه کرده بودند و به سمت گوانز می‌رفتند. نیمه‌های شب بود. گوانز غرق در مه بود و بادی ملایم از سمت شمال وزیدن داشت. نور چراغ‌قوه صمد، دایره‌ای بی‌جان و کم‌رنگ روی زمین ساخته بود و از دست صمد تا سطح زمین، غلظت مه نمود پیداکرده بود. به نزدیک گوانز که رسیدند جلال خواست جار بزند اما صمد مانعش شد.
_ حالا نه احمق. باید از ابراهیم اذن بگیریم. خودش باید جار کند.
دل شب را شکافتند و کورمال‌کورمال خود را به سیاه‌چادرهای ابراهیم رساندند. جلال و صمد در سیاه‌چادر ابراهیم، چسبیده به چراغ‌نفتی نشستند. سلیمه سینی چای را کنار سیاه‌چادر گذاشت و رفت. ابراهیم سینی را برداشت و کنار صمد و جلال نشست و گفت:
_پس این اسب چموش سرانجام رضایت داد. هان؟
_ها. نجف راضی‌اش کرد. البته راه دیگر هم نبود. ناچار بود قبول کند. نجف به شما هم سلام رساند و گفت امشب خودش بالاسر ننه می‌ماند؛ شما به اهالی بگویید هرچه در توانشان دارند بریزند، کمبودش را خودش جبران می‌کند. این‌طور اگر بشود مراد خودش را نمک‌گیر اهالی می‌بیند.
ابراهیم در جواب صمد سری تکان داد و بی‌معطلی فانوسش را برداشت و رفت میان گوانز و بالای بام مدرسه ایستاد و جار کشید.
_آهای اهالی... آهای اهالی... در چاه ریزون است. آهای اهالی. در چاه ریزون است. در چاه ریزون است.
مه غلیظ‌تر شده بود. اهالی یکی‌یکی از خانه‌ها و سیاه‌چادرهایشان بیرون می‌آمدند و تجمع می‌کردند. چشم، چشم را نمی‌دید و اگر کسی لب نمی‌گشود ناشناس باقی می‌ماند.
_کیستی تو؟ پایت را بردار از روی چادرم ببینم.
_آخ. چه‌کار می‌کنی مردک. چوب‌دستت را کوباندی با ساقم.
_نسوزانیم هوی. بگیرش آن‌طرف.
ابراهیم همچنان جار می‌زد تا کسی راه را گم نکند. صمد هم چراغ‌قوه‌اش را به سمت آسمان گرفته بود و تکانش می‌داد. اسماعیل از آدم‌ها فقط نور فانوس‌ها و چراغ‌قوه‌ها را می‌توانست ببیند. تعداد نورها که برابر با تعداد اهالی شد، اسماعیل به سرفه‌ای کوتاه همهمه را که فرونشاند و فانوسش را کنار صورتش گرفت گفت:
کاش می‌شد قلب بعضی آدم‌ها را از سینه‌شان درآورد و بوسید؛ که اگر چنین می‌شد کرد، قطعاً هرروز قلب ننه هاجر را می‌بوسیدم. چه کسی توان دارد ادعا کند که کوچک‌ترین زشتی از او دیده باشد؟ کدام‌یکمان هست که چیزی از او خواسته باشد و او دست رد به سینه‌اش زده باشد؟ کدام‌یکمان وقتی می‌خواهیم به کودکانمان محبت و مهربانی را بیاموزیم ننه هاجر را برایش مثال نمی‌زنیم؟ راستش را بخواهید ما همگی فرزندان هاجر حساب می‌شویم. چه کسی توان دارد ادعا کند ننه هاجر برایش مادری نکرده است؟ نان‌ونمک ننه هاجر به همه ما رسیده و اگر جز این بود ننه صدایش نمی‌کردیم. همه می‌دانید که ننه در بیمارستان است. سر شبی مراد از شهر آمد و گفت پنجاه میلیون خواستند تا عملش کنند. حرف مراد برای من سند نیست اما کلام نجف هست. نجف هم با او رفته و به چشم دیده و پیغام فرستاده. کلام نجف برای من سند است و قطعاً برای شما هم هست. می‌دانم دل‌خوشی از مراد ندارید. می‌دانم هرکدامتان به‌نوعی زخمی از مراد به تن دارید اما این در چاه ریزون برای ننه است. انسان چو چارپا نیست که بره‌اش بره بزاید و گرگش گرگ. این دنیا به خودش کم شیرپاک‌خورده ندیده که حرام‌لقمه هم باشد. حساب مراد را از ننه هاجر جدا کنید. نجف پیغام داده هرچه می‌تانید بریزید در چاه، کسری را خودش صاف می‌کند. این‌طور هم مراد را نمک‌گیر خود ساخته‌اید و هم ننه را نجات داده‌اید.
گوانز برای لحظه‌ای چنان در سکوت غرق شد که صدای پیچش نسیم در کوه٬ وضوحی بیشتر از صدای نفس کشیدن گوانزی-ها داشت اما ناگهان به همت فریادی که از میان جمعیت برخاست، سلطه سکوت درهم شکست. صدای جمیل بود.
_اگر مراد در چاه است پس چه فرصت از این بهتر تا برای همیشه از شرش خلاص شویم؟ یادت رفته ابراهیم؟ یادت رفته که سیاه‌چادرت را آتش زد؟ های جلال. مگر تو نبودی که می‌گفتی می‌خواهم به ازای تک‌تک بزهایی که مراد از من دزدیده خنجر در قلبش کنم؟ همه‌تان می‌دانید که پسرم کسی نبود که از کوه بیفتد. همه می‌دانید او را مراد انداخت و کشت. نخلستان نجف را هم او به آتش کشید. شتر اسلام را که جلو چشم همه کارد زد. یادتان که نرفته؟ دختر سالار را چه؟ دختر سالار را یادتان رفته؟ ننه هاجر روی تخم چشممان جای دارد. نجف هم لازم نکرده دست‌به‌جیبش کند. بیست خانواریم هرکدام دو سه گوسفند بدهیم تمام است. من خودم ده تا می‌دهم؛ اما الآن باید فرصت را غنیمت شمرد. بیایید تا این جانور در چاه است شرش را کم کنیم. گرگ که نان‌ونمک سرش نمی‌شود.
همهمه میان جمعیت افتاد. شب سیاه‌تر شده بود و مه غلیظ‌تر. نه فانوس‌ها و نه چراغ‌قوه‌ها از پس تاریکی برنمی‌آمدند. دهان‌ها میان تاریکی می‌جنبیدند و برآشوب دامن می‌زدند.
صدایی بلندتر از صدای دیگران برخاست‌ صدای سالار بود.
_آهای جمیل. پسرت را که اگر مراد نکشته بود خودم می‌کشتمش.
این بار صدای معصومه در گوانز پیچید.
_خدا قهرش می‌گیرد. نکنید.
صدای جلال بر صدای دیگران چیره شد.
_چاه ریزون جای انتقام نیست. جواب خدا را چه می‌دهید؟
دیگران نیز پی‌درپی فریاد سر می‌دادند. صدا در صدا گره می‌خورد.
_دیگر گیرش نمی‌آوریم. شانس فقط یک‌بار درِ...
... _ این خنجر از پشت ...
... _ غیرتمان کجا رفته...
... _ننه هاجر...
... _برندارد و برود ...
ابراهیم به نهیبی سکوت را به گوانز بازگرداند و گفت:
حرف یکی است و همان است که من پیش‌ازاین گفتم. چاه ریزون رسم پدران ماست، به گندش نمی‌کشیم. کسی که به امید کمک به چاه رفته را کشتن در مرام ما نیست. تسویه‌حساب باشد برای بعد. بروید و هرچه می‌توانید بریزید. تمام.
ابراهیم سخنش را گفت و از بام پایین پرید و به سمت سیاه‌چادرش رفت؛ اهالی هم که هرکدام تنها هاله‌ای دایره‌ای شکل از نوردیده می‌شدند یکایک به خانه‌ها و سیاه‌چادرها می‌رفتند و محو می‌شدند. چند دقیقه بعد گوانز تاریک‌ترین شبش را تجربه می‌کرد. پیرترین‌های گوانز هم تاکنون شبی چنین تاریک و خفه را به یاد نمی‌آوردند. ظلم است اگر سیاهی را زاییده شب دانست. آنچه سیاهی را می‌سازد فقدان نور نیست بلکه عجز چشم‌هاست. چشم‌های نیازمند. چشم‌های عاجز و نیازمند. چشم‌هایی که عجزشان به عجز انسان منجر می‌شود و صغیر و کبیر را به ‌کورمال شدن وامی‌دارد. شب موسم عجز است؛ و عجز زاینده لابه و نفیر، زاینده خون است و کشتار و از پسِ خون جز نفیر چه می‌تواند برخیزد؟ پس باز نفیر و باز خون و باز نفیری دیگر؛ و شب هرچه تاریک‌تر، نفیر نهفته در آن جان‌سوزتر، پس در تاریک‌ترین شب گوانز چه سزاوارتر که نفیری اگر برمی‌خیزد از قلب مراد برخیزد که آه قوی‌پنجگان و گستاخان، جگرخراش¬ترین و دل‌گدازترین آه است.
این نفیر از سینه مراد است. در چاه گوانز شانه‌هایی می‌لرزند و شب را به رسالتش می‌رسانند و این امری است مسجل که شب‌ها صبح نمی‌شوند مگر مردی را به گریه وادارند. مراد را کِی چنین شیوه بود که در ته چاه چشم به دستان ننگ‌افکن داشته باشد؟ چه آمده بود بر سر بازوهای مراد که تاکنون بی ابا از ریختن خون و بی‌واهمه از مرگ، هرچه خواست مراد بود را به‌ چنگش داده بودند؟ چه کرده بود هاجر با مراد و چه کرده بود مراد با هاجر؟ چه ذلتی است در تعلق و چه عجزی است در محبت و چه رمزی است در عشق و چه عجزی است در قلب؟
آنچه سیاهی را می‌سازد فقدان نور نیست. بلکه عجز چشم‌هاست، حتی اگر این سیاهی در قلب آدمی باشد؛ اما عشق چیست که هم قلب را از سیاهی می‌رهاند و هم عاشق را خودخواسته به چاه می‌افکند؟
آسمان سیاه بود، زمین سیاه‌تر و شب چیره‌تر.
ابراهیم در دهانه سیاه‌چادرش نشست و چشم به گوانز دوخت.
از خانه جمیل نوری خارج شد و به سمت خانه دلاور رفت و در دم محو شد.
دو نور از خانه اسلام و عماد به سمت خانه صمد رفتند و آنجا محو شدند.
نوری روی پشت‌بام خانه کریم پیدا شد و پس از ثانیه‌ای همان‌جا محو شد.
پنجره خانه حشمت چند لحظه‌ای گشوده شد و نور لامپ خانه‌اش پیدا شد.
نوری که مشخص نبود از کجا پیدایش شد رفت کنار خانه ننه هاجر و آنجا محو شد.
نورها بیشتر شدند و در هم می‌رفتند و رفته‌رفته سرعتشان هم بیشتر می‌شد. چند نور انگار از دل زمین بیرون آمدند و با دیگر نورها این‌طرف و آن‌طرف رفتند. ابراهیم سعی می‌کرد نورها را بشمارد و با چشم دنبالشان کند و هرچه می‌بیند را به خاطر بسپارد اما بی‌فایده بود.
«ده‌ نور. بیست نور. هشت نور. دو نور. یازده نور. سه تا رفتند خانه جلال. دوتا به خانه جمیل. پنج‌تا به خانه حشمت. نه شش تا. حالا شدند شانزده نور. نه، پانزده‌تا. یکی‌شان به آسمان رفت.»
و این شب است، آبستن تمام ناگهانی¬ها.
دقایقی بعد دوباره گوانز به تاریکی مطلق بازگشت و پس‌ازآن، دو نور به سمت سیاه‌چادر ابراهیم آمدند. صمد و جلال بودند.
_چه می‌کنند؟ می‌خواهند بکشند؟
صمد پاسخ داد:
_نه. تصمیم آن شد که فعلاً از خون مراد بگذرند و دندان به جگر بگیرند. جمیل هم رضایت داد. به خیر می‌گذرد.
_گمان ندارم. پدرم‌ می‌گفت کشتن را یک کلاغ یاد انسان داد. می‌گفت ما انسان‌ها خلق‌وخوی حیوانی که با آن زندگی می‌کنیم را به خود می‌گیریم. ما کینه را از شتر آموخته‌ایم.
_ یعنی ما فقط کینه آموخته‌ایم؟ بدبین نباش ابراهیم. اگر خُلق حیوان به ما اثر می‌کند پس ما مهربانیِ بز را هم به دل داریم که دستمان ما به پستان بز آشناتر است تا عقال شتر. من و جلال پا به‌پای همه رفتیم‌ و با همه هم‌کلام شدیم. امشب کینه‌کُشان بود. چشم‌ها اشک بود و دل‌ها فراخ. کسی نمی‌خواهد خون را با خون بشوید. دلت روشن باشد مرد. همه با تو همدل‌اند امشب.
ابراهیم سر در سیاه‌چادرش فروبرد و فانوسش را برداشت و به سمت چاه به راه افتاد. هنگام برگشت دو نور را دید که به سمت چاه می‌رفتند. سه نور دیگر هم اضافه شدند. یک نور دیگر هم. چیزی تا طلوع نمانده بود. ابراهیم کورمال‌کورمال رفت سمت شیر آب تا دست‌نمازش را بگیرد. خروس ریحانه صدای خواندنش بلند شده بود. هرروز ابتدا خروس ریحانه آوازش بلند می‌شد و به دنبالش باقی خروس‌ها شروع به خواندن می‌کردند. ابراهیم کنار چادرش به نماز ایستاد و میان نمازش دید که چند نور دیگر را هم به سمت چاه رفتند و بازگشتند.
شب دیگر جان‌باخته بود و ریگ‌های روی زمین آرام‌آرام قابل‌رؤیت می‌شدند. صدای آواز بی‌امان خروس‌ها همچنان می‌آمد. رسم در چاه ریزون با رنگ باختن شب پایان می‌یافت. ابراهیم، صمد و جلال را به سمت چاه فرستاد تا مراد را بیرون بکشند. صمد و جلال به چاه که رسیدند چاه پر بود. چاه تا خرخره‌ی از تخته‌سنگ پر بود. ظهر که شد اهالی جمع شدند تا جنازه مراد را بیرون بکشند. سنگ‌ها را یکی‌یکی خارج کردند. به تعداد تمام مردان گوانز سنگ در چاه بود اما اثری از مراد نبود. گوانزی‌ها مدام به یکدیگر نگاه می‌کردند و بیشتر از همه به ابراهیم؛ و ابراهیم بیش از همه به صمد و جلال.
جمیل فریاد زد:
_خدا به دادمان برسد
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز داستان «در چاه ریزون» اسم عجیبی داشت‌. پیش از هر چیز با عنوانی مواجه شدم که بنا بر خاطره برتر ما بر عبارات و کلمات من‌درآوردی مجموعه طنزی در سالهای نه چندان دور دلالت می‌کرد. داستان را با پیش‌فرض اینکه بناست کپی دست چندم یک داستان طنز بخوانم شروع کردم اما داستان قدرت و توان درگیر کردن منِ مخاطب را داشت و از این بابت سربلندتان کرد. حال این‌که فضای روستایی و عشایری و سیاه‌چادر و رمه و توصیفاتی که بود جزء آن دسته از لوکیشن‌های داستانی من محسوب می‌شود. ایده داستان و پیرنگ اصلی آن بسیار بکر و قابل تحسین است. در میان انبوه داستان‌های آپارتمانی و شهری بی‌مایه و سست پرداختن به این فضا با گره داستانی جدید و درخور تأمل قابل تقدیر و ستایش است. نوع نگارش و شیوه روایت شما به خوبی گواه این است که با نوشتن و هنر به کار گیری و چینش کلمات بیگانه نیستید. اما باید توجه کنید یکی از مهم‌ترین وظایف شما در قبال طرح و سوژه خوبی که بر اساس ذهنیت و تخیل و یا شهود به آن دست یافته‌اید، رعایت اسلوب روایی مناسب با سر و وضع داستان است. باید بر تن طرح و ایده داستانتان رختی برازنده آن بپوشانید و روایت دقیقاً نقش همان رخت و ویترین داستان شما را ایفا می‌کند. بزرگترین اشکال شما در روایت دوپارگی آن است. در نیمه اول داستان روایت داستانی و قصه‌گو است اما از نیمه داستان به ناگاه راوی شاعری فیلسوف‌مآب می‌شود. می‌خواهد از فضای شب حاکم بین چند تا سیاه‌چادر شعرهای حکیمانه و جملات نغز بیرون بکشد. درباره مراد که نابکار رندی است چنان سخن می‌رانید که گویی شریعتی از شب‌های علی بر سر چاه. و این ایراد کمی نیست. باید شیوه روایت به اصل و بطن داستانتان بیاید و خب از نیمه داستان به بعد گویی عوض اینکه بخواهید داستانتان را با سر و وضع سالم به مقصد برسانید، یکهو دچار طمع خودنمایی شده‌اید. انگار پیش خودتان گفته باشید من خیلی خوب بلدم جمله‌های ثقیل و درشت بتراشم و تا دیر نشده هنرم را رو کنم... و این خودبینی و میل به خودنمایی نویسنده است که کار او را به ورطه نابودی می‌کشد.
مسأله دیگر دیالوگهاست. در یک جاهایی نوعی لهجه خاص آن منطقه وارد دیالوگ‌ها شده و جایی دیگر دیالوگ‌ها بر اساس فارسی محاوره معیار نگاشته شده و خب این هم بخشی از همان چندپارگی روایت است که پیشتر گفتم. با همه این احوال داستان شما حالم را خوب کرد و نوید نویسنده‌ای را داد که بناست طرحی نو دراندازد‌. شاید استادتر از محمود دولت‌آبادی یا بزرگ علوی یا احمد محمود در روستانگاری نداشته باشیم. پیشنهاد می‌کنم از خواندن چندباره آنها غفلت نکنید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.