غم‌نامه داستانی




عنوان داستان : درد و دل
نویسنده داستان : امیررضا طاهروردی

«امروز هم نتوانستم آقای حبیبی را ملاقات کنم. نمی دانم دلیلش چی هست؟ نمی خواهم وقتی به خانه بر می گردم به چهره زن و بچه هایم نگاه کنم. آن ها هم مثل من دیگر طاقت ندارند. از بس این جمله مسخره که آقای حبیبی نیستند لطفا بعدا تشریف بیاورید را از منشی جوان شنیدم از خودم متنفرم. مگر می شود آدم انقدر بی عرضه! ای کاش حداقل چانه منشی اش را به جای خودش پایین می آوردم. اما نه، من دست روی یک دختر بلند نمی کنم. آن بنده خدا چه گناهی کرده؟ اما اگر دستم به خود حبیبی برسد زنده اش نمی گذارم.»
مرتضی این جملات را با ناامیدی به جلال می گفت. آن دو روی نیمکتی در خیابان نشسته بودند. جلال از دوستان مرتضی بود و از دردش خبر داشت. مرتضی هر وقت برای انجام کاری به تهران می آمد سری هم به جلال می زد. مرتضی با خستگی و ناراحتی ادامه داد:
«می دانم بی فایده است. دیگر آقای حبیبی پیدایش نمی شود. دائم دعا می کنم و می گویم که خدایا کمکم کن که اگر حبیبی پیدا نمی شود حداقل جلوی خانوادم شرمنده نشوم. سه ماه هست که دنبال این مرد بی دین و ایمان افتادم. نه تلفنش را جواب می دهد و نه به این شرکتش می آید. معلوم نیست کدام گوری رفته؟
خدا از او نگذرد که ما را بدبخت کرد. بیچاره بودیم، بیچاره تر کرد. هر بار از ورامین می آیم. کلی راه است. دو ساعتی تو راهم بعد که می آیم اینجا منشی اش می گوید آقای حبیبی امروز نیست. آن هم با لحنی که انگار ما آدم نیستیم و فقط خودش و رئیسش آدم اند. می بینی خدا با ما کارگرها چطور رفتار می کند! همه درد و مرض و بدهی و بدبختی مال ماست. اصلا تا بحال دیدی یک رئیس به خنسی بخورد؟ اصلا این ها درد ندارند که بفهمند ما چی می گوییم. خدا را خوش نمی آید که این حرف ها را می زنم اما فکر می کنم خدا فقط آدم پول دارها را دوست دارد. حرفم این است که چرا خدا هرچی بدبختی هست برای ما گذاشته! ما هم آدمیم. آن ها نفس می کشند ما هم نفس می کشیم. آن ها نیاز به غذا دارند ما هم داریم. آن ها دست و پا و چشم دارند ما هم داریم. پس چرا اینطوری می شود. به خدا اگر ما بریم بمیریم این ها فکر می کنی همینطور می مانند؟ همین هایی که با حق من و امثال من به جایی رسیدند؟ اگر ما نباشیم که برایشان حمالی کنیم به فلاکت و بدبختی می افتند.
این دردم را کجا ببرم. این آقای حبیبی را الان من از کجا پیدا کنم. دیگر صدای صاحبخانه ام درآمده. این ماه اجاره ندهم باید برویم تو کوچه بخوابیم. اگر هم اجاره بدهم که دیگر من و خانوادم غذا نداریم بخوریم. باور کن این زندگی نه عادلانه است و نه عاقلانه. شما الان جای من بودید چه می کردید؟»
بغض جلوی حرف زدنش را گرفت. چشم هایش خیس شد و خیلی زود اشکش سرازیر شد. اندوه بزرگی درونش متلاطم شده بود. در این بین جلال ساکت و غمگین به او خیره نگاه می کرد. از مشکلات مرتضی خبر داشت اما خودش هم دستش تنگ بود و تنها کاری که می توانست برای او انجام دهد این بود که به درد و دل های او گوش کند. هر بار هم این کار را با دقت انجام می داد. به طوری که هر دفعه که مرتضی از پیش او می رفت احساس سبکی می کرد و با خودش می گفت هنوز امید دارم.
مرتضی آرام تر که شد، دوباره ادامه داد:
«این خدانشناس ها مگر فکر ما هم می کنند که پول زن و بچه ما را می خورند؟ بچه کوچکم را باید هر دو هفته یک بار ببرم دکتر و آمپولش را بزند. پول هر آمپولش هشتاد هزار تومان هست. به خدا چند وقت هست که خودم و زن و بچه هایم یک غذای درست حسابی نخوردیم. دو تا طفل معصومم شدند مثل یک چوب خشک. جان ندارند درس بخوانند. حالا فرض کن صد تا خانواده مثلِ خانواده من زندگی شان دست این آقای حبیبی گیر کرده. ببین چقدر آه و نفرین پشت سرش هست. ولی کو؟ هر روز سالم تر و سرحال تر از دیروز. انگار نه انگار که با پول حرام شکم خودش و زن و بچه اش را سیر می کند. همان پولی که از ما خورده خرج دوا و دکتر خودش و خانوادش بشود. زبانم لال خدا را خوش نمی آید خرج دوا و دکتر خودش شود. زن و بچه اش این وسط چه گناهی دارند. شاید اصلا آن ها از کارهای این مردک بی خبر باشند. خدا خودش می داند.
آقا سرت را در نیاورم. تو این سه ماه هر کاری که فکر کنی ما انجام دادیم. شکایت کردیم. نامه نگاری کردیم. با بقیه کارگرها رفتیم جلوی شرکت. نه یک روز بلکه چند روز جلوی شرکت می آمدیم پی طلبمان اما هیچ سودی نداشت. این آقای حبیبی از آن شارلاتان های درجه یک هست. لنگه ندارد. دنبال خانه اش بودیم پیدا نکردیم. هنوزم درگیر دادگاه و شکایت هستیم اما آن هم خرج دارد. آخرش هم بی فایده است. الان همین آقای حبیبی یک جایی از این شهر یا دنیا دارد عشق و حال می کند یا زده تو کسب و کار جدید و سر من و امثال من را دارد کلاه می گذارد. خدایا خودت نذار این مرد یک آب خوش از گلویش پایین برود.
تو این سه ماهی که بی کار شدم سراغ صدتا کار رفتم اما هیچ کدامش بدردم نخورد. هرجا که کارگر می خواست رفتم. تو سمت خودمان باربر می خواستند براشان حمالی هم می کردم اما دیگر این کارها از سن و سال من گذشته. دیگر جان این کارها را ندارم. اما وقتی می روم خانه و چهرهِ رنگ و رو رفته زن و بچه هایم را می بینم با خودم می گویم ایرادی ندارد حمالی هم می کنم. می آمدم تهران و می رفتم سر خیابان ها تا یک نفر بیاید دنبال کارگر و من را با خودش ببرد. هر دفعه صدتا آدم مثل خودم یا بدبخت تر از خودم را می دیدم. آنجا هم خوب نبود. یک آشنایی به ما گفت سفته بگذاریم و از بازار جنس بخریم و برویم در اتوبوس و مترو بفروشیم. بد نبود اما یک روز بساط مان را گرفتند. بردنمان پلیس مترو و از ما تعهد گرفت. با هزار بدبختی سفته ها را پاس کردیم. هر چی درآوردیم پای سفته ها دادیم.»
جلال از جیبش دو آبنبات بیرون آورد. یکی را خودش گذاشت در دهانش و دیگری را به مرتضی داد. اما مرتضی آن را از کاغذش در نیاورد و آبنبات را در دستش گرفته بود. جلال می دانست که مرتضی بازهم حرف دارد بنابراین منتظر بود مرتضی ادامه بدهد. کمی بعد همین هم شد و مرتضی شروع کرد و باز از مشکلاتش و آقای حبیبی گفت:
«ای خدا کارخانه و شرکتش را روی سرش خراب کند. سه ماه در به در دنبالشیم که حقوق چهار ماه ما را بدهد. باورش سخت هست که تمام حقوق عقب افتاده من به زور اضافه کاری چهار میلیون می شود. شما بگو صدتا کارگر مثل من پولشان داده نشده که این چهارصد میلیون می شود. حالا شما فکر می کنید برای این آدم چهارصد میلیون عددی است؟ نه آقا. ده برابر این عدد هم برای امثال این ها چیزی نیست. حالا فرض کن ارزش کار ما ده برابر طلبمان هست. خدا به زمین گرم بزنتشان. رحم و مروت ندارند. سگ شرفش از این ها بیشتر است. ای کاش زن و بچه ام را می دیدند بعد می فهمیدند که حق این ها خوردن ندارد. هرچی بیشتر داشته باشی حریص تری. می ترسم سر این چندرغاز مال دنیا یک روز سکته کنم و بمیرم. آنوقت وضع زن و بچه هایم از این هم بدتر می شود. خدایا خودت کمک کن کمرم زیر این همه مشکل نشکند.
به سرم زده که یک روز آقای حبیبی را که دیدم با دست های خودم خفش کنم. اما ای آقا. دیگر چشمم به چشمش نمی افتد. بعد با خودم می گویم می روم شرکتش را آتش می زنم. بی انصاف صدتا شرکت دارد. از بد شانسی ما فقط نشانی همین شرکتش را داریم. لامذهب آنقدر دارد که یک شرکتشم آتش بزنند خم به ابرویش نمی آید. اما دیگر چه کاری از دستم برمی آید. تو این چند روز دائم به فکر این هستم که خسارتی به این ملعون وارد کنم. اما ای دل غافل. این ها برای من و خانوادم پول نمی شود. داروی پسرم نمی شود.»
مرتضی نفسی عمیق کشید. بینشان کمی سکوت گذشت. سپس گفت:
«خلاصه آقا برای ما دعا کن. بازهم خدا را شکر. آدم همیشه باید به بدتر از این ها فکر کند. مثلا خدایی نکرده پسرم بیماری لاعلاج داشت. یا زنم مریض روبه قبله بود. یا خودم فلج بودم و نمی توانستم برای خانوادم کاری انجام بدهم. اما خدا را شکر. وضعیت ما بد هست اما از ما بدتر هم هستند. خدا خودش به آنها کمک کند. من ناامید نمی شوم. بازهم دنبال کار دیگری می روم. از حمالی بگیر تا نوکری مردم. اصلا ناف ما را با کارگری دوختند. اینکه برای دیگران کار کنیم. اما فکر نکنی که آقای حبیبی را فراموش می کنم. تا عمر دارم دنبالش هستم. خدا را چه دیدی، شایدم یک روز جوش آوردم و رفتم شرکتش را آتش زدم. شاید یک روز اصلا پیدایش کردم. اما شما برای ما دعا کن خودش بیاید و پول ما را بدهد. خسته شدم از اینکه هر روز غصه می خورم. از این همه فکر و خیال خسته شدم. خدایا خودت به همه ما کمک کن. آقا بازهم سرت را درد آوردم. شرمنده. قول می دهم دیگر مزاحمت نشوم. هربار که می بینمت سفره دلم را باز می کنم. خودت هم کم مشکل نداری! دستت درد نکند که به حرف ها و درد و دل هایم گوش می کنی. انشاالله همیشه خودت و خانوادت خوشحال و خوشبخت باشید.»
هر دو از جایشان بلند شدند. از یکدیگر خداحافظی کردند و رفتند. مرتضی هنوز آبنباتی که جلال به او داده بود را در دست داشت. بعد از خداحافظی آن را در جیب شلوار مندرسش گذاشت تا وقتی به خانه می رسد آن را به یکی از بچه هایش بدهد تا شاید کمی خوشحال شوند.

امیررضا طاهروردی - اسفند ۱۳۹۷
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز، داستان شما شرح مصیبتی است که خرخره یک کارگر بیچاره را گرفته و البته مصیبتی نیست که آشنازدایی کند. طبق معمول صاحب کار پول چهار ماه چند کارگر بینوا را برداشته و گم و گور شده. حالا چه چیزی در این شرح مصیبت هست که به آن وجه داستانی ببخشد؟ دو مرد که دوست قدیمی هستند دو سوی این مکالمه هستند. در حالی که در واقع دیالوگ رخ نمی‌دهد. بلکه در حد یک مونولوگ باقی می‌ماند‌. صدایی از نفر دوم درنمی‌آید و اگر همان آبنبات را هم رد و بدل نمی‌کردند می‌شد گفت طرف با دیوار حرف می‌زند. مسأله دیگر این است که اگر شنونده دوست قدیمی است و این عادت و رسم دوستی آنهاست که به درد دل دوست خود گوش کند، آیا بدیهی نیست که یک سری اطلاعات اولیه را از زندگی دوستش داشته باشد و این تکرار کردن چیزهایی که انتظار داریم یک دوست از زندگی دوستش بداند، به نوعی اطلاع دادن مستقیم و گل‌درشت است که آدم را پس می‌زند؟ و در پایان اینکه باید از خیل اتفاقات بدیهی روزمره که همه آن را دیده و شنیده‌ایم به آن چیزی بپردازیم که بعد متفاوت و عمیقی داشته باشد. و الا تکرار مکررات زندگی مردم و گره‌های آنها برای هیچکس حکم داستان را نخواهد داشت. متن شما حتی اگر در قالب دیالوگ باشد باید به انتقال مضمون بینجامد. اما مضمون داستان شما چیست؟ بدبختی؟ آیا این بدبختی کلیشه‌ای نیست؟ آیا برای نشان دادن بدبختی و فقر و مشکلات زندگی کارگری بهتر نیست پرده جدیدی از این ماجرا را نشانمان دهید؟

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.