پراکنده‌گویی دست مخاطب را نمی‌گیرد




عنوان داستان : تو رو نمی خوام
نویسنده داستان : سلین سلجوقی

چرا با دوستت دعوا راه اندختی؟ کار بد کردی.میخای دوست نداشته باشم؟باید بندازمت تو چاه سیاه.گریه نکن.منم از تاریکی میترسم.دیگه نباید دعوا کنی.مادرت بهت یاد نداده این کارها بده!
مادر تو که مثل مادر من نیست.من مادر توام.مادرا که همه بد نیستند..تو اصلا بی اصل و نسبی از زیر بوته اومدی.حسین آقا بهم میگفت.اما دروغ میگفت..بی بی جان بهم میگفت همه حرفاش دروغه.تو هم به حرفاش گوش ندی ها!اگه یه روز برگشتیم خونه ما به حرفای کسی گوش ندی.دروغ هم نگی .خانم معلم میگه دروغگو دشمن خداست.خدا که دشمن نمیخاد.میخواد؟نه نمیخاد خیلی دشمن داره .بی بی جان میگفت :خیلی از همین ادمها دشمناشن.
تو که از زیر بوته اومدی بگو ببینم اصلا مادرت کیه ها؟بابات کیه ها؟شوهر مامانت کیه؟خانم معلمت کیه؟بی بی جان داری؟من دارم.یک٬ دو ٬سه چهار٬شش... همه انگشتهات چسبیده به هم.یک کم از موهات ریخته. خانم معلم نداری. لباسهات همیشه کثیفن.من که یه عالمه رخت داشتم.مامانم که تو کوچه گمم کرد٬ رختهامم گم شد. تو خونه حسین اقا جا موند. اگه جا نموند می اوردم برات ٬می کردم تنت.اما رختهای من واست بزرگه ٬چون من خودم بزرگم. حسین آقامیگفت: خرس گنده.من اندازه خرسها گنده نیستم٬ اما رختهامو اگه بخوای بپوشی از سر انگشتات میزنه بیرون. تو کوچه ای که من گم شدم تقصیر خودم نبود. تو پیشم نبودی که نترسم.یک٬ دو ٬سه٬ چهار٬ شش...اوه موهات خیلی زیادن ٬چشمهات آبیه.من که دو سه سال دیگه میرم مدرسه.تو که نمیتونی بیای نه اصرار نکن وگرنه میندازمت تو کوچه تو جوی آب از سرما یخ بزنی .مدرسه که جای تو نیست.معلم های بد اخلاق داره.
مامان گفت باید دستشو بگیرم گم نشم.ولی خودش دستمو ول کرد٬ خوردم زمین .تو نبودی .اگه بودی میشکستی٬ گریت میگرفت. من هیچ وقت گریه نمیکنم. دردم میاد ولی درد خودمو نگه میدارم. وقتی حسین آقا میزد پشت دستم اخ نمیگفتم که.ولی تو حیاط می دویدم گریه میکردم باد میزد تو صورتم اشکام خشک میشد. بی بی زنده بود. هنوز که نکرده بودنش زیر خاک. میگفت این بچه رو نزن حسین اقا خوبیت نداره. دختره خوبیت نداره.همش میگفت خوبیت. من نمیفهمم خوبیت چیه؟ ولی مپریدم تو بغل بی بی. اونجا فقط اشکم در میومد. تو تا حالا گریه کردی؟من بابام که رفت گریه کردم. بلند بلند گفتم بابامو میخام مامانم گفت رفته پش خدا.بی بی گفت نمیتوه برگرده .از بابام اصلا یادم نیست.بعدش حسین اقا اومد وقتی کتکم میزد تو حیاط یا زیر پتو یا تو بغل بی بی همش گریه میکردم.مامانم که بغلم نمیکرد از شوهرش میترسید .تو شوهر نداری؟منم ندارم. کسی با تو ازدواج نمیکنه.منم نمیخام عروسی کنم اگه شوهرم مثل حسین اقا باشه میترسم.تو نمیترسی حسین اقا شوهرت باشه؟حسین آقا با کله کچل . چشمای سیاه. کاش حسین آقا گم بشه.بره تو کوچه و دیگه خونه رو پیدا نکنه.
یک شب حسین آقا افتاده بود رو مامان داشت خفش میکرد.مامانم هی ناله میکرد هی آخ میگفت.من ترسیده بودم.رفتم زیر پتو گریه کردم حسین اقا مامانمو گاز می گرفت اونم هیچی نمیگفت.اگه شوهر کنی گازت میگیره.
یادت میاد یک روز تو رو تو خیابون پیدات کردم.نشسته بودی یک گوشه.مثل من هیچ کسو نداشتی.تو هم شیطونی کرده بودی.اوردمت پیش خودم.
بچه ها که با من حرف نمیزنن.هر چی میگم من گل سر راضی رو برنداشتن نمیفهمن.تو برداشتیش؟حتما گذاشتی تو وسایل من ها؟بی شعور.خر.تو دزدی بی ادبی گمشو نمیخام ببینمت.
ناراحت نشو بیا نرو تو کوچه گم میشی ها!با من قهر نکن.اگه تو هم با هام حرف نزنی هیچ کس دوستن نیست دیگه! بچه های اتاق ما و همه اتاقهای تمام دنیا به من میگن دروغگو...حرفامو باور نمیکنن .حسودیشون میشه من بی بی دارم اونها ندارن
عروسک قشنگ من قرمز پوشیده... تو رختخواب مخمل آبی خوابیده....این شعرو بلدی؟بخون ببینم.بی بی برام میخوند میگفت تو عروسک منی.هنوزمیگه.هر وقت دلخورم برام اینو میخونه.
هر شب می گه بیا تو بغلم دخترم.. منم میرم تو بغلش که خیلی نرمه خودمو گوله میکنم.بیا تو بغلم خودتو گوله کن بلد نیستی نه؟من خیلی چاق نیستم مثل بی بی گوشت تنم نرم نیست.همیشه تنم یخه .مال بی بی خیلی گرمه.مال مامانم گرم بود.
همش برا بی بی میگم که دلم برا مادرم تنگ شده. وقتی گم شد. چادر سیاه سرش بود.رو صورتشو محکم بسته بود.هیچ وقت وقتی میرفتیم خیابون اینجوری رونمیگرفت.به سید ما شالله دم مغازش سلام نکرد.همش تند تند میرفت.من افتادم.پاهای من نشکست.تو اگه می افتادی پاهای تو میشکست.پاهای من از تو بزرگتره نیگاه کن.پاهای بی بی از هر دومون بزرگتر بود.مثل دستهای حسین آقا بود.خیلی زور داشت.همش به خدا و به بی بی میگم منو پرزور کنن.دلم نمیخواد مثل مامانم هی کتک بخورم دستم بشکنه٬ پام زخمی شه ٬سرم خون بیاد.میخام قدم تا پنجره برسه. تو میتونی قد بلندی کنی؟بی بی میگفت قدت بلند میشه وقتی بزرگ شی.پس کی بزرگ میشم؟تو می دونی؟وقتی بی بی رو گذاشتن تو خاک.تو یک چاله کردنش خیلی هوا سرد بود. بی بی گنده بود. فکرکنم تو چاله جاش تنگ بود همش میخواست بیاد بیرون اما صداش در نمیومد که.داد نمیزد نفرین نمیکرد .به مامان هم چیزی نمیگفت .بابامم نبود که بهش بگه پسرم بیا درم بیار خودش تنها افتاده بود تو گودال.مردم کمکش نکردند که.روش خاک ریختن .من خیلی گریه کردم.اصلااشکام تموم نمیشد که .نمیدونستم بی بی هر شب میاد جام .فکر میکردم بی بی مثل بابام رفته دیگه بر نمیگرده ولی برگشت منم دیگه براش گریه نکردم.
خانم معلم گفت تو خواب حرف میزنم من گفتم خواب نبودم .باور نکرد.گفتم داشتم با بی بی حرف میزدم ٬بازم باور نکرد.بچه ها باهام قهرن بهم میگن دروغ گو! ولی من دروغ گو نیستم. من دشمن خدا نیستم.
یه ماچ بده.ما مانم منو ماچ نمیکرد.کسی هم تو رو ماچ نمیکنه.مادر که نداری بابا نداری٬خانم معلم نداری٬بی بی هم نداری!بی بی من شبها که میرم تو رختخوابش٬ گوله میشم تو بغلش٬ از سرم ماچ می کنه٬ برام ابنبات میاره.یک شب که خیلی بارون میومد منم خونه تنها بودم رفتم عکس بابامو برداشتم داشتم نگاش میکردم یهو افتاد شکست .گوش میدی چی میگم اینقدر حواست پرت نباشه دارم با تو حرف میزنم ها!حسین آقا از خواب پرید.چون شب بود من که قدم به پنجره نمیرسید.هر چی بی بی رو صدا زدم جوابمو نداد.پریدم تو اتاقش رفتم زیر پتوش .تو جاش هنوز گرم بود.لا لا لا یی لا لا لال لایی همون آوازی رو که بی بی میخوند خوندم تا که گریم گرفت.صدای حسین آقا میومد داشت می زد تو سر مادرم .من خوب گریه گردم تا خوابم برد.گفتم بی بی یهو دیدم اومد. به من اینجوریی نگاه نکن !من که دروغ نمیگم.خانم معلمها دروغ میگن. مادرها دروغ میگن .همه هی به من میگن دروغگو.من دشمن خدا نیستم تو هم نباش.یک بوس میدی بهم.به به چه دختر خوشگلی چه نازی تو.مثل حرفای بی بی.همش کیف میکردم.تو چی دوست داری بهت بگم ناز نازی؟بیا بغلم.بی بی هم بغلم کرد. من بهش گفتم تو مگه نمرده بودی تورو مردمها کردن زیر خاک های سیاه .حسین آقا روت خاک ریخت .ننم گریه میکرد.هوا سر بود.تو آخ هم نگفتی.تو مثل من از تاریکی نمیترسی.حالا چه جور از سیاهی ها اومدی بیرون تنت مثل اونروز یخ نکرده عین همیشه گرمی.بی بی گفت :هیس بخواب. منم خوابیدم. صبح دیدم تو انباری ام !مادرم برام لبو آورد داد خوردم.
وقتی مادرم گم شد.مثل زن ملا روشو بسته بود من ازش میترسیدم خیلی ترسیدم. خیلی تند راه میرفت مثل بی بی اروم نبود.این پامو که میبینی رفت تو چاله ناخنش شکست.یک٬ دو٬ سه٬ چهار ٬شیش....من شش تا ناخن پا دارم تو که نداری.ناخن هام سیاه شد دو تاش سه تاش افتاد.مامان که رفت تو دکون گریه کردم خواستم پامو بهش نشون بدم.ولی نیومد یک٬ دو٬ سه٬ چهار٬ شش.... ساعت باز نیومد.من گریه کردم کنار یک خونه که گل قرمز داشت تو حیاطش٬ نشستم.هیچ کس نیومد کنارم.تو هم نبودی.میترسیدم باز حسین اقا بیاد بگه اینجا چکار میکنی بدون اجازه ننت رفتی بیرون؟ مامانتو گم کردی؟عکس بابام هم نبود که به مردم نشون بدم بگم من بچه اش ام .مادر هم گم شده بود.اگه حسین اقا میومد نمیدونستم چی بهش بگم.خوش به حالت حسین آقا نداری.ولی اونروز نیومد. بی بی هم نیومد .دلم واسش تنگ شده بود.گریم گرفت.ولی بی بی شبش اومد باز بغلم کرد گفت:هیس گریه نکن.منم گریه نکردم.گفتم مامانم گم شده.بی بی خندید.بعدش یک خانمی قد بلند اوردم اینجا .خانم قد بلنده نمیدونم کی بود از مامان قدش بلند تر بود از حسین آقا هم بلند تر بود.
تو گریه نکنی تو نمیتونی گریه کنی. بیفتی تو چاله پات خونی بشه سه روز بعدش هم ناخنهات شش تاش بیفتن بازم نمیتونی گریه کنی.مادرم رفت کجا رفت؟همش فکرمی کنم داره از در میاد تو حیاط.می دوم جلوش. ولی مامان من نیست که .نمیدونم ننه کیه.خانم معلم میگه: باز دویدی.ندو ندو.خانم معلم النگومو از دستم کند.گفت ندو میشکنه.دستم النگو نداره.اگه یک روز پسش داد میدمش به تو .اما تو دست تو که قشنگ نیست.بس که دستت لاغر و استخونیه.
میگم بی بی یکی واسه تو هم بخره مثل مال من.شب که اومد بهش میگم.
تو خیلی خوشگلی من اگه بچه به دنیا بیارم می خام شکل تو باشه.مادر من یک بچه داشت توشکمش ولی یک روز دوید پیش بی بی گفت: بچم تکون نمیخوره بی بی سرشو گذاشت رو شکم گرد مامان گفت: مرده.
دختر بود یا پسر؟ بود داداش بود یا ابجی بود؟ من که ندیدمش فقط جم نخورد.مامان گریه کرد.همیشه گریه میکرد همش هر شب به شوهرش میگفت: تو بچمو کشی! من ندیدم که حسین آقا بکشش.بچه ها چطوری تو شکم تکون میخورن؟تو میدونی؟!
مامان میگفت گه خوردم زنت شدم.مامان که نمیتونه اینکارو بکنه من یک باز که خانم معلم دعوام کرد بهش گفتم گوه خوردم !زد تو سرم گفت: دیگه نگو حرف زشته.من دیگه حرف زشت نزدم.
حسین آقا میگفت غلط میکنی بری سر کار! هی مشت میزد به ننم .باز ننم میرفت .ننم بلد نبود بزنش. زورش نمیرسید. مثل کاه سبک بود.یک شب خواب دیدم بابام برگشته از سفر٬ داره حسین اقا رو میزنه.شوهر ننم هم دود شد رفت تو هوا. مثل پر کاه سبک شده بود.دیگه زور نداشت.بعد برا بی بی تعریف کردم بی بی خندید و بهم آبنبات داد.
یک شب که هنوز نی نی تو شکم مادرم بود.هی لگدش میزد.مامان سیگار کشید.بس که پشتش میسوخت.توسیگار دیدی؟ندیدی که دودش غلیظه نیمتونی نفس بکشی.از بس حسین اقا سیگار میکشید من سرفه میکردم.خیلی سیگار دوست داشت.از مامانم هم بیشتر.اصلا فکر کنم از خودش هم بیشتر دوست داشت.هی بچه تو شکمش لگدش میزد اون هم سیگار میکشید .فکر کردم شاید بچه شده مار٬ داره نیشش میزنه! بس که به خودش میپیچید.بعد یهو شوهرش اومد باز چیز پرت کرد طرفش .اونهم غش کرد .همش غش میکرد.دستش کبودشد مثل بادمجون سیاه.بی بی گفت: شکسته باید ببریمش شکسته بند.برف میومد بردیمش اونجا یک اقایی دست مادرمو پیچوند بعدش باز اخ بلندی گفت٬ باز غش کرد.
تو دیونه دیدی از نزدیک؟.دیوونه ها که شاخ و دم ندان.دست و پا میشکنن.بی بی میگفت: حسن آقا دیوونه است.تو میدونی دیوونه ها کجا زندگی میکنن؟10 20٬ 30٬ 40٬ 18٬ 19٬ 20٬ تا همینجا بلدم.تو بشمار ببینم چند تا بلدی؟خانم معلم یادم داده تو بلد نیستی.من دیوونه ها رو میشمارم .هر کی به هر کی بگه دیوونه می شمارم.تا حالا کلی دیوونه دیدم .این دفعه که دیدم قول میدم به تو هم نشون بدم فقط نترسی ها نزدیکشون هم نری شاید دستتو بشکنن.
اگه بی بی بیاد خودشو نشون بده دیگه کسی به منم نمیگه دیوونه.نمیگه دروغ گو .میدونی دیگه کسی هوم نمیکنه.تو چی میگی ها؟زونتو موش خورده.سه چهر پنج شیش...تو چرا شیش انگشتی.
بیا آواز بخونیم .لالا لا لا گل پونه گدا اومد در خونه نونش دادم بدش اومد٬ آبش دادم بدش اومد٬ پولش دادم خوشش اومد خودش رفت و سگش اومد.اه تو بلد نیستی بخونی؟من تورو نمیخام تو که بلد نیستی حرف بزنی همش قهری با من .من بی بی رو میخام که همش باهام حرف می زد.برام آواز میخوند گل می زد به موهام.مثل عروسها خوشگلم می کرد.تو عروس شدی؟من عروسی مامانم یادم میاد.خیلی خوشگل شده بود.گل زده بودن به سرش لباش مثل تو سرخ بود.بی بی نیومده بود.زنها هل میکشیدن.همش میگفتن هل هل هل تو بلدی هل بکشی؟اه تو که مثل مجسمه نشستی .با اون چشمای شیشه ایت زل زدی به من که چی.؟ من رقصیدم. وقتی ننم عروس شد.
برو باهات قهرم.عروسک چینی که نمیتونه حرف بزنه.نمیتونه برقصه.من میرم بی بی الان میاد .میندازمت زیر بارون خیس بشی.بعدش هم سرما بخوری.من که ننت نیست.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سلین سلجوقی سلام

داستان شما را خواندم. این اثر به جهت سن و زبان راوی می‌تواند به داستان نوجوان نزدیک باشد. نوشتن داستان نوجوان نه تنها ایرادی ندارد بلکه بسیار هم خوب است و اتفاقاً هر نویسنده‌ای از پس نوشتن داستان خوب کودک و نوجوان برنمی‌آید. بنابراین نوشتن چنین اثری خیلی هم خوب است، اما قدرت و قوت در داستان کودک یا نوجوان هم برای خودش ساختاری دارد که اگر به آنها توجه کنید موفق‌تر خواهید بود. اولین نکته توجه به دغدغه‌های ذهنی نوجوان است. هر قدر دغدغه‌های ذهنی نوجوان‌ها را بهتر بشناسید، خواننده نوجوان داستان را بیشتر با اثرتان درگیر می‌کنید. دومین نکته دایرۀ زبانی راوی کودک یا نوجوان است. وقتی کودک یا نوجوان را به عنوان راوی انتخاب می‌کنید به گسترۀ واژگانی او توجه کنید البته در اینجا در این مورد مشکل ویژه‌ای نداریم اما به طور کلی انتخاب کودک یا نوجوان به این معنی است که نوع روایت نمی‌تواند از سیطرۀ ذهنی و واژگانی او خارج شود. نکتۀ دیگر انتخاب زاویۀ دید مناسب است. تلاش کنید بهترین زاویه دید را بیابید، چون در مورد داستان نوجوان منِ راوی علی‌رغم محاسنی که دارد می‌تواند عرصه را بر نویسنده یا بر خود داستان تنگ کند و به اصطلاح داستان خفه شود. پس همیشه و همه جا قرار نیست زاویه اول شخص را انتخاب کنید، می‌شود زاویه دید سوم شخص یا دانای کل و ... را هم آزمود و بهترین را انتخاب کرد. نکتۀ دیگر که یکی از مهمترین نکات است و اتفاقا در این داستان هم مصداق دارد، توجه به تمرکز و انسجام در خط روایت اصلی است. در اینجا دختربچه‌ای داریم که وقتی با عروسکش حرف می‌زند دارد بخش‌هایی از زندگی‌اش را با مخاطب در میان می‌گذارد؛ تا اینجای کار اشکالی ندارد اما مسأله این است که خرده روایت‌های پراکنده از زندگی این دخترک انسجام اثر را از بین برده است. اتفاق‌های فرعی پراکنده، ماجرای اصلی را از نفس انداخته‌اند و نگذاشته‌اند داستان در یک نقطه به آرامش و در واقع به سرانجامی که باید برسد. اگر دخترک در گفت و گو با عروسکش فقط و فقط یک اتفاق را آغاز می‌کرد و همان را پی می‌گرفت و به سرانجام می‌رساند، قاب داستانی شکل می‌گرفت اما چنین اتفاقی نیفتاده است و نتیجه پراکنده‌گویی دختربچه‌ای است که اگرچه می‌شود فهمید زندگی‌اش پریشان است، اما نمی‌تواند دست مخاطب را بگیرد و او را به سرمنزل مقصود برساند. اگر به نوشتن داستان‌های کودک و نوجوان علاقمند هستید پیشنهاد می‌کنم داستان‌های خوب حیطۀ کودک و نوجوان را بسیار بخوانید و به تمرین و تلاش ادامه دهید. منتظر آثار بعدی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.