رنگی بومی




عنوان داستان : تش باد
نویسنده داستان : مهدی ناظری


قلیان را که به دست صفرعلی دادم چند پک محکم زد وسرش را بالا آورد و دود آبی را با آهی بیرون داد :
عباسعلی عکسش رو تو ایستاگرام آبادی گذاشته میگه کلی هم لاک خورده
حمدالله چوپون که قند را در دهانش جابجا میکرد سرش را از گوشی اش برداشت زیربغلش را خاراند و گفت:
-دیدم تو پیچ آبادی یعنی درسته که از خارج هم قرارشده بیان ؟
صفرعلی راست نشست ویک دستش را به قلیان گرفت :
- صد البته !دیروز تو بخشداری جلسه داشتیم جناب بخشدار میفرمود
دوباره قلیان را به دهان گرفت وصدایش را درآورد که سیدقاسم آمد تو صفرعلی سر از قلیان برداشت :
- بفرما این هم دهیار, سیدقاسم از جلسه دیروز بگو
سید قاسم رفت روی تخت کنار در نشست و به من اشاره کرد که برایش چای ببرم دستش را برد طرف عرقچین سبزش ومرتبش کرد نگاهی به اهالی انداخت که دور تا دور قهوه خانه نشسته بودند و نگاهش میکردند :
- بعله جناب بخشدار فرمودن کلی فیلمبردار و خبرنگار میاد سطوه خارجی وداخلی از صدا و سیما هم دارن میان خدارو چه دیدی شاید استاندار هم بیان
رمضون که انگار توی مستراح نشسته بود وتسبیحش از وسط پاهایش آویزان بود گفت : مش صفرعلی حالا چی چی گیرما میاد پول و پله ای از این دولتیا به سطوه میرسه؟
صفرعلی نگاهی به رمضون انداخت:
-صدالبته تو کل ایران فقط دورو ور سطوه خورگیر تمام میشه برا همین همه دارن میان اینجا باید به زناتون بگید خونه ها رو آب و جارو کنن وقت نداریما دو روز بیشتر نمونده همین کرایه اتاق از خارجیا بگیرید یه غذای محلی, اشکنه ای, آش دوغی هم بهشون بدید امورات دو سه ماهتون میگذره
سیدقاسم بقیه حرف صفرعلی روگرفت :
-بعله همونطور که جناب رییس شورا میفرمان من به بخشدار قول دادم همه مهمانها رو جا بدم اگه همه چی خوب پیش بره گفتن یه بودجه خوبی میدن به روستا برای چاه عمیق وآبیاری قطره ای بالاخره همه باید یاری کنن.
کربلایی اسدالله که گوشه ای روی پشتی لم داده وپاهای ورم کرده اش رادراز کرده بود پوزخندی زد وگفت : چرت و پرت میگن باباجان !تا ما یادمونه قراره به سطوه امکانات بدن همین که آفتاب باز شد همه حرفاشون یادشون میره بازم ما میمونیم و بدبختی !
بابام که تا حالاساکت کنار سماور ایستاده بودو چای می ریخت ته حرف کربلایی اسدالله را گرفت :
اره کبلایی! بدبختی برای ما از خورگیر قبلی شروع شد بعد او هرچی دیدیم خشکسالی بوده و آفت
کربلایی اسدالله نگاهی سرسری به صفرعلی انداخت که سرش را کرده بود توی یقه اش و تند و تند قلیان را میمکید و گفت :
راس میگی مش عبدالله یادت هست اون سال رو ؟یازده سال پیش .همه رفته بودن مزار سر تشیع جنازه کدخدا –خدا رحمتش کنه - کسی نبود که چلک (1)بزنه بقول قدیمیا هروقت موقع خورگیر چلک نزنی نکبت ونحسی که خورشید رو گرفته میوفته زمین از اون وقته که قناتامون خشک شدن و شن بیابون هرچی کاشتیم رو نفله کرد
حاج یوسف که روی صندلی چوبی زهوار در رفته کنار سماور نشسته بود ناغافل قران رو بست و زیر لب استغفرالله فرستاد کم کم صدای استغفارش بلند شد و با چفیه عرقش را پاک کرد و گفت :
استغفرالله ! استغفرالله! بریزید دور این خرافات رو اینا شرکه اینا معصیته روزی دست خداست ؟ نه اینکه شما برید چهارتا حلبی و دیگ مسی رو بالا پشت بوماتون با چوب بزنید و سروصدا کنید اسمشم بزارید چلک زنی که چی بشه خشکسالی نیاد مثلا ؟تا کی شما دهاتیا میخواید دنبال این چیزا باشید عوض این کارها ازاین شر به خداپناه ببرید برید مسجد نماز وحشت بخونید هم ثواب داره هم خدا به شما نظر میکنه.حاج یوسف بلند شدو یک پانصدی پاره انداخت تو کاسه مسی میز جلوی قهوه خانه و موقع بازکردن در گفت : حالا از ما گفتن موقع کسوف نماز وحشت تو مسجد برقراره یا علی! در را محکم بست و رفت.
سید قاسم که با غیظ به کربلایی اسدالله نگاه میکرد صدایش رو بلند کرد وگفت: "همتون گوش بگیرید قسم به جدم کسی بخواد آبروی ده رو پیش دولتیا و خبرنگارا ببره و شورا و دهیاری رو به بازی بگیره جاش تو طویله آقا صفرعلی پیش اون پسر, بصیره با استوار یوسفی هم هماهنگ کردم هفت تا سرباز میفرسته سطوه بعله"
بابام رنگ به رنگ شد رفت سراغ سماور و همونطور که آب میریخت توی سماور پشت به بقیه گفت :
به اون بدبخت یتیم چکار دارید خدا بیامرز کدخدا کم برای سطوه زحمت کشید ؟حق پسرش نیست به خدا اینجوری باهاش تا کنید
ده یازده نفر مردی که توی قهوه خانه بودند سرشان را به علامت تایید بالا و پایین بردند. صفرعلی برگشت رو به من وگفت : پسرعبدالله بیا ذغالای اینو عوض کن بعد نگاهی به سیدقاسم انداخت وگفت :
خودتون دیدید که یه هفتست قابلمه گرفته دستش وشب وروز میکوبه روش آسایش رواز ده گرفته به ننه اش هم گفتیم آرومش کنه نتونست. سید قاسم مجبوری انداختش تو طویله تا این یکی دوروز بگذره صدالبته اونجا غذاش روبراهه یه تشک هم براش بردم .باور کنید تو این برهوتی که ما هستیم و تا بیست سی فرسخ دور وورمون هیچ آبادی پیدا نمیشه اگه کمک دولتیا نباشه ریشه کن میشیم .خشکسالی و شن نابودمون میکنه. باید همه بریم فعلگی تو تهران مثل جواد مش رمضون یا همین اصغر کبلایی
بین جماعت داخل قهوه خانه بحث بالا گرفت و هرکدام با" راست میگه بنده خدا" یا "دولتیا کاری برا سطوه نمیکنن" اظهار نظر میکردند حمدالله چوپون جرعه آخر چایش را سرکشید وگوشی اپل خاک وخلیش را گذاشت جیبش و بلند شد برای رفتن :
-ما که تو بیابونی سروصدای این بصیر رو نمیشنویم اما چطوره عمو صفرعلی که تو تازه پریروز اومدی گفتی قراره خورگیر بشه اونوقت این بصیر یه هفتست داره چلمک میزنه؟از کجا خبر شده ؟ سیدقاسم برگشت و گفت : حتما تو اون کامپیوتر دیده
رمضون از روی تخت پایین پرید و گفت نه بابا اون سواد نداره که دوباره همهمه بین جمعیت بالا گرفت
صفرعلی پاشد وخاکستر ذغال را از روی شلوارش تکاند و گفت :
- بابا این هر چند وقت جنی میشه یه چیزی میگه عقل درست درمون نداره یاالله پاشید بریم مسجد بعد نماز عشاء کارایی که باید بکنید رو بهتون میگم

غروب که شد همه رفتند طرف مسجد. پدر هم رفت. من ماندم تا وسایل را جمع وجور کنم و استکانها را آب بزنم و زیرتختها رو جارو کنم . صدای اذان از بلندگوی مسجد بلند شد . خانه های آبادی یکی یکی روشن میشدند. چراغ ماشینهایی که گاه گاهی از جاده رد میشدند از آن فاصله دور مثل ستاره ها دودو میزدند در قهوه خانه را بستم . راهی خانه شدم . از سرجاده خاکی که قهوه خانه آنجا بود تا سطوه پیاده ده دقیقه ای راه بود از کنار قلعه کهنه رد شدم صدای باد توی خرابه هایش میپیچید و آدم خوف میکرد میگفتند قدیمها خانه اربابی بوده و برو بیایی داشته اما الان چهل سالی بود که خالی و ویران بر آستانه روستا افتاده بود چند نفر هم صدای جن از پشت دیوارهایش شنیده بودند سرعتم رازیاد کردم توی کوچه ورودی روستا جلوی طویله صفرعلی ایستادم جلوتر رفتم تا نگاهی به داخل بیاندازم که بصیر پشت در سبز شد ترسیدم و دو سه قدم عقب رفتم خندید :
- توله عبدالله ترسیدی ؟
گفتم : نه از تو بترسم
دوباره خندید دندانهای اسبی اش از دهنش زد بیرون اما یک دفعه خنده اش رفت چشمهای لوچش به یک نقطه روی آسمان ثابت ماند همینطور که حرف میزد شروع به تکان دادن در چوبی طویله کرد که با زنجیر کلفت و قفل آویز بزرگی بسته بودندش:
اما من میترسم بچه !یه هفتست آقام رو هر شب خواب میبینم دیشب داشتن میبردنش قبرستون هوا سرد بود اونم وسط مرداد, من کنار قلعه کهنه وایساده بودم از توی قلعه اومد بیرون قابلمه مسی دستش بود گفتم آقاجان مگه تو رو نبردن قبرستون خاکت کنن خوابوند تو گوشم مثل همون موقع که یادم رفت به مرغ خروسا آب بدم همشون تلف شدنا اونجوری زد چشمم سیاهی رفت دیگه ندیدیمش اما صداشو شنیدم عبدالله برگشت ومن رو نگاه کرد چشمهایش را تا جایی که میتوانست باز کرده بود : اگه وقت خورگیر چلک نزنم . تا سیاهی خورشید نرفته "تش باد" از قلعه کهنه بلند میشه سطوه رو میکنه زیرخاک
یاد حرف بابام افتادم : تش باد شبیه بادای معمولی نیست داغه مثل جهنم, تنده مثل صاعقه, قرمز میشه چون ازکویرجن میاد که خاکش قرمزه هرآبادی که برسه کن فیکونش میکنه
بصیر که حالا مهربان شده بود گفت :
بیا بچه عبدالله بیا توروخدا من رو در بیار برم دیگ مسی بی بی رو بردارم چلک بزنم تو هم بزن دونفری بشیم زورمون بیشتر میشه جلوی تش باد بیا این قفلو بشکون من رو دربیار
در همین موقع صفرعلی از سرکوچه پیچید چراغ موبایلش رو گرفته بود جلوی پایش بصیر را رها کردم و دویدم طرف خانه همینطور که دور میشدم بصیر جیغ میزد و فحشهای ناموسیی که نثارم میکرد را میشنیدم .
صبح روز کسوف توی سطوه جای سوزن انداختن نبود خبرنگارها و ستاره شناسان زیادی که از شب قبل شروع به آمدن کرده بودند بساط دوربین های عکاسی و فیلمبرداری خود را پهن کرده بودند و با لب تاپها وگوشیهایشان ور میرفتند و هر ساعت هم ماشین جدیدی می آمد و در گوشه ای از روستا جا میگرفت اهالی روستا از زن ومرد و بچه از چند ساعت قبل روی پشت بامها زیلوانداخته بودندو همگی عینکهای دودی دسته مقوایی قرمزی را که یکی از گروه های آلمانی آورده بود به چشم زده بودند و زل زده بودند به خورشید و هرچه بهشان میگفتند برای چشمتان ضرر است کسی گوشش بدهکار نبود مقامات در بهترین جای روستا روی صندلیهایی که صفرعلی جور کرده بود نشسته بودند . پدر که سماور و کتریش را به روستا آورده بود مشغول پذیرایی بود سید قاسم و سربازها هر بچه تخسی که میخواست به دوربینها و تلسکوپها دستی بزند یا وراندازش کند با سقلمه یا اردنگی فراری میدادن از مسجد صدای دعا و دعوت مردم به نماز وحشت می آمد حمدالله چوپون و عباسعلی با گوشی از همه چیز عکس میگرفتند و رمضون کنار دیوار سرپا نشسته بود و زنهای خبرنگار را دید میزد من تمام حواسم به طرف قلعه کهنه بود اما هیچ خبری نبود نه تکه ابری نه باد و طوفانی حرفهای بصیر در ان شب حسابی ترسانده بودم ولی خجالت میکشیدم حرفهایش را به کسی بگویم چون هیچ کس در ده برای حرفهای بصیر تره هم خرد نمیکرد و سیدقاسم هم هرکس را که فکر میکرد میخواهد چلک زنی راه بیاندازد با نصیحت یا تهدید سرجایش مینشاند . ناگهان کسی فریاد زد :شروع شد داره میگیره زنها و بچه ها جیغ زدند و یکی دوتا شان از حال رفتند .حاج یوسف دوید طرف مسجد ولوله ای به راه افتاد خورشیدآرام آرام در سیاهی فرومیرفت و پس از آن جاروجنجال اول حالا از کل سطوه صدا در نمی آمد خبرنگارها و ستاره شناسها دوربینهایشان را بطرف خورشید گرداندند سیاهی آرام آرام روی خورشید را میپوشاند .صفرعلی به بخشدار چای وشیرینی تعارف میکرد و پاکتی را بزور در جیبش فرو میکرد حالا بیش از نیمی از خورشید سیاه شده بود و آسمان مثل دم غروب داشت گرگ ومیش میشد باد گرمی به پشتم خورد. گردنم سوخت کم کم ماسه های داغ به گوشم میخوردند وصدای عجیبی از پشت سرم می آمد مثل صدای هواپیما موقع بلند شدن همه آبادی سرشان را بالا گرفته بودند و خورشید را نگاه میکردند جرات برگشتن و نگاه کردن طرف قلعه کهنه را نداشتم .حتما تش باد الان روی قلعه کهنه بود و داشت به طرف روستا می آمد . زبانم بند آمده بود . دست و پایم شروع کرد به لرزیدن میخواستم فرار کنم اما اختیار پایم را نداشتم . ناگهان صدایی طبل مانند از دور به گوش رسید و نزدیکتر شد بصیر بود که قابلمه را دست گرفته بود و با چوب محکم به آن میزد حالا خورشید کامل گرفته بود و خط سفیدی دور دایره سیاه باقی مانده بود سطوه عین شب شده بود سگها شروع به پارس کردند و خروسها میخواندند باد ,شنهای کویر را به سروصورت آدم میزد زنها و بچه ها که میخواستند از دست باد فرارکنند و از پشت بام پایین بیایند سروصدا راه انداخته بودند بصیر محکم تر چلک میزد در تاریکی کسی پیدایش نمیکرد با تمام جراتم برگشتم طرف قلعه کهنه اما در آن ظلمات هیچ چیزی دیده نمیشد طرف قلعه کهنه سیاه بود و فقط چیزهایی شبیه برفک تلویزیون در تاریکی به نظر میرسید دماغ و دهنم پر ماسه شد چشمانک میسوخت و اشک میریخت صدای برخورد بصیر با آدمها و وسایل خبرنگاران به گوش میرسید سروصدای خارجیها بلند شده بود و صدای چلک بیشتر و بیشتر میشد سید قاسم چراغ قوه اش را میگرداند و نعره میزد : بگیریدش بگیرش سرکار ! اما صدای قابلمه مسی بصیر هنوز شنیده میشد .بعضی وقتها نور چراغ قوه سید قاسم رویش میافتاد چشم به خورشید دوخته بودو محکم روی قابلمه میزد اما یکدفعه غیب میشد و صدایش از جای دیگر می آمد خورشید دوباره شروع به پیدا شدن کرد اول شبیه ماه شب اول شوال وبعد کمی بزرگتر شد هوا کمی روشن شده بود در میدان روستا صفرعلی و سیدقاسم و سربازها دنبال بصیر افتادند اما بصیر با نیرویی خارق العاده از دستشان فرارمیکرد و دورتا دور میدان ده میچرخید و چلک میزد دوربین بعضی از خبرنگارها را شکسته بود و چندتاشان زیر دست و پا مانده بودند بخشدار و کارمندهایش بلند شدندو رفتند سمت ماشین صفرعلی بصیر را رها کرد و دنبالشان دوید التماسشان میکرد و پشت سرهم معذرت میخواست بابام هنوزداشت چای به خارجی ها میفروخت حالا خورشید کامل شده بود و طوفان شن خوابیده بود برگشتم طرف قلعه کهنه همانطور سرجایش بود خبری از تش باد نبود . سیدقاسم و سربازها بالاخره بصیر را گرفتندوبا چک و لگد افتادند به جانش بصیر همونطور که کتک میخورد میخندید و داد میزد :
- دیدی توله عبدالله مرد نبودی چلک بزنی خودم تش باد رو فراری دادم


(1) سنت چلک زدن در روستای سطوه استان سمنان هنگام کسوف یا خسوف برگزار میگردد آنها با مشاهده این پدیده بالای بام میروند و با چوب به تشت یا حلب میکوبند و ایجاد سروصدا مینمایند
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب ناظری عزیز درود
داستان «تش‌باد» را که می‌خواندم چند نکته توجه‌ام را به خودش جلب می‌کرد. یکی فضای روستایی‌ای که خلق کرده‌اید و دیگر وجود لوازم مدرنی مثل موبایل که در داستان شما جریان داشت و دیگری استفاده از سنت‌های روستای سطوه در خلق داستان‌تان. همه این‌ها نقاط برجسته این داستان هستند. مدام در طول خواندن داستان به این فکر می‌کردم که چقدر جالب ما موبایل را در روستا می‌بینیم و وقتی وارد داستان می‌شود چقدر موجود غریبی است. انگار با ساختار اجتماعی روستا هم‌خوانی ندارد. مدام به این همخوانی نداشتن فکر می‌کردم و بعد که داستان تمام شد هنوز دیدم این بخش از ساختار داستان‌تان مجزا است و با آن همخوانی ندارد. مشکل این بخش این است که استفاده از این ابزار در داستان بلااستفاده است. صرفا عین چیزهای معمولی دیگر است مثل قهوه‌خانه و چایی و دیگر موارد. اما به دلیل مدرن بودنش خودش را از داستان جدا می‌کند و توی چشم می‌آید. با این همه لابه‌لای خواندن داستان شما یاد داستان‌های غلام‌حسین ساعدی افتادم. همان‌هایی که در بیل اتفاق می‌افتد. «عزاداران بیل» به گمان من یکی از مجموعه‌های درخشان ادبیات فارسی است. اگر این کتاب و «ترس و لرز» از ساعدی را نخوانده‌اید حتما بخوانید. چون به فضاسازی‌های شما در همین روستانویسی کمک می‌کند. مثلا آن داستانی را به یاد بیاورید که اهالی روستا با یک ژنراتور برق روبه‌رو می‌شوند و آن را به روستا می‌آورند و باقی ماجراها. در این داستان ساده‌فهمی و جهل این روستا مورد نقد ساعدی قرار گرفته است. او خوب می‌داند چطور مدرنیته و سنت را کنار یکدیگر قرار بدهد تا درنهایت مقصودش را بیان کند. در عین حال می‌دانم که شما چنین قصدی نداشته‌اید. اما خواستم یادآوری کنم استفاده از همین وسایل در داستان آن‌قدر ذهن مرا به خودش مشغول کرد و کارکردشان را نفهمیدم که از داستان‌تان دور افتادم.
شما در خلق روستا و فضاهای آن‌جا موفق عمل کرده‌اید. اما واقعا نمی‌دانیم داستان شما چه چیزی می‌خواهد بگوید. مساله داستان شما معلوم نیست. صرفا روایت کردن اتفاق خورشید گرفتگی است؟ یا پسری که سنت چلک زدن را در آن موقعیت حساس انجام می‌دهد؟ یا دیوانگی او؟ یا حضور غریبه‌ها در روستا و غافلگیر شدن‌شان. از این دست سردرگمی‌ها برای مخاطب در داستان شما زیاد است. یعنی داستان شما سر مخاطب را بر یک بالین نمی‌گذارد و مدام می‌خواهی بفهمی قرار است درباره چه چیزی حرف زده شود. اگر می‌خواهید بصیر را در این داستان پررنگ کرده باشید، موفق نبوده‌اید. از اول من می‌فهمم که قرار است بصیر یک کاری انجام بدهد اما ضرورت انجام این کار را از طرف او نمی‌فهمم. برای من خواننده مشخص نمی‌‌کنید که بصیر با چه استدلالی می‌خواهد این کار را انجام بدهد. دیوانه بودن او اتفاق پایانی را توجیح نمی‌کند. در یک داستان با این حجم از رئالیته‌ای که دارد باید همه انگیزه‌ها مشخص باشد. با این‌همه وقتی یک سنت وارد داستانی می‌شود مرا خوشحال می‌کند چون این سنت‌ها می‌توانند رنگ و بویی بومی به داستان بدهند و کارکرد دیگرش هم این است که بالاخره این سنت‌ها یک جوری در ذهن می‌ماند. متاسفانه بسیاری ازآیین‌های ما درحال فراموش شدن هستند. این‌که یک نفر پیدا شود و از این آیین‌ها بنویسد جای خوشحالی دارد.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.