گاه مقصود متن را باید در بیرون آن جست




عنوان داستان : مشاهدات یک افسر پلیس!
نویسنده داستان : مهدی ناظری

شیشه های خرد شده ماشین جمع شدند و به هم چسبیدند .ماشین از توی دره پرواز کرد و نشست روی جاده .برف از روی شیشه بلند می شد و به آسمان میرفت .برف پاک کن از راست به چپ تند کار میکرد .مرد گفت :مدشیمن تقشاع دیاش.تشاد درگ بقع همگد یگدنز شاک . سرش را از دوربین برگرداند .سیگار از لای درز پنجره آمد توی دست مرد ...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اگر زندگی دکمه عقب‌گرد ندارد، داستان دارد. این مهمترین خصیصه داستان است که می‌تواند بارها به عقب بازگردد و برای همین است که داستان مأمن آرزوهای آدمی است. هر چه در جهان واقعی دست‌نیافتنی است در جهان تخیل داستانی تبدیل به واقعیت می‌شود.
داستان شما تصویری است از لحظه‌های آخر زندگی یک نفر که دکمه عقب‌گرد آن زده شده و صحنه خودکشی مردی به تصویر در آمده است و در این بازگشت ما با دلیل خودکشی او نیز روبرو می‌شویم. اما این داستان در اصل صحنه خودکشی او نیست، بلکه صحنه زندگی اوست. عقب رفتن داستان به منزله همان آرزوی مرد است و دارد به احتمال قوی به زمانی بازمی‌گردد که عاشق آن زن نبوده است و بدین ترتیب آرزوی او در جهان داستان محقق شده است.
شاید این داستان در خود چیزی برای گفتن نداشته باشد اما همان‌گونه که اول گفتیم، از منظر بیرونی و جایگاه داستان در زندگی شاید بیشتر حرف برای گفتن داشته باشد. این هم خود خصیصه دیگری از داستان است. می‌تواند نگاه را به بیرون متن منعطف کند و با ایجاد یک سؤال بیرونی و گاه فلسفی ذهن را درگیر بیرون از داستان کند. در اصل حادثه‌ی درون متن عاملی برای حرکت در بیرون متن است. گذشته از جایگاه مرد به عنوان یک انسان و سرگذشت دردناک او، ما چیز خاصی درون متن نداریم که خود را درگیر آن کنیم. حتی جمله‌ی خود مرد نیز بیشتر به کلیت زندگی بازمی‌گردد و این که دکمه عقب‌گرد ندارد پس باید چشم را بیشتر باز کرد. البته این‌ها را به عنوان نقاط ضعف ذکر نکردم بلکه منظورم کارکرد خاص داستان‌هایی از این دست بود که گاه بیشتر به بیرون بازمی‌گردند تا به درون.
من فقط یک جا با متن مشکل داشتم و آن هم در جایی بود که اصرار بر ذکر برف‌پاک‌کن و حرکت آن از راست به چپ داشتید. از آن جا که این برف‌پاک‌کن در حرکت بوده و برای چنین حرکت‌هایی نمی‌شود چپ و راست قائل شد، ضرورتی در اشاره به حرکت تند و سریع آن از راست به چپ نبود. البته می‌دانیم که در حالت ساکن برف‌پاک‌کن روی سمت چپ خوابیده است اما از آنجا که این برف‌پاک‌کن در حرکت بوده نمی‌شود برای آن جهت تعیین کرد. وقتی کسی سرش را به چپ و راست حرکت دهد نمی‌شود برای آن شکل معکوس تعریف کرد چون حالت اولیه معلوم نیست. برف‌پاک‌کن در حال حرکت هم همین حالت را دارد. نباید از ذهنیتِ حالت ساکن آن قضاوت کرد چون فقط آن صحنه‌ی موجود ملاک است. گویا برای تاکید وارونگی داستان این نکته ذکر شده که البته لزومی نداشت.
سه نقطه آخر داستان هم جالب است و حضور منطقی برای آن وجود دارد.
مساله قابل بحث دیگر عنوان داستان است. شاید مخاطبی از خود بپرسد که آیا راوی داستان یک افسر پلیس است و این مشاهدات اوست؟ اگر این‌طور است او چگونه جمله مرد را شنیده بوده و دیده بوده که او در دوربین چه می‎گوید؟ این بیشتر به یک راوی دانای کل می‌خورد. او فقط می‌تواند دیده باشد بر ماشین چه گذشته و در نهایت صحنه سیگار کشیدن مرد و پرت کردن باقیمانده سیگار از شیشه به بیرون را مشاهده کرده باشد.
در پاسخ به ایراد بالا باید گفت منظور نویسنده این بوده که افسر پلیس بعد از شکل‌گیری ماجرا، فیلم را پیدا کرده و به تماشای آن نشسته است. گرچه در حالت عقب‌گرد فیلم، ما هیچ صدایی نداریم و شنیدن صدای مرد و آن جمله او با اشکال فنی مواجه می‌شود، اما چنین جمله‌ای را می شود در فیلم به حرکت لب‌های مرد ارتباط داد و داستان آن را می‌پذیرد.
در مجموع هم ایده و هم پردازش ایده قابل قبول هستند و مینیمال موفقی رقم خورده است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
مهدی ناظری » یکشنبه 25 فروردین 1398
ممنون استاد .موارد درستی فرمودید . در این داستان برای من بیشتر فرم ماجرا مهم بود به نظرم نویسنده داستان مینیمال مثل دموستنس در غاری پر از تیغ و خار وفضایی محدود خود را گرفتار می کند تا بتواند فن نویسندگی خود را ارتقا دهد و هنر ایجاز را یاد بگیرد .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.