به نوشتن ادامه بده و بسیار بنویس




عنوان داستان : خان بابا
نویسنده داستان : سجاد دلیلی


پا که داخل حیاط گذاشتم سر وصدای خان بابا بلند شده بود. دوباره از کوره در رفته بود و داد و بیداد میکرد، از بد و بیراه هایی که میگفت پیدا بود که یک طرف قائله طبق معمول یدالله ست. حوصله ی گوش دادن نداشتم کیف مدرسه را روی تخت کنار حوض پرت کردم، پله های ایوان را دوتا یکی کردم سمت آشپزخانه.
آمدم ناهارم را گرم کنم که خاتون سر رسید: کی آمدی ننه؟ ناهارتو که خوردی همین جا بمون تا اقات بره.
گفتم: چی شده؟
گفت: چی میخواستی بشه؟ دعوای پدر پسری.
گفتم : یدالله کاری کرده؟
گفت: چه بدونم ننه دعوای اینا تمومی نداره.
هنوز حرف های خاتون تمام نشده بود که خان بابا از دالان خارج شد و آمد سر حوض. عصبانی و برافروخته بود سر و صورتش را خیس کرد ریش های پرپشتش را چلاند و روی تخت نشست. چشمش که به کیفم افتاد برگشت سمت پنجره آشپزخانه. فوری سلام کردم.
گفت: علیک سلام غروب قبل اذون بیا در دکون واستا باید برم پیش حاج اقا مشکینی.
میخواستم بهانه بتراشم اما وقتش نبود. چشمی گفتم و برگشتم سر ناهار. تو روی خوشش هم نمیشد بالای حرفش نه بیاوری چه برسد به حالا که از کوره هم در رفته بود. حرف حرف خودش بود با اینکه پای ثابت منبر و جلسات حاج اقا مشکینی بود اما گوشش به نصیحت امام جماعت محله هم بدهکار نبود. می شنید و برای بقیه تکرار می کرد اما در عمل هیچ. گهگاه و چپ و راست مادر و خاتون جلو روی خان بابا به من می گفتند که حاج آقا گفته: اخلاق حسنه نشونه ی مومنه. اخلاقتو درست کن. در و دیوار خانه به خودشان می گرفتند اما خان بابا نه. از وقتی یادم هست میانه اش با یدالله پسر زن اولش شکراب بود.خان بابا مادر یدالله را وقتی یدالله چهار ساله بود طلاق داده بود و با مادر من ازدواج کرده بود. بعد از جدایی مادر یدالله یدالله را به خان بابا سپرده بود و کوچ کرده بود تبریز و هیچکس خبری از او نداشت.
یدالله هم که داستان را شنیده بود اول از خان بابا و بعد از مادرش دلگیر بود و هیچوقت پی مادرش نگشت.
اما یک بار که مادر و خاتون توی سه دری پچ پچ می کردند من پشت در فالگوش ایستادم. حرف یدالله و مادرش بود. حرف این بود که نمی دانم کدام خاله خانباجی به گوش مادر رسانده بود که فرنگیس مادر یدالله و شوهرش تیمسار آذرنوش از تبریز برگشته اند و مادر میگفت که مبادا خبر بگوش یدالله برسد و قصه ی تازه ایی علم شود.
نمیدانم چرا اسم تیمسار آذرنوش توی ذهنم مانده بود و از یادم نمیرفت. مدتی هم کک به تنبانم افتاده بود که ماجرا را کف دست یدالله بگذارم اما از عاقبت کار و پس گردنی های خان بابا می ترسیدم. این بود که کم کم ماجرا را فراموش کردم.
به هر حال یدالله در چهار سالگی رفت زیردست زن بابا. مادر و مادربزرگم اما شباهتی با زن باباها نداشتند و فرقی بین من و یدالله نمیگذاشتند و مشکلی هم بینمان نبود. یدالله اما از همان بچگی سرناسازگاری با پدرش داشت و هر چه بزرگتر میشد اختلاف ها بیشتر میشد.
ناهارم را خورده و نخورده بساط سفره را جمع کردم و رفتم کنار حوض که دیدم یدالله کیف سیاه و بزرگی را روی شانه اش انداخت و رفت سمت در.خوب که نگاه کردم دیدم شبیه کیف دف و تنبک است. ذوق کردم. همین که یدالله در را باز کرد
صدای خان بابا بلند شد: این خونه جای آلت فسق و طرب نیست با این کیف تو این خونه برنگردی همین که گفتم.
یدالله برگشت که جواب بدهد اما خاتون با ایما و اشاره حالی اش کرد که ساکت بماند و برود.
خواست برود که دوباره خان بابا گفت: شیرفهم شد؟
این بار یدالله جواب داد: اصلا برنمیگردم.
خان بابا برآشفت: می خوام صد سال سیاه برنگردی لندهور
یدالله گفت: اونم دیر نیست. گاماس گاماس
خان بابا سرخ شد لنگه کفش پای تخت را پرت کرد سمت در.یدالله جهید و بیرون رفت و خان بابا شروع کرد به غرولند: می بینی کره خر چه جاپنی بلغور میکنه؟ ار کجا ملوم فش نمیده؟ ما که نمی فهمیم هر چی از دهنش درمیاد به بزرگترش میگه.
خاتون روی ایوان نشست و مادر از پله ها پایین آمد کفش پرت شده را گذاشت پای تخت و کنار خان بابا نشست. کم پیش می آمد در کار پدر و پسر دخالت کند مگر اینکه کارشان بالا بگیرد همیشه هم هوای یدالله را داشت.
رو به خان بابا گفت: تا زن نگیره سربراه نمیشه.
خان بابا گفت: حرفا میزنی خانم. کی به این دختر میده؟ از صدق سر دوزار آبروی ما همین چند جا هم راهمون دادن واسه خواستگاری. از سر بازار تا ته میدون از دختر بازاری و وکیل گرفته تا کور و کچلای ترشیده رو نشونش دادم یا ندادن یا این گفته نه. بچه ی آدمیزاد که نیست اصلا از اول نوح جفت اینو سوار کشتی نکرده وگرنه میون سی کرور دختر چرا یکیش مناسب از آب در نیومد؟ حالا هم که فیلش یاد هندستون کرده حضرت آقا میخواد مطرب بشه یکی نیست بگه د آخه لندهور تو از اسم بابات خجالت نکشیدی از سربازار تا در خونه دایره دمبک گذاشتی سر کولت؟ سر قضیه تیاتر کم متلک این و اونو شنیدم حالا نوبت مطربیشه؟
پشت سر هم و یکریز حرف می زد تا آرام شود.
خاتون گفت: به دیوونه گفتن برو کنار که جوون داره میاد. حرص نخور احمد اقا جوونن و جاهل .
خان بابا جواب داد: مگه من جوون نبودم حاج خانوم؟ کجا اهل این قرتی گیریا بودم؟ غیر مکتب و مسجد و دکون آقام کجا دیگه رفتم؟ پسره ی لندهور سال به سال راش سمت مسجد کج نمیشه. ذات آدم مهمه حاج خانوم ذات. این پسره ذات همون عفریته رو داره زنیکه ی .... خواست ادامه بدهد که مادر گفت : استغفرالله احمد اقا .
خان بابا زیرلب لا اله الا الله گفت کفش هایش را پوشید تسبیح سبزش که مثل عضوی از بدنش بود را برداشت و رفت.
یدالله آدم عجیبی بود ده سالی از من بزرگتر بود و شبیه هیچکدام از بچه های محله نبود. با من و مادر و خاتون خوب رفتار میکرد احترام همه را داشت ولی با خان بابا نه. یکبار که پای صحبت خاتون نشسته بودم تعریف می کرد که : یدالله سر طلاق ننش از خان بابا کینه داره میگه تقصیر خان بابا بوده بی مادر شده. اون قدیما پسر سربراهی بود هی خواست خودشو تو دل آقات جا کنه زودتر از سنش میخواست نماز بخونه میدونست آقات خوشش میاد. یه بارم صبح زود پاشد به نماز میخواست خودشیرینی کنه. سر سجده روی مهر خوابش برد تا یه هفته یه " یاحسین" رو پیشونیش بود مکبر مسجدم. بعدش دیگه نمیدونم چطور شد دیگه سر از کارش درنیاوردیم.
یدالله ادم بی راهی نبود سرش به کار خودش بود. بالای پشت بام اتاق جداگانه ایی برای خودش دست و پا کرده بود و گاهی برای ناهار پایین می امد همین چیزها بود که حرص خان بابا را درمی اورد. مدتی هم بود که از تک و تا افتاده بود، کمتر حرف میزد گاهی هم چیزهایی می نوشت. چندروز پیش که از خانه بیرون زده بود نردبان گذاشتم و رفتم داخل اتاقک داخل پشت بام فضولی. همین کیف سیاه را دیده بودم ولی جرات نکردم بازش کنم. یدالله از فضولی بدش می امد و اگر میفهمیدبه حسابم میرسید. فقط چند کاغذ و یک پاکت نامه روی وسایلش بود. پاکت را باز کردم که خاتون صدایم زد و مجبور شدم برگردم. درست نتوانستم بخوانم ولی یک جمله از وسط نامه یادم مانده بود. خط یدالله بود که نوشته بود: قربون لبات برم که همیشه ی خدا نیم کیلو رژ روشه.
شصتم خبردار شد که خبری هست و یدالله خاطر خواه کسی شده.
غروب نزدیکی های اذان شال و کلاه کردم سمت دکان. کوچه پس کوچه های بازار را دور زدم که به بقالی رضا خنس برنخورم. سر زو کشیدن با کاظم همکلاسی ام شرط دو شیشه نوشابه بسته بودم و بد باخته بودم. هر چه برایش دلیل و برهان آوردم که شرط حرام است و نوشابه را بخوری به خانه نرسیده سقط میشوی به خرجش نرفت. لاکردار کوتاه نیامد و من هم مجبوری از آبروی خان بابا خرج کردم و دو شیشه نوشابه از رضا بقال نسیه گرفتم که هنوز پولش مانده بود و اگر خان بابا میفهمید روزگارم را سیاه میکرد. نه اینکه نداشته باشیم اتفاقا دستمان به دهانمان می رسید ولی به جیب خان بابا نه. خورد و خوراک و لباسمان را میداد ولی پول تو جیبی ابدا. مگر اینکه وبایی حصبه ایی چیزی بگیریم سوزن بزنیم و اگر زنده ماندیم برای دلخوشی و فراموش کردن درد سوزن چند قران کف دستمان بگذارد و صدبار سفارش کند که ولخرجی نکن و پس انداز کن برای روز مبادا.
پس کوچه های بازار را شلنگ تخته می انداختم که رسیدم جلوی مسجد. حاج اقا مشکینی و چندتا از بزرگترهای محل جلوی مسجد مشغول صحبت بودند انگار خبری بود خواستم ببینم چه خبر شده اما وقت ماندن نداشتم، به غر زدن خان بابا نمی ارزید لابد خودش هم میدانست اینجا خبری هست که مرا معطل دکان کرده بود.
در دکان که رسیدم اذان شروع شده بود سلامی کردم و پشت دخل نشستم. خان بابا چپ چپ نگاه کرد و گفت: مش مهدی اومد پی برنج بگو فرستادم در خونش حواست باشه.
چشم گفتم و خان بابا هم کلاهش را برداشت و رفت. هر جا که حاج اقا مشکینی بود خان بابا هم خودش را می رساند .برای مسجد و نذر و هر جا که اسم خیر و نیکوکار می آمد خان بابا حاتم طائی بود و میبخشید .سر همین بذل و بخشش ها و اعتبار پدرش معتمد محل شده بود. نماز جماعت محله، نماز جمعه و مجلس دعا و منبر خان بابا پای ثابت بود. چندباری هم سر نماز اندازه گرفته بودم ضای ضالین را از حاج اقا مشکینی هم بیشتر میکشید اگر راه داشت سر زو کشیدن خان بابا با کاظم یک جعبه نوشابه شرط میکردم و حسابی تلافی میکردم. هنوز کامل به سن تکلیف نرسیده بودم و چندخط درمیان نماز میخواندم اما ضای ضالین را تا می شد می کشیدم. صبح های زمستان که برف کوچه را بند می آورد خان بابا مسجد نمی رفت نماز میخواند و دراز می کشید و می گفت نماز صبح را بلند بخوان. میخواندم و اشکالم را میگرفت یکبار که به ضای ضالین رسیدم آنقدر کش دادم که بلند شد و یک پس گردنی نثارم کرد که : عین ادم بخوان گوساله.
زیاد پاپی نماز خواندنم نبود از معلم حساب و شرعیات که برای برنج و روغن در دکان می امدند وضع درسم را می پرسید. درسم خوب بود و از تعریف معلم ها خوشش می امد. یکی دو ساعتی از نماز مغرب گذشته بود و کم کم بازار خلوت می شد قفل دکان را زدم و راه افتادم.
رضا بقال بسته بود و با خیال راحت راهم را از وسط بازار کشیدم سمت خانه. سر کوچه که رسیدم یدالله را دیدم، سلانه سلانه سمت خانه میرفت و دست هایش خالی بود. پاتند کردم شانه به شانه که شدیم سلام کردم و پرسیدم: سازت کو؟
گفت: سپردمش به رفقا
وارد حیاط که شدیم چراغ سه دری روشن بود و در رو به حیاط باز بود. خان بابا و مادر چایی میخوردند و خاتون قلیان میکشید. سلام کردیم خان بابا سرک کشید سر و پای یدالله را وارنداز کرد و وقتی مطمئن شد خبری از کیف نیست سرجایش نشست.
یدالله پرسید: به کفترا دون دادی؟
گفتم : نه در دکون بودم.
از روی ایوان کیسه کوچک گندم را برداشت و رفت سمت اتاقک پشت بام.
دوتا کفتر داشت که جلد خودش بودند. روی پشت بام قفس نگذاشته بود حوصله ی اوقات تلخی های خان بابا را نداشت. لبه ی بام آب و دان میریخت و کفترها هر روز غروب آب و دان بام خانه ی مارا نشان کرده بودند.
دست و رویم را با آب حوض شستم. خاتون و مادر پچ پچ می کردند و خان بابا فکری بود. هر موقع خاتون و مادر داخل سه دری جمع میشدند یعنی خبری بود و من بی خبر بودم. سر قضیه ازدواج آبجی حمیده هم همین بساط بود. مرا داخل ادم حساب نکردند و وقتی قضیه را فهمیدم که بله برون هم تمام شده بود و فرصتی برای غیرتی شدن نمانده بود. شب عروسی حسابی اوقات تلخی کردم و تا از مادر و خاتون قول یک دوچرخه نگرفتم کوتاه نیامدم. حالا هم از جمع شدن در اتاق سه دری شصتم خبردار شده بود که کاسه ایی زیر نیم کاسه هست.
سرسفره شام رو به خان بابا گفتم: مسجد شلوغ بود.
گفت: اره قراره بچه های مسجدو بفرستن اردو زیارت مشهد.
لقمه را فرو نداده با دهان پر گفتم: همه ی بچه ها؟!
خاتون گفت: خفه نشی ننه جون.
خان بابا گفت: اره میفرستمت.
نیشم تا بناگوش باز شد میخواستم بلند شم و روی خان بابا را ببوسم اما کوتاه امدم و زیر لب تشکر کردم.
رو به خاتون گفتم: شما نمیای زیارت خاتون؟
خاتون گفت: دلم میخواد ننه ولی جمعه واسه یدالله باید بریم خواستگاری.
پس حدسم درست بود و من بی خبر بودم. پرسیدم: عروس کیه؟
مادر جواب داد: میریم که بفهمیم یدالله میگه ادم حسابی ان.
خان بابا گفت: خانم ازین پسره پرسیدی دختره کیه؟ اصل و نسب دارن؟ دین و ایمون سرشون میشه؟
مادر گفت: فقط میگه ادم حسابی ان انگار بدجوری گلوش گیر کرده که خودش پاپیش گذاشته.
خاتون گفت: نوکل بخدا ایشالا سر و سامون میگیره.

صبح توی حیاط مدرسه دنبال کاظم میگشتم.کله ی کچلش زیر آفتاب پای شیر آبخوری برق میزد. از پشت نزدیک شدم. دستم را بالا بردم و محکم گذاشتم پس گردنش. شترق صدا بلند شد و بچه ها زدند زیزر خنده. کاظم برگشت دستش را روی گردنش گذاشت و داد زد: توله سگ گه، چرا میزنی؟
گفتم: بچه رو باید زد. اردو میای؟
گفت: اره که میام.
قرار صبح جمعه را جلوی در خانه ی ما گذاشتیم و رفتیم سرکلاس
تا جمعه پنج روز مانده بود. یدالله کمتر در خانه آفتابی میشد هیچ بهانه ایی دست خان بابا نمیداد. انگار راستی راستی عاشق شده بود. روی تخت کنار حوض دراز میکشید دستش را قلاب میکرد و زیر سرش میگذاشت و به آسمان خیره میشد.
گهگاه چیزی مینوشت با خاتون درگوشی حرف می زد و می خندید. تا جمعه حال همه خوب بود و سروصدایی بلند نشد.
جمعه زودتر از خواب پاشدم وسایلم را برداشتم. ساک ورزشی یدالله را قرض گرفتم و وسیله ها را چپاندم داخلش و منتظر شدم تا کاظم بیاید.
زیرجلکی مادر را واسطه کردم که از خان بابا پول توراهی بگیرم. صدای غرزدن خان بابا می آمد که: مگه میخواد چیکار کنه؟ مگه خودش پول نداره؟
مادر هم که قلق خان بابا دستش آمده بود آنقدر صغری کبری چید تا دست اخر چند قران از خان بابا کند و کف دستم گذاشت. ساعت نزدیک هشت بود. من برای اردو و بقیه برای خواستگاری آماده میشدند. با اینکه دلم نمیخواست خواستگاری یدالله را از دست بدهم اما اردوی مشهد آن هم با پول خان بابا و مسجد معلوم نبود چند سال دیگر تکرار شود. کت و شلوار نو و گشادی که قرار بود تا سه سال اینده بپوشمش را تنم کردم و ساک ورزشی را دستم گرفتم و جلوی در منتظر ایستادم. یدالله موهای بلندش را مرتب کرده بود و کت قشنگی تنش کرده بود. خواستگاری زیاد رفته بودیم اما اولین بار بود که یدااله انقدر به خودش میرسید و خوشحال بود.
با خان بابا جلوی در منتظر بودیم که کاظم سررسید . خان بابا داشت نصیحت سفارش میکرد که آتش نسوزانیم و مراقب هم باشیم و مثل بچه ی ادم زیارت برویم که نمیدانم چطور و از کجا سرو کله ی رضا خنس جلوی در خانه پیدا شد. رنگ کاظم پریده بود و قبل از اینکه رضا خنس حرفی بزند به بهانه ی اینکه چیزی جاگذاشته فرار را بر قرار ترجیح داد و من ماندم و خان بابا و رضا بقال.
بدجوری قافیه را باخته بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش. دل به دریا زدم و به خان بابا گفتم: دیگه داره دیر میشه با اجازه.
خواستم بروم که رضا بقال صدا زد: یه دیقه واستا اقا جواد.
با فاصله از خان بابا ایستادم تا اگر کار به جاهای باریک کشید و لنگه کفشی چیزی پرتاب شد فرصت فرار داشته باشم. رضا بقال هم نه گذاشت و نه برداشت و کل قضیه شرط و نوشابه را مو به مو کف دست خان بابا گذاشت و در اخر هم اضافه کرد که بچه اند و ماهم کاسبیم و فلان.
خان بابا سرخ شد سرش را پایین انداخت دست تو جیبش کرد و پول رضا خنس را داد.رضا که رفت دست به کمربندش برد و گفت: قمار میکنی کره خر؟! و بقیه حرف هایش میان دادو بیداد گم شد. ساکم پشت در مانده بود که پا به فرار گذاشتم و به خانه ابجی حمیده پناه بردم. تا عصر توی دلم به رضا بقال و کاظم فحش میدادم. نه به اردوی مشهد رسیدم نه به خواستگاری یدالله.
غروب پشت چادر آبجی حمیده سنگر گرفتم و وارد حیاط شدم. خاتون تنها روی ایوان نشسته بود.
ابجی حمیده پرسید: چی شد خاتون؟ شیرینی بخوریم؟
خاتون سری تکان داد و گفت: هعی مادر چی بگم.
پرسیدم : چی شده مگه؟
خاتون گفت: عروس.
ابجی حمیده گفت: عروس چی؟
خاتون جواب داد: عروس دختر فرنگیس بود.
خانه سوت و کور بود. کفترها پر زده بودند. یدالله رفته بود. خان بابا کنار حوض نماز میخواند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقا سجاد دلیلی سلام

اگر « خان بابا » دومین اثر داستانی شماست، خیلی خوب است. اثر ساده و صمیمی شده، نثر آزاردهنده نیست، تعلیق نسبتا خوبی دارد؛ اینها نقاط قوت این داستان شما هستند؛ اما برای شخصیت پردازی تا این اندازه به دخالت و توضیح نویسنده نیازی نیست. مثلا لازم نیست مدام و جا به جا توضیح بیاوری که فلانی اینطور بود یا چنین و چنان می کرد؛ اگر در بازتاب رفتار و گفتار شخصیت ها درست عمل کرده باشی یعنی اگر شخصیت پردازی، دیالوگ نویسی و مجموع پرداخت داستان خوب درآمده باشد، همینقدر که خواننده رفتار شخصیت ها را ببیندو دیالوگ ها را بشنود، خودش آنها را خواهد شناخت؛ بنابراین هیچ نیازی به دخالت و توضیح نویسنده نیست که مثلا: «یدالله آدم عجیبی بود ده سالی از من بزرگتر بود و شبیه هیچکدام از بچه های محله نبود. با من و مادر و خاتون خوب رفتار میکرد احترام همه را داشت...» همه ی اینها را می توان با شخصیت پردازی های درست به خواننده منتقل کرد بی آنکه نیازی به چنین توضیحی باشد. لطفا در نوشتن صورت درست کلمات در دیالوگ نویسی ها دقت کن مثلا وقتی می نویسی « ازکجا ملوم فش نمیده...» این شیوه درست نیست و واقعیت این است که به پرداخت شخصیت خان باباکمکی نمی کند. اگر ملوم را همان معلوم بنویسی و فش را همان فحش، به هیچ کجای داستان آسیبی نخواهد رسید. درست است که نویسنده دیالوگ ها را از زبان مردم کوچه و بازار وام می گیرد اما اگر عین آنچه که می شنویم در نوشته هامان تکرار کنیم کار چندان خلاقه ای صورت نگرفته است دیالوگ وقتی در داستان می نشیند باید تبدیل به زبان داستانی شود چیزی بشود برتر از آنچه که بوده. پرسیده بودی بگویم به نوشتن ادامه بدهی یاخیر؟ معلوم است که باید ادامه بدهی؛ بسیار بنویس. اصلا چرا نباید بنویسی؟! اما هر بار با اطلاعات بیشتر بنویس؛ قدرتمندتر و آماده تر برای آموختن و بکار گرفتن دانسته های جدید. برای شما آرزوی موفقیت می کنم و منتظر داستان های بیشتر و بهتر از این هستم.
سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سجاد دلیلی » 11 روز پیش
سلام خیلی خیلی ممنون که وقت گذاشتید. من هیچ سابقه ایی ندارم و این داستان رو هم با الهام گرفتن از کتاب "پنج داستان" ال احمد نوشتم. اگر کتاب خوبی هم تو ذهنتون هست لطفا معرفی کنید. سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.