انتخاب راوی




عنوان داستان : حجله
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

سلام کردم قدم بداخل مغازه گذاشتم عباس آقا سر بلند کرد و گفت
:سلام شاه داماد ،به فلاکس چای اشاره کرد و گفت
: چایی تازه دمه . گفتم
ممنون نزدیک ظهره دیگه آمدم خاطر جمع بشم که فردا لباسم حاضره دیگه نکنه مثل پیراهن شب عید دایی سلمان بشه بعدم برم نونوایی. خندید
: نه محسن جان اون اتفاق بود لباست فردا غروب حاضره .سرتکان دادم و پرسیدم
کاری نداری ؟ عباس آقا از جاش بلند شد دست تو جیب پیراهنش فرو برد و ی اسکناس بیرون کشید و گفت
: بی زحمت ۲ تا سنگک هم بگیر بده در خونه ما . گفتم
باشه عباس آقا پولو بزار جیبت بعد ا حساب می کنیم او اسکناس را به جیبش گذاشت و گفت
: باشه پسرم بسلامت فعلا فکرتو متمر کز شب دامادیت بکن کم و کسری هم داشتی بگو به من ، من فقط اوستات نبود م محسن جان تو برای من مثل فرزندم بودی کاش نمی رفتی دم مغازه عموت تو برای اینکار ساخته شدی نه مکانیکی از وقتی رفتی منم دل و دماغ کار ندارم . بگذریم نونوایی شلوغ میشه . سرتکان دادم از مغازه خارج شدم خودم را به نونوایی رساندم نان خریدم سرا راه خودم رابه خانه عباس آقا رساندم در باز بود وارد راهرو شدم و شهین را صدا زدم . شهین ،شهین کجایی؟
شهین از تو ی اتاق گفت
: تو اتاقم درو پشت سرت بستی؟ گفتم
نه ، نون گرفتم ظهره باید برم خونه . گفت
: برو در و ببند عباس تلفن زد گفت میایی در را واسه تو باز گذاشتم خوشگلم .خودم را به در حیاط رساندن و در رابستم برگشتم خودم را به چارچوب در اتاقی که صدای شهین را شنیده بودم رساندم تو ی اتاق نبود، پرسیدم
پس کحایی زن ؟گفت
: نونارو بذار تو آشپزخونه و بیا اینجا من تو حمومم عشقم
گفتم
شهین بی خیال من پس فردا دامادیمه میدونی که با چه زد و بند و التماسی دائی مو راضی کردم دخترشو بهم بده بهتم گفتم که بفکر یکی دیگه باش. گفت :
باشه حداقل واسه آخرین بار بیا ی نگاه بهم بنداز و پشتمو ی لیف بکش و برو .کاش یکم عشق عباس و بهم داشتی پیرمرد هر ماه ی النگو برام می گیره تا فقط پیشم بخوابه .گفتم
نون و میگذارم تو اتاق و میرم . دوتا از نان ها را تواتاق روی فرش گذاشتم نزدیک در حمام شدم از لای در حمام چشمم به اندام برهنه شهین افتاد پشتش به من بود .پرسیدم
گفتی عباس هر ماه یک النگو برات می گیره ؟
برگشت بطرفم لبخند زد و گفت
: هر ماه از وقتی زنش شدم تازه روزای عید هم ی سکه بهم داده حالام برو لباساتو در بیار بیا میخوام یادت بدم تو حجله چیکار کنی تازه بعد عروسیتم باید سری به من هم بزنی وگرنه من میدونم و تو و زن آینده ات . گفتم
نیازی نیست قبلا یادم دادیی، دیگه نه شهین من نیستم .منو هم تهدید نکن . یاد قولی که به دائیم داده بودم افتادم که تا سرسالدصاحب یک ماشین باشم نانهای توی دستم را رو ی میز کنار در حمام گذاشتم و گفتم
باشه شیر آب را ببند تا بیام . لبخندی زد و دست برد به شیر آب و شیر را بست و همانطور پشت به من ایستاد گفت زود باش تا سرو کله پیرمرد پیدا نشده گفتم
باشه با نوک پا در را باز کردم وارد حمام شدم دست انداختم موهای بلند و تابدارش را گرفتم وقبل از آنکه بطرفم برگردد سرش را با تمام قدر ت به دیوار روبرو کوفتم ناله ای کرد و بدنش شل شد . رهایش کردم و از حمام بیرون زدم در دل گفتم
حالا همه فکر می کنند سر خورده و سرش برخورد کرده به دیوار .از حمام بیرون زدم وارد اتاق شهین شدم خودم را به کمد داخل اتاق رساندم مشغول جستجو شدم .چیزی پیدا نکردم زیر لب گفتم
ی جایی مخفی کرده ماهی یک النگو یعنی سالی ۱۲ تا و تو ی پنج سال میشه ۶۰ تا . شایدم زر مفت زده چشمم به بالای کمد افتاد دو چمدان بالای کمد بود آنها را پائین آوردم و در آنها را باز کردم و داخل آنها را دیدم چیزی جز لباس و پارچه نبود چمدان ها را سرجایش قرار دادم از اتاق بیرون زدم وارد اتاق مهمان خانه شدم چشم چرخاندم چشمم افتاد به در پوش لوله بخاری خودم را به آن رساندم در پوش را برداشتم دست بداخل لوله بردم دستم به کیسه پلاستیکی برخورد کرد آنرا گرفته و بیرون کشیدم کیسه سیاه رنگی بود. زیر لب گفتم
یعنی چیه ؟ در کیسه را باز کردم بداخل آن چشم دوختم چند سکه طلا ی کوچک بود دست بداخل کیسه بردم سکه ها را بیرون کشیدم بیست سکه بود آنهم از سکه های قدیمی زیر لب گفتم
شبیه گوشواره های عزیزمه .صدای باز شدن در بگوشم رسید . سکه ها را بداخل کیسه ریختم و کیسه را زیر پیراهنم جادادم در پوش لوله بخاری را گذاشتم . صدای عباس آقا بلند شد .
شهین . شهین خانم کجایی ؟نزدیک در اتاق شدم از بین چارچوب و لنگه در چشم به راهرو دوختم .عباس آقا تا در حمام خودش را رساند به داخل حمام چشم دوخت زانوانش لرزید پاکتی که توی دستش بود را رها کرد پاکت برزمین افتاد و سیبهای سفید و قرمز داخل آن هرکدام بسوی غلتیدند و عبا س آقا دست به دیوار گرفت نشست و بعد درازکش شد کف راهرو و دیگر حرکتی نکرد . خودم را بالای سرش رساندن و صداش زدم .
عباس آقا . عباس آقا . نبضش را گرفتم نمی زد خودم را عقب کشیدم عباس آقا مرده بود . بی درنگ از جا برخاستم تا از خانه بیرون بزنم یاد حرفهای شهین افتادم و بخودم گفتم
النگوها پسر کمی فکر کن اگر تو بودی کجا مخفی می کردی ؟لبخندب زدم و گفتم
خودشه مثل عزیز انوقت ها طلاهاشو تو سطل برنج مخفی می کرد یاتو یخچال می گذاشت . وارد آشپزخانه شدم خودم را به سطل برنج داخل کابینت رساندن دست در سطل برنج بردم چیزی نبود . داخل یخچال راهم جستجو کردم چیزی پیدا نکردم . در دل گفتم
باید رفت معطلی جایز نیست . وارد راهرو شدم نان ها را از روی میز برداشته نزدیک در شدم در را باز کردم با سرعت از خانه بیرون زدم و بطرف خانه راه افتادم .به خانه رسیدم کلید انداختم در را باز کردم وارد حیاط شدم پنجره اتاق روبه حیاط باز شد و عزیزم سر بیرون آورد و گفت
: مادر کجایی مهمونا آمدن نونو واسه شب که نمی خواستم .گفتم
شلوغ بود عزیز . خودم را به پنجره رساندم و نانها را بدستش دادم . عزیز نانها را گرفت و گفت
همه را که خشک کردی صددفعه نگفتم ی چیزی ببر از پس فردا مرد خونه میشی . لبخندی تحویلش دادم و گفتم ببخشید عزیز حق با شمااست او سربداخل برد و پنجره را بست . خودم را به زیر زمین رساندم به اطراف چشم چرخاندم کمد قدیمی را انتخاب کردم خودم را به کمد رساندم و سکه ها را داخل کمد زیر کتابهای قدیمی پدرم مخفی کردم .چند نفس عمیق کشیدم و روی صندوق قدیمی نشستم به کاری که کرده بودم فکر کردم و زیرلب گفتم
کاچی یه از هیچیه ،دیگه زنده هم نیست زندگی آینده منو بخطر بندازه کاش النگو ها را پیدا میکردم بیچاره عباس آقا . صدای زنگ در خانه بلند شد از زیر زمین بیرون زدم پنجره اتاق بازشد عزیزم گفت
: مادر ببین کیه ، خودم را به در حیاط رساندم در را باز کردم
تو قاب در سکینه خانم همسایه روبرویی عباس آقا بود و دو مامور پلیس . سکینه خانم گفت
: خودشه سرکار محسن چاخان ، خودم از پشت پنجره دیدمش .
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
اینکه داستان را چه کسی تعریف کند یک مسأله‌ی اساسی است. همان‌طور که برای ایده‌های داستانی خود طرحی می‌ریزیم، همان‌طور که به رخداد داستان فکر می‌کنیم و به شخصیت‌هایمان و اینکه قرار است چه کار کنند و چه بگویند و همان‌طور که به زمان رخداد داستانمان می‌اندیشیم و مکانی که شخصیت‌ها قرار است در آن جای بگیرند، همان‌طور که به توصیف‌هایمان دقّت می‌کنیم و مراقبیم که به جای تعریف کردن، نشان دهیم، همان‌طور که ... می‌شود این مسأله‌های داستانی را همینطور ادامه داد امّا اگر در کنار این مسأله‌ها نیاندیشیم که تعریف کردن داستان را به چه کسی واگذار کنیم، همه‌ی مسأله‌هایی را که بدان‌ها اندیشیده‌ایم و برای اجرایشان در داستان زحمت کشیده‌ایم تحت شعاع قرار خواهند گرفت. هر چقدر که داستانمان در بخش‌های پیش گفته خوب باشد، انتخاب نادرست راوی داستان می‌تواند بقیه‌ی عناصر را تحت تأثیر قرار دهد و سایه‌‌ی راوی نامناسب بر تمامی داستان سنگینی کند و مانع تأثیرگذاری لازم بر مخاطب شود.
از این روست که همه‌ی صاحب‌نظران دانش‌های روایتگری و داستان‌شناسان بر این موضوع اتّفاق نظر دارند که عناصر داستان در یک ساختار منسجم با هم همکاری دارند و داستان را یک نظام می‌دانند؛ به این معنا که اجزای ساختاری داستان برای رسیدن به یک هدف کلّی تشریک مساعی می‌کنند و اگر جزئی از این نظام داستانی خللی داشته باشد و وظیفه اش را درست انجام ندهد یا در جایگاه خودش نباشد سایر اجزای این ساختار تحت تأثیر قرار خواهد گرفت و در نتیجه کارکرد کل ساختار پایین می‌آید.
نویسنده برای انتخاب راوی دلایلی دارد و می‌سنجد که نسبت به طرحی که اندیشیده است و اعمال شخصیت‌ها، روایت داستان را به عهده‌ی چه کسی بگذارد تا داستان واجد آن تأثیرگذاری لازمی باشد که نویسنده از بیان داستان اراده کرده است.
روایت را در برخی طرح‌ها باید به دانای کل سپرد؛ دانایی که از درون و بیرون همه‌ی شخصیت‌ها خبر دارد. در برخی طرح‌ها لازم است سوم شخصی که داستان را روایت می‌کند، آگاهی‌اش محدود به اگاهی تنها یکی از شخصیت‌ها باشد و یا در برخی از طرح‌ها ... اینجا سخن از اول شخص است؛ سپردن روایت به اول شخص دلخواه بسیاری از داستان‌نویسان و نویسندگان است و بیشتر داستان‌های کوتاهی را که امروزه می‌خوانیم، اول شخص روایت می‌کند. مسأله این است که آیا باید همواره این راوی اول شخص همان شخصیت اصلی باشد؟ خیر. نکته اساسی اینجاست که بدانیم این امکان وجود دارد و می‌توانیم که روایت داستانمان را بسپاریم به یک شخصیت فرعی یا هر شخصی غیر از شخصیت اصلی. طرح‌هایی هستند که سپردن روایت آنها به شخصیت اصلی منظور ما از تأثیرگذاری داستان بر مخاطب را برآورده نمی‌کنند.
در داستان «حجله» شخصیت اصلی که دست به ارتکاب جنایت می‌زند خود روایت داستان را به عهده گرفته است. این‌که جانی با چنین شیوه‌ای جنایتش را تعریف کند و در پایان آن با جمله‌ای به گرفتاری‌اش بسنده کند، نتوانسته واجد آن تأثیر لازمی باشد که ما از بازگویی یک جنایت توقّع داریم. نویسنده می‌تواند در ذهنش روایت را به دست هر یک از شخصیت‌های فرعی داستانش بسپارد و تأثیرگذاری این شکل روایت و امکان‌هایش را بسنجد و آن گاه برای راوی داستانش تصمیم بگیرد. داستان «حجله» بی‌شک می‌تواند تأثیرگذاری بیشتری داشته باشد اگر روایت آن را به دست کسی غیر از جانی بسپاریم.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.