درونمایه و کانون تمرکز، راهنماهای نویسنده در داستان




عنوان داستان : این بهترین عکسیه که تا حالا انداختم!
نویسنده داستان : سعید حسین پور


ایستگاه قطار پر از دسته های سربازانی ست که در گروه های چند نفری، یقه ی کت های شان را بالا داده اند و آرام با یکدیگر حرف می زنند. رنگ خاکستری روشنی همه ی ایستگاه را پوشانده و آسمان کدر است. روی نیمکت سیمانی کنار ایستگاه- یعنی درست پشت نهال های کاج- سربازی نشسته و کوله پشتی خود را روی زمین، به زانویش تکیه داده است و پای چپ خود را به آهستگی از پاشنه بلند می کند و زمین می زند. سمت چپ سینه ی لباس سرباز، اسمی با حروف لاتین درج شده و داخل پرانتز قید سرباز پیاده نظام حک شده است.
از جیب اورکت سبز رنگش بسته ای سیگار بیرون می آورد. نخی می گیراند. پکی عمیق می زند و دود را از بینی بیرون می دهد. در همان حال، سرباز دیگری به او نزدیک می شود. سرباز دومی موهای قرمز و چشم های روشنی دارد. طوری چشم هایش را ریز کرده که تشخیص رنگ دقیقش دشوار است. کلاه لبه دار سبز رنگش را به دست چپ گرفته و با دست راست، خاکش را می تکاند. به سرباز اول نزدیک می شود.
-: یه نخ سیگار می دی؟ هان؟ هر چی می گردم پاکت خودمو پیدا نمی کنم.
سرباز اول دوباره پاکت سیگارش را بیرون می آورد و به سرباز دومی بفرما می زند. قبل از اینکه بخواهد فندک را از جیب دیگرش بیرون بیاورد، سرباز دومی با مهارتی خاص، چوب کبریتی را با نوار کنار پوتین خاکی اش آتش می زند و سیگارش روشن می شود. سرباز اول لبخند می زند.
-: البته اینجا همه منو باد صدا می کنن.
سرباز اول پس از اینکه با او دست می دهد، متوجه سوختگی عمیق پشت دستش می شود.
-: هی رفیق! قول می دم اگه فقط یه کم محکم تر با من دست بدی، دیگه این دست برام دست نمی شه.هان؟
سرباز اول دوباره لبخند می زند و دستش را به آهستگی رها می کند. هر دو برای لحظه ای کوتاه ساکت می شوند.
-: نظرت راجع به جنگ چیه؟ هان؟
اولی حرفی نمی زند.
-: به نظر من جنگ خیلی چیز افتضاحیه، هان؟ آدم مجبور می شه تا خونه و زندگی و حقوقشو ول کنه و بیاد تو یه جهنمی مثه اینجا. هان؟ تازه، ما خیلی شانس آوردیم که موقع جنگ ویتنام به دنیا نیومدیم، والا دهنمون سرویس می شد.
اولی همچنان به سیگارش پک می زند و سکوت می کند. نگاهش به انتهای ریلی ست که باید قطار از آنجا به سمتشان بیاید. باد، کلاهش را از این دست به آن دست می دهد.
-: می دونی چیه؟ بیشتر فک و فامیلای من تو جنگ کشته شدن. باور نمی کنی؟ ولی من برات می گم که یکی از خاله هام برای تفریح به کوبا رفته بود. البته همه می گفتن مگه قحطیه جاس که می خوای بری اونجا تفریح، هان؟ اونم زمونی که اونجا جنگ داخلی بود. می دونی؟ خالم یه تختش کم بود.
اولی سیگارش را روی زمین خاکی می اندازد و با ته کفش، آتش نیمه روشنش را خاموش می کند. بلند می شود و کوله پشتی اش را برمی دارد. کمی خم می شود تا بطری لیموناد کنار پایش را بردارد. گردنبند نقره اش از زیر یقه ی لباس فرم بیرون می افتد. یک جعبه ی بسیار کوچک به گردنبند آویزان است که روی آن طرح برجسته ایست از شمشیر و تبری که به صورت ضربدر در دایره ای فرو رفته اند. دایره مثل صفحه ی یک ساعت پر از نقش است ولی به جای اعداد، جانوران مختلفی روی آن حک شده اند و همینطور یک خورشید بزرگ در وسط آن تراشیده شده است. خورشیدی که با فشار انگشت در جعبه را باز می کند و عکس سیاه و سفید کوچک زنی با موهای سیاه در یک سمت آن و تصویر رنگی یک کشتی با بادبان های بزرگ و چندین مرد در حال پارو زدن در سمت دیگرش پدیدار می شود. غروب است و کشتی انگار در موج های بزرگ، گرفتار.
-: نمی خوام فضولی کنم رفیق ولی این گردنبند چشم منو گرفته. نقره س؟
اولی سر تکان می دهد و بدون اینکه چیزی بگوید از باد فاصله می گیرد و با قدم های بلند، خود را به نیمکتی خالی در انتهای ایستگاه- جایی که هیچ سرباز دیگری آنجا نیست- می رساند. باد روی زمین تف می اندازد و رویش را بر می گرداند.
-:همه انگار خل شدن اینجا. هان؟
اولی روی نیمکت سیمانی می نشیند. کوله پشتی اش را کنار پایش می اندازد و گردنبندش را به آرامی از پشت باز می کند و انگار که یک چیز گران قیمت شکستنی باشد با احتیاط زیاد آن را جلوی صورتش می آورد. در جعبه ی نقره ای کوچک را باز می کند و به عکس زن خیره می شود. زن علاوه بر موهای بلند سیاه، چشم های درشت تیره و ابرو های کشیده ای دارد. به جایی مبهم خیره مانده است و انگار که در همین لحظه می خواهد لب های کبودش را باز کند و حرفی بزند. حرفی که مدت ها به آن فکر کرده است.
عکاس بعد از اینکه نور فلش آرام می گیرد، رو به مرد میانسالی که همراه زن آمده است می کند و می گوید: (( این بهترین عکسیه که تا حالا انداختم!)) مرد میانسال که نمی داند چه بگوید، تنها نگاهش را بین زن و عکاس می گرداند. زن بلند می شود و شال توری سیاه رنگش را روی شانه اش می اندازد و دوباره موهای بلندش را پشت سرش با گیره جمع می کند. با این کار انگار تمام رازآلودگی اش از بین می رود و تنها زنی غمگین با چشم های گود افتاده و بی توجه پدیدار می شود. زنی که انگار تفاوت عجیبی بین او و تصویرش وجود دارد. دستش را به بازوی مرد میانسال می پیچد و با هم از عکاسی بیرون می آیند. عکاس، از پنجره دور شدن آن ها را نگاه می کند و سپس به آینه خیره می شود.
وقتی به خانه می رسند، زن مثل همیشه یک راست به آشپزخانه می رود تا قهوه درست کند. قهوه جوش سیاه قدیمی که جای سوختگی جا به جایش دیده می شود را بر می دارد و مشغول می شود. مرد، روی کاناپه می نشیند و بین شبکه های تلویزیونی می چرخد تا یک مستند حیات وحش پیدا کند. وقتی حیوانت وحشی به سمت طعمه هایشان جست می زنند و تعقیب و گریز شروع می شود، نیم خیز می شود. اگر آن ها طعمه شان را به دست بیاورند نفس عمیقی می کشد و دوباره به پشتی کاناپه تکیه می دهد. او چند بار تلفنی با نظرات مردمی شبکه های مختلف تلویزیونی حرف زده و از آن ها خواسته تا یک شبکه به شکل بیست و چهار ساعته مستند حیات وحش پخش کند. آن ها نیز در پاسخ گفته اند که این پیشنهاد را حتما بررسی خواهند کرد.
زن بعد از اینکه قهوه اش را می نوشد ، بدون اینکه حرفی بزند به اتاق خودش در طبقه ی دوم خانه می رود. روی تخت دراز می کشد و برای چندمین بار کتاب مادام بوواری را ورق می زند. گاهی در حین خواندن کتاب مکث می کند و کتاب را روی سینه اش می گذارد و برای چند دقیقه به سقف خیره می شود. گاهی نیز همزمان با خواندن کتاب گریه می کند. همین طور پیش می آید که بعضی وقت ها کتاب را پرت کند و بعد دوباره آن را بر دارد و همه ی برگ هایش را پاره کند یا توی حیاط خلوت، صفحات کاغذی را بسوزاند؛ اما همیشه طولی نمی کشد تا دوباره کتاب را از کتاب فروشی بزرگی در شهر سفارش بدهد تا یک مادام بوواری تازه برایش پست کنند. زن از مرد نفرت دارد.
مرد، یک فعال سیاسی شکست خورده است. او مخالف حضور مهاجران در کشور است و از آن ها نفرت دارد. یک گروه افراطی کوچک دارد و هر بار که مهاجر تازه ای وارد روستا شود- به خصوص مهاجران سیاه و آسیایی- جلسه ای تشکیل می دهد تا تصمیمی اتخاذ کنند. معمولا همه چیز با شکستن شیشه های خانه ی مهاجرین یا پنجره های هتل محل اقامتشان شروع می شود و در دراز مدت به کارهایی از قبیل تف به زمین انداختن در هنگام مواجهه با مهاجران ختم می شود. چیزی که مرد خیلی دوست دارد، تفنگ قدیمی ست که از پدربزرگش به او رسیده و می تواند هر طعمه ای را تا فاصله ی چندین مایلی با یک گلوله به راحتی از پا در آورد. تفنگ از جنگ جهانی دوم باقی مانده است و نشان نازی ها روی آن حک شده است. حدس مرد این است که پدرش آن را به عنوان غنیمت پس از عقب نشینی آلمان ها از فرانسه برداشته و می تواند متعلق به یک تک تیرانداز آلمانی باشد. شوخی همیشگی مرد با گروهش این است که این تفنگ هنوز هم میل به کشتن دارد و یک روز بالاخره کسانی - منظورش بی شک با مهاجرین است- با شلیک گلوله ی این تفنگ از پا در می آیند. معمولا هیچ کس به این شوخی مرد نمی خندد مگر خود او و بقیه سعی می کنند با شلیک خنده ی او ادای خندیدن را در بیاورند تا ناراحت نشود، چون او سر دسته است.
او از جلوی تلویزیون بلند می شود و به کنار پنجره می رود. روی صندلی لهستانی قدیمی که از چوب بلوط ساخته شده است، می نشیند. به آسمان خیره می شود. ابرهای سفید و چاق، کم کم زمینه ی آبی را محو می کنند. یکی از بزرگترین لذت های زندگی مرد تماشای باران از پشت پنجره است. او از صدای برخورد قطره ها به شیشه احساس خوشایندی پیدا می کند و همین طور از بوی خاکی که نم باران روی آن نشسته است. مرد فکر می کند که این بهترین بویی ست که می شود استشمام کرد. در همین حال که به آسمان خیره شده است، چشمش به دسته ای پرنده می افتد که با سرعت قابل توجهی در حال پرواز به سمت جنوبند.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای حسین‌پور، سلام
وقت‌تان به خیر. روایت شما می‌خواهد روایتی «داستان‌گو» باشد، اما کارش به پراکنده‌گویی می‌کشد. چرا؟ چون درونمایه (Theme) و کانون تمرکز (Focus Point) مشخص یا دست‌کم دقیقی ندارد. درونمایه را به نخی تشبیه کرده‌اند که مثل نخ تسبیح از میان همه‌ی عناصر، اجزا و المان‌های داستان می‌گذرد و به آن‌ها وحدت و انسجام می‌بخشد. داستان شما درباره‌ی چیست؟ جنگ؟ نژادپرستی؟ تنهایی در میان جمع؟ دلدادگی به معشوقی غایب و اجبار به زندگی با آدمی نفرت‌انگیز؟ همه‌ی این‌ها هست و هیچ‌کدام از این‌ها نیست. نویسنده/راوی مدام از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرد و -به قول حقوق‌دان‌ها- اجازه نمی‌دهد کلام منعقد شود. داستان در عالی‌ترین شکلش، ابزاری بلاغی است برای این که مفهوم، محتوا یا معنایی را به خواننده/مخاطب منتقل کند. و این چیست؟ درونمایه (از نظر معنایی) و کانون تمرکز (از حیث ساختاری و معماری). انحراف مدام داستان شما از آن‌چه دارد روایت می‌کند، گذشته از آن که گفتم، باعث شده سایر عناصر هم شکل نگیرند و قوام نیابند. زاویه‌دید مدام تغییر می‌کند (آن هم در داستانی به این کوتاهی… می‌دانید، زاویه‌دید یکی از مهم‌ترین قراردادهای متنی میان نویسنده و راوی و خواننده است، تا متن بهتر درک و دریافت شود)، خبری از صحنه‌پردازی در داستان نیست، فضاورنگ (جز در بخش اول: ایستگاه قطار) ساخته و پرداخته نمی‌شود. و این‌ها یعنی داستان شکل نمی‌گیرد،‌ یعنی آن‌چه در ذهن نویسنده بوده، به هیات داستان درنیامده. در نوشتن داستان کوتاه، خوب است حواس نویسنده به وحدت‌های سه‌گانه (به‌ترتیب: وحدت موضوع، وحدت زمان و وحدت مکان) باشد.
مساله‌ی جدی و مهم دیگری که موقع خواندن و بررسی داستان شما، از همان پاراگراف اول ذهن من را به خودش مشغول کرد، چیدمان (Setting) آن است. همان اوایل داستان، راوی می‌گوید اسم سرباز با حروف لاتین روی سینه‌اش درج شده است. چرا؟ نمی‌شد این داستان در ایران رخ بدهد؟ با بردن داستان به امریکا چیزی در معنا و محتوا به آن اضافه می‌شود؟ با آوردن داستان به ایران چیزی از آن کم می‌شد؟ این سوالی کلیدی و اساسی است. می‌دانید، «همسایه‌ها»ی احمد محمود جز در جنوب ایران و بحبوحه‌ی ملی شدن صنعت نفت، در مکان و زمان دیگری نمی‌تواند اتفاق بیفتد، همین‌طور است نسبت «آسوموار»‌ امیل زولا و پاریس قرن نوزدهم، و ایضا «بیگانه»ی آلبر کامو و زمان و مکانش. اگر چیدمان داستانی درست طراحی و انتخاب شده باشد، داستان بدون آن بی‌معنا می‌شود. آیا در داستان شما این‌طور است؟ من فکر نمی‌کنم.
نکته‌ی آخر هم این که خوب است روی زبان و نثر و نگارش تمرکز و دقت بیشتر و البته مطالعه‌ی بیشترتری (!) داشته باشید. شما در داستان‌تان از زبان معیار استفاده می‌کنید، اما آن وسط‌ها ناگهان خواننده به «درج شدن» هم برمی‌خورد، که خورند این زبان نیست و یکدستی آن را بهم می‌زند. در نگارش هم دقت داشته باشید که «را»ی مفعولی باید بلافاصله بعد از مفعول بیاید و جمله‌ی توضیحی‌ای (که دارد مفعول را توضیح می‌دهد) بعد از «را». شما نوشته‌اید: «قهوه‌جوش سیاه قدیمی که جای سوختگی جا‌به‌جایش دیده می‌شود را بر‌می‌دارد و مشغول می‌شود.» گذشته از تکرار بیش‌ازحد کلمه‌ی «جا» در این جمله (که می تواند نشان فقر زبانی یا بی‌دقتی نویسنده در استفاده از زبان باشد)، درستِ این جمله این‌طوری است: «قهوه‌جوش سیاه قدیمی را که جای سوختگی جا‌به‌جایش دیده می‌شود، بر‌می‌دارد و مشغول می‌شود.» از «ه» زائد هم استقاده می‌کنید، که درست نیست و زیاد درباره‌اش حرف زده شده. شما نوشته‌اید: «مگه قحطیه جاست؟» درحالی‌که باید می‌نوشتید: «مگه قحطیِ جاست؟»
داستان شما پتانسیل‌های خوبی دارد که آزاد نشده‌اند. بلندپروازی زیاد باعث شده روایت به آشفتگی کشیده شود. تردید ندارم که به‌جای از هر دری سخن گفتن، اگر روی یکی از مسایلی که در این داستان مطرح کرده‌اید، تمرکز کنید، داستان خوبی خواهد شد و حرفی برای گفتن خواهد داشت. امیدوارم این‌ها که گفتم، در بازنویسی کمک‌تان کند. موفق باشید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۱
سعید حسین پور » 12 روز پیش
سلام و سپاس.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.