یک راهکار سلیقه‌ای




عنوان داستان : گرد مثل توپ
نویسنده داستان : مرضیه علیزاده


-زهرا عینکت ذره بینه ؟
آرنج هایم را چرخاندم و عینک زهرا توی دستم چرخید. جای ریش هایم چند تا جوش کوچک و قرمز در
آمده بود و می خارید. خاراندم.زهرا به من نگاه نمی کرد . حتی از گوشه ی چشمش.
- خودت کوری
- وا ،چرا عصبانی میشی ، خوب سوال پرسیدم !
- خوب منم جوابتو دادم،کور خودتی که بخوای ذره بین به چشمات بزنی.
عصبانی نبود.اصلا عصبانی نبود.فقط من مثل همیشه کم آورده بودم و نمیدانستم که چی بگویم. عینک را
روز قبل گرفته بود. گفته بود :«انتخاب عینک سخته ، با هم بریم که نظر بدی» .رفتم؛ یعنی با هم رفتیم.
زهرا ازپیازهای توی روغن چشم بر نمی داشت. خندیدم ازآ ن خنده هایی که فقط صدا دارد.
گفتم:
-اِه،ببخشید حواسم نبود ،به جای نزدیک بین گفتم ذره بین!
سرش را به سمت من چرخاند، خیره نگاهم کرد و هیچی نگفت.از سر شب که آمده بودم،اولین باری
بود که نگاهم می کرد. دوباره نگاهش را برد سمت خلال پیاز های بی قرار توی روغن.دسته موهای
بافته شده اش از زیر روسری که به پشت گره زده بود تکان می خورد. گفتم:
- بانوی من ،زلف بر باد مده تا ...
گفت:
- حمید جان شعر نگو لطفا، اون حافظ حواس پرت اشتباهی یه چیزی گفت.حالا هر کی از راه میرسه
هی میگه ،زلف بر باد مده ،زلف بر باد مده...هیچ کی ام حواسش نیست که اون ریشه که نباید به باد داد
نه زلف......با ریشات چی کار کردی؟
- باد برد
- باد برد یا به باد دادی؟!
- مگه فرقی هم داره؟!
دوباره برگشت و نگاهم کرد؛ولی مثل یکی از آقا معلم های دوران ابتدایی که اگر سوالش را اشتباه
جواب میدادی به باد لگد می گرفتت.دور چشم های گرد و سیاهش قرمز شده بود. چند لحظه خیره نگاهم
کرد و بعد لبخند زد. خوشحال شدم که بلاخره روی خوش نشان داد.اما چند ثانیه نگذشته نگاهش زاویه دار
شد.جاوید مدادش را گذاشته روی لب هایش ،یک دست دفتر را
گرفته و با دست دیگر شلوارش را بالا می کشید.
- مامان ببین مقشامو خوب نوشتم،خانم گفته از 1تا 9 یک صفحه بنویسیم .
- جاوید جان دست من بنده بده بابایی ببینه
سمت راست من کنار ورودی آشپز خانه به دیوار تکیه داد و دفترش را سمت من دراز کرد.
-نه بابا جان ریاضی مامانت بهتره، بده مامان ببینه.
حرفم را با چشمکی بدرقه کردم و جاوید هم با چشمکی دو چشمه جواب داد.
- خوب مامان میگه دستش بنده!
- اشکال نداره که بابایی، زن ها چند کارن
-چند کاره؟!!یعنی مثل غذا سازی که توی تلویزیون نشون میداد؟!اره؟
چشم های بادامی جاوید مثل چشم های مادرش گرد شده بود.فکر کردم اگر پسرمان از قیافه شبیه من
است،دخترمان حتما مثل مادرش خواهد بود.به زهرا نگاه کردم.ریز ریز می خندید.قرمزی دور چشم
هایش کم رنگ شده بود.خندیدم.
-نه بابا ،زن ها از غذا ساز خیلی بهترن،ولی الان دور چشمهای مامانت قرمزه ،یعنی چی ؟یعنی مامان
عصبانیه،نمیشه باهاش حرف زد.بده مشقاتو ببینم.
با یک چشمک دستم را دراز کردم و دفتر را گرفتم.دفتر روی دستم بود و نگاهم زهرا را دنبال می
کرد.گفتم :
-خوب خانم با سر و روی پشمی که نمیشه رفت اون ور .
خدا خدا می کردم که جاوید شروع به سوال پرسیدن نکند که «بابا اون ور کجاست؟»،«بابا کجا می
خوای بری؟»،«بابا...».خوشبختانه توی دنیای خودش بود.شیطنت توی نگاهش برق می زد.ولی نفهمیدم
به چه فکر می کند.مدادش را پشت گوشش گذاشته بود،فاق شلوار قرمز خط دارش به بدنش چسبیده بود و
کش شلوار را به جای کمر روی سینه اش گذاشته بود.دوباره به زهرا نگاه کردم.قابلمه غذا را هم می
زد. بوی آش پیچیده بود.بلاخره نگاهم را به دفتر مشق جاوید دادم.خط اول ،هشت تا یک بزرگ با خط
فاصله های بزرگتر.خط دوم ،شش تا دو کج و کوله با همان خط فاصله ها.خط سوم هم شش تا سه با
همان خط فاصله ها.همینطور خط چهارم و پنجم و ششم و هفتم تا خط هشتم که فقط چهار تا هشت خیلی
باز نوشته بود.با تعجب نگاهش کردم .لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نشست.
-بابا این چه جور هشتیه که نوشتی؟
-این هشت صد و هشتاد باز کرده است بابایی
در نگاهش تلفیقی از عذر و شیطنت و التماس دیده میشد.از ایده ی هشت های صد و هشتاد باز کرده
برای زودتر تمام شدن مشق هایش، خنده ام گرفت.به زهرا نگاه کردم که رو به جاوید کرده بود و می خندید.خندیدم.
-نه بابا هشت صد و هشتاد باز کرده قبول نیست ،اینا رو پاک کن و هشت ایستاده بنویس.عوضش یک
صفحه هشت صد و هشتاد باز کرده هم بنویس یادگاری واسه بابایی.
و حرفم را بدون هیچ نشانی از شوخی زدم ،که جاوید دفترش را پس گرفت .حرف خودم به نظرم
مسخره آمد.امکان نداشت بچه ای مثل جاوید حوصله ی نوشتن یک صفحه هشت به قول خودش صد و
هشتاد باز کرده را داشته باشد،ولی حداقل فکرش را مشغول می کرد و من زمان بیشتری برای حرف زدن
با زهرا می داشتم .حالا دور چشم های زهرا قرمز نبود. گفتم:
-با قاچاقبر حرف زدم،گفت فردا صبح حرکت می کنیم.
-خوب به سلامتی
نمی دانم چه چیزی در آن پیاز هایی که حالا طلایی رنگ شده بودند،دیده بود که نگاهش را از آن ها بر
نمی داشت.دوباره گفتم:
-ساعت پنج و نیم صبح باید برم.
-خوب برو،وقتی برای تو اهمیتی نداریم،برو. هزار بار برو.
-اهمیتی ندارید؟!من به خاطر شما دارم این کارو می کنم.قبول دارم سخته ولی سختیش همین یکی دو
ساله بعدش شما هم میایین پیش من و همه راحت میشیم.
-کجا داری گز میکنی؟روی هوا ؟اصلا فرض کنیم حرف تو درست باشه ، یکی دوسال.میدونی توی
همین یکی دو سال چقدر همه چیز تغییر می کنه ؟ میدونی یکی دو سال دور بودن تو چقدر تاثیر بدی
روی جاوید میذاره،اصلا من به جهنم.
دوباره دور چشم هایش قرمز شد ولی شدید تر .حالا کل صورتش باد کرده و قرمز شده بود.
-تو راضی ای از این زندگی ؟! تو که دیدی من چقدر تلاش کردم اینجا، ندیدی؟ حالا نگاه کن ،اوننقدری
که تلاش کردم نتیجه گرفتم؟ تو که از همه چیز خبر داری
-تو کی دیدی که من از زندگیمون ناله کنم ؟هاا؟
-تو ناله نکردی ،ولی من باید صبر کنم که ناله ی تو در بیاد تا به وضع زندگی برسم! من فقط
میخوام وضع زندگیمون بهتر بشه.
-مطمئنی بدتر نمیشه؟
-معلومه که بدتر نمیشه، بهت قول میدم تا چند سال دیگه بهترین زندگی رو داشته باشیم.
-قولی نده که همه چیزش دست خودت نیست
داشتم توی ذهنم دنبال جمله ی بعدی میگشتم.تمام جملاتی که دیگران برای قانع کردن خودشان و خانواده
هایشان استفاده می کردند ،توی ذهنم چرخید.ولی هیچ کدامشان به کارم نمی آمد.زهرا دوباره به سمت من
برگشت .اما اینبار مثل مدیر قاطعی که پشتش خیلی گرم است و هر روز استراتژی جدیدی برای تنبیه
شاگردانش به کار میبرد،آرام و در عین خونسردی گفت:
-اصلا به من چه...اصلا به من چه کجا می خوای بری،به من چه که جاوید چقدر تو رو دوست
داره،اصلا به من چه که کمتر از یه ماه دیگه ترجمه ی جدیدت تموم میشه، فهمیدی؟مگه نگفتی فردا
صبح میری ، خوب برو، موقع ام که رفتی منو از خواب بیدار نکن.
و باز مشغول آن پیاز های لعنتی توی روغن شد.پیاز های لعنتی ای که تمام حواس زهرا را به خودشان
جلب کرده بودند.صورت زهرا مثل یک بادکنک قرمز بادکرده بود.صدای بینی بالا کشیدن هایش واضح
به گوش می رسید.فرصت مناسبی بود که نزدیک بروم و دلداریش بدهم .اما با صدای لولا های روغن
نداده در، همان جا ایستادم.در را باز نکرده صدایش می آمد:
-مامان مقشام تموم شد ،کی غذا می خوریم؟
زهرا هیچ نگفت.جاوید همان جای قبلی ایستاد ،بدون این که به دیوار تکیه بدهد.
-بابایی امشب فوتبال رئال –بارسا داره.من می خوام ببینم ،بعد هی نگین بخواب دیر شده،بخواب دیر شده
ها،از الان گفته باشم.قبوله؟باشه بابایی؟اره؟
سر تکان دادم و با یک لبخند گفتم :«باشه»
دست دراز کرد و کاغذی را که توی دستش بود به من داد.باورم نمیشد .واقعا یک صفحه از آن هشت
های صد و هشتاد باز کرده نوشته بود.مثل این که خاطر جمع نبود،باز گفت:
-بابایی قول دادیا،من می خوام امشب رئال-بارسا رو ببینم .اگرم خوابم برد،بیدارم کن .حتی شده با چک
و لقد و مشت.

∗∗∗

باز هم همون بنده خدایی که فقط همه ی کلمات را پشت سر هم و بدون وقفه تلفظ میکنه که مردم فکر
کنند خیلی بلده،نشسته با یک مرد عرب که انگلیسی را خیلی خوب و با ته لهجه ی عربی حرف
میزند،در مورد «سیاست های آمریکا در جنگ سوریه و حامیان ان در منطقه» بحث میکنند.نگاهم به
صفحه ی تلویزیون به این فکر میکنم ، حالا که برنامه حرکت تغییر کرده باز هم فرصت دارم با زهرا
حرف
بزنم،که صدای آهنگ تیتراژ برنامه به جای این فکر ها توی سرم می پیچد.جاوید روی تشک تکان می
خورد و با صدای خواب آلودی میگوید:
-بابایی ،دیشب کریس رونالدو گل زد؟
-بیدار شدی بابایی،صبح بخیر.اره گل زد.اونم چه گلی.از اون گلای شوت محکم و توی دروازه.
نفس خاطر جمع و عمیقی کشید و کش و قوس صداداری به خودش داد.کانال تلویزیون را عوض کردم ،
اما نفهمیدم و نمیدانستم که چه شبکه ای .جاوید خیره به تلویزیون پرسید:
-بابا این کره ی زمینه؟
شبکه ،شبکه استانی تهران بود.روی صفحه ی تلویزیون تصویر کره ی زمین بود که نقاط مختلفش با خط های قرمز به هم وصل شده بودند.
-اره بابایی ،کره زمینه
-یعنی کره زمین مثل توپ گرده؟
-اره، مثل توپه
-خوب این که خیلی بده بابایی
و چنان ترسی توی چشم های بادامی اش بود که من یک لحظه فکر کردم ،کروی بودن زمین
خطراتی دارد که ما انسان ها متوجه آن نیستیم.به ترس توی چشم های جاوید تعجب هم اضافه شده
بود.پرسیدم:
-کجاش بده بابا جان؟
گفت:
-خوب اخه اگه مثل توپ باشه،اون وقت یکی هم باشه که مثل کریس رونالدو شوتای محکم داشته
باشه،ولی خیلی بزرگتر از کریس رونالدو باشه ها، خیلی خیلی، بعد دلش بخواد زمینو یه شوت محکم
بکنه،خوب......بعدش چی میشه بابایی؟
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. به نظرم داستان جذابی بود. از به اشتراک گذاشتن آن ممنونم، اما نکاتی هست که توجه به آن‌ها داستان شما را داستان بهتری می‌کند؛ "وا، چرا عصبانی می‌شی؟ خوب سوال پرسیدم" این اولین دیالوگ راوی شماست. اگر جنسیت راوی را ندانیم با شنیدن این جمله به نظرمان گوینده مرد است یا که زن؟ این جمله کاملا یک جمله زنانه است و مثال‌هایی از این دست در داستان شما بسیار است. به بهانه داستان دیگری، برای دوست دیگری نوشته بودم که وقتی یک مرد به جای یک زن می‌نویسد یا یک زن به جای یک مرد، باید حواسش را جمع این مساله کند که می‌تواند به اندازه این داستان به جای یک جنس مخالف فکر کند و حرف بزند یا که نه؟ کمتر داستانی را سراغ دارم که این چنین باشد و جنسیت نویسنده تقلبی بودن راوی را لو ندهد. موقعیتی که برای داستانتان انتخاب کنید موقعیت جذابی است. مخاطب را درگیر خودش می‌کند و مخاطب دوست دارد که سرانجام این ماجرا را بداند بداند که مرد می‌رود یا که می‌ماند اما به نظرم شخصیت‌ها این مساله را خیلی عادی نشان می‌دهند، هم زن رفتن مرد را جدی نمی‌گیرد و هم مرد ترک خانواده‌اش را و همین مساله داستان را کم‌رنگ می‌کند و مخاطب نمی‌تواند مساله داستان را آن‌قدری که جدی است، جدی بگیرد. بچه خانواده نقشش را به درستی بازی می‌کند. حتی مرد و زن هم گاهی خیلی خوب هستند در حقیقت همین خوب بودن‌های لحظه‌ای آن‌هاست که انتظار من را از داستان شما زیاد می‌کند. یعنی به خودم می‌گویم خب تو که این آن از زندگی این‌ها را این‌قدر خوب ساختی و من را بردی وسط خانه آن‌ها چرا در تمام داستان این کار را نکردی. مساله دیگری که می‌خواهم بگویم کمی سلیقه‌ای است، باید و نبایدی برای آن وجود ندارد، این‌که اگر من به جای تو بودم و این داستان را می‌نوشتم داستان را همان شب تمام می‌کردم و به فردا صبح نمی‌کشاندم. حالا یک خطی داستان تو این شکلی شده؛ یک مردی می‌خواهد برود خارج اما نمی‌رود. اگر داستان تو همان شب تمام شود یک خطی‌اش می‌شود یک مردی می‌خواهد برود خارج می‌رود یا نمی‌رود؟ آن‌وقت همین سوال است که دست از سر مخاطب برنمی‌دارد. طبیعی است که رفتار مرد و واکنش‌های او به دنیای اطراف در همان شب مخاطب را به یک جواب احتمالی می‌رساند اما برای این‌که به جواب سوالش مطمئن شود مدام باید کیفیت زندگی را مرور کند، کیفیتی که باید آن را ساخته باشی و نساخته‌ای. سوال آخر این‌که فرقِ داشتم و می‌داشتم در چیست؟

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.